امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
2402
اصطلاحات درون و برون حديثي و کتابشناسي
1. اصطلاحات درون حديثي
1ـ1. سند، اِسناد
تعريف سند: محقق مامقاني در تعريف آن نوشته است: (سند همان طريق متن، يعني گروهي از راويان است.)[1]
بعضي از معاصران گفته‌اند: (سند، همان طريق متن است و مقصود از آن در اين جا، مجموعه راويان است كه هريك از ديگري نقل مي‌كند تا به صاحب روايت برسد.)[2]
شيخ بهايي مي‌نويسد: (سند حديث، همان سلسله و زنجيره راويان است، كه متن حديث را به معصوم مي‌رساند.) [3]
آن گونه كه از لغت و كلام لغت‌شناسان بر مي‌آيد، «سند» به معناي «تكيه گاه» است، و طريق روايت را سند مي‌نامند؛ چرا كه علما بر اساس سند، روايت مي‌كنند، و راويانِ حديث، بر سند تكيه كرده و طريق روايت را ملاك صحت و ضعف آن قرار داده‌اند؛ بر اين اساس، سندِ روايت برگرفته از معناي لغوي است.[4]
ناگفته نماند، كه بعضي از علماي درايه، مانند «ابن جماعة» (متوفاي 733 ه‍ .ق.)، احتمال داده‌اند، كه سند در روايت، گرفته شده از سند به معناي قسمت‌هاي بلند و مرتفع دامنه كوه (ما ارتفع و علا من سطح الجبل) است.
وي نيز گفته است: «مُسنِد»، يعني محدّثي كه سند را نقل مي‌كند و حديث را با ذكر راويان نام مي‌برد، تا به معصوم ـ عليه السلام ـ متصل شود.
محقق مامقاني، اين وجه تسميه ابن جماعه را نقد كرده و مي‌گويد: «كاري كه محدّث و مُسنِد مي‌كند، اسناد و اِخبار و انتساب و استناد دادن است؛ در حالي كه سند، معناي جامدي دارد.»[5]
قابل ذكر است كه بعضي، معناي سند و اسناد را يكي دانسته‌اند؛ بنا‌براين، اختلاف در اين مسأله مبنايي خواهد بود.[6]
يكي از معاصران مي‌گويد: «اِسناد، از ديدگاه اماميه عبارت از رساندن حديث به گوينده آن، يعني پيامبر يا امام و از ديدگاه عامه، رساندن حديث به پيامبر و صحابي و تابعي است.
گاهي از باب اطلاق مصدر بر اسم جامد، اسناد بر سند نيز اطلاق مي گردد؛ گرچه محدثان، سند و اسناد را به يک معنا به کار مي برند؛ مثل اطلاق محدث عاملي در وسائل در قول خودش که مي گويد: (و بهذا الاسناد) يعني راهي که انسان را به متن حديث مي رساند؛ بنابر اين، اسناد و سند، خود راويان حديثند.[7]
محقق داماد در رواشح نوشته است: «اسناد، گاهي بر سند اطلاق مي گردد (طريق) و گاهي از اسناد، بعض سند، اراده مي شود.»[8] مصحح مقياس فرموده است: «حق اين است، که سند ـ که همان طريق متن است. با اسناد مغاير باشد.»[9]
مرحوم «صدر­» نيز در نهايه الدرايه مي گويد: «اسناد در نزد عالمان حديث و درايه عبارت است از: «رفع الحديث الي قائله­ و اين تعبير، همان عباره اخراي اخبار از طريق حديث معناي اسناد است، نه سند.»[10]
علما فرموده اند: «اسناد الحديث»، يعني رفعه الي قائله.[11] اين تعريف، با معناي ابن جماعه سازگاري دارد؛ چنان که فيومي و ديگران گفته اند: «أسندت الحديث الي قائله ... رفعته إليه بذکر قائله.»[12]
«أذهري» (متوفاي 370 هـ . ق) در تهذيب اللغه نيز گفته است: «الاسناد في الحديث رفعه الي قائله»[13]
معناي دوم سند: مامقاني تفسير ديگري را در مورد سند از بعضي عالمان نقل کرده، که عبارت است از خبر دادن از طريق متن (الأخبار عن طريق المتن) است؛ و شهيد آن را به عنوان وجه دوم ذکر کرده است.[14]
1ـ2. متن
استاد شانه‌چي مي‌نويسد: «كلامي است كه آخرين راوي آن را نقل مي‌كند؛ به تعبير ديگر، كلامي كه قوام معناي حديث به آن است؛ خواه گفتار معصوم باشد يا حكايتِ كردار وي.»[15] متن، ‌در لغت معاني متعددي دارد. مورد نظر علم درايه، «متن حديث» از نظر اجمال و تفصيل، ‌اضطراب و غير اين حالات است و «شرح لغات موجود در متن حديث» و مقصود از آن در «فقه الحديث» مورد بحث و پژوهش قرار مي‌گيرد.
1ـ3. حديث
لغويان گفته‌اند: حدوث به معناي وقوع و حصول و فعل آن «حدث» است. تحديث، يعني اخبار، و حديث، نقيض قديم است.
حديث، به معناي خبر و مرادف كلام نيز آمده است؛ زيرا كلام، كم كم به ‌وجود مي‌آيد.[16]
حديث، مفرد، و جمع آن احاديث است. جوهري در صحاح اللّغة[17] و ابوالبقا در كليات[18] تصريح كرده‌اند،‌كه اين جمع بر خلاف قياس است.
فرّاء گفته است:‌«اگر طبق قاعده بسنجيم، ‌بايد احاديث را جمع أُحدوثة بدانيم.»[19]
1ـ 4. خبر
خبر در اصطلاح
خبر، در اصطلاح عالمان درايه به گونه ديگري تعريف شده است؛ شيخ بهايي، تعريف حديث را براي خبر صادق دانسته است؛ در اين صورت، اين دو كلمه مترادف يكديگر خواهند بود.[20]
1ـ5. سنت
سنت در لغت
طبرسي (متوفاي 548 ه‍. ق) چنين مي‌نويسد: «سنت، طريقه و سيره، نظاير يكديگرند.»[21] ابن فارس مي‌گويد: «سنّ، داراي اصل واحدي، يعني جاري كردن چيزي به نرمي است، و گفته مي‌شود: «سَنَنْتُ الماءَ علي وجهي، إذا اَرسلته ارسالاً.» آب را بر صورت جاري كردم. [22]
سنت،‌به معناي سيره، و سنت رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ يعني سيره او، از همين باب است.[23]
خطابي (متوفاي 328 ه‍. ق) گفته است: «اصل سنت، عبارت از طريقه محموده است،‌و هرگاه به صورت مطلق به كار رود، به اين معنا انصراف پيدا مي‌كند.»[24]
سنت در اصطلاح
سنت در اصطلاح، قول يا فعل يا تقرير معصوم است.
علامه سيدحسن صدر در معناي اصطلاحي «سنت» فرموده است: «سنت، نزد ما اماميه، قول معصوم، فعل و تقرير اوست، نه قرآن است و نه كلام شخص عادي.»[25]
والد شيخ بهايي مي‌گويد: «سنت، طريقه پيامبر و امام است، كه از آنان حكايت شده است؛ طريقه پيامبر بالاصالة و طريقه امام بالنيابة است.»
مرحوم صدر اين تعريف را نادرست شمرده؛ چرا كه معتقد است، ايشان تكلف به خرج داده‌اند و احتياجي به اين تفصيل نيست.
1ـ6. اثر
اثر در لغت
ابن منظور در بيان لغوي اثر مي‌نويسد: «اثر، بقيه چيزي و جمع آن، آثار و أثور است، و تأثير، به معناي باقي گذاشتن اثر در چيزي است.
أثر به معناي خبر نيز آمده است؛ هم‌چنان كه خداوند متعال مي‌فرمايدكه «و نكتب ما قدّموا و آثارهم»[26] آثار آنان را ثبت مي‌كنيم. هركه «سنت حسنه» به جاي آورده، براي او ثواب است، و آن كه «سنت سيّئه» انجام داده است، براي عقاب نوشته خواهد ‌شد.»[27]
در معجم الفاظ القرآن آمده است: «أَثَرَ از باب ضَرَبَ و نَصَرَ به كار مي‌رود و به معناي نقل خبر مي‌آيد.»[28]
اثر در اصطلاح
شيخ بهايي، اثر را مرادف حديث مي‌داند.[29]
شهيد ثاني در كتاب شرح بدايه أثر را اعم از حديث و خبر دانسته، و مي‌گويد: «أثر بر هريك از حديث و خبر اطلاق مي‌شود.»[30]
زبيدي در تاج العروس نقل مي‌كند، كه اثر مساوي خبر است.[31]
1ـ7. حديث قدسي
شيخ بهايي، در الوجيزه فرموده: حديثي كه كلام خدا را گزارش مي‌كند و به چيزي در آن تحدّي نشده است.
علّامه طريحي در مجمع‌البحرين مي‌نويسد: «چه بسا بين حديث قدسي و قرآن فرق گذارده مي‌شود و آن كه اين قرآن به استماع آن از روح الامين (جبرئيل ـ عليه السلام ـ ) اختصاص دارد و حديث قدسي ملهم است؛ افزون بر اين، قرآن به خلاف حديث قدسي، الفاظي مسموع و مشتمل بر اعجاز است.»[32]
فاضل مامقاني مي‌گويد: «حاصل اين كه، لفظ حديث قدسي از ناحيه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ است؛ ولي معناي آن از ناحيه خداوند متعال به وسيله الهام يا رؤيا و غيره به پيامبر مي‌رسد؛ در حالي كه هم لفظ و هم معناي قرآن، از جانب خداوند است؛ به همين جهت قرآن بر حديث قدسي برتري دارد.
اولين مؤلف در باب حديث قدسي: مرحوم محدّث شيخ حرّ عاملي (متوفاي 1104 ه‍ .ق.) كتابي درباره احاديث قدسيه به نام الجواهر السنية في الاحاديث القدسية نوشته، كه در نجف، بيروت و تهران چاپ شده است. او خود را اولين مؤلف در اين زمينه معرفي مي‌كند،[33] ولي صفايي خوانساري[34] (متوفاي1359 ه‍ .ق.) و آقا بزرگ تهراني (متوفاي 1389 ه‍ .ق.) در الذريعة معتقدند، كه قبل ازوي، سيد خلف حويزي (متوفاي 1074 ه‍ .ق.) كتابي به نام البلاغ المبين، في الاحاديث القدسية نگاشته است.[35]
مثال: حديث سلسلة الذهب و زيارت عاشورا[36]، از جمله احاديث قدسيه هستند:
امام رضا ـ عليه السلام ـ فرمود: پدرم به من خبر داد، و ايشان از پدرش و پدرش نيز از پدرش و ... و ايشان از رسول خدا و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ از جبرئيل و وي از خداوند متعال كه فرمود: كلمه لااله الا الله دژ محكم من است. هركسي آن را بگويد، وارد دژ من شده است و كسي كه داخل آن دژ شود، از عذاب من در امان خواهد بود. خداي متعال و جبرئيل و رسولش و ائمه ـ عليهم السلام ـ درست فرمودند.»
مرحوم صدر از ميان تعاريف، نظريه مصنِّف الوجيزه را برگزيده است كه آن را مرادف حديث مي‌داند؛ پس اگر گفته مي‌شود. روايات مأثورة يا تفسير بالمأثور، مراد همين معناست.[37] دكتر نورالدين عتر مي‌گويد: «كلمه حديث، اثر و خبر، نزد محدّثان يك معنا دارند.»[38]
2. اصطلاحات برون حديثي
2ـ1. اصطلاحات شخصي
2ـ1ـ1. صحابه
ابن أثير گفته است: «صحابه، جمع صاحب است، و فاعل بر فِعالة جمع بسته نشود؛ مگرهمين يك كلمه.»[39]
ابن منظور، صحابه را نيز مصدر دانسته است ومي‌گويد: صَحِبَ، يَصْحَبُ، صُحبة و صحابة؛ صاحب به معناي معاشر است، كه از معناي اشتقاقي خارج شده است و به صورت فعل متعدي استعمال نمي‌شود؛ لذا نمي‌گويند: زيد صاحبٌ عمراً؛ بلكه آن را به شكل اسماء جامد به كار برده‌اند؛ مثل غلام زيد، و جمع آن اصحاب و صُحبان و صِحاب و صحابه است.[40]
[1] . مامقاني، عبدالله؛ مقباس الهداية، ج1، ص50 ـ ر.ك: طريحي، فخرالدين؛ مجمع البحرين، ج3، ص71.
[2] . سبحاني، جعفر؛ اصول الحديث، ص18.
[3] . صدر، سيد حسن؛ نهاية الدراية، ص93 ـ ر.ك: فيومي، احمد؛ المصباح المنير، ج1، 2، ص261.
[4] . ر.ك: صدر، سيد حسن؛ نهاية الدراية، ص93 ـ مقباس الهداية، ج1، ص51 ـ اصول الحديث، ص18ـ ابوريّه، محمود؛ اضواء علي السّنة المحمدية، ص275.
[5] . همان
[6] . مامقاني، محمدرضا؛ مستدركات مقباس الهداية، ج5، ص23.
[7]. مستدرکات مقباس الهدايه، ج5، ص 24.
[8]. ميرداماد، محمد باقر؛ الرواشح السماويه، ص 126.
[9]. مستدرکات مقباس الهدايه، ج5، ص 24.
[10]. صدر، حسن؛ نهايه الدرايه، ج5، ص 24.
[11]. قاسمي، محمد جمال الدين؛ قواعد الحديث، ص 203 ـ زبيدي، محمد مرتضي؛ تاج العروس، ج8، ص 217.
[12]. فيومي، احمد؛ المصباح المنير،ج1 و 2، ص 261.
[13]. ابن منظور، محمد بن مکرم؛ لسان العرب، ج3، ص 221، (به نقل از تهذيب اللغه).
[14]. قاسمي، محمد جمال الدين؛ قواعد التحديث، ص 201 ـ صدر، حسن؛ نهايه الدرايه، ص 94، مامقاني، عبدالله؛ مقباس الهدايه، ج1، ص50.
[15] . مديرشانه‌چي، كاظم، دراية الحديث، ص 7.
[16] . مجمع اللغة العربية، معجم الفاظ القرآن، ج 1، ص 240 - جوهري، اسماعيل، صحاح اللغة، ج 1، ص 278.
[17] . همان.
[18] . ابوالبقاء، ايوب بن موسي، الكليات، ‌ص 152.
[19] . صحاح اللّغة، ج 1، ص 278.
[20] . بهايي عاملي،‌محمد بن الحسين، مشرق الشمسين، ص 23 - جبعي عاملي، ‌زين‌الدين، الرعاية، ص 50.
[21] . طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان،‌ج 2، ص 542.
[22] . احمد بن فارس، معجم مقائيس اللغة، ج 3، ص 60.
[23] . فيومي، احمد، المصباح المنير، ج 1و 2، ص 162.
[24] . امين، حسن، دائرة المعارف الاسلاميةالشيعيّة، ‌ج 3، ص 185.
[25] . صدر، حسن؛ نهاية الدراية، ص85 ـ ر.ك: مجاهد، سيد محمد؛ مفاتيح‌الاصول، ص279 ـ طريحي، فخرالدين؛ مجمع البحرين، ج6، ص268 ـ مشرق الشمسين، ص24.
[26] . يس/12
[27] . ابن منظور، محمد بن مكرم؛ لسان العرب، ج4. ص5 ـ ر.ك: زمخشري، محمود؛ الكشاف، ج4،‌ص7 ـ طباطبايي، محمد حسين؛ الميزان، ج17،ص66.
[28] . مجمع اللغة العربية، معجم الفاظ القرآن، ج1، ص14.
[29] . صدر، حسن، نهايةالدراية، ص82.
[30] . جبعي عاملي، زين الدين؛ الرعاية، ص50.
[31] . زبيدي، سيد مرتضي؛ تاج العروس، ج10، ص13.
[32] . طريحي، فخرالدين؛ مجمع البحرين، ج6، ص371.
[33] . حرّ عاملي، محمد بن الحسن؛ الجواهر السنيّة، ص6.
[34] . صفايي خوانساري، احمد؛ كشف الأستار، ج4،ص274.
[35] . آقابزرگ تهراني، محمد محسن؛ الذريعة، ج3، ص141.
[36] . إربلي، علي بن عيسي؛ كشف الغمة، ج3، ص98 ـ طوسي، محمد بن الحسن؛ مصباح المتهجد، ص723.
[37] . نهاية الدراية، ص82، زبيدي، محمد مرتضي؛ تاج العروس، ج10، ص13.
[38] . عتّر، نورالدين؛ منهج النقد، ص29.
[39] . جزري، مبارك بن محمد؛ النهاية في غريب الأثر، ج3، ص12.
[40] . ابن منظور، محمد بن مكرّم؛ لسان العرب، ج1، ص519.
@#@
در تعريف اصطلاحي «صحابيّ»، سخنان بسياري مطرح شده است.
بعضي گفته‌اند: صحابي، كسي است، كه مصاحبت پيامبر را در حال ايمان درك كرده باشد و مؤمن بميرد. راه شناخت صحابيّ؛ تواتر، استفاضه و اخبار ثقه است.[1]
نووي درمقدمه شرح مسلم مي‌گويد: «از اشتقاق كلمه صحابة از صحبة، معلوم مي‌شود، كه اگر كسي لحظه‌اي با رسول‌الله معاشرت پيدا كرده باشد، به او صحابي مي‌گويند. علماي عامّه، همه صحابه را عادل مي‌شمارند.»[2]
2ـ1ـ2. تابعين
تابعين، جمع تابعيّ با ياي نسبت است؛ پس در هنگام جمع بستن بايد با دو ياء باشد؛ در حالي كه با يك ياء نوشته و تلفظ مي‌شود.
جوهري گفته است: «تَبَعْتُ القَوْمَ، هنگامي است، كه در عقب آنان راهپيمايي كني يا بر تو بگذرند و تو با آنان همراه شوي. تابعيّ، در اصطلاح عالمان، كسي است كه خودِ پيامبر را زيارت نكرده؛ ولي صحابه ايشان را درك كرده باشد.»[3]
2ـ1ـ3. مُخَضْرَم
مرحوم صدر، در تعريف مخضرم مي‌نويسد: «مخضرمين كساني هستند، كه مصاحبت پيامبر را درك نكرده‌اند و از نظاير خود جدا شده باشند؛ يعني معاصر پيامبر بوده‌اند؛ ولي به مصاحبت نايل نيامده‌اند و جاهليت را نيز درك كرده‌ باشند.
عرب مي‌گويد: ناقةٌ مخضرمةٌ، يعني شتري كه دُم او قطع شده باشد؛»[4] بدين جهت، مخضرم از صحابه جداست.
نجاشي پادشاه حبشه، سويد بن عطيه صاحب علي ـ عليه السلام ـ ، ربيعة بن زراره، ابومسلم خولاني و احنف بن قيس از اين گروهند؛ بنا‌بر‌اين، مخضرمين كساني‌اند، كه اسلام و جاهليت را درك كرده، و صحابه را نيز دريافته؛ ولي پيامبر را ملاقات نكرده باشند. اصطلاح مخضرم بر شعرا نيز اطلاق مي‌شود و شاعري كه اسلام و جاهليت را درك كرده باشد، نيز مخضرم ناميده مي‌شود.
علماي ادب شعرا را به چند طبقه تقسيم كرده‌اند:
1ـ شعراي جاهلي كه اسلام را درك نكرده و قبل از آن در زمان جاهليت مرده‌اند.
2ـ آنان كه اسلام را درك كرده‌اند؛ مثل لبيد و حسان كه به اينان شعراي مخضرمين گفته مي‌شود.
3ـ شعراي متقدمين؛ مثل جرير و فرزدق كه در صدر اسلام بوده‌اند.
3ـ مولّدون يا محدّثون؛ مثل ابونواس كه پس از جرير و فرزدق آمده‌اند.[5]
2ـ1ـ4. مولي
ابن اثير در نهايه مي‌نويسد: «و قد تكرر ذكر المولي في‌الحديث و هو اسم يقع علي جماعة كثيرة؛ فهو الربّ و المالك و السيّد و المنعِم و المعتِق و الناصر و المحِبّ و التابع و الجار و ابن العمّ و الحليف و العقيد و الصَّهر و العبد و المعتَق و المنعَم عليه، و اكثرها قد جاءت في الحديث، فيضاف كل واحد الي ما يقتضيه الحديث الوارد فيه. و كلّ من وَلِيَ امراً ... »[6]
مرحوم شيخ مفيد (متوفاي413 ه‍ .ق.)، رساله مستقلي در تعريف مولي تأليف كرده است. در مورد اين كلمه، بين شيعه و عامه بحث فراوان وجود دارد و ظاهراً دليل آن اين باشد، كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ در جريان غدير خم، در شأن امير مؤمنان، علي ـ عليه السلام ـ فرمود: «ألا من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه»[7]؛ به همين جهت در مورد كلمه مولي در علم كلام نيز بحث فراوان شده است.
سيّد حسن صدر در نهايةالدّراية مي‌گويد: «تشخيص معاني كلمه مولي، به وسيله قراين ميسر است. اين كلمه، هرگاه در علم الحديث به كار رود، بيشتر وقت‌ها مراد همان غير عربي است، و اين نكته از راه تتبع به دست آمده است.»[8]
علّامه شوشتري (متوفاي1413 ه‍ .ق.) نيز اين نكته را تأييد كرده و نخستين فصل از كتاب قاموس الّرجال خويش را به اين امر اختصاص داده است.
عامّه روايت كرده‌اند، كه گروهي بر امير مؤمنان، علي ـ عليه السلام ـ وارد شدند و گفتند: السلام عليك يا مولانا! حضرت فرمود: چگونه من مولاي شما هستم، حال آن كه شما قوم عرب هستيد.[9]
خلاصه آن كه كلمه مولي غير عربي و در مقابل عربي است؛ و اين نكته، مورد توجه مامقاني در تنقيح المقال نبوده است.[10] مولي، معاني ديگري نيز دارد، كه مي‌توان به مقدمه قاموس‌الرجال و رجال خاقاني مراجعه كرد.[11] در كتاب‌هاي تراجم و رجال، مولي بر عبدي اطلاق مي‌شود، كه مولايش او را آزاد كرده، بر او ولاء عتق دارد، كه در فقه داراي احكام خاص خود است.
2ـ3. اصطلاحات كتاب‌شناسي
2ـ3ـ1. معجم
«معجم» در حديث بر كتابي اطلاق مي شود، كه در آن احاديث بر اساس اسامي صحابه يا شيوخ و شهرها و قبايل، و يا به ترتيب حروف الفبا گردآوري شده باشد؛ مانند معجم طبراني؛ البته معجم، اختصاص به احاديث ندارد و معجم در لغت نيز وجود دارد؛ مانند معجم مقاييس اللغه از ابن فارس كه شش جلد است و معجم الوسيط (دوجلد) و معجم الفاظ القرآن كه «مجمع علمي قاهره» آن دو را تأليف كرده است.
المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم در زمينه قرآن تأليف محمد فؤاد عبدالباقي يكي از دانشمندان مصري است. المعجم المفهرس لالفاظ الحديث النبوي در زمينه احاديث نبوي است، كه آن را تني چند از مستشرقان، زير نظر دكتر ا.ي.ونسنگ، تنظيم كرده‌اند. اين معجم، خواننده را به احاديث نبوي در صحاح سته راهنمايي مي‌كند. معجم بحارالانوار نيز به وسيله دفتر تبليغات اسلامي تنظيم شده است، كه با آن مي‌توان به احاديث بحارالانوار مجلسي دست يافت. وزارت ارشاد اسلامي نيز معجمي را در همين زمينه به چاپ رسانده است، كه معجم دفتر تبليغات بر آن ترجيح دارد؛ زيرا روايات را بر اساس اصل كلمات شناسايي كرده؛ ولي در چاپ وزارت ارشاد، خلط شده و اشتقاق كلمات، چندان، مراعات نشده است.
براي وسائل الشيعه و مستدرك الوسائل نيز دو معجم از سوي وزارت ارشاد و معجمي ديگر براي وسائل به وسيله دكتر محمد جواد مصطفوي تهيه شده است، كه مفتاح الوسائل نام دارد. اين كتاب را محققان دفتر تبليغات اسلامي تصحيح كرده‌اند، كه در آينده به زيور طبع آراسته خواهد شد.
آقاي سيّد حسن طبيبي نيز معجمي براي وسائل در ده جلد تنظيم كرده، كه به وسيله جامعه مدرسين حوزه علميه قم چاپ شده است.
براي كتب اربعه حديث نيز معجمي تهيه شده است، كه معجم احاديث الكتب الاربعه نام دارد.
2ـ3ـ2. مستخرَج
«استخراج»، مصدر باب استفعال است و به معناي استنباط، يعني طلب خروج است. باب افتعال اين مادّه نيز به معناي طلب است. ثلاثي آن، لازم است و به وسيله باب اِفعال و باي حرف جرّ متعدي مي‌شود. و كلمه «مستخرَج»، اسم مفعول از «استخراج» است.
ابن منظور گفته:
«الخُروج: نقيض الدخول. خَرَجَ يَخرُج خروجاً و مَخْرَجاً، و قد أخرجه و خَرَجَ به ... و اخْتَرَجَه و استخرجه طلب إليه او منه أن يخرُجَ.»[12]
«مُستَخْرَج» در اصطلاح، كتابي است، كه نويسنده روايات كتاب حديثي خود را به غير از اِسناد صاحب كتاب (بلكه با سندي كه خود، از شيوخ خويش براي آن حديث مي‌داند، ولي به يكي از شيوخ صاحب كتاب مي‌رسد) نقل مي‌كند؛ مانند مستخرج ابي‌بكر اسماعيلي نسبت به صحيح بخاري و مستخرج ابي عوانه نسبت به صحيح مسلم.[13]
2ـ3ـ3. مَخْرَج، مُخْرِج و مخرِّج
«مَخْرَج»، اسم و منظور، سلسله سند روايت است؛ مثلاً گفته مي‌شود: «مَخْرَج هذا الحديث معلوم»؛ يعني افرادي كه در سلسله سند اين حديث واقع شده‌اند، افراد معلومي هستند.
«مُخْرِج» و مُخَرِّج»، در كتب احاديث به كار مي‌رود، كه مي‌گويند: «أخرَجَ الحديثَ و خَرَّجَ الحديثَ» و مراد ـ آن گونه كه‌‌ علامه قاسمي در قواعد التحديث گفته‌ـ آوردن حديث دركتاب خود است.[14] وقتي مي‌گوييم: «أخرجه البخاري» يا «خرّجه الكليني»؛ يعني آن دو، اين حديث را در كتاب‌هاي خود ثبت كرده‌اند.
مرحوم ميرداماد فرمود:
«مراد از تخريج حديث، آوردن موضع حاجت از آن و مراد از اِخراج، نقل تمام حديث است.»[15]
مرحوم ميرداماد معناي ديگري نيز ذكر كرده است، كه «تخريج»، استخراج حديث از كتاب‌ها به سند صحيح‌تر و متن محكم‌تر است؛ ولي «اخراج»، مطلق نقل حديث از كتاب است.[16]
ابن حجر، عسقلاني، در كتابي كه براي استخراج احاديث ذكر كرده، گفته است:
«اين تخريج احاديثي است، كه در كشّاف واقع شده و امام ابومحمد زيلعي آن‌ها را اخراج كرده است. من آن‌ها را خلاصه و مواردي كه تخريج آن فوت شده بود، اخراج و اضافه كردم.»[17]
در عبارت فوق، اخراج و تخريج به صورت مرادف به كار رفته است و چون زمخشري روايات را در كشّاف، مرسله آورده و سند آن را ذكر نكرده است، «ابن حجر عسقلاني» و «ابو محمد زيعلي» احاديث را از كتاب‌ها استخراج و سند آن را ذكر كرده‌اند.
2ـ3ـ4. مستدرَك
واژه «مستدرَك»، اسم مفعول از باب استفعال ـ به معناي طلب ـ و متعدي است؛ لذا از آن اسم مفعول «مُسْتَدْرَك» مشتق شده است.
«مستدرك» در لغت، تدارك چيزي است، كه فوت شده است و در اصطلاح، كتابي است، كه ناظر به كتاب ديگري باشد و آن‌چه از كتاب اوّل فوت شده، تدارك و جبران كند.
از جمله كتاب‌هاي مستدرك، مستدرك حاكم ابو عبدالله نيشابوري است. بخاري و مسلم در كتاب‌هاي روايي خود، رواياتي را كه بر اساس مباني رجالي و حديثي آن‌ها صحيحه بوده است، جمع‌آوري كرده‌اند؛ ولي طبق همان شرايط، رواياتي را نياورده‌اند و از آن‌ها فوت شده است؛ از آن جمله رواياتي است، كه در فضايل ائمه اطهار و امير مؤمنان، علي ـ عليه السلام ـ وارد شده است، كه «حاكم نيشابوري» آن روايات را در كتاب خود، تدارك و خللي را كه در آن دو بوده، جبران كرده است.
[1] . صدر، حسن؛ نهاية الدرايه، ص341 ـ عسقلاني، شهاب‌الدين احمد بن محمد؛ الاصابة في تمييز الصحابة، ج1، ص8.
[2] . نووي، ابوزكريا محيي‌الدين؛ المنهاج في شرح صحيح مسلم، ج1، ص36 ـ ابوريّة، محمود؛ اضواء علي السنّة المحمديّة، ص339 ـ عسقلاني، شهاب‌الدين احمد بن علي؛ الاصابة، ج1، ص7 ـ بيضاوي عمر بن محمد؛ نهاية السؤل، ج3، ص179.
[3] . نووي، ابوزكريا؛ التقريب و التيسير، ص35 (مقدمه شرح كرماني بر صحيح بخاري) ـ جوهري، اسماعيل؛ صحاح اللغة، ج3، ص1190.
[4] . صدر، حسن؛ نهاية الدراية، ص342 ـ فراهيدي، خليل بن احمد؛ العين، ج4، ص329.
[5] . سيوطي، جلال‌الدين؛ المزهر، ج2، ص489 ـ كوجان، احمد؛ شرح شواهد مغني، ج1، ص3.
[6] . جزري، مبارك بن محمد؛ النهاية، ج5، ص228.
[7] . مجلسي، محمد باقر؛ بحارالانوار، ج2، ص226.
[8] . صدر، حسن؛ نهاية الدراية، ص359 ـ حائري، (ابوعلي) محمد بن اسماعيل؛ منتهي المقال، ص1.
[9] . مجلسي، محمد باقر؛ بحارالانوار، ج 37،‌ ص148.
[10] . شوشتري، محمد تقي؛ قاموس الرجال، ج1، ص13.
[11] . خاقاني، علي؛ رجال خاقاني، ص343.
[12] . ابن منظور، محمد بن مكرم؛ لسان العرب، ج2، ص251.
[13] . سيوطي، جلال الدين، تدريب الراوي، ج1، ص112 ـ مدير‌شانه‌چي، كاظم؛ دراية الحديث، ص29.
[14] . قاسمي، محمد جمال‌الدين؛ قواعد التحديث، ص219.
[15] . دراية الحديث، ص23 ـ محمد باقر؛ الرواشح السماوية، ص99.
[16] . همان.
[17] . ابن حجر عسقلاني، شهاب‌الدين؛ مقدمة تخريج احاديث كشّاف، ج1.
@#@
مستدرك الوسائل محدث نوري، از جمله مستدركات، در ميان عالمان شيعي است. «محدث عاملي»، اخباري را در وسائل نياورده و از او فوت شده و نوري در كتاب مستدرك الوسائل روايات فوت شده را گرد آورده است. اين مستدرك، دو چاپ دارد:
1. چاپ سنگي كه در سه جلد بزرگ رحلي است.
2. چاپ مؤسسه آل‌البيت، كه در هيجده جلد و خاتمه نيز در چند جلد به صورت زيبايي چاپ شده است.
البته محدث نوري نيز همه احاديثي را كه از محدث عاملي فوت شده، نياورده و از ايشان نيز احاديثي فوت شده است؛ زيرا بسياري از آثار فقهي و غير فقهي در كتاب‌هاي فقهي و تفاسير مثل مجمع‌البيان آمده است كه در مجامع روايي؛ مثل بحار، وسائل و مستدرك يافت نمي‌شود.
2-3-5- مسند
«مسند»، کتاب حديثي است، که روايات در آن به ترتيب صحابه جمع آوري شده باشد؛ بدين معنا که روايات را بر اساس آخرين راوي که صحابي پيامبر[1] و يا صحابي ائمه ـ عليه السلام ـ است، (به صورت الفبايي يا غير الفبايي) قرار داده باشند. جديد ترين مسندي كه به اين سبك تأليف شده، السمند الجامع است.
يکي از ناموران معاصر علم الحديث مي نويسد: «اولين کسي که احاديث را بر اساس «مسند» جمع آوري کرد، «ابوداوود طيالسي» (متوفاي 204 هـ . ق) است، که ديگران از وي پيروي کرده اند.»
بزرگترين مسانيد، مسند امام «احمد بن حنبل» (متوفاي 241 هـ . ق) و شامل بيش از سي هزار حديث است.[2]
مسند (به فتح نون) اعتبارات سه گانه دارد:
1. إسناد، مصدر ميمي است؛ مثل «مسند شهاب» و «مسند فردوس» که مراد، أسانيد أحاديث آنهاست.
2. کتابي است که روايات صحابه در آن کرد آوري شده باشد؛ در اين صورت اسم مفعول خواهد بود و از همين بخش است، أحاديثي كه به يكي از معصومان منتهي مي‌شود؛ مثل مُسند امام موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ و به آن مسانيد يا مساند گفته مي‌شود.
3. حديث مسند كه از اقسام حديث مشترك خواهد بود.[3]

[1]. سيوطي، جلال الدين؛ تدريب الراوي، ج2، ص 154 ـ صبحي صالح؛ علوم الحديث و مصطلحه، ص 40 ـ طباطبايي، سيد کاظم؛ مسند نويسي در اسلام، ص80.
[2]. مدير شانه چي، کاظم؛ درايه الحديث، ص 28.
[3]. سيوطي، جلال الدين؛ تدريب الراوي، ج1، ص42 ـ مامقاني، محمدرضا؛ مستدركات مقباس الهداية، ج5، ص23 ـ عتر، نورالدين؛ منهج النقد في علوم الحديث، ص350.
محمد حسن رباني - برگرفته از کتاب دانش دراية الحديث، ص35
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :