امروز:
شنبه 3 تير 1396
بازدید :
2303
دوره ممانعت از تدوين حديث و داستان آن
ممانعت از نگارش و تدوين حديث كه از دوران خلفاء آغاز و تا دوران حكومت عمر بن عبدالعزيز (سال 99 هجري) ادامه يافت. از مسلّمات تاريخ حديث است كه هيچ پژوهش گري در آن ترديد نمي كند. البته بحث از ممانعت از تدوين حديث تنها به حوزه حديث اهل تسنن مربوط مي شود و حديث شيعه هيج گاه چنين ممانعتي را نپذيرفته است.سخن در اين است كه آيا اين ممانعت در زمان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - نيز وجود داشته است ؟ و اگر پاسخ مثبت است چه عوامل و انگيزه هايي در آن نقش داشته است ؟ عموم حديث پژوهان اهل سنت تلاش دارند اين ممانعت را تا زمان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - توسعه دهند و با استناد به رواياتي از آن حضرت به اين كار مشروعيت ببخشند.
گروهي نيز به رغم پذيرش آغازگري ممانعت از دوران ابوبكر مي كوشند آن را كاري از سر خيرخواهي و به سود مصالح اسلام و مسلمانان جلوه دهند، در حالي كه واقعيت هاي تاريخي به خوبي نشان مي دهد اين كار ناشي از انگيزه هاي سياسي بوده و از هر جهت به زيان اسلام تمام شده است.
با صرف نظر از رواياتي كه مخالفت با نگارش حديث را به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - نسبت مي دهد، نخستين نشانة آشكار مخالفت با كتابت حديث از زبان عمر بن خطاب پديدار شد. به استناد اسناد تاريخي مورد پذيرش عالمان فريقين، پيامبر اكرم- صلي الله عليه و آله و سلم - در آستانة رحلت در حالي كه بزرگان صحابه و بني هاشم در خانة ايشان گرد آمده بودند، فرمود: براي من كاغذ و قلمي بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد. در اين هنگام عمر گفت: بر پيامبر درد غلبه كرده است، قرآن نزد ماست و ما را بس است[1].
و بدين ترتيب با بر هم زدن مجلس و با شعار: حسبنا كتاب الله مانع نگارش حديث از سوي آن حضرت شد.
پس از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - ابوبكر در نخستين روزهاي حكومت خود، احاديث گرد آورده از سخنان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - را از بين برد، آنگاه به صورت رسمي از مردم خواست تا احاديث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - را نقل نكنند.
عايشه مي گويد: پدرم پانصد حديث از گفتار پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - را جمع كرده بود، شبي خوابيد، امّا آرام نداشت، من اندوهگين شدم و از ناآرامي اش پرسيدم، چون آفتاب بر آمد، گفت: دخترم احاديثي كه نزد تو است بياور، من احاديث را آوردم، او آتش خواست و آنها را سوزاند[2].
او در اقدامي ديگر خطاب به مردم گفت:
شما از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم - سخن ها گزارش مي كنيد و در آنها اختلاف مي كنيد، پس از شما اختلافها بيش تر خواهد شد. از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم - چيزي نقل نكنيد و اگر كسي از شما سؤال كرد، بگوييد: بين ما و شما كتاب الهي است. حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانيد[3].
بر اساس برخي از گزارش هاي تاريخي، عمر در آغاز مي خواست به گردآوري روايات بپردازد و اصحاب پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - نيز او را به اين كار تشويق كردند، امّا به بهانه اي از اين كار منصرف شد. عروه چنين نقل كرده است:
عمر بن خطاب خواست تا سنن را بنگارد و در اين كار با اصحاب پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - مشورت كرد، آنان نيز او را به اين كار تشويق كردند. عمر يك ماه در اين كار به تأمل گذراند و از خداوند راهنمايي مي خواست تا آن كه يك روز خداوند عزم او را استوار ساخت و گفت: من مي خواستم سنن را بنويسم، امّا به ياد اقوام پيش از شما افتادم كه كتابي (درباره سنت پيامبرانشان) فراهم آورده و به آن رو آوردند و كتاب الهي را وا نهادند، سوگند به خدا كه من كتاب خدا را هرگز به چيزي نمي آميزم[4].
بدين ترتيب عمر نه تنها خود به گرد آوري روايات اقدام نكرد، بلكه از هر اقدامي براي كتابت و تدوين حديث بسان ابوبكر جلوگيري نمود. او وقتي مطلع شد كه احاديث، بسيار شده و گروهي به كتابت حديث روي آورده اند، از آنان خواست تا نگاشته هاي حديثي خود را بياورند و دستور داد آنها را بسوزانند[5].
خطيب بغدادي مي نويسد:
به عمر بن خطاب گزارش دادند كه در ميان مردم كتاب ها و حديث هايي فراهم آمده است. او اين امر را ناخوش داشت و گفت: اي مردم به من گزارش رسيده كه در ميان شما كتاب هايي فراهم آمده است (بدانيد كه) استوارترين آنها محبوب ترينشان نزد خداوند است.
همگان كتاب ها را نزد من آورند تا دربارة آنها اظهار نظر كنم، مردم گمان كردند كه او مي خواهد در آنها نگريسته و بر اساس معيار، چندگانگي و تعارض آنها را برطرف كند، اما هنگامي كه كتاب ها را آوردند، همه را در آتش سوزاند[6].
عمر در اين كار چنان مراقبت و پافشاري داشت كه گاه بزرگاني از صحابه ؛ هم چون ابن مسعود، ابو درداء و ابو مسعود انصاري را به بهانة فراوانيِ نقل حديث از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - به زندان افكند[7] و برخي ديگر را كه در ساير شهرهاي اسلامي به نشر حديث اشتغال داشتند به مدينه فرا خواند و تا زنده بود اجازة خروج از مدينه را به آنان نداد.
عبدالرحمان بن عوف مي گويد:
عمر بن خطاب از تمام شهرهاي اسلامي عبدالله بن حذيفه، ابودرداء، ابوذر، عقبة بن عامر و گروهي ديگر از اصحاب را فرا خواند و گفت: اين احاديث چيست كه در ميان شهرها مي پراكنيد ؟ گفتند: آيا ما را از پراكندن حديث باز مي داري ؟ گفت: نه، در پيش من باشيد، تا زنده ام از من جدا نشويد، ما بهتر مي دانيم چه چيز را از شما فرا گيريم و چه چيز را وا نهيم. بدين سان آنان تا زماني كه عمر زنده بود از وي جدا نشدند[8].
او حتي اگر ناچار مي شد، جمعي را به شهري گسيل مي داشت تا به شدت آنان را از نقل حديث باز دارد.
قرظة بن كعب چنين نقل كرده است:
عمر خواست ما را به سوي عراق روانه كند، خود نيز تا نقطه صرار ما را همراهي كرد. در بين راه از ما سؤال كرد: مي دانيد چرا شما را مشايعت كردم ؟ گفتيم: براي احترام و تكريم. گفت: علاوه بر اين، غرض ديگري دارم و آن اين كه شما به دياري مي رويد كه مردمِ آن به قرآن، انس خاصي دارند و همانند زنبوران كه در كندوي خويش دائم آواز مي خوانند، صداي تلاوت قرآن از خانه هاي ايشان بلند است. مانع ايشان نشويد. آنها را مشغول حديث نسازيد و روايتِ از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - را به حداقل برسانيد[9].
در روايت ديگر او گفت: اقلّوا الرواية عن رسول الله الا فيما يعمل به ؛ از پيامبر روايت كم نقل كنيد، مگر در رواياتي كه مربوط به اعمال است[10].
شدت عمل عمر چنان كار ساز شد كه بسياري از بزرگان صحابه از نقل، يا كتابت حديث جز در زمان و در مواردي محدود سر باز زدند.
گر چه به خاطر برخورداري عثمان از روحيه تسامح و به گواهي برخي اسناد تاريخي مي توان پذيرفت كه مخالفت با نقل و تدوين حديث در دوران عثمان با شدت كمتري دنبال شده است، اما به هر حال مي بايست اذعان كرد كه هم چنان كسي مجاز به گردآوري روايات نبود[11]. چنان كه صحابياني ؛ هم چون ابوذر از بيان و نشر حديث پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - ممنوع بوده اند[12].
بررسي دلايل ارائه شده براي توجيه ممانعت از تدوين حديث
1. روايات منسوب به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم
رواياتي كه در آنها نهي از كتابت، به پيامبر اكرم- صلي الله عليه و آله و سلم - نسبت داده شده، از سه تن از صحابه به نام هاي ابوسعيد خدري، زيد بن ثابت و ابو هريره نقل شده است، كه مهم ترين آنها روايات ابوسعيد خدري است.
چنان كه دكتر رفعت فوزي معتقد است: هيچ حديثي در اين باره پيراسته از ضعف نيست، مگر حديث ابوسعيد خدري[13].
دكتر مصطفي اعظمي مي نويسد:
در ناپسندي نگارش و ضبط حديث، حديث صحيحي به جز حديث ابوسعيد خدري وجود ندارد[14].
اين حديث به دو صورت نقل شده است: در يك روايت او گفتاري از رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم - را نقل مي كند كه فرمود: لا تكتبوا عنّي شيئاً الا القرآن و من كتب عنّي شيئاً غير القرآن فليمحه ؛ از من چيزي جز قرآن را ننويسيد و هر كس از من چيزي جز قرآن نگاشته باشد بايد آن را محو كند[15].
در دو روايت ديگر او چنين نقل مي كند، كه ما از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - اجازة كتابت حديث خواستيم، امّا آن حضرت اجازه نداد[16].
در روايت زيد بن ثابت آمده است، كه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - به ما فرمان داد تا حديثي را ننگاريم[17]، يا آن كه از نگاشته شدن حديث نهي كرد[18].
روايات ابوهريره به سه صورت نقل شده است:
در روايت نخست چنين آمده است: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - بر ما در حالتي وارد شد كه مشغول نگاشتن احاديث بوديم. پيامبر فرمود: آنچه مي نگاريد چيست ؟ گفتيم: احاديثي است كه از شما شنيده ايم. فرمود: آيا كتابي غير از قرآن را مي جوييد ؟ امت هاي پيش از شما گمراه نشدند، مگر بدين خاطر كه در كنار كتاب آسماني شان كتاب ديگر فراهم آوردند.
ابوهريره مي گويد: پرسيدم: اي رسول خدا آيا از شما حديث نقل كنيم ؟ حضرت فرمود: باري، از من حديث كنيد و مانعي ندارد. هر كس بر من از روي عمد دروغ ببندد بايد براي خود جايگاهي از آتش فراهم آورد[19].
[1] - صحيح بخاري، ج 1، ص 54 ؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 16 ؛ مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 355.
[2] - تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 5 ؛ تاريخ الاسلام الثقافي و السياسي، ص 362 ـ 363.
[3] - تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 3 ؛ معالم المدرسين، ج 2، ص 44.
[4] - تقييد العلم، ص 50.
[5] - طبقات ابن سعد، ج 5، ص 140.
[6] - تقييد العلم، ص 52.
[7] - تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 75 ؛ تدوين السنة الشريفه، ص 436.
[8] - تاريخ مدينه دمشق، ج 4، ص 500 ؛ كنز العمال، ج 10، ص 293.
[9] - سنن ابن ماجه، ج 1، ص 12 ؛ المستدرك علي الصحيحين، ج 1، ص 102.
[10] - تاريخ مدنية دمشق، ج 67، ص 344 ؛ البداية و النهاية، ج 8، ص 115.
[11] - از او نقل است كه گفت: هيچ كس را روا نيست كه حديثي را كه به روزگار ابوبكر و عمر نشنيده است، گزارش كند. الطبقات الكبري، ج 2، ص 336.
[12] - همان، براي آگاهي بيشتر از اقدام خلفاء در اين زمينه ر. ك: تدوين السنة الشريفه، ص 423 ـ 436.
[13] - توثيق السنة، ص 46، به نقل از مقاله تدوين حديث (2) فصلنامه علوم حديث ش 2، ص 35.
[14] - دراسات في الحديث النبوي و تاريخ تدوينه، ج 1، ص 80 به نقل از همان.
[15] - المستدرك، ج 1، ص 127 ؛ مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 12 و 21. براي تفصيل بيشتر ر. ك: تدوين السنة الشريفه، ص 288 و 289.
[16] - براي تفصيل بيشتر ر. ك: تدوين السنة الشريفه، ص 295.
[17] - سنن ابي داود، ج 2، ص 176.
[18] - تقييد العلم، ص 35.
[19] - همان.
@#@
در روايت دوم او مدّعي است كه پس از نهي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - روايات نگاشته شده را در يك جا گرد آورده و سوزانديم[1].
در روايت سوم چنين مي خوانيم: به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - گزارش شد، كه گروهي از مردم احاديثشان را نگاشته اند. آن حضرت بالاي منبر رفته و پس از حمد و ثناي الهي فرمود: اين كتاب هايي كه به من گزارش شده مي نويسيد، چيست ؟ من تنها بشري هستم، هر كس چيزي از اين احاديث نزد اوست بايد آن را محو كند. ما آن احاديث را گرد آورديم و گفتيم: اي رسول خدا، آيا از تو حديث نقل كنيم ؟ فرمود: از من حديث نقل كنيد و مانعي ندارد و هر كس بر من دروغ ببندد، مي بايست جايگاهش را از آتش فراهم آورد[2].
بسياري از عالمان اهل سنت خود به ضعف سندي اين روايات اذعان كرده اند. گروهي روايات ابوسعيد را موقوف يا مرفوع مي دانند و گروهي در وثاقت برخي از راويان آن ؛ هم چون زيد بن اسلم، يا فرزند او عبدالرحمان، يا كثير بن زيد ترديد روا داشته اند.
افزون بر ضعف سندي در دلالت اين روايات نيز تشكيك شده است. مثلاً گفته شده كه جمله «فابي ان ياذن لي» يا «فابي ان ياذن لنا » شايد ناظر به خصوص ابوسعيد خدري، يا خصوص مخاطبان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - بوده است[3].
به علاوه از ظاهر برخي از روايات پيشين چنين بر مي آيد كه مقصود پيامبر، نگاشتن حديث در كنار قرآن و در يك صفحه است كه ممكن است باعث اشتباه قرآن با حديث گردد[4].
از سوي ديگر در متن برخي از اين روايات همچون روايت اول و سوم ابوهريره بر كتابت حديث از سوي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - تأكيد شده است. و نهي آن حضرت ناظر به روايات مجعول است.
گذشته از مناقشات سندي و دلالي فوق، توجه به مضامين روايات مورد ادّعا، به ويژه روايت نخست ابوهريره نشان گر آن است كه آنها در دفاع از سياست خلفاء در ممانعت از تدوين حديث بر ساخته شده اند ؛ زيرا دلايلي كه در آنها به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - نسبت داده شده، همان دلايل طرح شده از سوي خلفاست. اين كه امت هاي گذشته با رويكرد به ساير كتاب ها از كتاب آسماني خود باز ماندند، عين استدلالي است كه از خليفه دوم نقل شد. و ابراز اين نكته كه من بشري بيش نيستم، عين توجيهي است كه قريش براي جلوگيري از عبدالله بن عمرو بن عاص براي گردآوري روايات ارائه كردند. او مي گويد:
من هر آنچه را از پيامبر مي شنيدم، مي نوشتم و با اين كار، مي خواستم از تباهي آنها جلوگيري كنم. قريش مرا از اين كار باز داشتند و گفتند: آيا هر آنچه را از پيامبر مي شنوي مي نويسي، در حالي كه پيامبر بشري است كه در حال خشنودي يا ناخشنودي سخن مي گويد. من از نوشتن باز ايستادم، و سخن قريشيان را به پيامبر بازگو كردم. پيامبر فرمود: بنويس. به خدا سوگند از اين (اشاره به دهان مبارك) به جز حق خارج نمي شود[5].
آيا مي توان پذيرفت ادعاي بشري بودن پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - كه براي بي اعتبار ساختن گفتار ايشان در عتاب، يا ستايش افراد از سوي دشمنان ايشان عنوان شده است، و طبق روايت پيشين از سوي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - مردود اعلام شده، از زبان خود آن حضرت براي توجيه مشروعيت اجتناب از نگارش مطرح گردد ؟ !
با صرف نظر از اين اشكال ها از نگاه عالمان اهل سنّت بالاخره آيا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - با كتابت حديث مخالفت كرده است يا نه ؟ در اين صورت پديد آورندگان جوامع روايي و صاحبان صحاح سته بر اساس چه مجوزي اقدام به كتابت و تدوين حديث كرده اند ؟ ! اگر سند و دلالت اين روايات صحيح باشد، پس با انبوهي از روايات و شواهد كه دلالت بر جواز كتاب دارد چه بايد كرد ؟ به خاطر چنين تعارض شگفت آوري آنان كوشيده اند به شيوه هاي مختلف تعارض ميان روايات نهي و اذن را برطرف كنند.
راه حل هاي ارائه شده براي جمع ميان روايات نهي و اذن
الف. اختصاص روايات اذن به افراد كم حافظه
مدافعان اين نظريه به دسته اي از روايات استناد مي كنند كه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - براي افراد كم حافظه اجازه كتابت داده است. به عنوان نمونه ابوهريره نقل مي كند: پس از فتح مكه پيامبر اكرم- صلي الله عليه و آله و سلم - خطبه اي ايراد كرد. در پايان آن يكي از مسلمانان به نام ابوشاةِ يمني به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - گفت: اين خطبه را براي من بنويسيد. پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: آن را براي ابوشاة بنويسيد[6].
عبدالله بن حنبل معتقد است: در باب كتابت حديث، روايتي صحيح تر از اين حديث وارد نشده است[7].
رشيد رضا نيز بر اين باور است كه: صحيح ترين روايتي كه در مورد اذن به كتابت حديث وارد شده، روايت ابوهريره درباره ابوشاة يمني است كه بخاري و مسلم آن را روايت كرده اند[8].
هم چنين ابو هريره در روايتي ديگر آورده است: مردي از انصار در محضر رسول خدا- صلي الله عليه و آله و سلم - حاضر شد و گفتار آن حضرت را استماع كرد. او به خاطر ضعف حافظه قادر به حفظ آن سخنان نبود. او روزي از ضعف حافظه خود نزد پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - شكايت برد، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: استعن بيمينك ؛ از دستت ياري بجوي و با دستش به خط اشاره كرد[9].
چنان كه مشهود است در هر دو روايت، پيامبر اكرم- صلي الله عليه و آله و سلم - براي كمك به حافظة ضعيف اشخاص براي ثبت روايات به آنان اجازه كتابت داده است.
وقتي روايات نهي را كنار اين دست از روايات مي گذاريم به اين نتيجه مي رسيم كه روايات نهي عام و روايات اذن خاص است.
اين استدلال مردود است ؛ زيرا درست است كه پيامبر اكرم- صلي الله عليه و آله و سلم - براي صاحبان حافظه كم كتابت را اجازه داده و به آن فرمان داده است، اما اين به معناي انحصار اجازه به چنين اشخاصي نيست، بلكه نشان گر ضرورت بيشتر نگارش نسبت به آنان است.
در غير اين صورت بايد پرسيد: آيا موافقت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - با كتابت حديث از سوي عبدالله بن عمرو بن عاص حتي پس از مخالفت قريش به خاطر سوء حافظه او بوده است ؟! آيا پانصد روايتي كه بنا به نقل عائشه، ابوبكر در دوران حيات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - نگاشته و سپس سوزانده، به خاطر ضعف حافظه مجاز به نگارش آنها بوده است ؟ آيا گفتار رسول اكرم در آخرين لحظات حيات مبني بر نگارش حديثي كه مانع گمراهي امت مي شود، خطاب به همه اصحاب و ياران نبوده است ؟ آيا مي توان همة حاضران در جلسه را كه از بزرگان مهاجران و انصار بوده اند، كم حافظه دانست ؟ آيا حضرت امير- عليه السلام - كه بنا به تصريح خود پس از دعاي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - از چنان حافظه اي برخوردار شد كه حتي يك حرف را پس از شنيدن فراموش نمي كرد[10]، روايات آن حضرت را در قالب صحيفه هايي كه بعدها به نام كتاب علي معروف شد، گرد آوري نكرد ؟!
ب. اختصاص روايات اذن به افراد آشنا به كتابت
دكتر عجاج خطيب در تبيين اين راه حل چنين آورده است:
نهي از كتابت حديث به صورت عام وارد شد، اما روايات اذن به صورت خاص رسيده است ؛ به اين معنا كه پيامبر اكرم- صلي الله عليه و آله و سلم - به كساني كه با خواندن و نوشتن آشنا بوده و بيمي از خطا و اشتباه آنان نمي رفت ؛ هم چون عبدالله بن عمرو بن عاص اجازه كتابت داد، اما نسبت به عموم مردم از كتابت نهي كرد[11].
او معتقد است كه سياست عمومي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - نهي از كتابت بوده است، اما درباره اشخاصي كه بيم آميختن قرآن با حديث درباره آنان نمي رفت، اجازه داده شده است [12].
اين نظريه نيز به خاطر اشكال پيش گفته درباره نظريه نخست مردود است. از سوي ديگر بايد پرسيد: اگر مقصود از خطا و اشتباه، اشتباه در نقل است، پس مي بايست به آنان كه بيم اشتباه در آنان وجود داشته اجازه كتابت به طريق اولي صادر شده باشد. به عبارت روشن تر اگر به امثال عبدالله بن عمرو بن عاص به خاطر دور بودن از احتمال خطا و اشتباه اجازه نگارش داده شده باشد، اين امر درباره ساير اشخاصي كه چنين احتمالي درباره شان داده مي شود، ضرورت بيشتري پيدا مي كند ؛ زيرا طبيعي است كه كتابت بهترين ابزار براي پرهيز از خطا و اشتباه است. و اگر مقصود از اشتباه، احتمال آميختن حديث با قرآن است، چنين احتمالي در جايي وجود دارد كه قرآن با حديث در يك جا نگاشته شود و تفاوتي ندارد كه نگارنده عبدالله بن عمرو بن عاص باشد، يا شخص ديگر.
ج. ناسخ بودن روايات نهي
بر اين اساس نهي از كتابت در پايان حيات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - صادر شده و ناسخ رواياتِ اذن پيشين است، بنابر اين پس از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - كتابت حديث ممنوع است.
محمد رشيد رضا مي نويسد:
اگر فرض كنيم كه بين روايات اذن و نهي، تعارض وجود دارد، صحيح آن است كه يكي از آنها را ناسخ ديگري بدانيم و به دو دليل مي توان روايات نهي را ناسخ روايات اذن دانست:
1. گروهي اجتناب از كتابت حديث را به سيره صحابه آن هم پس از وفات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - مستند كرده اند.
2. صحابه به تدوين و انتشار حديث اقدام نكرده اند و اگر چنين مي كردند، نگاشته هاي حديثي آنان در اختيار طبقات بعد قرار مي گرفت[13].
[1] - مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 13.
[2] - تققيد العلم، ص 35.
[3] - براي آگاهي از اين نقدها ر. ك: تدوين السنة الشريفه، ص 300 ـ 302.
[4] - همان، ص 318، به نقل از تيسير الوصول، ج 3، ص 177.
[5] - المستدرك علي الصحيحين، ج 1، ص 106.
[6] - تدريب الراوي، ج 2، ص 62.
[7] - تدوين السنة الشريفه، ص 88.
[8] - اضواء علي السنة المحمديه، ص 48.
[9] - سنن ترمذي، ج 4، ص 146 ؛ كنز العمال، ج 10، ص 245.
[10] - نهج البلاغه خطبه 22.
[11] - السنة قبل التدوين، ص 306.
[12] - همان.
[13] - به نقل از اضواء علي السنة المحمديه، ص 49 ـ 48.
@#@
او از بي رغبتي صحابه به نگارش و تدوين حديث چنين استنتاج مي كند كه آنان دريافته بودند كه نظر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - كتابت و تدوين نبوده است.
اين نظريه نيز مردود است ؛ زيرا اوّلاً: درخواست پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - به كتابت حديث ـ آن هم در آستانه رحلت كه با مخالفت عمر روبرو شد ـ آخرين گفتار از ايشان است كه درباره كتابت حديث صادر شده است. و شماري از محققان اهل سنت تصريح كرده اند كه اين گفتار و اقدام پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - مهم ترين سندي است كه گواه بر جواز كتابت است. و پس از اين مرحله گفتاري از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - صادر نشد تا ناسخ روايات اذن تلقي گردد.
ثانياً: اگر روايات نهي ناسخ باشد، كساني كه از كتابت و تدوين حديث، يا حتي نقل آن ممانعت به عمل آورده اند، نيازي به تأمّلي يك ماهه و مشورت با اصحاب ـ چنان كه از عمر نقل شد ـ يا آوردن بهانه هايي، هم چون اختلاط با قرآن، روي گرداني از قرآن و... نداشته اند. و اين استناد براي جلوگيري از اقدامات اشخاصي ؛ هم چون عبدالله بن مسعود به مراتب راحت تر و ساده تر بود.
ثالثاً: اگر اين مدّعا صحيح باشد، كار تدوين حديث كه از آغاز سده دوم تاكنون دنبال شده، مي بايست كاري خلاف شرع و حرام و بدعت تلقي گردد ؛ زيرا همگان اذعان دارد كه حلال و حرام پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - تا روز قيامت پا برجاست.
و اگر قرار باشد اذن كتابت به دست پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - نسخ شده باشد، ديگر جايي براي گشودن اين نهي و منع نمي ماند.
د. ناسخ بودن روايات اذن
دكتر صبحي صالح مي نويسد:
نهي از كتابت حديث ناظر به اوائل بعثت آن حضرت است ؛ زيرا پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - از آميختن قرآن با گفتار تفسيري و سيره خود بيم داشت، به ويژه آن هنگام كه تمام اينها با قرآن در يك صحيفه نگاشته مي شد. از اين رو پس از نزول اكثر سوره هاي قرآن و حفظ آن توسط بسياري از مسلمانان نگراني پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - از آميختن مرتفع شده وبه نگارش حديث فرمان داد و فرمود: علم را با نگارش به بند كشيد[1].
بر اساس اين نظريه ديگر نمي توان براي توجيه ممانعت خلفاء با كتابت و تدوين حديث به روايات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - استناد كرد. چنان كه پيداست هيچ يك از راه حل هاي گفته شده قانع كننده نيست.
2. جلوگيري از اختلاف مردم
ابوبكر در پاسخ به دختر خود عايشه كه پرسيد: چرا احاديث پيامبر را مي سوزاني، گفت: مي ترسم كه بميرم و احاديثي از كسي كه بدو اطمينان كرده ام در پيش من باشد و به واقع بدان گونه كه نقل كرده نباشد[2]. همو در خطابي ديگر به مردم گفت: در آن چه از پيامبر نقل مي كنيد اختلاف داريد و مردم پس از شما بيش تر اختلاف خواهند كرد، پس هرگز از رسول خدا حديث نقل نكنيد[3].
به نظر مي رسد كه اين استدلال تنها از زبان ابوبكر شنيده شده و خلفاي ديگر، يا صاحب نظران اهل سنت چندان دفاعي از آن ارائه نكرده اند. بدون ترديد خود اين امر نشان گر ضعف و بي اعتباري چنين استدلالي است ؛ زيرا اولاً: پذيرش دامنه اختلاف مسلمانان در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم، يا يكي دو سالي پس از رحلت ايشان ـ كه باعث اين حدّ از نگراني ابوبكر باشد ـ از نگاه عموم دانشوران اهل سنت پذيرفتني نيست ؛ زيرا آنان هميشه در نگاشته هاي خود مي كوشند وفاق و همگرايي مسلمانان در ايمان و عقيده را تا سال چهلم هجري امري مسلّم قلمداد كنند[4].
ثانياً: بر فرض كه چنين اختلافي راه يافته و منشأ آن اختلاف در نقل روايات باشد، اما آيا راه مقابله با چنين مشكلي نابود كردن و سوزاندن تمام روايات مكتوب و جلوگيري از كتابت و تدوين حديث است ؟ از خليفه اول بايد پرسيد آيا بالاخره مسلمانان براي پاسخ يابي به بسياري از پرسش هاي خود در عرصه دين و شريعت نيازمند سنت هستند، يا نه ؟ و اگر نياز دارند، آيا مي توان با سوزاندن متون مكتوب حديثي بر نياز آنها خط بطلان كشيد ؟ اگر قرار باشد متون مكتوب حديثي به خاطر راهيافت خطا در نقل از اعتبار ساقط شود، آيا در نقل شفاهي سنت كه تنها متكي بر حافظه است، چنين خطري مضاعف نمي شود ؟ !
ثالثاً: اگر قرار باشد روايات مكتوب در نزديك ترين دوران به عصر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - به خاطر وجود احتمال خطا در نقل، فاقد اعتبار بوده و مي بايست نابود شوند، آيا مي توان، به اعتبار ده ها نگاشتة روايي كه حداقل پس از يك سده از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - فراهم آمده تن داد ؟ !
خطيب بغدادي در توجيه مخالفت شديد عمر با كتابت حديث مي نويسد:
... عمر اين كار را به خاطر احتياط در دين انجام داد ؛ زيرا از آن هراس داشت كه مردم به ظاهر احاديث روي آورند و معاني آن را در نيابند... و حديث وارونه معنا شود... افزون بر آن شدت عمل عمر در برابر نقل حديث، تلاشي بود براي حفظ حديث و تهديدي براي كساني كه از صحابه نيستند و گفتاري جز سنت را وارد سنت مي كردند[5]. پيداست آنچه خطيب بغدادي به عنوان دليل ارائه كرده به جاي آن كه دليل بر ممانعت كتابت حديث باشد، برهان بر ضرورت آن است.
3. بيم آميختن قرآن با حديث
يكي از مهم ترين و شايع ترين دليل براي توجيه ممانعت از كتابت و تدوين حديث، بيم آميختن قرآن با حديث است. مدافعان اين نظريه مي گويند: اگر حديث نيز بسان قرآن نگاشته مي شد، احتمال داشت اين كار در يك صفحه، يا صحيفه انجام گيرد و مردم در كنار خواندن قرآن، احاديث مكتوب را نيز مي خواندند و كم كم گمان مي كردند كه اين احاديث نيز آيات قرآن است. در روايتي كه ابوهريره از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - نقل كرده آمده است: امحضوا كتاب الله و اخلصوه ؛ كتاب خدا را يكدست سازيد و آن را با چيزي نياميزيد[6].
عمر نياميختن قرآن با حديث را يكي از دلايل خود براي ممانعت اعلام كرد و گفت:.... و اني والله لا البس كتاب الله بشيء ابدا! ؛ قسم به خدا من هرگز كتاب الهي را با چيزي نمي آميزم[7] و ابو سعيد خدري طبق رواياتي كه به او نسبت داده اند، در پاسخ كساني كه از او خواستند تا حديثي براي آنان بنويسد، گفت: احاديث را نمي نويسيم و بسان مصاحف قرار نمي دهيم. يا گفت: هرگز احاديث را نمي نويسيم و آن را قرآن قرار نمي دهيم[8].
ابن صلاح معتقد است: نهي از كتابت حديث به خاطر بيم اختلاط حديث با قرآن بوده است و وقتي اين بيم مرتفع شد، نهي پايان گرفت[9].
خطيب بغدادي در توجيه اين نظريه چنين آورده است:
پيشنيان به خاطر احتمال آميختن غير قرآن با قرآن از كتابت حديث كراهت داشتند و از اين جهت در صدر اسلام از كتابتِ دانش نهي شد، كه فقيهان و تمييز دهندگان ميان وحي و غير وحي در آن روزگار اندك بودند ؛ زيرا بيشتر اعراب فاقد فهم ديني بوده و با علماي آگاه نيز همنشيني نداشتند، بنابر اين اطمينان نبود كه صحيفه ها را به قرآن ملحق ساخته و گفتار غير قرآني را كلام خدا قلمداد كنند[10].
سمعاني نيز بر اين باور است كه: ناخشنودي كتابت احاديث در آغاز به خاطر بيم آميختگي با قرآن بود، اما وقتي اين بيم مرتفع شد، كتابت حديث جائز شد[11].
در ميان حديث پژوهان معاصر، صبحي صالح نيز بر اين نظريه تأكيد كرده و مي گويد: پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - در آغاز نزول وحي به خاطر بيم اختلاط و اشتباه گفتارها، شرح ها و سيره خود با قرآن، از كتابت حديث جلوگيري كرد، به ويژه اگر سنت با قرآن در يك صحيفه نگاشته مي شد[12].
اين نظريه نيز از جهاتي مخدوش است:
1. به استثناي روايت نخست كه به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - نسبت داده شده است، گفتار عمر، و نيز ظاهر سخن ابوسعيد خدري ناظر به دوراني پس از رحلت پيامبر اكرم- صلي الله عليه و آله و سلم - است. و اين دوران، دوراني است كه نگارش قرآن توسط كاتبان وحي پايان گرفته و به اتفاق همگان در مصحف، يا حداقل در صحفي گردآوري شده بود. و بسياري از مسلمانان به حفظ قرآن توفيق پيدا كرده بودند. با اين حال چگونه مي توان از بيم آميختن حديث با قرآن از كتابت آن جلوگيري كرد ؟!
2. از ظاهر استدلال ها چنين به نظر مي رسد كه بيم اختلاط ناشي از دو جهت بوده است: الف. حديث را در كنار قرآن و در يك صفحه، يا صحيفه مي نگاشتند و اين امر احتمال اختلاط را تشديد مي كرد ؛
ب. مسلمانان در آغاز از آگاهي ديني بهره چنداني نداشته و قدرت تمييز ميان قرآن و حديث را نداشتند. حال پرسش اين است كه آيا همه نويسندگان حديث، آن را در كنار آيات قرآن مي نگاشتند ؟!
3. اساس اين نظريه بر هم سطحي حديث با قرآن است، به گونه اي كه قابل تمايز نبوده و امكان اختلاط ميان قرآن و حديث وجود داشته است. در حالي كه مدافعان اين نظريه از اين امر غفلت كرده اند كه طرح اين ادّعا به معناي فرو كاستن از اعجاز بياني قرآن و پذيرش اين مدّعاست كه گفتار غير قرآن ـ حتّي اگر حديث باشد ـ مي تواند همپاي قرآن باشد. و اين مدّعا از نظر هر محقق باريك انديشي مردود است.
ابوريه در نقد اين نظريه آورده است:
اين توجيه، هيچ دانشور و خردمندي را قانع نمي سازد و هيچ محقّق جست و جوگري آن را نمي پذيرد، مگر آن كه احاديث را از نظر بلاغت از جنس قرآن بدانيم و معتقد باشيم، اسلوب حديث در اعجاز، بسان اسلوب اعجاز گونه قرآن است.
[1] - علوم الحديث و مصطلحه، ص 7 ـ 9.
[2] - تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 5.
[3] - علوم الحديث و مصطلحه، ص 39.
[4] - براي تفصيل بيشتر ر. ك: السنة و مكانتها من التشريع الاسلامي، ص 75 ؛ السنة قبل التدوين، ص 187 ـ 189 ؛ الحديث و المحدثون، ص 480 ؛ لمحات من تاريخ السنة المشرفه، ص 36. برخي از اين نويسندگان آغاز اختلاف و فرقه فرقه شدن مسلمانان را سال 35 هجري و پس از كشته شدن عثمان دانسته اند و برخي همزمان با جنگ صفّين و برخي نيز سال 40 هجري پس از شهادت حضرت علي عليه السلام را آغاز پراكندگي مسلمانان دانسته اند.
[5] - شرف اصحاب الحديث، ص 97 ـ 98 به نقل از مقاله تدوين حديث (5) فصلنامه علوم حديث ش 6، ص 23.
[6] - مسند احمد، ج 3، ص 12 ـ 13.
[7] - تقييد العلم، ص 49.
[8] - براي تفصيل بيشتر ر. ك: تدوين السنة الشريفه، ص 317.
[9] - مقدمه ابن صلاح، ص 119.
[10] - تقييد العلم، ص 57.
[11] - ادب الاملاء و الاستملاء، ص 146.
[12] - علوم الحديث و مصطلحه، ص 20.
@#@ مدّعايي كه از سوي هيچ كس حتي طرفداران اين نظريه مورد پذيرش نخواهد بود ؛ زيرا معناي آن ابطال معجزه قرآن و نابود كردن بنياد مباني اعجاز قرآن است[1].
محمود سالم عبيدات پس از ذكر اين نكته كه بيشتر عالمان، ممانعت از كتابت حديث را به خاطر بيم آميختن قرآن با حديث دانسته اند، مي نويسد:
اين توجيه بعيد است ؛ زيرا قرآن كريم معجزه است و عرب را از آغاز نزول نخستين آيه بر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - مبهوت فصاحت و بيانش ساخته است[2].
هاشم معروف الحسني در اين باره آورده است:
كساني كه مي كوشند تا با اين توجيه كار عمر را موجّه جلوه دهند، نمي دانند كه از سوي ديگر به وي ضربه زده اند ؛ چرا كه عمر تا بدين حد كوته نگر و محدود انديش و نا آگاه از شيوه هاي بيان و بلاغتِ سخن نبود كه عظمت بيان قرآن را نفهمد و چيرگي سخن قرآن بر دل ها را در نيابد[3].
انگيزة ممانعت از كتاب و تدوين حديث از نگاه حديث پژوهان شيعي
آنچه كه از سوي دانشوران اهل سنت براي توجيه ممانعت خلفاء از نقل، كتابت و تدوين حديث ارائه شد، براي هيچ محقق منصفي قانع كننده نيست. حال جاي اين پرسش است كه به راستي چه انگيزه هاي واقعي براي اين كار وجود داشته است ؟ از نگاه محقّقان شيعه جلوگيري از انتشار فضائل اهل بيت عليهم السلام، سرپوش گذاشتن بر زشت كاري هاي گروهي از اصحاب و اطرافيان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - و بنيان گذاري رأي و اجتهاد در برابر نصّ، انگيزه هايي است كه به استناد شواهد و مدارك تاريخي، زمينه ساز ممانعت خلفاء با كتابت و تدوين حديث شده است. اينك به اختصار به بررسي اين انگيزه ها مي پردازيم:
1. جلوگيري از انتشار فضائل اهل بيت عليهم السلام، به ويژه علي- عليه السلام -
مطالعه تاريخ اسلام به خوبي نشان مي دهد كه پيامبر اسلام- صلي الله عليه و آله و سلم - در سرتاسر بيست و سه سال بعثت خود بارها بر فضيلت و جايگاه اهل بيت عليهم السلام، به ويژه خلافت و جانشيني علي- عليه السلام - پاي فشرد. در نخستين اقدام آشكارِ پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - كه پس از نزول آيه و انذر عشيرتك الاقربين[4] و خويشان نزديكت را هشدار ده. انجام گرفت و به دعوت از چهل تن از نزديكان و اطرافيان انجاميد، آن حضرت به صراحت علي- عليه السلام - را ـ كه در آن روز تنها پانزده سال داشت ـ به عنوان برادر، وصيّ و جانشين خود معرفي كرد. اقدامي كه باعث استهزاء قريش نسبت به ابوطالب شد[5]. و در آخرين اقدام رسمي و علني در حجة الوداع آشكارا علي- عليه السلام - را به عنوان وليّ و صاحب اختيار مؤمنان معرفي كرد و از همة مسلمانان خواست تا با او پيمان ولايت ببندند[6].
و در آستانه رحلت نيز از حاضران خواست تا به او كاغذ و قلم بدهند تا مطلبي را براي آنان بنگارد كه مانع ضلالت مسلمانان تا قيامت شود، كه به اذعان بسياري از محققان، مقصود آن حضرت تصريح بر خلافت و جانشيني حضرت امير- عليه السلام - بوده است[7].
فداكاري، خلوص، عبادت، ايثار و.... حضرت امير در اين دوران چنان زبانزد عام و خاص و ستودني بود كه بارها از سوي خداوند با نزول آيات قرآن، يا از زبان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - مورد تمجيد و ستايش قرار گرفت[8].
فداكاري و از جان گذشتگي علي- عليه السلام - در جنگ بدر، احد، خندق، خيبر و.... صدور عباراتي ؛ هم چون لا فتي الا عليّ لا سيف الا ذوالفقار، ضربة علي يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين از نمونه هاي آن است[9].
مقام و منزلت امام- عليه السلام - براي تمام اصحاب امري شناخته شده بود، به گونه اي كه همگان ايشان را محور حق گرايي مي دانستند و به استناد گفتار پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - كه فرمود: لا يبغضك الا منافق و لا يحبك الا مؤمن ؛ تو را جز منافق دشمن نمي دارد و جز مؤمن دوست نمي دارد[10]. بر اساس دوستي و دشمني با علي- عليه السلام - منافقان را از مؤمنان تمييز مي دادند[11].
گذشته از تجليل و ستايش از علي- عليه السلام - كه از سوي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - به صورت آشكار انجام مي گرفت، گاه اين امر به صورت نهاني و در حضور يك يا چند تن از اصحاب اتفاق مي افتاد. در چنين مواردي، گفتارِ پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - از حوادثِ پس از رحلت خود پرده بر مي داشت و به منزله هشداري بود بر ضرورت همراهي با علي- عليه السلام - يا خطر مخالفت با او، گفتار پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - خطاب به همسرش عائشه:
چنان نباش كه سگان حوأب بر تو پارس كنند. كه با عبور عائشه از منطقه حوأب در جنگ جمل خود نمايي كرد[12]. و نيز سخنان هشدارآميز حضرت به زبير ـ كه پس از به ياد آوردن اين سخنان از سوي علي- عليه السلام - كه در مذاكره اي خصوصي، باعث بيداري زبير و رها كردن جنگ جمل شد ـ[13] از نمونه هاي آن است.
تأكيد بر فضايل اهل بيت- عليهم السلام - و امامت ائمه- عليهم السلام - نيز مشهود است. روايات ظهور مهدي - عجل الله تعالي فرجه الشريف - كه در آنها بر بسياري از ويژگي هاي آن حضرت هماهنگ با روايات جوامع شيعي تأكيد شده و از نگاه قريب به اتفاق محققان اهل سنت جزء روايات متواتر است، و روايت: مثل اهل بيتي مثل سفينة نوح من ركبها نجي و من تخلّف عنها غرق ؛ مثل اهل بيت من مثل كشتي نوح است كه هر كس بر آن سوار شد نجات يافت و هر كس از آن كناره گرفت غرق شد[14].
از نمونه هاي اين دست از اخبار نقل شده از پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - درباره فضائل اهل بيت- عليهم السلام - است.
از سوي ديگر، چنين تجليلي براي گروهي از اصحاب و نيز منافقان كه فاقد ايمان و تقوا بودند، سخت دشوار مي نمود و باعث بر انگيختن حسّ حسادت و احياناً عداوت آنان به اهل بيت- عليهم السلام - و كانون آن ؛ يعني علي- عليه السلام - مي شد. بدين جهت بارها زمينه هاي آزار علي- عليه السلام - و فاطمه سلام الله عليها را فراهم ساختند.
گران آمدن نشر فضايل علي- عليه السلام - براي جمعي از اصحاب از نگاه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم، پنهان نبوده است، بهترين شاهد مدّعا اشاره خداوند در آيه ابلاغ است، آنجا كه مي فرمايد: يا ايّها الرّسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و الله يعصمك من الناس انّ الله لا يهدي القوم الكافرين[15]. اي پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده، ابلاغ كن و اگر نكني پيامش را نرسانده اي و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه مي دارد، آري، خدا گروه كافران را هدايت نمي كند.
بررسي ابلاغ ولايت علي- عليه السلام - چه خطر و نگراني را براي پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - داشته كه خداوند با اعلام محافظت از ايشان اين نگراني را برطرف مي سازد ؟! آيا جز آن است كه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - از ريشه هاي تعصّبات جاهلي مردم كه هنوز در تاريك خانه دل هاي آنان جاي داشت و از حاكميت ارزش هاي غير الهي در انديشه آنان نگران بود ؟! باري، پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - مي دانست كه پذيرش ولايت و وصايت جواني كه تنها سي و سه بهار از عمرش مي گذشت و او نيز بسان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - از تيره بني هاشم بوده و در اجراي عدالت و احكام الهي بسيار سخت گير و جدّي است، براي بسياري از مردم سنگين و ناگوار است. نگراني هايي كه بعدها به واقعيت پيوست و باعث بيست و پنج سال خانه نشيني آن حضرت شد.
اين مخالفت ها و حسادت ها تا زمان حيات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - ادامه داشت، اما به هر حال حضور پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - مانع از گسترش آن مي شد. امّا پس از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - زمينه براي آشكار شدن و عينيت بخشيدن به تمام دغدغه هاي دروني بسياري فراهم شد و آنان به آرزوي ديرينه خود كه همانا سپردن علي- عليه السلام - به چاه فراموشي و محو او از تاريخ بوده، دست يافتند.
امّا اينك كه زمام كار را به دست گرفتند و بر سياست چيره شدند، با فرهنگ و انديشه مسلمانان كه سرتاسر با فضائل علي و اهل بيت- عليهم السلام - عجين شد، چگونه چاره انديشي كنند. منطقي ترين كاري كه هر سياستمداري در چنين شرائطي انجام مي دهد، از بين بردن اسناد مكتوب و جلوگيري از ثبت اسناد جديد و نيز ممانعت از انتشار محتواي اسناد است. اين درست همان كاري است كه ابوبكر و عمر انجام دادند و عثمان نيز البته نه از روي درايتِ شخصي اش ـ كه فاقد آن بود ـ بلكه با مشورت مشاوراني ؛ هم چون مروان آن را دنبال كرد.
باري، مگر نه آن است كه ابوبكر و عمر، روايات مكتوب خود و اصحاب پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - را طي دستورالعملي گرد آوري كرده و سوزاندند ؟! آيا آنان از كتابت هر گونه حديث به استثناي روايات احكام ـ آن هم به صورت محدود ـ جلوگيري نكردند ؟ و آيا آنان با فراخواني ناقلان حديث به مدينه و به زندان افكندن گروهي ديگر و مراقبت شديد امنيّتي، از انتشار احاديث جلوگيري نكردند ؟!
2. محو روايات نكوهش خلفا
انگيزه اي كه حاكمان را واداشت تا فضائل اهل بيت- عليهم السلام - را پنهان سازند، به صورت كاملاً طبيعي آنان را مجاب ساخت تا رواياتي را كه در آنها به نحوي نكوهش آنان و طرفدارانشان انعكاس يافته بود، محو سازند ؛ زيرا سياست تحكيم دستگاه حكومتي خلفاء زماني به طور كامل به تحقّق مي پيوست كه در كنار به فراموشي سپردن فضائل علي و فرزندانش- عليهم السلام - نكوهش مكتب خلفاء نيز به فراموشي سپرده شود.
[1] - اضواء علي السنة المحمديّه، ص 53 ـ 54.
[2] - تاريخ الحديث و مناهج المحدّثين، ص 27.
[3] - دراسات في الحديث و المحدّثين، ص 23.
[4] - سوره شعرا، آيه 214.
[5] - براي تفصيل بيشتر ر. ك: سيره حلبي، ج 1، ص 321 ؛ بحار الانوار، ج 18، ص 163.
[6] - بهترين و جامع ترين منبع در بررسي ماجراي غدير كتاب گران سنگ الغدير نگاشته علامه نستوه اميني است.
[7] - المراجعات، ص 356.
[8] - براي آگاهي از اين ستايش ها ر. ك: موسوعة الامام عليّ بن ابي طالب، ج 8 فصل هاي علي از زبان قرآن از زبان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم -و از زبان خود.
[9] - درباره شجاعت و از خود گذشتگي آن حضرت در جنگ ها ر. ك: همان، ج 9، ص 421 ـ 439.
[10] - الغدير، ج 3، ص 184 ؛ كنز العمّال، ج 11، ص 622.
[11] - قرب الاسناد، ص 26 ؛ المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 129 ؛ المعجم الاوسط، ج 2، ص 328.
[12] - شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 310 ؛ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 181.
[13] - شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 233 ؛ امالي شيخ طوسي، ص 137.
[14] - قرب الاسناد، ص 8 ؛ خلاصه عبقات الانوار، ج 4، ص 44.
[15] - سوره مائده آيه 67.
@#@
آنان براي دستيابي به اين هدف از دو شيوه بهره جستند:
1. با ساختن روايات دروغين، شخصيّت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - را تا سر حدّ انسان هاي معمولي و پر لغزش ـ كه گاه كارهاي ناروايي، هم چون دشنام، ناسزاگويي و لعن اشخاص از آنان سر مي زند ـ پايين آوردند، تا كسي به سخنان نكوهش آميز پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - براي قضاوت منفي درباره شخصيت افراد استناد نكند.
2. با شيوه مخالفت با نقل، كتابت و تدوين حديث، خاطره اين گونه روايات را از اذهان پاك كردند تا در فرصتي مناسب رواياتي در ستايش آنان بر ساخته شده و در ميان مسلمانان منتشر گردد.
در راستاي شيوه نخست، رواياتي نظير روايت زير را از زبان آن حضرت جعل كردند: اللهم انّما انا بشر فايّما رجل من المسلمين سببته او لعنته او جلّدته فاجعلها له زكاة و رحمة ؛ خدايا من بشري بيش نيستم، پس هر يك از مسلمانان را كه دشنام دادم، يا لعن كردم يا تازيانه زدم اين كيفر را براي او مايه رشد و رحمت قرار ده[1].
طبق اين دسته از روايات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - تصريح مي كند كه من بشري بيش نيستم، اما اين جاي شگفتي ندارد ؛ زيرا بارها در قرآن بر آن تأكيد شده است، با اين تفاوت كه طبق تصوير قرآني، او بشري معصوم و پيراسته دامن و پيامبر است، اما طبق اين روايات او مرتكب لغزش هاي شگفت آوري مي شود. ديگر آن كه لعن و دشنام پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم، نه تنها باعث هيچ منقصتي براي كسي نمي شود بلكه به عكس پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - از خدا مي خواهد كه باعث قربت و رشد و رحمت او شود ! و البته كه دعاي پيامبر مستجاب است !
بنابر اين، اگر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - ابوسفيان و معاويه و برادرش يزيد را نفرين كرد[2]، يا وقتي معاويه و عمرو بن عاص را اين چنين نفرين كرد:
خدايا ! آنها در فتنه به سختي گرفتار كن و در دوزخ به بدترين وضعي نگونسار ساز[3]. يا خاندان بني اميه را شجره ملعونه مورد اشاره قرآن دانست[4]، يا مروان بن حكم را هنگام ولادت به جاي دعا نفرين كرد[5]، همه اينها مايه كمال و رحمت براي آنان باشد !
مخالفت قريش با كتابت حديث توسط عبدالله بن عمرو بن عاص بهترين گواه مدّعاست. آنان خطاب به او گفتند: آيا هر آنچه از پيامبر مي شنوي، مي نويسي، و حال آن كه پيامبر بشري است كه در حال خشنودي و ناخشنودي سخن مي گويد[6].
پيداست آنچه مورد نظر قريش بوده احاديث، فضائل و رذائل اشخاص است كه از نظر آنها در حال خشنودي يا ناخشنودي شخصي بيان شده و فاقد اعتبار است !! و الا احاديث احكام، يا اخلاق و... كاري به خشنودي يا نا خشنودي پيامبر نداشته است.
يكي از محققان مصري مي نويسد:
گروه هايي از مردم را پيامبر لعن و كساني را طرد كرده بود. جلوگيري از نشر احاديث پيامبر، باعث مي شد كه كم كم چگونگي آنها از ياد برود و داوري پيامبر درباره آنها به فراموشي سپرده شود، و حكومت در بهره گيري آنها، در ميان مردم مشكلي نداشته باشد[7].
مخالفت با مصحف حضرت امير- عليه السلام - را نيز مي بايست بر همين اساس ارزيابي كرد ؛ زيرا بر اساس مدارك تاريخي، از جمله ويژگي هاي مصحف حضرت امير عليه السلام، گذشته از رعايت ترتيب آيات و سور، ارائة تفسير و تأويل و اسباب نزول بوده است كه بالطبع بسياري از حقائق تاريخي در لابلاي آياتِ مرتبط ارائه شده بود[8].
3. بنيان گذاري رأي و اجتهاد در برابر نصّ
برخي از صاحب نظران شيعي، بر اين باورند كه هدف خلفاء از نقل و كتابت حديث هموار ساختن زمينه براي رأي گرايي و گريز از روبرو شدن با نصوص ديني بوده است.
استاد شهرستاني در اين باره چنين آورده است:
از بحث هاي گذشته به اين نتيجه مي رسيم كه عامل حقيقي پنهان در وراي منع حديث، تنها مخفي كردن فضائل اهل بيت- عليهم السلام - نبوده است، بلكه هدف، آفرينش فضاي فقهيِ جديد بوده تا خليفه از رهگذر آن بتواند خلأ ناتواني فقهي خود را پر نمايد.... مردم مي دانستند كه مشرّع، خدا و رسول او است. از اين رو مي خواستند احكام را تنها از كسي فرا گيرند كه از خواصِّ پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - بود و از اسرار تنزيل و تأويل قرآن آگاهي كامل داشت. از سوي ديگر قضايايي كه خليفه را ناگزير به فتوا طبق رأي خود مي ساخت، در نصوص روايي نيامده بود و او ناگزير از اجتهاد بود و دست ديگران را نيز براي اجتهاد باز گذاشت تا او را در اجتهاد و رأي معذور دارند..... بدين ترتيب ممانعت از تدوين حديث امكان رأي و اجتهاد را براي خليفه فراهم ساخت[9].
عبدالهادي فضلي بر اين باور است كه: عامل اساسي در منع تدوين حديث، كه آن را مي توان در پرتو بررسي حوادثِ شكل گرفته پس از سقيفه و معتبر شناخته شدن رأي و اجتهاد در برابر نصّ دريافت، از بين بردن نصوص و يا اندك ساختن آن بوده است، به ويژه آن دسته از نصوص كه با فضائل اهل بيت مرتبط بود، تا بدين وسيله جريان رأي در برابر نص گرايي تقويت شود و در ميدان سياست به كار آيد[10]
روي آوري خلفاء، به ويژه خليفه دوم به رأي و اجتهاد در برابر نصّ از مسلّمات تاريخي است، كه مورد پذيرش بسياري از صاحب نظران اهل سنت قرار گرفته است.
دكتر محمد روّاس مي نويسد: نخستين استاد مدرسه رأس، عمر بن خطاب است، به ويژه از گسترش دامنه حكومت اسلامي در پي فتوحاتي كه در دوران او رخ نمود و او با مسائلي نوين روبرو شد[11].
احمد امين نيز معتقد است: عمر، روشن ترين مصداق به كارگيري رأي و اجتهاد در مسائل و رخدادها است كه از وي آراء فراواني نقل شده است [12].
زيان هاي ممانعت از نگارش و تدوين حديث
اينك كه مشخص شد كار ممانعت از نگارش و تدوين حديث فاقد انگيزه الهي و تنها با هدف تحكيم پايه هاي حكومت خلفاء انجام گرفت، مناسب است زيان هاي آن را مورد بررسي قرار دهيم:
1. از بين رفتن حلقه اتصال اسناد روايات
جلوگيري از نقل كتابت حديث طي يك سده بدين معنا است كه حلقه اتصال روايات ميان تابعان و پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - ؛ عملاً از دست رفته است. چه، بيشتر صحابه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - تا پيش از پايان پذيرفتن سده نخست از دنيا رفتند. به استناد منابع تاريخي آخرين صحابه اي كه از دنيا رفت ابوالطفيل عامر بن وائله بود كه هشت سال حيات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - را درك كرد و در سال 110 هجري با داشتن 108 سال عمر، چشم از جهان فرو بست[13]. به راستي چند تن از صحابه از چنين عمري طولاني برخوردار بوده اند ؟!
گفتار يك شخصيت سياسي در اين زمينه شنيدني است. معمّر قذافي رئيس جمهور كنوني ليبي مي گويد:
كتاب مقدّسِ موجود كنوني ـ تورات و انجيل ـ دچار تبديل و تغيير شده و فاقد صحّت است ؛ زيرا در كتاب مقدس نامي از محمد- صلي الله عليه و آله و سلم - برده نشده، در حالي كه به يقين مي دانيم نام پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - چنان كه در قرآن آمده در تورات و انجيل نيز برده شده است.... پس تورات و انجيل دچار تحريف شده است. مي پرسيم چگونه تدوين شده اند ؟ تماماً مثل حديث شريف. به اين معنا كه مي گوييم: سالياني پس از عيسي عليه السلام، گروهي از مردم كه مسيحيان به آنان فرستادگان مي گويند متي، يوحنا، مرقص و پولس آمدند و گفتند: ما انجيلي را كه خداوند به عيسي فرستاد از حفظ داريم..... و اين امر باعث ظهور چهار انجيل مختلف و متفاوت شد..... (درباره حديث نيز) در قرن دوم و پس از ساليان طولاني از رحلت پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - گفتند كه: احاديث پيامبر را گرد آورده اند و معناي اين سخن آن است كه مسلمانان پس از گذشت دو سده از وفات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - بناي ثبت احاديث را گذاشتند و پس از دو سده كسي از معاصران پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - زنده نبود تا حديث صحيح را گرد آورد.
وقتي در دوره جمع و تدوين حديث هيچ يك از صحابه در قيد حيات نبودند، چگونه توانستند احاديث صحيح را بنويسند. چنين گرد آوري به معناي تكيه كردن بر شنيده ها و معنعن بودن اسناد است، پس پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - از دنيا رفته و كسان پس از او نيز از دنيا رفته اند، آن گاه در هنگام جمع حديث كسي مدعي مي شود كه پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - چنين فرموده است ؟.... و چنين حديثي فاقد سند است [14].
مي بينيد كه اين چهره سياسي با تشبيه روايات به كتب مقدس به خاطر تأخير زمان تدوين از زمان حيات پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - و صحابه و احتمال راهيافت تحريف، تبديل و خطاي حافظه و فقدان اتصال سند، روايات را فاقد اعتبار مي داند. ما نمي خواهيم بر گفتار قذافي صحّه بگذاريم و آن را از هر جهت درست قلمداد كنيم، بلكه مقصود آن است كه ممانعت از تدوين حديث طي يك سده و شروع به تدوين پس از دو سده چنين شبهاتي را پيش مي آورد.
استاد حسيني جلالي ضمن برشمردن تشكيك در سنت نبوي به عنوان يكي از زيان هاي ممانعت از كتابت حديث، گفتار برخي از خاورشناسان را در اين زمينه آورده است.
به عنوان نمونه ـ گلدزيهر معتقد است: تمام روايات تدوين، مجعول است و تمام كتاب هاي تأليف يافته در زمينه گرد آوري احاديث كه منسوب به سده نخست است بر ساخته و فاقد اعتبار است[15].
[1] - صحيح مسلم، ج 8، ص 25.
[2] - شرح نهج البلاغة، ج 6، ص 289 ؛ شرح الأخبار، ج 2، ص 147.
[3] - مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 421.
[4] - و ما جعلنا الرؤيا التي اريناك الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة في القرآن سوره اسراء آيه 60. پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - با نزول اين آيه و پس از آگاهي از قتل و غارت هاي بني اميه، تا پايان عمر هرگز خندان ديده نشد. ر. ك: المستدرك علي الصحيحين، ج 4، ص 48.
[5] - المستدرك علي الصحيحين، ج 4، ص 481.
[6] - مسند احمد بن حنبل، ج 2، ص 162 ؛ المستدرك علي الصحيحين، ج 1، ص 106.
[7] - معالم الفتن، ج 1، ص 332 به نقل از مقاله تدوين حديث ( 6 ) فصلنامه علوم حديث س 8، ص 28 ـ 29.
[8] - از اين مصحف در فصل سوم سخن خواهيم گفت.
[9] - منع تدوين الحديث، ص 357 ـ 359.
[10] - دروس في فقه الاماميّه، ج 1، ص 111.
[11] - موسوعة فقه ابراهيم النخعي، ج 1، ص 85 به نقل از مقاله تدوين حديث ( 7 ) فصلنامه علوم حديث ش 9، ص 33.
[12] - فجر الاسلام، ص 236 ـ 237.
[13] - من له رواية في كتب الستّه، ج 1، ص 527 ؛ تهذيب التهذيب، ج 5، ص 71.
[14] - المدخل الي علوم الحديث، ص 12 ـ 13.
[15] - تدوين السنة الشريفه، ص 528 ـ 532.
@#@
پيداست اگر از كتابت حديث جلوگيري نمي شد و حلقه احاديث تا عصر پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - اتصال مي داشت، رخنه اي براي تشكيك در اعتبار سنت نبوي از سوي مستشرقان، يا امثال معمر قذافي ايجاد نمي شد.
2. رهيافت وضع در روايات
پديده وضع و جعل يكي از تلخ ترين حوادث فرهنگي در تاريخ اسلام است كه در حقيقت جنگي بود از دين عليه دين، آنچه جاعلان حديث بر مي ساختند، رواياتي بود كه به خاطر انتساب ظاهرشان به پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - از قداست و اعتبار كاملي برخوردار بودند، با اين حال به مثابة تيشه هايي بودند كه پيوسته در حال قطع ريشة اسلام تخريب مباني عقيدتي و اخلاقي اسلام به كار بسته مي شدند.
بررسي تاريخ جعل حديث، حقايق بسيار ناگواري را به دست مي دهد، به عنوان مثال در ميان عوامل و انگيزه هاي جعل حديث از انگيزة الحاد و ستيز عقيدتي با دين نام مي برند[1]. و رواياتي را كه تنها اين گروه با چنين انگيزه اي برساخته اند، حدود چهارده هزار روايت بر شمرده اند[2].
و معروف است كه وقتي محمد بن سليمان زنديق معروف ابن ابي العوجاء را دستگير و حكم اعدام او را صادر كرد، او چنين اعتراف كرد: به خدا قسم ميان شما چهار هزار روايت جعل كرده ام كه در ميان آنها حلال را حرام و حرام را حلال معرفي كرده ام، و در روز روزه شما را به افطار و در روز افطار شما را به روزه وا داشتم [3].
حال اگر ساير انگيزه ها ؛ هم چون انگيزه هاي مذهبي، سياسي، اخلاقي و.... را به اين انگيزه، يعني ستيز ديني بيافزاييم با انبوه زيادي از روايات مجعول برخورد خواهيم كرد[4]. از اين رو اگر مي خوانيم كه بخاري از ميان ششصد هزار روايت تنها بيش از هفت هزار روايت را برگزيد و در صحيح خود گرد آورد و مالك از ميان صد هزار روايت تنها سه هزار روايت، ابوداوود از ميان پانصد هزار حديث تنها پنج هزار و دويست روايت، مسلم از ميان سيصد هزار تنها هفت هزار و دويست حديث، و احمد بن حنبل از ميان هفتصد و پنجاه هزار روايت، حدود سي هزار حديث و.... را آورده اند ؛ جاي شگفتي نخواهد داشت.
با صرف نظر از روايات ضعيف و موضوعي كه در اين جوامع روايي وجود دارد، و به رغم آن كه بسياري از روايات مجعول از صفحه تاريخ محو شده است، يكي از محققان معاصر اهل سنت در مقدمه كتاب موسوعة الاحاديث و الآثار الضعيفة و الموضوعة هفتاد و هشت عنوان كتاب در زمينة تبيين و معرفي روايات مجعول معرفي كرده است [5].
همه اينها نشان گر گوشه هايي از گستردگي دامنه پديده شوم جعل و وضع روايات است. حال بايد صادقانه پرسيد: اگر خلفاء با نقل و كتابت حديث مخالفت نمي كردند و اين ميراث گرانسنگ به صورت اسنادي مكتوب در مي آمد، آيا حديث با چنين گستردگي جعل روبرو مي شد ؟ آيا اگر خلفاء، خيرخواه دين و مسلمانان مي بودند، نمي بايست در مي يافتند كه هزاران دشمن خارجي و داخلي، اعمّ از زنادقه و يهود و فرقه سازان و.... در كمين فرصت مناسبي براي تخريب پايه هاي دين اند ؟ آيا آنان قرآن نخوانده بودند كه خداوند در بلند ترين آيه تنها براي جلوگيري از خطا و اشتباه و فراموشي از مسلمانان مي خواهد كه به هنگام قرض دادن به يكديگر آن را مكتوب ساخته و حتي به امضاي شاهداني برسانند ؟![6]
به عبارت روشن تر حتي اگر خطر جعل جاعلان وجود نداشت، خطر فراموشي و خطا در نقل روايت ـ كه طبيعي هر انساني است ـ نگارش حديث را ضروري مي ساخت. چگونه است كه خلفاء براي كتابت قرآن به رغم نگاشته بودن آن در زمان پيامبر- صلي الله عليه و آله و سلم - به صورت صحف و گردآوري آن به صورت مصحف خود را به زحمت انداختند، تا آنجا كه عثمان پس از مشورت با صحابيان مصاحف پراكنده را در آتش سوزاند[7]، با آن كه شمار زيادي از مسلمانان حافظ قرآن بودند و احتمال خطا و جعل به خاطر اعجاز ساختاري و نيز تضمين الهي در آن وجود نداشت. امّا درباره حديث نه تنها به كتابت و تدوين آن تشويقي به عمل نياوردند، بلكه با شدت و با استفاده از تمام قدرت مانع انتشار و ثبت آن شدند؟! آيا آنان و كساني كه كار خيانت آلودشان را توجيه كرده اند، در پيشگاه تاريخ پاسخي در خور دارند ؟!
برخي از محققان منصف اهل سنت خود به اين حقيقت اذعان كرده اند كه منع تدوين حديث زمينه ساز راهيافت جعل حديث شده است.
محمد ابوريه در اين باره مي نويسد:
از جمله آثار تأخير تدوين حديث تا سال هاي آغازين سده دوم، گسترش بدون حد و مرز و بدون ضابط باب وضع و گسترش دروغ بود. تا بدانجا كه شمار روايات مجعول به هزاران روايت رسيد و بسياري از آنها در ميان آثار و نگاشته هاي مسلمانان در شرق و غرب جهان اسلام راه يافت[8].
البته منع از تدوين حديث آفت هاي فراوان ديگري هم دارد از جمله: زمينه اتهام مستشرقين، از حجيت انداختن کلام پيامبر اکرم - صلي الله عليه و آله و سلم -، اعتبار بيش از حد به کلام صحابه و تابعين و ... مي توان نام برد که در محل خود مورد بررسي و تحليل قرار گرفته است.

[1] - المجروحين، ج 1، ص 62 ؛ كتاب الموضوعات، ج 1، ص 18.
[2] - كتاب الموضوعات، ج 1، ص 20.
[3] - همان، ص 37 احاديث عائشه، ج 2، ص 327.
[4] - براي تفصيل بيشتر ر. ك: الوضع في الحديث، ج 1، ص 265 ـ 280 ؛ اصول الحديث، ص 132 ـ 133.
[5] - موسوعة الاحاديث و الآثار الضعيفة و الموضوعة، ج 1، ص 209 ـ 211.
[6] - سوره بقره آيه 282.
[7] - براي تفصيل بيشتر ر. ك: مناهل العرفان، ج 1، ص 260 ؛ التمهيد في علوم القرآن، ج 1، ص 338 ـ 354.
[8] - اضواء علي السنة المحمديه، ص 121.
علي نصيري- آشنايي با علوم حديث، ص 110
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :