امروز:
سه شنبه 28 شهريور 1396
بازدید :
1541
آشنايي با فرقه‌هاي مسلمين
فَرق بين موثّق و صحيح ـ بعد از اشتراك هر دو در وثاقت راوي ـ به مذهب است. اگر راوي معتقد به يك مذهب صحيح باشد، روايت صحيحه است. و اگر ثقه باشد و لكن به مذهب غير صحيحي گردن نهاده باشد، روايت، موثقه است. و اين مطلب ما را بر آن مي‌دارد كه فرق اسلاميه را در محدودة آنچه در كتب رجالي آمده است بياوريم تا محدّث بر صاحبان اين مذاهب و عقائد آنها به صورت اجمال واقف گردد. و الاّ تفصيل دربارة فِرَق و عقائد آنها و كتابهايشان و صاحبان آنها به كتب ملل و نحل مربوط است.
فرقه‌‌هاي اصلي اهل سنّت[1]
نوبختي كه از اعلام قرن سوّم است گفته كه جميع فرق اسلامي چهار فرقه است:
1ـ شيعه 2ـ معتزله 3ـ مرجئه 4ـ خوارج[2]
و بر اساس اين تقسيم: اهل سنّت عبارتند از سه فرقة اخير، با اينكه اهل سنّت در بعد از عصر نوبختي اين مطلب را قبول ندارند بلكه خودشان را خارج از اين فرق سه‌گانه مي‌دانند. و به هر جهت ما فرقه‌هاي آنها را به صورتي كه با كلمات متأخرين از مؤلفين فرق اسلامي سازگار باشد مي‌آوريم. مانند: ابي الحسن الاشعري (260 ـ 324 هجري) نويسندة «مقالات الإسلاميين و اختلاف المصليّن» و ابي منصور البغدادي (ت 429 هجري) مؤلف «الفَرق بين الفِرَق» و ابن حزم الظاهري الاندلسي (ت 456 هجري) نويسندة «الفصل» و شهرستاني (ت 548 هجري) نويسندة «الملل و النحل».
سخنان آنها را به صورت اجمال بيان مي‌كنيم:
1ـ اهل حديث:
اهل حديث كساني هستند كه در اصول و فروع به ظواهر عمل مي‌كنند و عقل را در عقائد و معارف كنار مي‌گذارند. سنّت براي آنها اصل است، موافق عقل باشد يا مخالف عقل. و براي همين است كه فريب بعضي ظواهر را خورده‌اند تا جايي كه براي خدا صورت و چشم و دست و انگشتان و پا و نفس و ساق، ... اثبات كرده‌اند. فقط به خاطر اينكه در سنّت وارد شده است بدون اينكه سند حديث و دلالت آن را بررسي كنند.
اهل حديث را فرق مختلفي دانسته‌‌اند كه سيطوي در «تدريب الراوي» ذكر كرده است[3] كه چند دسته‌اند: يك عدّه «مرجئه» كه معتقدند عمل جزء ايمان نيست و با ايمان هيچ معصيتي، ضرر نمي‌زند كما اينكه با كفر هيچ طاعتي نفع نمي‌بخشد و يك عدّه «ناصبي» كه آشكارا به دشمني با علي ـ عليه السّلام ـ و اهل بيت او ـ عليهم السّلام ـ مي‌پرداختند.
و يك عدّه «متشيّع» كه علي و اولاد او را دوست مي‌داشتند و ولايت را فريضه‌اي مي‌دانستند كه قرآن براي آن نازل شده است و يا اينكه برتري در امامت و خلافت را براي علي ـ عليه السّلام ـ مي‌ديدند. و يك عدّه «قدري»، كه خوبيها و بديها و معاصي بندگان را به خود آنها نسبت مي‌دادند و افعال آنها را به خدا اسناد نمي‌دادند.
و يك عدّه «جهمي» كه هر صفتي را از خدا نفي مي‌كردند و اعتقاد به مخلوق بودن قرآن و حدوث آن داشتند و يك عدّه «خارجي» كه مسأله حكميت را بر علي ـ عليه السّلام ـ اشكال مي‌گرفتند و از علي ـ عليه السّلام ـ و عثمان و طلحة و زبير و عايشه و معاوية تبرّي مي‌جستند.
و يك عدّه «واقفي» دربارة حكميّت و يا حدوث قرآن و قدم آن چيزي نمي‌گفتند و يك عدّه هم «متقاعد» كه معتقد بودند بايد بر عليه ائمه جور خروج كرد ولي خودشان اقدام به اين كار نمي‌كردند.
و گروههاي ديگري كه عقائد ديگري داشتند و روزگار آنها را به فراموشي سپرد و آراء و مذاهب آنها را پايان بخشيد و هنگامي كه احمد بن حنبل به قلّة امامت در عقايد رسيد، اهل حديث همه يك فرقه گرديدند و در زير پرچم وي و اصولي كه او از كتاب و سنّت به دست آورده بود جمع شدند.
در بين اهل حديث قول به تجسّم و تشبيه، آشكار شد. كما اينكه قول به جبر و سلب اختيار انسان نيز ظهور كرد، و هر كسي كه بخواهد از آراء اهل حديث، مطّلع گردد مي‌تواند به مصادر زير رجوع كند:
1. رسالة احمد بن حنبل در عقائد اهل حديث كه به نام «السنّة» چاپ شده است.
2. رسالة اشعري در عقيدة اهل الحديث. اين رساله در باب دوّم كتاب «الإبانة» آمده است. و مشتمل بر 51 اصل است و در كتاب ديگرش يعني «مقالات الاسلاميين» صفحة 320 و 325 هم آورده است.
3. آنچه ابوالحسين الملطي (ت 377 هجري) از اصول در كتاب معروفش «التنبيه و الرد» آورده است.
4. «العقيدة الطحاويّة» كه آن را ابو جعفر معروف به طحاوي مصري نوشته است و مشتمل بر 105 اصل است.
2. خوارج:
هر كس كه بر امام حقّ، خروج كند،‌ خارجي ناميده مي‌شود حال چه اين خروج در ايّام صحابه باشد و چه پس از آنها. و اين نامگذاري، بر كساني كه در اثناء جنگ صفّين بعد از مسأله حكميّت بر امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ خروج كردند غلبه پيدا كرده است و شديدترين خروج بر عليه حضرت و خروج از دين از طرف اشعث بن قيس كندي و مسعر بن فدكي تميمي و زيد بن حصين طائي بود. هنگامي كه ديدند سپاه معاويه قرآنها را به سرنيزه‌ها برده‌اند و علي ـ عليه السّلام ـ و يارانش را به حكميت قرآن فرا خوانده‌اند، به علي ـ عليه السّلام ـ گفتند: اين گروه ما را به كتاب خدا دعوت مي‌كنند و تو ما را به شمشير مي‌خواني، حتماً بايد مالك اشتر را از جنگ با آنها بازگرداني و الاّ با تو آن خواهيم كرد كه با عثمان كرديم.
لذا مجبور شد كه اشتر را از ميدان جنگ بازگرداند آن هم در شرايطي كه سپاه معاويه مشرف به هلاكت بود و از آنها جز عدّة كمي كه در ميانشان ضعف و جدايي بود باقي نمانده بود و مالك اشتر هم امر حضرت را امتثال كرد.
خوارج امام را مجبور كردند كه حكميت را بپذيرد و به اين صورت كه يك نفر از اصحابش را برگزيدند و معاويه نيز مانند او را از يارانش انتخاب كند تا قرآن را در ميان خود حاكم كنند و به حكم قرآن و امر آن عمل كنند و زماني كه حضرت خواستند عبدالله بن عبّاس را بفرستند مانع انتخاب وي شدند و گفتند: او از تو است و او را مجبور كردند كه ابو موسي اشعري را برگزيند،لذا كار بر خلاف آنچه حضرت بدان راضي بود جريان يافت.
سپس همين گروهي كه اصرار بر حكميّت داشتند، دوباره بر حضرت خروج كرده و گفتند: امام، دو مرد را براي حكميّت پذيرفت و حال آنكه حكميّت از آن خداست و اين گروه همان مارقين هستند كه در نهروان جمع شدند و به آنها حروريّه گفته مي‌شود.
و بزرگترين فرقه‌هاي خوارج عبارتند از: المحكّمه، الأزارقه، النجدات، البيهسيه، العجاردة، الثعالبة، الصفريّة، الإباضيّة، و روزگار آنها را بلعيد و نوشيد و محكوم به فنا و نيستي كرد.
و از آنها باقي نماند مگر فرقة اخيره كه در بين خوارج از همه معتدل‌تر هستند. و در اين سالهاي اخير از ناميده شدنشان به «خوارج» دوري مي‌كنند و مدّعي هستند كه آنها از خوارج نيستند و از تابعين عبدالله بن أباض هستند.
و جامع اين فرقه‌ها، بيزاري جستن از عثمان و علي ـ عليه السّلام ـ است و اين را بر هر طاعتي مقدّم مي‌شمارند و ازدواج‌ها را صحيح نمي‌دانند مگر با اين شرط و مرتكبين كبائر را تكفير كرده و معتقدند كه اگر امام با يك سنّت حق واجب مخالفت كرد بايد بر او خروج كرد.[4]
3. مرجئه:
ارجاء به معني تأخير و مهلت دادن است «قال تعالي: قالوا أرَجِه و أَخاهُ و أرسِل في المَدائِنِ حاشِرينَ» سپس اين لفظ بر كساني كه به نيّت و ايمان قلبي اهتمام مي‌ورزند ولي به عمل اهميّت نمي‌دهند غلبه پيدا كرد. و در تفسير ايمان مي‌گويند: قول است بدون عمل. گويا قول را مقدّم دانسته و عمل را مؤخّر مي‌دانند پس انسان با ايمانش نجات پيدا مي‌كند اگر چه نماز نخواند روزه نگيرد و اين كلام از آنها مشهور شده است: هيچ معصيتي با ايمان ضرر نمي‌زند همانطور كه هيچ طاعتي با كفر نفع نمي‌بخشد.
مرجئه از خطرناك‌ترين گروهها براي امّت اسلامي بودند كه در بين شيعه و سنّي بوجود آمدند و به دنبال مباح بودن مطلق در اخلاق و اعمال بودند.
اين خلاصه كلام دربارة مرجئه، و تفصيل آن موكول به محلّ خود مي‌گردد.
4. معتزله:
اصحاب ملل و نحل بر اينكه پاية اعتزال به واصل بن عطاء باز مي‌گردد اتّفاق دارند. او در مجلس حسن بصري حاضر مي‌شد. اكنون با استاد و شاگرد آشنا مي‌شويم:
امّا استاد: او حسن بن يسار است كه كنيه پدرش ابوالحسن است از اسراي منطقة ميسان[5] و او و زوجه‌اش به مدينه منتقل گرديدند و حسن در حالي به دنيا آمد كه دو سال از خلافت عمر بن الخطاب باقي مانده بود. عمر بن الخطاب در روز چهار شنبه چهار روز به آخر ذي الحجة سنه 23 هجري مورد حمله قرار گرفت و در روز يكشنبه صبح روز اوّل محرّم سال 24 هجري دفن گرديد.[6]
لذا حسن متولّد ابتداي سال (22 هجري) و يا اواخر سال (21 هجري) است و در بصره ابتداي ماه رجب سال (110 هجري) وفات يافت.[7] بنابراين بعد از عمر 88 سال و چند ماه زندگي كرد.
و به احتمال قويّ شبهاتي كه در قلوب مسلمين اعم از صحابه و تابعين روييد بوسيلة همين اسرا از محلّ ولادتشان به محلّ هجرتشان منتقل گرديد چرا كه عراق و شام محلّ برخورد دو تمدّن روم و ايران بود و عراقي‌ها از فلسفة فارسي زرتشتي‌ها متأثّر بودند همانطور كه شامي‌ها از افكار رومي‌ها و كنيسه نشينان تأثير مي‌گرفتند. لذا معاشرت و ارتباط بين مسلمين سبب مطرح شدن بسياري از مسائل و شبهاتي شد كه مسلمين اوّل از آنها اطلاعي نداشتند. و بعيد نيست كه حسن بصري هم در بعضي مجالات از پدرش ابي الحسن كه اسير ميسان بود تأثير پذيرفته باشد.[8]
[1] . اهل حديث و گذشتگان معتزله و خوارج و مرجئه بلكه اشاعره را جزء اهل سنت نمي‌دانستند و به آنها اهل حديث اطلاق مي‌نمودند و ما در اينجا مقيد به اصطلاح آنها نيستيم بلكه ما اهل سنت را به هر كس كه در عقل شيعه قرار مي‌گيرد و امامت را انتخابي مي‌داند اطلاق مي‌نمائيم.
[2] . نوبختي، أبو محمّد الحسن: فرق الشيعه: ص 36.
[3] . سيوطي: تدريب الراوي: 1 / 278.
[4] . شهرستاني ـ عبد الكريم: الملل و النحل: ص 114 ـ 115.
[5] . در مراصد الاطّلاع ميسان منطقة وسيعي است كه داراي آباديها و نخل زيادي است در بين بصره و منطقه واسط، كه مركز ميسان است و در اين روستا قبر عزيز مشهور و معروف است و يهود به آن خدمت مي‌كند.
[6] . ابن سعد: الطبقات الكبري: 2 / 365.
[7] . محمّد باقر الخوانساري: روضات الجنّات: 2 / 36.
[8] . كتاب حلية الأولياء، 2 / 131 ـ 169، ترجمة همين شخص.
@#@
و امّا شاگرد: نصوص بسياري دلالت دارد بر اينكه شخصي بر حسن بصري داخل شد و گفت اي امام دين در زمان ما جماعتي ظاهر شده‌اند كه اصحاب كبائر را كافر مي‌شمارند و گناه كبيره نزد آنها كفر است كه بوسيلة آن از دين خارج مي‌شود (و آنها وعيديّه خوارج هستند) و گروهي نيز اصحاب كبائر را تأخير مي‌اندازند و نزد آنها گناه كبيره به ايمان ضرر نمي‌زند و اصلاً بر مذهب آنها عمل، ركن ايمان نيست و مي‌گويند: هيچ گناهي با ايمان ضرر نمي‌زند همانطور كه هيچ طاعتي با كفر نفع نمي‌بخشد (و آنها مرجئه هستند) پس تو چگونه براي ما در اين مسأله حكم مي‌كني؟
حسن در اين مسأله فكر كرد و پيش از آنكه جوابي دهد واصل بن عطاء گفت: من نه مي‌گويم مرتكب گناه كبيره مؤمن مطلق است و نه كافر مطلق. بلكه جايگاهش بين اين دو گروه است نه مؤمن است و نه كافر و سپس به كنار يكي از ستونهاي مسجد رفت تا آنچه را به ياران ابي الحسن به عنوان جواب گفته است، تقرير نمايد. پس حسن به او گفت: از ما كناره بگير واصل، لذا او و يارانش معتزله نام گرفتند.[1]
اين چيزي است كه شهرستاني مؤلّف ملل و نحل مي‌گويد و ممكن است صحيح باشد و لكن آراء معتزله در آنچه به توحيد و عدل و نفي صفات زائد از خداوند باز مي‌گردد از خطبه‌هاي امير المومنين ـ عليه السّلام ـ اخذ شده است. و ما اين مطلب را در كتاب خود «بحوث في الملل و النحل» ثابت كرده‌ايم. و اجمال مطلب اين است كه: واصل بن عطاء شاگرد ابي هاشم بن محمد بن حنفيّه بود و از بعض گذشتگان نقل شده است كه سؤال شد علم محمد بن علي چگونه است؟ در جواب گفت: اگر مي‌خواهي اين را بداني به اثر او، واصل، نگاه كن.[2] و ابو هاشم نيز از پدرش محمد بن حنفيّه و او از علي ـ عليه السّلام ـ ياد گرفته بودند. و اين گروه همگي به علي ـ عليه السّلام ـ منتسب هستند و از نظر او و خطبه‌ها و كلمات او بوجود آمده‌اند.[3]
اصول پنجگانه معتزله:
1. توحيد: و مراد از آن يا نفي صفات زائد بر ذات خداوند تبارك و تعالي است به معني عينيّت صفات و نيابت ذات است از صفات بنابر فرق معهود بين اين دو.
2. عدل و نفي جبر از خداوند سبحانه.
3. منزلتي بين دو منزلت يعني مرتكب كبيره نه مؤمن است و نه كافر بلكه منزلتي بين ايندو دارد.
4. وعد و وعيد: به معني لزوم عمل به وعد و وعيد. لذا براي خداوند سبحان صحيح نيست به بندگان وعده بدهد ولي عمل نكند و وعيد بدهد ولي عقاب نكند.
5. امر به معروف و نهي از منكر.
سپس معتزله به فرقه‌هاي مختلفي تقسيم گرديد، از جمله: واصليّه، هذليّه، خابطيّه، بشريّه، معمّريّه، مرداريّه، ثماميّه، هشاميّه، جاحظيّه، خياطيّه، جبائيّه، بهشميّه،[4] اين طوائف و اشباه آنها كه شهرستاني آنها را آورده است، مسالكي است كه به مشايخ معتزله منسوبند. و صحيح نيست كه هر يك، فرقه و طائفه‌اي به شمار آيد چون اختلاف بين مشايخ اندك بوده است و حقّ اين است كه معتزله را به دو دسته تقسيم كنيم: 1ـ بغداديّه 2ـ بصريّه.
و اختلاف بين اين دو روش فكري بعد از اشتراك در اصول پنچگانه، كم نيست.
5. اشعريّه:
اشاعره اصحاب ابي الحسن علي بن اسماعيل اشعري هستند و او از ذريه ابو موسي اشعري است كه در سال 260 هجري متولد گرديد و در سال 324 هجري وفات يافت و گفته شده سال 333 هجري.
وي معتزلي و شاگرد جبائي بود و لكن از اعتزال بازگشت و آشكارا خود را پيرو مذهب اهل حديث كه در رأس آنها احمد حنبل بود معرّفي كرد.
نقل شده كه وي در روز جمعه‌اي بر صندلي در جامع بصره نشست و با صداي بلند فرياد زد هر كس مرا شناخت كه شناخت و هر كس مرا نشناخته است من او را با خودم آشنا مي‌كنم.
من فلاني فرزند فلاني قبلاً معتقد به مخلوقيّت قرآن بودم و اينكه چشم‌ها خداوند را نمي بيند و اينكه افعال شرّ را من هستم كه انجام مي‌دهم و اكنون من توبه كننده و متفقم و معتقدم كه معتزله مردود هستند و معايب و رسوايي‌هاي معتزله را بيان كرد.[5]
و ابو الحسن اشعري عقيدة خويش را در كتاب «الابانه» آشكار كرده و گفته است: آنچه ما مي گوئيم و آن ديني كه مي‌پذيريم، تمسّك به كتاب الله و سنّت نبيّ و آنچه از صحابه و تابعين و ائمه حديث نقل شده مي‌باشد و ما به آن چنگ مي‌زنيم و به آنچه احمد بن حنبل ـ كه خدا روي او را شاد گرداند و درجه‌اش را بالا برد و ثوابش را زياد گرداند ـ معتقد است،‌ اعتقاد داريم. و نظر ما با نظر كسي كه با قول او مخالفت كند فاصله دارد چون او امام فاضل و رهبر كاملي است كه خداوند به وسيلة او در جايي كه گمراهي ظاهر شده بود حقّ را آشكار كرد.[6]
و شيخ اشعري اگر چه در ظاهر خود را ملحق به مذهب اهل حديث دانست ولي در تمام روايات و اعتقادات از آنها پيروي نكرد، بلكه مذهب جديدي را بين اهل حديث و معتزله بنيان نهاد، و در آ‌رائي از عقائد اهل حديث كه با عقل سليم در تضادّ است تصرّف كرد مثلاً اهل حديث قائل به قدم اين قرآني كه تلاوت مي‌شود بودند و او قائل به قدم كلام نفسي، پس در اصل قدم كلام الله با آنها مشترك بود و لكن قدم را به نفس، تفسير كرد نه به قرآني كه خوانده مي‌شود.
و اهل حديث براي خداوند صفات خبريه را اثبات مي‌كردند به همان معاني خبريّه و مراد از صفات خبريّه، آن چيزي است كه وحي از آن خبر داده است از جمله اينكه خداوند صورت دارد، چشم دارد و دست دارد و نتيجه بر حسب عقيده آنها تجسيم مي‌شود شيخ اشعري اين ها را براي خدا اثبات كرده است لكن با قيد «بلا كيف». پس در حمل صفات خبريّه بر خداوند سبحان به معاني آن با اهل حديث مشترك است و لكن از آنها جدا شده است در اين مطلب كه صورت خدا يا دست او و يا چشم او مجرّد از كيف است. پس براي او وجهي مانند وجه انسان و يا چشمي مانند چشم انسان نيست. و به اين صورت رنگ تنزيه را بر مذهب اهل حديث افكند و آن را در ظاهر رنگ كرد اگر چه در حقيقت اينگونه نيست بلكه مذهب او چيزي بين تشبيه و ابهام است.
با وجود اين رؤيت را براي خداوند در روز قيامت اثبات كرده و در «مقالات الاسلامييّن» بدان اقرار كرده است در جايي كه گفته است: «خداوند سبحان روز قيامت با چشم‌ها ديده مي‌گردد همانطور كه ماه در شب چهاردهم ديده مي‌شود، مؤمنين او را مي‌بينند و كافران او را نمي‌بينند.»[7]
اين سران فرقه‌هاي اهل سنّت هستند اگر چه اهل حديث، معتزله و مرجئه بلكه اشاعره را از فرق اهل سنّت نمي‌شمارند و گذشت كه اطلاق اين اسم براي يك جماعت خاصّ، كم گذاشتن حقوق جميع مسلمين است يا لااقّل نسبت به آن فرقه‌هايي كه در مسألة امامت معتقد به انتخاب و رجوع به اهل حلّ و عقد هستند در مقابل شيعه كه معتقد به انتصاب از طرف خداوند سبحان مي‌‌باشند.
پس طائفة اوّلي به تمام عقائدشان بر حسب تعبيرها از اهل سنّت به شمار مي‌آيند اگر چه اين مطلب در كام طائفه‌اي از آنها تلخ باشد.
فرقه‌هاي شيعه
و در اين مقام فرقه‌هايي را ذكر مي‌كنيم كه نام آنها در كتب رجالي آمده است. امّا احاطه به تمام فرق و عقائدشان موكول به كتب ملل و نحل مي‌شود.
شيعة شخص: به تابعين و ياران او مي‌گويند و به يك نفر و دو نفر و بيشتر چه مرد و چه زن اطلاق مي‌گردد. و اين اسم را براي كساني كه ولايت علي ـ عليه السّلام ـ و اهل بيت وي ـ عليهم السّلام ـ را پذيرفته‌اند غلبه پيدا كرده تا اينكه بصورت يك اسم خاصّ براي آنها در آمده است. و جمع آن اشياع و شِيَع است.
سپس گاهي شيعه اطلاق مي‌گردد و از آن همين معني كه لغوي ذكر كرد اراده مي‌شود و گاهي بر كسي كه علي ـ عليه السّلام ـ را در دين و مذهبش همراهي مي‌كند اطلاق مي‌گردد كساني كه رخصت‌ها و تكاليف خود را از او و اولاد او مي‌گيرند و معتقدند كه او امام منصوص از جانب پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ بر امّت در روز غدير خم و در جايگاههاي ديگري كه تاريخ آن را حفظ كرده و محدثين و غير آنها ذكر كرده‌اند مي‌باشد.
و تشيّع بر معني اوّل آن،‌همة مسلمين را در بر مي‌گيرد. باستثناء خوارج و ناصبي ها، چرا كه همه مسلمانان ـ الاّ آنهايي كه به آنها اشاره شد ـ علي ـ عليه السّلام ـ و اولاد او را دوست دارند و چطور اينگونه نباشد چرا كه مودّت او و مودّت اهل بيت پيامبر از واجبات كتاب است.
خداي سبحان مي‌گويد: (قُل لأأَسأَلَكُم عَلَيهِ أَجراً إلاّ المَوَدَّةَ في القُربي) «الشوري / 23».
بله، درجات محبّت و ولايت آنها به حسب اختلاف معرفت آنها به كمالات و مقامات اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ ، مختلف مي‌گردد. هر كس كه به آنچه امام شافعي در معرفت به مقامات آنها رسيده است برسد، در محبّت آنها فاني و هالك مي‌گردد. شافعي مي‌گويد:‌
يا أَهلَ بَيتِ رَسُول اللهِ حُبُّكُم فَرضّ مِنَ اللهِ في القُرآنِ أنزَلَــهُ
كَفاكُم مِن عَظيمِ القَدرِ أنَّكُم مَن لَم يُصَلِّ عَلَيكُم لا صَلوةَ لَـه[8]
مقصود از شيعه در محل بحث هر كسي كه علي و اهل بيت او را دوست مي‌دارد نيست بلكه كسي است كه با علي ـ عليه السّلام ـ به عنوان امامت بيعت كند و معتقد باشد كه او وصيّ مختار پيامبر اكرم است نه ديگران.
و اينكه هر كس بر علي در حكم پيشي جويد، به صورت غير مشروع تقدّم جسته است. اين گروه در اصطلاح اصحاب مقالات و فِرَق «شيعه» هستند.
و مسلمانان بعد از وفات پيامبر سه فرقه شدند و يك فرقه از بين رفت و دو فرقه باقي ماند.
[1] . عبدالكريم الشهرستاني، الملل و النحل: 1 / 48.
[2] . قاضي عبد الجبّار: فضل الاعتذال: ص 234.
[3] . مفاهيم قرآن: 4 / 378 ـ 381.
[4] . عبدالكريم شهرستاني: الملل و النحل: 1 / 46 ـ 85.
[5] . ابن خلكان: وفات الأعيان: 2 / 477.
[6] . الأشعري: الإبانه: ص 12 (چاپ جامعة اسلامي مدينة منوّره) و مقالات الإسلامييّن: ص 322.
[7] . الأشعري، الإبانه: ص 12 (چاپ جامعه اسلامي مدينة منوّره) و مقالات الإسلامييّن: ص 322.
[8] . تعدادي از اعلام كه از جملة آنها: الإمام الحافظ ابن حجر در صواعق و نبهاني در شرف شعر را به امام شافعي نسبت داده‌اند فصول المهمة شرف الدين عاملي ص 229 را ملاحظه كن.
يعني اي اهل ييت پيغمبر دوستي شما واجبي است كه خداوند در قرآن نازل كرده است، از عظمت شما همين بس كه هر كس بر شما صلوات نفرستد نمازش درست نيست.
@#@
نوبختي از اعلام قرن سوّم (آن كسي كه از فرق اسلامي خيلي بحث كرده و به فرق و عقائد آگاه است) مي‌گويد: پيامبر از دنيا رفت در حاليكه 63 سال داشت و نبوّت او 23 سال بود. و امّت پس از وي سه فرقه گشتند:
1. فرقه ‌اي كه شيعه نام گرفت و آنها شيعه علي بن ابيطالب هستند. پس از او تبعيّت كرده و به غير او بازنگشتند، و تمامي گروههاي شيعه از آنها منشعب گشت.
2. فرقه‌اي كه ادّعاي امامت و رهبري داشتند و آنها انصار بودند، و به گره زدن حكومت به سعد بن عبادة خزرجي دعوت مي‌كردند.
3. فرقه‌اي كه به ابوبكر بن ابي قحافه مايل شد و دربارة او اين توجيه را ذكر كرد كه: پيامبر بر خلافت شخصي تصريح نكرده و كار را به امّت واگذار كرده است كه هر كه را خواستند براي خود برگزيند تا اينكه مي‌گويد: اولين فرقه: شيعه است و آنها فرقة علي بن ابيطالب هستند كه از زمان پيامبر و پس از آن به شيعة علي نام گذاري شدند. و علامت آنها عنايت به علي و اعتقاد به امامت وي بود از جمله: مقداد بن اسود، سلمان فارسي، ابوذر غفاري، عمّار بن ياسر و هر كس كه مودّت او با مودّت علي ـ عليه السّلام ـ موافق باشد. و آنها اولين كساني از اين امّت هستند كه به اسم تشيّع نامگذاري شدند. چرا كه اسم تشيّع قديمي است. مثل شيعه ابراهيم و موسي و عيسي و پيامبران صلوات الله عليهم اجمعين.[1]
و شيعه معتقد بود كه علي ـ عليه السّلام ـ امام واجب الطاعة بعد از رسول الله است و اينكه بر مردم قبول از او و اخذ از او واجب است و اخذ از غير او جايز نيست و او كسي است كه پيامبر آنچه از علم كه مردم بدان نيازمندند نزد او نهاده است.
از جمله دين و حلال و حرام و جميع منافي دين و دنياي مردم و ضررهاي آن. و تمام علوم را چه آشكار آن و چه ريزه‌كاريهاي آن را نزد او نهاده است و به امانت نزد وي سپرده و از او خواسته آنها را حفظ كند.
لذا مستحقّ امامت و نشستن در مقام نبيّ است بخاطر عصمتش و حلال زاده بودنش و سابقه و علم و سخاوت و زهد و عدالتش در ميان مردم و اينكه پيامبر بر او تصريح كرده و او را با نام و نسبش نشان داده و معين كرده است.
و امّت را به امامت وي ملزم كرده و او را براي آنها به عنوان علم نصب كرده است و حكومت بر مؤمنين را براي او عهد و پيمان ساخت و او را از همة مردم به جان آنها سزاوارتر دانست و در موارد متعدّد مثل غدير خمّ و غير آن به آنها فهمانيد كه جايگاه وي جايگاه هارون به موسي است الاّ اينكه پيامبري بعد از او نيست. پس اين دليل امامت وي است.[2]
شيعه بعد از رحلت پيامبر يك گروه بودند كه حضرت علي ـ عليه السّلام ـ و اهل بيت وي ـ عليهم السّلام ـ را همراهي مي‌نمودند تا زماني كه مصيبت طفّ به وقوع پيوست و امام پاك حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ به دست ناكسان ستمكار از بني اميّه به شهادت رسيد. پس عموم شيعيان معتقد شدند كه امام منصوص بعد از حسين فرزندش زين العابدين و سيّد الساجدين علي بن الحسين ـ عليه السّلام ـ (36 ـ 95 هجري) است.
و عدّة قليلي از آنها گفتند: امام بعد از او محمد بن حنفيّه فرزند امام علي بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ است و آنها معروف به كيسانيّه هستند. و اينك تعريف آنها:
1. كيسانيّه:
آنها كساني هستند كه به امامت محمد بن حنفيّه[3] معتقدند و لكن اصحاب عقائد مي‌گويند: كيسانيّه در سبب امامت محمد بن حنفيّه با هم اختلاف دارند. بعضي گمان مي‌كنند او بعد از پدرش علي بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ امام است و بر اين مطلب استدلال شده است به اينكه: علي ـ عليه السّلام ـ در روز جمل پرچم را به وي سپرد و به او گفت:
إطعنهم طَعن ابيك تحمد لا خير في الحرب اذا لم تزبد
خيري در جنگ نيست زماني كه خروش نداشته باشد به آنها لطمه و صدمه وارد كن مانند صدمه زدن پدرت كه ستايش شوي.
و عده ديگري از آنها مي‌گويند: امامت پس از علي ـ عليه السّلام ـ براي امام حسن ـ عليه السّلام ـ بود و سپس براي حسين ـ عليه السّلام ـ و سپس براي محمد بن حنفيّه به سفارش امام حسين هنگامي كه از مدينه در زماني كه براي بيعت يزيد بن معاويه خواسته شده بود و به سوي مكّه خارج گرديد.
سپس كيسانيه در امامت محمد بن حنفيّه اختلاف ديگري هم دارند. اصحاب ابي الكرد ضرير قائلند: محمد بن حنفيّه زنده است و نمي‌ميرد و او در كوه رضوي است و نزد او چشمة آبي موجود است و چشمه‌اي از عسل كه روزي خود را از آنجا دريافت مي‌كند. و در سمت راست وي شيري و در سمت چپ وي پلنگي است كه او را از دشمنانش محافظت مي‌كنند تا زماني كه خروج كند و مهدي منتظر است.
و باقي كيسانيه معتقدند كه محمد بن حنفيّه فوت كرده است و در امام بعد از او اختلاف كرده‌اند. بعضي گمان كرده‌اند امامت بعد از وي به پسر برادرش علي بن الحسين بر مي‌گردد و بعضي مي‌گويند: به ابي هاشم عبدالله بن محمد بن حنفيّه مي‌رسد.
اين كيسانيه و عقائدشان بود. و شيخ اشعري براي آنها فِرَق زيادي ذكر كرده و آنها را به 11 فرقه رسانيده است[4] و تفصيل آن در اين مقام مورد اهتمام ما نيست،
2. زيديّه:
آنها تابعان زيد بن علي بن الحسين (79 ـ 121 هجري) هستند كه علماء بر جلالت و وثاقت و ورع و علم و فضل وي اتفاق دارند. شيخ مفيد فرموده است: زيد بن علي بن الحسين بعد از ابي جعفر ـ عليه السّلام ـ چشم برادرانش و افضل آنها بود. و شيخ عابد، ورع، فقيه، بخشنده و شجاع بود كه با شمشير ظاهر شد. امر به معروف و نهي از منكر كرد و خونخواه امام حسين ـ عليه السّلام ـ بود.
و شيخ در رجالش يكبار او را از ياران پدرش امام سجّاد ـ عليه السّلام ـ ذكر كرده و بار ديگر از ياران امام باقر ـ عليه السّلام ـ و بار سوّم از ياران امام صادق ـ عليه السّلام ـ دانسته است و گفته او مدني و تابعي است كه در سال 121 هجري به قتل رسيد در حاليكه 42 سال داشت.[5] و زماني كه خبر قتل عمويش به امام صادق ـ عليه السّلام ـ رسيد گريست و گفت: انّا لله و انّا اليه راجعون. عمويم را نزد خدا مي‌دانم او خوب عمويي بود او هم به نفع دنياي ما بود و هم آخرت ما. عمويم مانند شهدايي كه با پيامبر و علي و حسن و حسين به شهادت رسيدند شهيد گشت.
اين است نظر علماء و پيشوايان ما دربارة زيد مجاهد خونخواه و به دشمني انداختن مفسدين و دروغ خيال پردازاني كه شيعه را متهم به عدم دوستي و مودّت زيد خونخواه مي‌كنند اعتنائي نمي‌گردد. با وجود اينكه هيچ يك از علماي ما شكّ در زهد و ورع و خلوص و جهاد و ستيز او در راه خدا نكرده‌اند. و اينكه هدف او غير از گرفتن حقّ از كساني كه به زور حقّ را به دست آورده بودند و تسليم آن به اهلش چيز ديگري نبود.
براي همين به اسم رضاي آل محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ خروج كرد. ولي جاهلان گمان كردند كه او خود را مي‌خواهد.
فرزند او يحيي بن زيد است كه پدرش را توصيف مي‌كند و مي‌گويد: پدرم امام نبود و لكن از سادات و كرام و زاهدان سادات بود و از مجاهدان في سبيل الله بود. راوي مي‌گويد:‌ به يحيي گفتم: پدرت ادعاي امامت كرد و به عنوان مجاهد خروج كرد و از پيامبر دربارة كسي كه به دروغ ادّعاي امامت كند آمده است، پس گفت: ساكت باش. پدرم عاقل‌تر از آن بود كه چيزي را كه حقّش نيست ادّعا كند و او مي‌گفت: من به سوي رضاي آل محمّد (مرادش عمويم جعفر ـ عليه السّلام ـ است) دعوت مي‌كنم. راوي مي‌گويد: پس او امروز صاحب اين امر است.[6]
و امّا شهادتش: زيد در زمان هشام بن عبد الملك قيام كرد و 15 هزار مرد از اهل كوفه با او بيعت كردند و به وسيلة آنها بر عليه والي عراق كه يوسف بن عمر ثقفي كارگذار هشام بن عبدالملك بود خروح كرد و بيعت كنندگان او را در جنگ خوار كردند و جز عدّة كمي با او باقي نماندند و با سپاه يوسف بن عمر جنگيدند تا اينكه همه كشته شدند و زيد نيز كشته شد و شبانه مدفون گرديد. سپس قبرش را شكافتند و او را به صليب كشيده و سوزانيدند.[7]
سپس فرزندش يحيي بن زيد در زمان وليد بن يزيد بن عبد الملك قيام كرد. پس نصر بن سيّار والي خراسان به همراه فرماندة سپاهش مسلم بن احوز مازني به مقابله با او پرداخت و او را كشت.
سپس بعد از اين پدر و پسر خروج‌هاي متعدّدي رخ داد. شيخ اشعري نام آنها را در «مقالات» خود ذكر كرده است همانطور كه براي زيديّه شش فرقه ذكر نموده است كه عبارتند از:
جاروديه، سليمانيه، بتريّه، نعيميّه، يعقوبيّه، و فرقة ششمي كه عقيدة آنها را ذكر كرده بدون اينكه آنها را به اسم ذكر كند.[8]
و از آنجا كه فَرق بين اين فِرَق شش‌گانه ناچيز است، صحيح نيست كه هر تفاوتي را يك آئين و اصحاب آن را يك فرقه دانست. و براي همين مطلب بغدادي سه فرقه را ذكر كرده است و ما نيز او را پيروي مي‌كنيم:
الف ـ جاروديّه:
تابعان ابي الجارود و او زياد بن منذر است و نجاشي گويد: هَمداني خارفي كور كوفي و از اصحاب امام باقر ـ عليه السّلام ـ مي‌باشد و وقتي زيد خروج كرد مذهبش را تغيير داد.[9]
نوبختي مي‌گويد: زياد بن منذر همان كسي است كه ابالجارود ناميده شده است. و امام باقر ـ عليه السّلام ـ نام وي را مرحوب نهاده اند و ذكر كرده است كه مرحوب، شيطاني است كور كه ساكن دريا است و ابوالجارود هم چشمش كور بود و هم قلبش.
و جاروديه دو فرقه گشتند، يك فرقه معتقدند: علي ـ عليه السّلام ـ بر امامت فرزندش حسن تصريح كرد و سپس حسن بر امام برادرش حسين بعد از او تصريح كرد و پس از حسن و حسين امامت به صورت شوري در فرزندان آن دو درآمد.
[1] . أبو محمّد حسن بن موسي ـ النوبختي: فِرَقُ الشيعه: ص 22.
[2] . نوبختي: فرق الشيعة: ص 37.
[3] . نامش: أبو عبدالله محمّد بن علي بن أبي طالب ـ عليه السّلام ـ مادرش خوله دختر جعفر بن قيس از قبيلة بني حنيفه است. او شخصي عالم، فاضل، شجاع بود كه در سال 81 هجري فوت كرد. (تهذيب التهذيب، ص 9 / 354).
[4] . أبوالحسن الأشعري: مقامات الأسلاميّين: ص 18 ـ 23، الفرق بين الفِرَق: ص 38 ـ 39، فرق الشيعه: ص 41 ـ 59.
[5] . طوسي: الرجال: ص 89 و 122 و 195.
[6] . تنقيح المقال: 1 / 467 ـ 469.
[7] . الأشعري: مقالات الاسلاميّين: ص 65.
[8] . الأشعري: مقالات الاسلاميّين: ص 66 ـ 69.
[9] . نجاشي: الرجال: 1 / 388 شمارة 446.
@#@ پس هر كس از آنها كه با شمشير عريان خروج كند و مردم را به دينش بخواند و عالم و عارف باشد او امام است.
و فرقة ديگر گمان مي‌كردند كه: پيامبر تصريح كرده‌اند بر امامت حسن بعد از علي و امامت حسين بعد از حسن.
ابو الحسن اشعري مي‌گويد:‌ جاروديه گمان مي‌كردند پيامبر بر علي بن ابيطالب با اوصاف تصريح كرده است نه با نام. پس امام پس از وي او بود و مردم بواسطة ترك اقتداء به او بعد از پيامبر گمراه گشته و كافر شدند.[1]
ب ـ سليمانيّه يا جريريّه:
آنها پيروان سليمان بن جرير زيدي بودند كه گفت:‌ امامت شورايي است و با شركت دو نفر از خوبان امّت منعقد مي‌گردد. او امامت مفضول را جايز دانسته و امامت ابي بكر و عمر را اثبات كرد.
و گمان كرد كه امّت در بيعت با آن دو اصلح را كنار گذاشت. چون علي از آن دو نسبت به امامت سزاوارتر بود لكن خطا در بيعت با آن دو موجب كفر و فسق نمي‌گردد. و سليمان بن جرير نسبت به عثمان جرئت كرد و او را در حوادثي كه برايش اتفاق افتاد كافر مي‌دانست.
ج ـ بتريّه:
آنها پيروان دو نفر بودند يكي حسن بن صالح بن حيّ (100 ـ 168 هجري) و ديگري كثير النّواء ملقّب به أبتر. و عقيدة آنها در اين باب مانند عقيدة سليمان بن جرير بود الاّ اينكه دربارة عثمان توقّف كرده و نه او را مدح مي‌كردند و نه ذمّ.
و بالجمله:‌ بتريّه و سليمانيه از زيديه بودند كه در مقابل جاروديه قرار داشتند. چون جاروديّه دو خليفه را كافر مي‌دانستند بخلاف آن دو.
و هر سه فرقه در اينكه مرتكبين كبيره از امّت مخلّد در آتش خواهند بود همان عقيده بودند[2] و اين فرقه‌هاي اصلي زيديه بود كه اكنون در حجاز و يمن و عمّان پخش شده‌اند.
3. مغيريّه:
عموم شيعه بر اينكه امام بعد از امام سجاد، امام باقر ـ عليه السّلام ـ و بعد از او فرزندش امام صادق ـ عليه السّلام ـ است اتّفاق دارند و در اين مرحله فرقه‌اي به نام مغيريّه به وجود آمد. آنها ياران مغيرة بن سعيد از ياران امام باقر ـ عليه السّلام ـ بودند كه معتقدند: امام باقر ـ عليه السّلام ـ به او وصيّت كرده و آنها او را امام مي‌دانند تا زماني كه حضرت مهدي (عج) خروج كند. و مهدي نزد آنها محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علي بن ابيطالب است. و گمان مي‌كنند او زنده است و در كوههاي ناحيه حاجر اقامت گزيده است و او دائماً تا هنگام خروجش آنجا مي‌ماند و روايات از طريق ما در ذمّ مغيرة بن سعيد بسيار است.
كشّي از ابي يحيي الواسطي نقل مي‌كند كه گفت: امام رضا ـ عليه السّلام ـ به من فرمود: مغيرة بن سعيد بر ابي جعفر ـ عليه السّلام ـ دروغ مي‌بست پس خداوند حرارت آهن را به او بچشاند. و روايات تصريح دارد بر اينكه او از غلاة بوده است پس عبدالله بن مسكان مرسلاً از امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايت كرده كه حضرت فرمود: خدا مغيرة بن سعيد را لعنت كند. او بر پدرم دروغ مي‌بست پس خدا حرارت آهن را به او بچشاند و خداوند لعنت كند كسي را كه دربارة ما چيزي بگويد كه خودمان دربارة خودمان نمي‌گوئيم. و خداوند لعنت كند آنكه ما را از عبوديّت براي خدايي كه ما را خلق كرده است و بازگشت و مرجع ما به سوي او و ناصية ما به دست او است زائل گردانيده است.
هشام بن حكم روايت كرده است كه شنيد از ابا عبدالله ـ عليه السّلام ـ كه مي‌گويد: هيچ حديثي را بر ما قبول نكنيد مگر آنچه را با قرآن و سنّت موافق است يا به همراه آن شاهدي از احاديث پيشين ما بيابيد. بدرستي كه مغيرة بن سعيد در كتب اصحاب پدرم دسيسه كرده است. پس از خدا بترسيد و آنچه مخالف قول پروردگار ما و سنّت پيامبر ماست بر ما قبول نكنيد. به درستي كه ما وقتي حديث بگوئيم چنين مي‌گوئيم: قال الله عزوجل و قال رسول الله.
و از اينجا دانسته مي‌شود كه اخباري كه در كتب اصحاب ائمه جعل شده به عقائد و معارف باز مي‌گردد نه به احكام. و اين در حجيّت خبر واحد در فروع مفيد است. و طرف علم اجمالي در جعل و دروغ چيزي است كه به مقامات انبياء و ائمه باز مي‌گردد نه احكام عمليّه.
4. محمّديّه:
ابو المنصور مي‌گويد: اين گروه منتظر محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علي بن ابيطالب هستند و مرگ و قتل وي را قبول ندارند و گمان مي‌كنند او در كوهي سنگي از نواحي نجد است و مغيرة با گمراهي‌هايي كه در تشبيه داشت به اصحاب خود مي‌گفت: مهدي منتظر، محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن است.
سپس ابراهيم بن عبدالله ـ برادر محمد ـ بر بصره استيلاء يافت و برادر سوّمشان ـ ادريس بن عبدالله ـ هم بر بعضي از شهرهاي مغرب استيلاء پيدا كرد. و اين در زمان خلافت ابو جعفر منصور بود پس منصور عيسي بن موسي را به همراه سپاهي بزرگ به جنگ محمد بن عبدالله فرستاد و آنها با محمد در مدينه جنگيدند و او را در معركه كشتند. سپس عيسي بن موسي را به جنگ ابراهيم بن عبدالله فرستاد پس او را نيز در باخمري در شانزده فرسخي كوفه كشتند و ادريس بن عبدالله در مغرب مرد و عبدالله بن حسن پدر اين سه برادر در زندان منصور درگذشت. و قبر او در قادسيّه زيارتگاهي معروف است.
به اين طائفه محمديه مي‌گويند چون در انتظار محمد بن عبدالله بن حسن هستند.[3]
ابو الحسن اشعري دربارة آنها مي‌گويد: بعضي از رافضه قائلند: امام پس از ابي جعفر، محمد بن عبدالله حسن است كه در مدينه خروج كرد و گمان مي‌كنند او مهدي است[4] و از علاّمه در «خلاصه» چنين برداشت مي‌شود كه مغيرة بن سعيد در اوائل امر به سوي محمد بن عبدالله دعوت مي‌كرده است.[5]
أقول: شيخ در رجال خود محمد بن عبدالله را از ياران امام صادق ـ عليه السّلام ـ دانسته در سال 145 هجري در مدينه به قتل رسيد و ملقّب است به نفس زكيّه و امّا عبدالله بن حسن را شيخ در رجالش از اصحاب امام صادق ـ عليه السّلام ـ شمرده و ابن داود او را از اصحاب امام باقر و صادق ـ عليه السّلام ـ آورده و در عمدة الطالب آمده است: عبدالله بي غلّ و غش است.[6] و اينها از اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بر عليه كساني كه به زور حقّ را گرفته بودند قيام كردند و دربارة آنها حرف زياد گفته شده است و اينكه آنها ادّعاي امامت و رهبري كرده‌اند ولي قضاوت قطعي احتياج به بررسي كاملي دارد كه از موضوع بحث خارج است.
5. ناووسيّه:
پيروان مردي از اهل بصره هستند كه به او فلان بن فلان ناووس گفته مي‌شود. و آنها به امامت امام صادق ـ عليه السّلام ـ اعتقاد دارند. لكن گمان مي‌كنند كه او نمرده است و او مهدي است و از او نقل كرده‌اند كه فرموده است: اگر كسي به سوي شما آمد كه به شما از من خبري داد كه مرا غسل داده است و كفن كرده است او را تصديق نكنيد به درستي كه من همراه شما هستم همراه شمشير.[7]
و اشعري مي‌گويد: آنها معتقدند كه جفعر بن محمّد زنده است و نمرده و نمي‌ميرد تا امرش ظاهر گردد. و او مهدي قائم است. و اين فرقه ناووسيه نام دارد. به نام رئيس خود ملقّب گرديده‌اند كه به او عجلان بن ناووس گفته مي‌شود و از اهل بصره است.[8]
و از مؤلف «الحور العين» ظاهر مي‌شود كه آنها منسوب به روستاي ناووس هستند.[9] عموم شيعه معتقدند كه امام پس از امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرزندش امام كاظم ـ عليه السّلام ـ است الاّ اينكه در آن زمان چند فرقه دربارة موضوع امامت پس از امام صادق ـ عليه السّلام ـ به وجود آمد و اينك اشاره‌اي به آنها.
6. اسماعيليّه:
اسماعيليه مي‌گويند: امام پس از امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرزندش اسماعيل است. و آنها دو گروهند يك فرقه از منتظران اسماعيل هستند با وجود اينكه تاريخ نويسان بر مرگ اسماعيل در حيات پدرش اتفاق دارند نوبختي مي‌گويد: «اسماعيليه» فرقه‌اي است كه گمان مي‌كنند امام پس از امام جعفر بن محمّد فرزندش اسماعيل بن جعفر است و مرگ اسماعيل را در حيات پدرش انكار مي‌كنند و مي‌گويند اين مطلب از جهت تلبيس پدرش بر مردم بود چون او بر فرزندش مي‌ترسيد لذا او را از مردم غايب كرد. و گمان مي‌كنند كه اسماعيل نمي‌ميرد تا مالك زمين گردد و قيام به امر مردم كند. و او است قائم. چون پدرش براي امامت بعد از خود او را نشان داده است و آن را براي او آماده نموده و به آنها خبر داده است كه صاحب الامر اوست. و امام جز حقّ نمي‌گويد. هنگامي كه مرگش ظاهر شد دانستيم كه راست گفته و او است قائم و او نمرده است و اين فرقة اسماعيلية خالص هستند.[10]
و فرقه‌اي مي‌گويد: امام پس از امام صادق ـ عليه السّلام ـ محمد بن اسمعيل بن جعفر است. چون جعفر فرزندش اسماعيل را براي امامت پس از خود منصوب كرده است. و زماني كه اسماعيل در حيات پدرش مرد دانستيم كه او اسماعيل را براي دلالت بر امامت فرزندش محمد بن اسماعيل منصوب كرده است و باطنيّه از اسماعيليه اين قول را پذيرفته‌اند[11] و آنها قرامطه‌اند.
7. سميطيّه:
و آنها مي‌گويند: امام پس از امام صادق ـ عليه السّلام ـ محمد بن جعفر و سپس امامت در فرزندان او است و آنها سميطيّه‌اند كه منصوب به رئيس خود هستند كه به او يحيي بن ابي سميط گفته مي‌شود.[12]
8. فطحيّه:
آنها به امامت 12 امام اعتقاد دارند به همراه عبدالله بن افطح بن صادق ـ عليه السّلام ـ كه او را بين پدرش صادق (امام صادق ـ عليه السّلام ـ ) و برادرش (امام كاظم ـ عليه السّلام ـ ) داخل مي‌كنند.
[1] . الأشعري: مقالات الاسلاميّين: ص 67.
[2] . عبد القاهر بغدادي: الفرق بين الفِرَق: ص 30 ـ 33، كه خلاصة مقالات الاسلاميّين است.
[3] . البغدادي: الفرق بين الفِرَق: ص 57 ـ 58.
[4] . الأشعري: مقالات الأسلاميّين: ص 30.
[5] . العلاّمة الحلّي: الخلاصة: ص 261 قسم 2 ـ باب 8 شمارة 9.
[6] . جمال الدين بن مهنّا: عمدة الطالب: ص 101.
[7] . نوبختي: فِرَق الشيعة: ص 67.
[8] . البغدادي: الفرق بين الفِرَق: ص 61، اشعري: مقالات الاسلاميّين: ص 25.
[9] . سعيد بن نشوان الحميري: الحور العين: ص 162، مامقاني: مقباس الهداية: ص 141.
[10] . نوبختي: فِرَق الشيعة: ص 68.
[11] . بغدادي: الفرق بين الفِرَق: ص 62 ـ 63، اشعري: مقالات الاسلاميّين: ص 26 ـ 27.
[12] . أشعري: مقالات الاسلاميّين: ص 27 و بغدادي: الفرق بين الفِرَق: ص 61 و مامقاني: مقباس الهداية: ص 141.
@#@ و از شهيد نقل شده است كه او را بين امام كاظم و رضا ـ عليه السّلام ـ داخل مي‌كنند و او سر پهن بود و گفته شده پا پهن بود و اين شبهه زماني داخل آنها شد كه از ائمه ـ عليهم السّلام ـ روايت كردند كه امامت در فرزند بزرگ امام است. سپس عدّه‌اي از آنها وقتي او را با مسائلي از حلال و حرام آزمودند و جوابي نداشت و زماني كه چيزهايي كه سزاوار نيست از امام ظاهر شود از او ظاهر گشت از قول به امامت وي بازگشتند. و عبدالله 7 روز پس از پدرش فوت كرد پس باقي آنها (عدّه‌اي قليل) از قول به امامت وي به قول به امامت ابي الحسن موسي ـ عليه السّلام ـ معتقد گشتند.[1]
ابو الحسن اشعري نام آنها را عماريّه ذكر كرده است و گفته است اصحاب اين عقيده به رهبرشان كه عمّار[2] نام دارد منسوب هستند. و شايد مرادشان عمّار بن موسي سابطي باشد كه از رؤساي فطحيّه است.
شيخ طوسي گويد:‌ عمار بن موسي ساباطي: فطحيّ بوده و كتاب بزرگ و خوب و معتمدي دارد.[3]
9. واقفيّه:
كساني هستند كه بر امام كاظم ـ عليه السّلام ـ توقف كردند و گاهي هم به آنها ممطوره گفته مي‌شود و علّت وقوف آنها بر امام كاظم اين بود كه گمان مي‌كردند او قائم منتظر است.
نوبختي مي‌گويد: سران اصحاب امام صادق ـ عليه السّلام ـ بر امامت امام كاظم ـ عليه السّلام ـ ثابت بودند تا اينكه تمام كساني كه معتقد به امامت عبدالله بن جعفر (فطحيّه) بودند به عقيدة آنها بازگشتند. پس همگي بر امامت موسي بن جعفر اجتماع كردند، سپس عده‌اي از كساني كه به موسي بن جعفر اعتقاد داشتند بعد از وفات آن حضرت در زندان رشيد پنج فرقه‌ شدند. پس عده‌اي گفتند كه او مرده است و خدا او را به سوي خويش بالا برده و هنگام قيامش او را باز مي‌گرداند و به واقفيّه نام گرفتند.[4]
و شروع واقفيّه اين بود كه نزد بعضي از شيعه 30000 دينار زكوة اموالشان و آنچه در زكوة بر آنها واجب بود جمع شده بود. پس آن مبالغ را به دو وكيل امام كاظم ـ عليه السّلام ـ دادند: يكي حيّان سراج و شخص ديگري كه با او بود . و حضرت كاظم ـ عليه السّلام ـ در حبس بودند. پس با آن پولها خانه‌ها و غلاّتي خريدند، سپس زماني كه امام كاظم فوت كردند و خبر به آن دو رسيد مرگ حضرت را انكار كردند و در شيعه پخش كردند كه او نمي‌ميرد چون او قاضي است.
سپس عده‌اي از شيعه بر آن دو اعتماد كردند و كلام آن دو در ميان مردم پخش شد تا زمان مرگ آن دو كه وصيت كردند اموالشان را به ورثة امام كاظم بدهند و براي شيعه روشن شد كه آن دو اين مطلب را به خاطر حرص مال گفته‌اند.[5]
10. خطّابيه:
آنها پيروان محمد بن مقلاص هستند، ابو زينب اسدي كوفي كنيه‌اش ابا اسماعيل، ابا ظبيان و ابا الخطّاب است. از اصحاب امام صادق ـ عليه السّلام ـ بود و داراي عقيده‌اي صحيح، سپس ادعاي اموري قبيح و چيزي كه موجب طرد و لعن است كرد مانند ادّعاي نبوّت و غير آن. و بعض اشقياء هم با وي همراه شدند. پس مردم بر عقايد وي مطّلع شدند و او و پيروانش را كشتند و خطّابيه به وي منسوب هستند و ذمّ در حقّ وي فراوان وارد شده است.
كشّي از ابراهيم بن ابي اسامة نقل كرده كه گفت: شخصي به امام صادق ـ عليه السّلام ـ گفت: آيا نماز مغرب را تأخير بياندازم تا ستاره‌ها آشكار گردند؟ حضرت فرمود: خطّابي هستي؟! جبرئيل نماز را بر رسول خدا نازل كرد هنگامي كه قرص آفتاب سقوط كرد.[6]
11. نصيريه:
و آنها ياران محمد بن نصير فهري (لعنة الله) هستند كه به ربوبيّت علي بن محمد عسكري ـ عليه السّلام ـ معتقد بود و محارم را حلال مي‌دانست.
و از كشّي نقل شده است كه: آنها قائل به نبوّت محمد بن نصير فهري نميري بودند لكن معروف نزد شيعه اطلاق نصيري بر قائلين به ربوبيّت علي ـ عليه السّلام ـ است.
12. غلاة:
و آنها كساني هستند كه در حقّ پيامبر و آل او غلوّ كرده و آنها را از حدود مخلوق بودن خارج مي‌كنند.
و مغيريّه و خطابيّه و نصيريّه از همين گروه هستند. سپس آنها گروههاي ديگري هم دارند كه روزگار آنها را به فراموشي سپرده است و شهرستاني اسماء آنها و عقائد آنها را ذكر كرده است.[7] از جمله:
المفوّضه:
آنها از گروههاي غلاة هستند و تفويض معاني مختلفي دارد. لذا مفوّضه گروههايي دارند كه تفصيل آن را در كتاب «كليّات في علم الرجال» آورده‌ايم.[8]
اين فرقه‌هاي شيعه است كه صاحبان مقالات و فِرَق ذكر كرده‌اند. و اكثر آن منقرض شده و از بين رفته‌اند و آراء آنها مختلف گرديده و در طومار زمان پيچيده شده است. و در خبر «كان» قرار گرفته است و از آنها جز سه فرقه: اماميّه و زيديّه و اسماعيليّه باقي نمانده.
و بر فرض وجود چيزي از اين فرقه‌‌ها، شيعه 12 امامي كه نماينده شيعه به تمام معني كلمه است بسياري از اين فرقه‌ها را كافر مي‌داند و آراء ديگران را هم ردّ مي‌كند لذا صحيح نيست كه شيعه اماميّه را به سبب آراء غيرشان مؤاخذه كنند. و يكي از جنايات بر دين و علم حمله بر شيعه اماميه به وسيلة آراء ساير فرقه‌ها است. خصوصاً فرقه‌هاي هلاك شده‌اي كه از آنها هيچ اثري باقي نمانده است. گويا شيعه با قول شاعر ترانه مي‌خواند:
غير من جنايت كرده و من در ميان شما عقاب مي شوم
پس گويا من انگشت سبّابة انسان پشيمان هستم[9]
خصوصاً اگر كسي در ملل و نحل وارد شود چه بسا به وجود پيروان بعضي از اين اسماء شكّ مي‌كند. و شايد پيروان بعضي از اين فرق از عدد انگشتان تجاوز نكند و بعضي از آنها دولتي نداشته‌اند مگر چند صبح و شام پس ستارة نحس آنها فرو افتاد و لكن صاحبان مقالات و عقائد آنها را بزرگ كرده و رنگ فرقه‌هاي مستقلّي كه دعوت كنندگان و پيرواني در نسلها و زمانها داشته‌اند بر اين فرقه‌ها زده‌اند.

[1] . نوبختي: فِرَق الشيعة: ص 88 ـ 89.
[2] . عبدالله ممقاني: مقياس الهداية: ص 141.
[3] . الأشعري: مقالات الاسلاميّين: ص 28، عبدالله مامقاني: تنقيح المقال: 2 / 319.
[4] . نوبختي: فِرَق الشيعة: ص 89 ـ 91.
[5] . الكشّي: الرجال: 390 شمارة 329.
[6] . الكشّي: الرجال: ص 262 شمارة 135، مامقاني: تنقيح المقال: 3 / 189 شمارة 11393.
[7] . شهرستاني: الملل و النحل: 1 / 174 ـ 190.
[8] . جعفر سبحاني: كليّات في علم الرجال: ص 419.
[9] . غيري جني و أنا المعاقب فيكم فكانّـــني ســبّابةُ المتندّم.
سيد رضا مؤدب- درس نامه درايه الحديث، ص 189
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :