امروز:
دوشنبه 3 مهر 1396
بازدید :
2324
جرح و تعديل و تعارض آنها
مفهوم وثاقت و عدالت
آيا وثاقت راوي كافي است و يا اين كه عدالت او نيز لازم است؟ مقصود از عدالت، ملكه‎اي است كه افزون بر راستگويي، شخص را بر انجام ساير اصول و ارزش‎هاي اخلاقي ـ كه از آن به انجام واجبات و ترك محرمات ياد مي شودـ وادارد.[1] اما وثاقت، به معناي برخورداري از صفت راستگويي است؛ يعني شخص برغم آن كه فاقد ساير ارزش‎هاي اخلاقي؛ مثل عفت، پاكي كسب و كار است، با اين حال انسان راستگو و صادقي است، و كذب و دروغ در گفتار او راه ندارد. با اين تعريف بنابر ديدگاه مشهور كه عدالت را شرط صحّت روايت دانسته‎اند، لازم است در منابع رجالي عدالت راويان يك روايت اثبات شود. اما بنابر ديدگاه امثال شيخ طوسي كه وثاقت را كافي مي دانند، صرف دستيابي به وثاقت راويان در منابع رجالي، براي صحيح دانستن روايت كفايت مي كند، مگر در جايي كه تعارض در بين باشد كه براي ترجيح سندي از ساير صفات راوي كمك گرفته مي شود.
تقسيم بندي الفاظ جرح و تعديل
علماي رجال در مقام مدح و ستايش، يا توثيق و تعديل راويان از واژه‎ها و اصطلاحات خاصي بهره جسته‎اند. هرچند اين الفاظ فاقد ضابطه بوده و بر اساس سليقة هر يك از آنان فراهم آمده است، اما در نگاه مجموعه‎اي به آنها تا حدود زيادي پي برد. اين الفاظ را در نگاه كلّي مي توان به دو دسته: 1. الفاظ دال بر توثيق؛ 2. الفاظ دال بر مدح، تقسيم كرد. الفاظ دال بر جرح نيز دو دسته است: 1. الفاظ دال بر جرح 2. الفاظ دال بر ذم.
1. الفاظ دال بر توثيق
1.1. عدل، امامي ضابط، با توجه به اين كه در اين واژه‎ها با آمدن واژة ضابط حوزة شخصيت راوي؛ يعني برخورداري از قوة حفظ، ثبت و ضبط روايات، و با آمدن واژة عدل بر حوزة اخلاق راوي و پايبندي او به فرائض ديني و با آمدن واژة امامي به حوزة ايمان و عقيده راوي و شيعة اثناعشري بودن او تصريح شده، چنين عبارتي را بهترين و صريح‎ترين لفظ براي دلالت بر تزكيه و تعديل راويان دانسته‎اند.[2]
1.2. عدل، در صورتي كه اين واژه درمنابع رجال شيعه بكار رفته باشد به صورت دلالت تضمني، يا التزامي دال بر امامي بودن، يا ضابط بودن راوي نيز خواهد داشت؛ زيرا عدالت مطلق فرع اسلام و ايمان است و بر كافر و پيروان سايرفرق اسلامي به صورت مطلق عادل گفته نمي شود. از سوي ديگر درميان رجاليون شيعه كمتر مرسوم است كه به امامي بودن، يا ضابط بودن راوي تصريح كنند. بنابراين وقتي مي گويند: عدل، مقصود آنان امامي و ضابط بودن در كنار عدالت است.[3] با اين حال بايد پذيرفت كه دلالت اين لفظ به صراحت لفظ پيشين نيست.
1.3. امامي ضابط، در صورتي كه اين دو لفظ در كنار يكديگر بكاربرده شوند، يا هر كدام به طور جداگانه در مورد يك راوي آورده شوند، دلالت بر مدح راوي دارد، اما اين مدح در حدّ توثيق نخواهد بود؛ زيرا حوزة اخلاق راوي كه در اثبات صحت روايت او لازم است، مسكوت گذاشته شده است. [4]
1.4. ثقه، واژه ثقه در اصطلاح فقها نيز بكار مي رود، اما مقصود آنان از اين واژه؛ اعم از عدالت است؛ [5]در حاليكه اين واژه در اصطلاح علماي رجال برابر با عدالت است، ريشة اين واژه از وثوق به معناي اطمينان است و مقصود از آن كسي است كه نسبت به دوري او از دروغ ، اشتباه و فراموشي اطمينان وجود دارد؛ زيرا اگر قرار باشد شخص، عادت به دروغ، اشتباه يا فراموشي داشته باشد، چگونه مي توان به گفتار او اطمينان داشت. نسبت به ساير گناهان غير از دروغ نيز چنين است؛ زيرا انسان به سخن مثل شرابخوار اطمينان نمي يابد[6]. بنابراين هرگاه اين كلمه به طور مطلق در منابع رجالي بكار رود، در دلالت آن در عدالت و ضابط بودن راويان جاي اشكال نيست، اما در دلالت آن بر اماميّه بودن راوي جاي مناقشه است. صاحب معالم در اين باره مي گويد: «هرگاه نجاشي بگويد: (فلان) ثقه است و از فساد مذهب راوي سخني به ميان نياورد، ظاهر اين سخن آن است كه راوي عادل وامامي است؛ زيرا عادت نجاشي آن است كه اگر راوي داراي فساد مذهب به آن تصيرع مي‎كند؛ پس اگر تصيرع نكند طهور در آن دارد كه او با فساد عقيده‎ ‎اش دست نيافته است»[7]. محقق بهبهاني نيز معتقد است: «هرگاه رجالي بگويد:« عدل امامي »، يا فلاني ثقه است، به صرف چنين عبارتي راوي را عادل امامي مي شناسند؛ زيرا ظاهر راويان تشيّع و ظاهر شيعه حسن عقيده است. يا از اين جهت كه عالمان دريافته‎اند اين الفاظ در اصطلاح علماي رجال براي اماميّه بكار مي رود».[8] علامه مامقاني نيز معتقد است: وقتي ثقه دلالت بر عدالت مصطلح داشت، عدالت مصطلح با غير امامي بودن قابل جمع نيست. [9]اما آية الله سبحاني معتقدند: واژة «ثقه» امامي بودن راوي را اثبات نمي كند؛ زيرا شيخ مفيد و شيخ طوسي همة ياران امام صادق ـ عليه السّلام ـ را به رغم اختلاف عقيده جزء ثقات دانسته‎اند[10] و نجاشي گروهي از كساني كه داراي فساد مذهب‎اند؛ نظير علي بن اسباط و سماعة بن مهران را ثقه دانسته در حالي كه راوي نخست فطحي مذهب و راوي دوم واقفي مذهب بوده است. [11]
1.5. ثقه في الحديث، أو في الرواية؛ دلالت اين لفظ نيز بسان دلالت واژه ثقه است؛ يعني بر عدالت و ضابط بودن راوي به صورت آشكار دلالت دارد، اما در دلالت آن بر امامي بودن جاي تأمل است. [12]
1.6. صحيح الحديث، با توجه به اين كه در معناي صحيح ميان قدما و متاخرين تفاوت است، اگر اين واژه در گفتار علماي رجال متقدم به كار مي رود، دلالت بر مدح كامل راوي و قوي بودن روايت او، يا در حد الحسن كالصحيح خواهد داشت؛ زيرا ملاك صحت حديث از نگاه قدما قطع، يا ظن به صدور روايت از معصوم است و ضرورتاً به معناي ثقه و عادل بودن راوي نيست. اما علامه مامقاني معتقد است كه ميان اطلاق صحيح بر يك حديث با اعلام صحيح الحديث بودن يك راوي تفاوت است. در صورتي كه از زبان قدما بر حديثي صحيح اطلاق شود، گفتار پيشين درست است؛ يعني دلالت بر وثاقت و عدالت راوي ندارد، اما اگر به يك راوي صحيح الحديث گفته شود، دلالت بر وثاقت، عدالت، امامي و ضابط بودن دارد. به عبارت روشن‎تر اين واژه از نظر دلالت برابر با واژة « ثقه في الحديث»، بلكه قوي‎تر از آن است. آنگاه ايشان به گفتار شهيد ثاني استدلال كرده كه واژه «صحيح الحديث» را از الفاظ صريح دال بر عدالت دانسته است. [13]به نظر مي رسد كه گفتار علامه مامقاني متقن و صحيح است. بنابراين اين اصطلاح: «صحيح في الحديث» با اصطلاح « ثقه» از نظر دلالت برابر خواهد بود، اما اگر اين واژه در منابع رجالي متاخرين به كار رود، بلاتفاق برابر با ثقه بوده و دلالت بر عدالت راوي خواهد داشت.
1.7. حجت، به معناي صحت احتجاج به حديث است. اين لفظ بر حسب معناي عامش؛ اعم از حديث صحيح، حسن، موثق و حتي ضعيف است؛ زيرا دربارة هر يك از احاديث غير صحيح بخاطر وجود قرائني احتمال احتجاج و استدلال وجود دارد، اما در عرف خاص رجاليون واژة حجت به معناي «ثقه» بودن بوده و نظير اين واژه دلالت بر عدالت، ضابط و امامي بودن دارد، [14]
1.8. عين و وجه، گاه اين دو واژه به طور مطلق بكار مي‎روند وگاه گفته مي‎‎شود «من عيون أصحابنا»، يا «من وجوه اصحابنا». آية الله سبحاني آورده است: «كسي كه منابع رجالي را مورد بررسي قرار دهد درمي‎يابد كه اين دو واژه فراتر از امامي و عادل بودن راوي، دلالت برجلالت راوي نيز دارد. و رجاليون اين دو وصف را در مواردي بكار مي‎برند كه شخص جزء طبقة برجسته در فضل و فضيلت باشد و اين امرنشان مي‎دهد كه او در ميان طائفه از نظر وجاهت جايگاه و ارزش به مثابه چهره و چشم است».[15] محقّق قمي معتقد است: عبارت «وجه من وجوه أصحابنا» در دلالت بر توثيق از واژه‎هاي وجه و عين قوي‎تر است. [16]
1.9. شيخ الطائفه، لفظ شيخ الطائفه نيز بسان لفظ عين و وجه‌، بر امامي و ثقه بودن دلالت دارد،[17] بلكه به مرتبه فراتر از آن ناظر است. از نظر برخي از محدثان دلالت اين واژه بر وثاقت از دلالت توصيفاتي؛ هم‎چون وكالت امام، يا شيخ اجازه بودن بالاتر است. الفاظ «من اجلاء الطائفه»، يا «معتمد الطائفه» نيز همسان با «شيخ الطائفه» است. [18]
1.10. صاحب سر امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ‎‌ ، چنان كه دربارة كميل بن زياد گفته شده كه او صاحب سرّ علي ـ عليه السّلام ـ بوده است. اين وصف بر مرتبه‎اي فراتر از وثاقت دلالت مي‎كند؛ زيرا كسي مي‎تواند به مقام همرازي با امير المؤمنان ـ عليه السّلام ـ برسد كه داراي نفس قدسي، مطمئن و مطيعي باشد. بدين خاطر بسياري از اصحاب ائمه ـ عليه السّلام ـ ثقه و عادل بوده‎اند، اما تنها شماري اندك به مرتبة صاحب سر بودند دست يافته‎اند. [19]
2.الفاظ دال بر مدح
2.2. من اصحابنا، از اين لفظ، مدح راوي استفاده مي‎شود،[20] اما عدالت، وثاقت، يا حتي امامي بودن به استناد آن قابل اثبات نيست؛ زيرا در بيشترمنابع رجالي، بويژه منابع اولية رجالي بر پيروان ساير فرق شيعه ؛ هم‎چون فطحيّه، واقفيه و... اين اصطلاح اطلاق شده است.
2.2. ممدوح، از اين واژه افزون بر آن كه وثاقت، يا امامي بودن بدست نمي‎آيد، حتي مدح قابل توجهي كه حديث را به حدّ حسن برساند، از آن قابل برداشت نيست. [21]
2.3. من اولياء امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ، در صورتي كه امامي بودن راوي اثبات شود، اين وصف روايت را به حد حسن مي‎رساند.
[1]. آگاهي بيشتر از ديدگاه‎ها درباره مفهوم عدالت ر.ك: المكاسب، ص 326- 327.
[2] . اصول الحديث و احكام، ص 155.
[3] . مقباس الهداية، ج 2، ص 144- 145.
[4] . همان، ص 142.
[5] . البدايه في علم الدراية، ص 76.
[6] . مقباس الهداية، ج 2، ص 146- 147.
[7] . اصول الحديث و احكامه، ص 156، به نقل از مقباس الهداية، ص108.
[8] . همان.
[9] . مقبلس الهداية، ج 2، ص 151.
[10] . اصول الحديث و احكامه، ص 157.
[11] . همان، ص 158- 159.
[12] . مقباس الهداية ج2،‌ ص 162.
[13] . همان، ص 169- 168؛ البداية في العلم الدراية، ص 76.
[14] . مقباس ، ج2، ص 170- 171 .
[15] . اصول الحديث و احكامه، ص 162- 163.
[16] . همان، ص 162، به نقل از قوانين الاصول، ج1، ص 485.
[17] . مقباس الهداية، ج 2، ص 223- 224.
[18] . همان، ص 224.
[19] . همان، ص 217.
[20] . همان، ص 208- 209.
[21] . همان، ص 212 .
@#@ در غير اين صورت روايت موثق خواهد بود.[1]
2.4.خاصّي، اگر وصف خاصّي در برابر عامي بكار رود، تنها اثبات كنندة آن است كه راوي امامي است، اما اگر مقصود جزء خواص فلان امام بودن باشد، دلالت بر مدح راوي داشته و روايت را به مرحله حسن مي‎رساند. و اگر به صورت مطلق بكار رود به معناي نخست خواهد بود. [2]
2.5. لا بأس به، دربارة ميزان دلالت اين عبارت اختلاف است: برخي؛ هم‎چون علّامة حلي آن را مفيد مدح، قابل توجه مي‎دانند، كه روايت را به مرحلة حسن مي‎رساند. و برخي معتقدند كه اين واژه بسان ثقه دلالت بر وثاقت راوي دارد.[3]
2.6. مضطلع بالروايه، مفهوم اين وصف آن است كه راوي نسبت به روايت آشنايي و آگاهي خوبي دارد و در اين زمينه داراي قوت است. اين وصف تنها دلالت بر مطلق مدح دارد و روايت را به حدّ حسن نمي‎رساند.[4]
2.7. متقن، در صورتي كه راوي امام باشد با اين توصيف روايت او در حد حسن خواهد بود. در غير اين صورت روايت موثق (=يا قوي) محسوب مي‎گردد. الفاظ: حافظ، ثبت و ضابط نيز چنين است. [5]
افزون بر اصطلاحات فوق، اصطلاحات ذيل نيز در منابع رجالي كاربرد دارد كه تنها دلالت بر مدح راويان دارد: يحتج بحديثه، صدوق يا محلّ الصدق، يكتب حديثه، يا ينظر في حديثه، شيخ، جليل، صالح الحديث، مسكون إلي روايته، اسند عنه، بصير بالحديث و الرواية، مشكور، خيّر و مرضيّ، ديّن، فاضل، فقيه، عالم، محدث، قاري، ورع، صالح، زاهد، قريب الأمر، معتمد الكتاب، كثير المنزلة و صاحب الإمام.
با احتساب اين اصطلاحات مجموع الفاظ دال بر مدح راويان 34 لفظ خواهد بود. [6]
الفاظ دال بر جرح و ذمّ
همان گونه كه الفاظ دال بر ستايش راوي به دو دسته تقسيم شده و بخشي از اين الفاظ وثاقت راوي را اثبات كرده و بخشي تنها دلالت بر مدح آنان دارد، الفاظ نكوهش نيز چنين است. برخي از اين الفاظ كه در منابع رجالي به كار رفته در حدّي است كه جرح و قدح راوي را اثبات مي‎كند، اعم از آن كه اين قدح ناظر به حوزة شخصيت، عقيده، يا اخلاق راوي باشد، در اين صورت روايت اين دست از راويان از درجة اعتبار ساقط است. و بخشي از اين الفاظ تنها نشان‎‎گر نكوهش و مذمت راويان است. در اين صورت روايت قابل عمل نخواهد بود. با
اين حال از اين الفاظ فسق راوي اثبات نمي‎گردد.
3.الفاظ دال بر جرح
الفاظ دال بر جرح بر سه دسته‎اند: الف . برخي از اين الفاظ به حوزة اخلاق راوي ناظر بوده و به صراحت، عدالت او را نفي كرده و فسق و دروغ را به او نسبت مي‎دهد؛ نظير فاسق، شارب الخمر، كذاب، وضّاع الحديث، يختلق الحديث كذباً (= از روي دروغ حديث مي سازد)، يا الفاظي؛ نظير ليس بعادل، ليس بصادق كه به صورت سلبي عدالت و وثاقت راوي را نفي مي‎كند.
ب. برخي از الفاظ جرح ناظر به حوزة عقيدة راوي بوده و برخورداري او از عقيدة صحيح، يعني اماميه اثنا عشري بودن را نفي مي كند؛ نظير غال، ناصب، فاسدالعقيدة.
ج. برخي ديگر از الفاظ جرح بي‎آن كه مستقيماً به اخلاق، يا عقيده او مربوط باشد، به شخصيت حديثي راوي پرداخته و او را فاقد صلاحيت لازم براي نقل حديث معرفي مي‎كند؛ نظير ضعيف كه نزد قدما به اشخاصي اطلاق مي شد كه داراي قلّت يا سوء حافظه بودند، يا بدون داشتن اجازه، يا ملاقات، روايت نقل مي كردند، يا روايت را با الفاظ مضطرب مي آوردند يا از افراد ضعيف و مجهول نقل مي كردند[7]. به هر حال اين واژه بيشتر به نوع برخورد راوي با حديث ناظر است تا شخصيت عقيدتي، يا اخلاقي او.
هم‎چنين است الفاظ: ضعيف الحديث، مضطرب، مختلط، منكر، ساقط، و واژة مخلط، مختلط، مرتفع القول و... اما اگر اين الفاظ به حديث اضافه شود، مثلا گفته شود: مضطرب الحديث، مختلط الحديث، منكر الحديث و... دلالت بر نفي عدالت راوي، يا ضعف حديث از نگاه متاخران نخواهد بود. تنها چيزي كه از اين عبارت‎ها قابل است مرجوح بودن اين دست از روايات در برابر روايات ديگر در مقام ترجيح است. [8]
4. الفاظ دال بر ذم
برخي از الفاظ صرفاً به نكوهش راوي ناظر بوده و به درجه قدح و جرح او نمي رسد. البته ميان اين الفاظ از نظر شدت و ضعف نكوهش تفاوت است. برخي بر مذمّت شديد دلالت دارد، كه اين الفاظ عبارتند از: ليس بمرضيّ ، ليس بمشكور، ملعون، خبيث، رجس، متّهم، متعصّب، ليس بشيء، لا يعتدّ‌به.[9]
برخي از كارها و مشاغل نيز دلالت بر مذمّت راوي دارد؛ نظير: 1. نقل فراوان از راويان ضعيف و مجهول؛ 2. نقل فراوان مذمومين از او، يا ادعاي آنان، كه اين راوي از جملة آنان است؛ 3. به گونه‎اي از ائمه ـ عليه السلامـ نقل كند كه گويا آنان را نه به عنوان امام، بلكه در سطح ساير راويان مي شناسد، مثلاً بگويد: عن جعفر، عن ابيه عن آبائه عن علي ـ عليه السّلام ـ، مگر آن كه قرينة خلاف در بين باش؛ 4. كاتب خليفه يا كاتب كارگذار او، يا جزء كارگذاران آنان باشد، چنان كه دربارة حذيفه مي‎گويند، كه جزء كارگذاران بني اميه بوده است؛ 5. شخص از بني اميه باشد. [10]

[1] . همان، ص 213.
[2] . همان، ص 216.
[3] . همان،ص 226- 225. ديدگاه‎هاي ديگري نيز در اين زمينه ارائه شده است. ر.ك: همين منبع.
[4] . همان، ص 238.
[5] . همان، ص 240.
[6] . براي تفسيل بيشترر.ك: همان.
[7] . مقباس الهداية، ج 2، ص 296- 297.
[8] . الفوائد الرجاليه، ص 301.
[9] . مقباس الهداية، ج 2، ص 294- 295.
[10] . همان، ص 307- 312.
علي نصيري، حديث شناسي،ج2،ص 117
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :