امروز:
سه شنبه 28 شهريور 1396
بازدید :
1676
فقه الحديث
فقه به معناي فهم، يا فهم از روي تأمّل و دقّت[1] و فقه الحديث به معناي فهم حديث است. اصطلاح فقه الحديث در كنار اصطلاح مصطلح الحديث و رجال الحديث، اصطلاح شناخته شده اي است كه به يكي از دانش هاي مهم حديث ناظر است. احتمال مي رود اين اصطلاح از روايت مشهور نبوي برداشت شده باشد، آنجا كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرموده است: نضّر الله عبداً سمع مقالتي فوعاها و بلغها من لم يسمعها فربّ حامل فقه الي من هو افقه منه، ربّ حامل فقه الي غير فقيه[2] ؛ خداوند شاد گرداند بنده اي را كه گفتارم را شنيده و بفهمد و به كسي كه آن را نشنيده برساند، كه چه بسيار است كسي كه فهم (و دانشي) را به كسي مي رساند كه از خود او فهيم تر است و چه بسيار كسي كه فهم (و دانشي) را به كسي كه فهيم نيست مي رساند.
چه در اين روايت افزون بر شنيدن روايت از دريافت و فهم آن سخن به ميان آمده و حامل حديث به حامل فقه و فهم آن تعبير شده است.
فقه الحديث در حقيقت به معناي تفسير حديث است. و همان گونه كه درباره قرآن مي گوييم كه وجود ابهاماتي در آيات، تفسير قرآن را ضروري مي سازد، درباره حديث نيز چنين است ؛ يعني به خاطر وجود ابهامات و مشكلاتي در به دست دادن مداليل حديث، تفسير آن ضروري مي باشد.
بر اين اساس تاريخ و مصطلحات حديث همسان با علوم قرآني و فقه الحديث همسان با تفسير قرآن است. و دانش رجال الحديث كه مختص به حديث است به خاطر وجود پديده سند در روايات است كه اين پديده در قرآن وجود ندارد. در مجموع مي توان فقه الحديث را اين چنين تعريف كرد: مباني و ضوابطي كه در فهم متون و مداليل روايات مورد استفاده قرار مي گيرد و تفسير و تبييني كه بر اساس اين مباني از احاديث ارائه مي گردد. با اين تعريف فقه الحديث افزون بر مباني فهم، شرح و تفسير روايات را نيز شامل مي گردد.
در اين نوشتار به خاطر رعايت اختصار به بررسي پنج مبنا از مباني فهم حديث مي پردازيم.
- بررسي برخي از مباني فقه الحديث
1. مفاهيم واژه ها
واژه ها و الفاظ هر گفتاري مهم ترين ركن معنادهي آن را تشكيل مي دهند. واژه شناس مشهور قرآن ؛ راغب اصفهاني در سخني نغز، واژه ها را در حكم آجرهاي يك ساختمان دانسته و در تبيين جايگاه مفردات قرآن مي گويد: به دست آوردن معاني مفردات الفاظ قرآن نخستين كمك كار به دست آوردن آجرهاي آن است. و فهم واژه ها تنها در علم قرآن سودمند نيست، بلكه در تمام علوم شرعي نافع است[3].
از مثال هاي متداول كه بيان گر ميزان تأثير مفاهيم واژه ها در نوع نگرش از متون وحياني است، واژه يد است، قرآن بر بريدن دست دزد تأكيد كرده است، آن جا كه مي فرمايد: السارق و السارقة فاقطعوا ايديهما جزاء بما كسبا نكالاً من الله[4] و مرد و زن دزد را به (سزاي) آنچه كرده اند، دستشان را به عنوان كيفري از جانب خدا ببريد. اما اين كه از كجاي دست بايد بريده شود بسته به مفهومي است كه در واژه يد به دست مي دهد. برخي يد را به معناي تمام دست و برخي تا بازو و برخي تا آرنج و برخي تا ساعد و برخي تا مچ و برخي تا سر انگشتان دانسته اند، پيداست طبق هر يك از اين معاني مي بايست دست سارق به طور كامل يا از بازو، يا از آرنج يا از ساعد يا از مچ يا از سر انگشتان او بريده شود[5]. ظاهراً چنين اختلاف نگرشي تا عصر امام جواد عليه السلام ما بين فقهاء اهل سنت وجود داشته و باعث سر در گمي در برخورد با حكم سرقت شده بود كه آن حضرت در جلسه اي در حضور معتصم عباسي با استفاده از آيه شريفه و انّ المساجد لله فلا تدعوا مع الله احداً[6] اثبات نمودند كه مقصود از يد تا بن انگشتان است[7].
در مباحث غير فقهي نيز مفاهيم واژه ها نقش تعيين كننده اي در معنادهي دارند، كه از نمونه هاي بارز آن واژه ولي است. بر اساس مدّعاي متكلمان، محدثان و مفسران شيعه، واژه ولي در آيه ولايت[8] و نيز حديث غدير من كنت مولاه فعلي مولاه، به معناي اولي در تصرف يا همان حكومت و امامت است. اما عالمان اهل سنت آن را به معناي هم پيمان، دوست، ناصر، عاقبت و.... دانسته اند[9]. طبق اين تفسير نادرست نمي توان به حديث غدير، يا آيه ولايت براي اثبات امامت حضرت امير عليه السلام كمك گرفت.
در بررسي واژه ها مي بايست نكات ذيل مورد توجه قرار گيرد:
1 ـ 1. توجه به ريشه واژه ها
واژه ها بسان شاخ و برگ هاي يك درختِ تنومند اند كه در نهايت به يك تنه و ريشه مي رسند و بر همين اساس دانش صَرف شكل گرفته است ؛ زيرا در علم صرف گفته مي شود كه هر واژه يك مصدر يا بن دارد كه بنا به كاركردهاي مختلف از نظر شمار انجام دهنده كار، زمان و كيفيت صدور عمل، دفعه، يا استمرار عمل و.... به قالب هاي مختلف فعلي، فاعلي، اسم مفعولي، صفت مشبّهي، اسم زمان، اسم مكان و..... تغيير مي يابد. اما وقتي به تمام شكل ها و قالب هاي متعدد آن نگريسته شود، ريشه و بن كلمه هم چنان در همه آنها وجود دارد. بر اين اساس توجه به ريشه واژه ها نقش مهمّي در معنادهي آن دارد.
به عنوان مثال شيخ طوسي پس از ذكر رواياتي كه موجبات وضو را بيان كرده اين روايت را ذكر مي كند: رأيت أبي ـ صلوات الله عليه ـ و قد رعف بعد ما توضّأ دماً سائلاً فتوضّا ؛ پدرم را ديدم كه پس از وضو گرفتن وقتي خون رواني از بيني او خارج شد، دوباره وضو ساخت[10].
طبق ظاهر روايت، خروج خون از بيني از جمله موجبات وضو عنوان شده است، در حالي كه با روايات پيشين با ديدگاه مشهور، بلكه اجماع فقهاء شيعه سازگار نيست. شيخ طوسي براي حلّ اين اشكال، از رهگذر ريشه واژه بهره مي گيرد، به اين معنا كه مي گويد: واژه توضّأ در اين روايت به معناي وضوء اصطلاحي نيست، بلكه به معناي شستن است ؛ زيرا ريشه آن وضائت به معناي حسن است. و به كسي كه دستش را شسته و نظيف و تميز نمايد مي گويند: وضأها ؛ دستش را نيكو ساخته است. در حالي كه توضّأ اصطلاحي از ريشه وضوء به معناي شستن اعضاء به صورت خاص است[11].
2 ـ 1. توجه به گوهر معنايي
گذشته از واژه هايي كه به خاطر اشتراك معنوي، داراي مفهوم مشترك، يا به تعبير ما گوهر معنايي هستند، آن دسته از واژه هايي كه از مفاهيم لاهوتي و ماوراء حسّ و مادّه حكايت مي كنند نيز داراي گوهر معنايي هستند. و بر اين اساس هم بر مصاديق مادي قابل انطباق اند و هم بر مصاديق فرا مادّي.
به عنوان مثال در آيات و رواياتي كه از چند و چون عالَم قبر و قيامت سخن به ميان آورده، واژه هايي، هم چون سراج
(= چراغ) ؛ ميزان (= ترازو) ؛ ظلّ (= سايبان) ؛ و.... به كار رفته است. يا در آيات و رواياتي كه به خدا شناسي و عالم ملكوت پرداخته از واژه هايي ؛ هم چون نور، سميع، بصير ؛ غضب، رضايت، عرش (= تخت) ؛ جناح (= بال فرشتگان)؛ خزينه (= گنجور الهي) و.... استفاده شده است.
در برخورد با اين دست از واژه ها سه مكتب وجود دارد:
الف. مكتب تعطيل، كه معتقد است ما حقّ هيچ گونه تفسير و تبييني در برابر مفاهيم لاهوتي كه دور از دسترس است نداريم و تنها وظيفه ما ايمان به وجود اين مفاهيم و واگذاري حقيقت آن به خداوند است. بر اين اساس ما نمي دانيم مقصود از چراغ در قبر و قيامت چيست ؟ ميزان اعمال، يا سايبان بهشتيان، يا جهنميان چه ماهيتي دارد ؟ يا اين كه خداوند نور، سميع و بصير است، يعني چه ؟ يا اين كه خداوند داراي خشم، رضا يا خزينه است، يعني چه ؟ يا اين كه فرشتگان داراي دو، سه يا چهار بال هستند به چه معناست ؟ هر چند وجود و تحقّق اين مفاهيم را در عالم واقع مي پذيريم.
ب. مكتب تشبيه، كه تمام اين واژه ها را به همان مفاهيم مادي شان حمل مي كنند. پس اگر آمده است كه خداوند نور يا سميع و بصير است به همين معناي شناخته شده نور، شنيدن و ديدن در اين نظام دنياست، چنان كه ترازوي اعمال در قيامت نيز ترازويي از نوع ترازوي دنياست.
ج. مكتب ميان تعطيل و تشبيه (مكتب اعتدال)، كه ضمن ردّ تعطيل به ورطه تشبيه هم نمي غلطد، يكي از اصولي كه اين مكتب در تفسير اين دست از واژه ها كمك مي گيرد، اصل گوهر معنايي در مفاهيم واژه هاست. بر اساس اين اصل، واژه هايي مثل نور داراي مراتب وجودي متفاوت اند كه از نور شمع گرفته تا نور الهي استمرار مي يابد، اما شمع يا خورشيد بودن جزء مقوّم ماهيت نور نيست تا استعمال اين واژه درباره خداوند، مفهوم مادي آن را به دست دهد. نور داراي يك گوهر معنايي است كه بدون در نظر گرفتن عناصر مادي و ماوراء مادي بر مصاديق متعدّد نور صادق است. آن گوهر معنايي عبارت است از: الظاهر لنفسه المظهر لغيره ؛ آنچه كه در ذات خود داراي روشني و براي غير خود روشنگري است. اين تعريف همان گونه كه شمع، نور افكن هاي بزرگ و خورشيد را در عالم ماده در بر مي گيرد.، نور بودن خداوند را نيز شامل مي شود، بي آن كه مفهومي مادي از آن به دست آيد. بر اين اساس خداوند حقيقتي است كه افزون بر آشكاري دروني آشكار كنندة غير خود نيز هست. هم چنين مفهوم ميزان به معناي: ما يوزن به ؛ آنچه بدان سنجش انجام مي گيرد خواهد بود كه در دنيا بر ترازوهاي كفه دار و ديجيتالي و در قيامت بر انسان كاملي اطلاق مي شود كه به عنوان معيار سنجش انسان ها و ارزش كارهاي آنان به كار مي رود.
بنابر اين اگر در روايتي آمده باشد كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و اهل بيت عليهم السلام ميزان اعمال مردم اند، واژه ميزان به همين معنا به كار رفته است[12].
[1] - ر. ك: الصحاح، ج 6، ص 2243 ؛ النهايه في غريب الحديث، ج 3، ص 465 ؛ الفروق اللغويه، ص 412.
[2] - بحار الانوار، ج 74، ص 146 ؛ مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 183.
[3] - مفردات الفاظ قرآن، ص 6.
[4] - سوره مائده آيه 38.
[5] - براي تفصيل بيشتر ر. ك: معالم الدين و ملاذ المجتهدين، ص 157 و 158.
[6] - سوره جن آيه 18.
[7] - ر. ك: نور الثقلين، ج 5، ص 439.
[8] - سوره مائده آيه 50.
[9] - براي تفصيل بيشتر ر. ك: الهداية، ص 152 ؛ معاني الاخبار، ص 69 ـ 70 ؛ رسائل المرتضي، ج 4، ص 131.
[10] - تهذيب الاحكام، ج 1، ص 13.
[11] - همان، ص 14.
[12] - بحار الانوار، ج 97، ص 291 ؛ المزار، ص 185.
@#@
3 ـ 1. توجه به مفاهيم واژه ها در عصر صدور
برخي از واژه ها در گذار زمان و متأثر از تحولات اجتماعي و فرهنگي از معاني نخستن فاصله گرفته و در مفاهيمي ديگر، يا مفاهيمي كه از نظر گستره مفهومي با معناي نخست دچار ضيق، يا سعه است، به كار رفته است. از اين جهت زبان را هماهنگ با فرهنگ ها داراي حيات، پويايي و قدرت تحول دانسته اند. گذشته از خوب، يا بد بودن اين تحول معنايي آنچه قابل اهميت است، توجه به عصر صدور اين واژه ها است. با پذيرش اصل تحول مفاهيم واژه ها كساني كه در سده هاي آتي نگاشته هاي اين عصر و سده را مطالعه مي كنند، مي بايست به اين اصل توجه كنند و مبادا كه واژه هايي تحول يافته را بر اساس مفاهيم عصر خود معنا كنند.
اين پديده درباره واژه هاي انعكاس يافته در متون ديني ؛ اعم از قرآن و حديث كه از عصر صدور تا روزگار ما گاه با تحوّلات زيادي روبرو بوده، كاملاً صادق است. از اين جهت در به دست آوردن مفاهيم آنها مي بايست به مفاهيم واژه ها در همان عصر صدور كه طبعاً مورد نظر صاحبان گفتار بوده توجه داشت. و به دست آوردن اين امر گاه با مراجعه به منابع لغت نيز ميسّر نمي گردد. از اين جهت بايد به نوع كار كرد واژه ها در ساير آيات و روايات نيز توجه داشت.
براي روشن شدن مدّعا نمونه اي از واژه هاي متحوّل را مورد بررسي قرار مي دهيم:
در قرآن كريم در آيه نفر تفقّه در دين به عنوان هدف مياني كوچ كردن براي تحصيل علم اعلام شده است، آنجا كه خداوند مي فرمايد: فلولا نفر من كلّ فرقة منهم طائفة ليتفقّهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلّهم يحذرون[1]. و شايسته نيست مؤمنان همگي كوچ كنند پس چرا از هر فرقه اي از آنان، دسته اي كوچ نمي كنند تا در دين آگاهي پيدا كنند و قوم خود را وقتي به سوي آنان بازگشتند بيم دهند ـ باشد كه آنان بترسند ؟
هم چنين در روايت مشهور نبوي درباره انتشار چهل حديث چنين آمده است:
من حفظ من امّتي اربيعن حديثاً ينتفعون بها بعثه الله يوم القيامه فقيهاً عالماً[2] ؛ هر كس از امّت من چهل حديث سودمند حفظ كند، خداوند او را در روز قيامت فقيه و عالم محشور مي كند.
حال وقتي به مفهوم فقه و تفقّه در دوران معاصر بلكه چند سده اخير مراجعه مي كنيم، در مي يابيم كه مقصود از اين واژه قدرت اجتهاد و استنباط در احكام شرعي و فروع ديني است. حال اگر اين معنا مقصود آيه و روايت فوق باشد، مفهوم آنها اين خواهد بود كه خداوند هدف از كوچ كردن به مراكز علمي ديني را دستيابي به اجتهاد مصطلح دانسته و مقصود از روايت نبوي آن است كه منتشر كننده چهل حديث به صورت مجتهد اصطلاحي محشور مي گردد. اما وقتي به مفهوم اين واژه در عصر صدور آنها مراجعه كنيم، در مي يابيم كه مقصود از آنها بصيرت در دين بوده و فقاهت در دين، تمام عرصه ها ؛ اعم از عقيده، اخلاق و احكام را در بر مي گيرد، نه اجتهاد در خصوص احكام شرعي را.
شيخ بهاء الدين عاملي در ذيل روايت نبوي مزبور چنين آورده است:
مقصود از فقه در گفتار پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم: بعثه الله يوم القيامه فقيهاً عالماً.... علم به احكام شرعيه علميه از روي ادله تفصيلي (معناي اصطلاحي فقه) نيست ؛ زيرا اين معنا، معناي نوپيدايي است، بلكه مقصود از آن بصيرت در امر دين است و فقه در احاديث بيشتر به همين معنا آمده است[3].
4 ـ 1. توجه به اصطلاحات خاص روايات
برخي از واژه ها با صرف نظر از معناي لغوي در زبان روايات و در مفاهيم خاصي به كار رفته اند كه به خاطر كثرت اين استعمال مي توان معاني ثانوي و اصطلاحي آنها را حقيقت شرعيه دانست. به دست آوردن چنين مفاهيمي با مراجعه به كتب لغت، يا عرف امكان پذير نيست و تنها راه دستيابي به آنها مراجعه مستقيم به كاركرد اين دست از واژه ها در متن روايات است. به عنوان مثال ميان كاركرد دو واژه ايمان و نفاق در فرهنگ قرآن و روايات تفاوت وجود دارد. ايمان در قرآن به مرتبه اي فراتر از اسلام و ابراز شهادتين ؛ يعني دستيابي به باور قلبي به غيب اطلاق شده است، چنان كه در اين آيه بدان تصريح شده است: قالت الاعراب آمنّا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لمّا يدخل الايمان في قلوبكم[4].
باديه نشينان گفتند: ايمان آورديم، بگو: ايمان نياورده ايد، لكن بگوييد: اسلام آورديم. و هنوز در دل هاي شما ايمان داخل نشده است. و منافق در قرآن به كسي اطلاق مي شود كه به رغم پنهان ساختن كفر در باطن، در ظاهر خود را مؤمن معرفي مي كند. اما در اصطلاح روايات ايمان به معناي باور به امامت ائمه عليهم السلام است. در برابر، به كساني كه به امامت ائمه عليهم السلام ايمان نداشته باشند، منافق اطلاق شده است[5].
2. بررسي ساختار جملات
پس از نقش اساسي كه واژه ها در معنادهي ايفاء مي كنند، نوبت به چينش و نوع ارتباطي مي رسد كه واژه ها نسبت به يكديگر پيدا كرده و ساختار جملات را مي سازند. با توجه به اين كه در زبان عربي ساختار جملات از تنوع زيادي برخوردار بوده و هر يك از نوع چينش جملات در نوع معناي آنها مؤثّر است، دقت در اين امر كه با آگاهي گسترده از علم نحو و به كار بستن قواعد آن ميسور است، امري ضروري مي باشد.
اين امر اختصاص به احاديث ندارد، بلكه درباره قرآن نيز صادق است. به عنوان مثال در ذيل آيه شريفه و ما يعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم يقولون آمنّا به كلّ من عند ربّنا [6]. و تأويل آن را جز خدا و ريشه داران در دانش كسي نمي داند و آنان كه مي گويند: ما بدان ايمان آورديم، همه از جانب پروردگار است.
مباحث مفصّلي در نوع تركيب اين آيه ارائه شده است، برخي از مفسّران و نحويان عطف الراسخون في العلم بر الله را مطابق با قواعد نحوي دانسته، در نتيجه گفته اند كه راسخان در علم نيز از تأويل قرآن آگاه اند.
گروهي نيز آن را مخالف قواعد نحوي دانسته و نتيجه گرفته اند، كه آگاهي از تأويل متشابهات منحصر به خداوند است، يا آن كه براي اثبات آگاهي راسخان در علم از تأويل قرآن مي بايست از دليل ديگري كمك گرفت[7].
در روايت معروفي آمده است: انّ الله خلق آدم علي صورته از ظاهر اين روايت ـ بر اساس بازگشت ضمير صورته به الله ـ چنان كه مدافعان تشبيه و تجسيم مي گويند ـ استفاده مي شود كه خداوند آدم را بسان صورت خود آفريده ؛ پس خداوند نيز داراي قد و قامت و قواره است. سيد مرتضي در تبيين اين روايت مي گويد: ممكن است ضمير به جاي الله به آدم ارجاع شود كه در اين صورت معناي روايت اين است: خداوند آدم را بر صورتي كه با آن قبض روح مي شود آفريده است؛ يعني صورت آدمي از آغاز تا پايان حيات ثابت است. برخي نيز گفته اند: به رغم بازگشت ضمير به الله، اضافه،
تشريفيه است نه حقيقيّه ؛ نظير اضافه در آيه نفخت فيه من روحي[8] در اين صورت نيز تجسيم استفاده نمي شود[9].
3. توجه به زبان روايات
چنان كه گفته شد، روايات، منطبق با زبان عرف صادر شده و در زبان محاوره اي عرف و نيز در شعر و نثر پديده هايي ؛ هم چون مجاز، تشبيه، استعاره، تمثيل يا نمادگويي، حذف بخشي از گفتار با تكيه بر قرائن و..... وجود دارد، بي آن كه در فهم آنها دچار چالش جدي شويم. اگر مجموعه اي از گفتاري كه در يك روز با آن روبرو مي شويم را مورد توجه قرار دهيم مي بينيم كه حجم قابل توجهي از اين پديده ها در گفتار ما متداول است.
اين پديده ها در آيات قرآن نيز به صورت گسترده منعكس شده است. به عنوان مثال در آيه: ثم استوي الي السماء و هي دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعاً او كرهاً قالتا اتينا طائعين[10]. سپس آهنگ (آفرينش) آسمان كرد و آن بخاري بود، پس به آن و زمين فرمود: خواه يا ناخواه بياييد. آن دو گفتند: فرمان پذير آمديم.
شماري از مفسران گفته اند: زبان اين آيه زبان تمثيل است ؛ يعني مخاطبه واقعي ميان خداوند با آسمان و زمين ـ كه جماد و فاقد شعور اند ـ، صورت نگرفته است، بلكه كرنش اطاعت پذيري كامل آنها به صورت زبان حال و در قالب گفت و شنود به تصوير كشيده شده است[11].
و نيز آياتي نظير و جاء ربّك و الملك صفاً صفاً. و فرمان پروردگارت و فرشته ها صف در صف آيند. و وجوه يومئذ ناظره الي ربّها ناظره[12]. در آن روز چهره هايي شاداب اند، به سوي پروردگار خود مي نگرند. به مجاز حذف تفسير شده است[13]. برخي از مفسران گفته اند: در اين دو آيه واژه رحمت حذف شده است. بدين ترتيب مقصود از آمدن خداوند آمدن رحمت اوست و منظور از نگريستن به خداوند نگريستن به رحمت اوست. بنابر اين از آيات جسمانيت خداوند به دست نمي آيد. در روايات نيز پديده هاي مجاز، تشبيه، استعاره، تمثيل و..... نيز به صورت قابل توجّه راه يافته است. به عنوان مثال در روايت معروف: لا صلاة لجار المسجد الا في المسجد ؛ براي همسايه مسجد نماز جز در مسجد روا نيست. گفته شده كه به خاطر دلالت مجاز حذف در آن راه يافته است. و صورت كامل روايت چنين است: لا صلاة كاملة لجار المسجد الا في المسجد بنابر اين مقصود از اين روايت بطلان نماز همسايه مسجد در صورتي كه در خانه نماز بخواند نيست، بلكه به اين معناست كه نماز چنين شخصي فاقد كمال است نه فاقد شرط صحت[14].
و نيز در روايت معروفي درباره آفرينش عقل چنين آمده آست: لمّا خلق الله العقل استنطقه، ثم قال له: اقبل، فاقبل، ثم قال له: ادبر، فادبر.
[1] - سوره توبه آيه 122.
[2] - عيون اخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 41 ؛ بحار الانوار، ج 2، ص 153.
[3] - اربعين شيخ بهايي، ص 10.
[4] - سوره حجرات آيه 14.
[5] - مصباح الفقاهه، ج 5، ص 95 ؛ بحار الانوار، ج 29، ص 33.
[6] - سوره آل عمران آيه 7.
[7] - براي آگاهي بيشتر ر. ك: الاتقان في علوم القرآن، ج 3، ص 5 ؛ مفاتيح الغيب، ج 7، ص 188 ـ 189 ؛ التمهيد في علوم القرآن، ج 3، ص 38 ـ 42 ؛ الميزان، ج 3، ص 56.
[8] - سوره حجر آيه 29.
[9] - براي تفصيل بيشتر ر. ك: التوحيد، ص 103 ـ 104 ؛ شرح ملا صالح مازندراني، ج 3، ص 196 ـ 198 ؛ بحار الانوار، ج 4، ص 11 ـ 15.
[10] - سوره فصّلت آيه 11.
[11] - براي آگاهي بيشتر از ديدگاه مفسران در اين زمينه ر. ك: اطيب البيان، ج 11، ص 416 ؛ مخزن العرفان، ج 7، ص 315 ؛ مجمع البيان، ج 5، ص 6 ؛ التبيان، ج 9، ص 109 ؛ الميزان، ج 17، ص 387 ؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 227.
[12] - سوره قيامت آيه 22 و 23.
[13] - براي تفصيل بيشتر ر. ك: التمهيد في علوم القرآن، ج 3، ص 92 ـ 97 و، ص 112.
[14] - ر. ك: تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 170 ؛ ذكري الشيعه، ص 267 ؛ عدّة الاصول، ج 3، ص 10.
@#@.. ؛ هنگامي كه خداوند عقل را آفريد آن را به نطق در آورد و به او فرمود: پيش بيا و عقل پيش آمد.
آنگاه فرمود: عقب رو و عقل به عقب باز گشت[1] برخي از شارحان اين حديث گفته اند كه مقصود از اين روايت، مخاطبه واقعي ميان خداوند و عقل نيست، بلكه تصويري از زبان حالِ عقل است. به عنوان مثال علامه مجلسي آورده است كه به گفت و گو پرداختن با عقل، پشت و رو كردن عقل از باب استعاره تمثيليه است تا نشان دهد كه محور تكاليف، كمالات و توقيات عقل است[2]. هم چنين در برخي از روايات از گريه آسمان و زمين بر مرگ مؤمن سخن به ميان آمده است. نظير روايت امام كاظم عليه السلام كه در آن آمده است: اذا مات المؤمن بكت عليه الملائكه و بقاع الارض التي كان يعبد الله عليه[3] ؛ هر گاه مؤمني از دنيا برود، فرشتگان و بخش هايي از زمين كه بر روي آنها خداوند را عبادت كرده، براي او مي گريند. گريه فرشتگان، حقيقي است، اما گريه مناطقي از زمين كه بر روي آن عبادت كرده ممكن است از باب مجاز و تمثيل باشد. علامه شعراني در حاشيه اين روايت چنين آورده است: چنين گفتاري در زبان عربي و فارسي متداول است. و شاعر عربي مي گويد:
لما اتي خبر الزبير تواضعت سور المدينة و الجبال الخشع[4]
هنگامي كه خبر زبير آمد، ديوار شهر و كوه ها تواضع كردند و سر به خاك ساييدند.
..... و در شعر فارسي چنين آمده است:
ماتم سراي گشت سپهر چهارميـن روح الامين به تعزيـت آفتـاب شـد
گردون سر محمّد يحيي به باد داد محنت رقيب سنجر مالك رقاب شد[5]
هم چنين ملا صالح مازندراني احتمال داده كه اين روايت از باب مبالغه در بزرگداشت مؤمن است ؛ زيرا عرب در مرگ انسان هاي گران قدر از باب مبالغه در شأن آنان مي گويد كه آسمان و زمين بر او مي گريند[6].
در برخي از روايات آمده است كه آسمان و زمين بر شهادت امام حسين عليه السلام چهل شبانه روز گريسته اند[7]. به نظر مي رسد اين روايات نيز بر زبان نمادين و مجاز تمثيل قابل حمل است.
4. نقش سياق در معنا رساني
سياق را به معناي اسلوبي كه گفتار بر اساس آن جاري مي شود[8]، شيوه سخن، طرز جمله بندي[9]، تسلسل و پي در پي هم آمدن گفتار[10] دانسته اند. شهيد صدر در تعريف آن آورده است:
سياق عبارت است از نشانه هايي كه معناي لفظِ مورد نظر را كشف كند. چه اين نشانه ها، نشانه هاي لفظي باشند ؛ مانند كلماتي كه با لفظ مورد نظر كلام واحدي را با اجزاء به هم پيوسته به يكديگر تشكيل مي دهند و چه اين نشانه ها قرائن حاليه اي باشند كه كلام را در بر گرفته و بر معناي خاص دلالت دارند[11].
با توجه به موارد كاركرد سياق، به نظر مي رسد كه مقصود از آن تنها نشانه هاي لفظي است و بر قرائن حاليه، سياق اطلاق نمي گردد، هر چند ممكن است اين قرائن در نوع معنادهي گفتار مؤثر باشد.
هر گفتاري افزون بر واژه ها و نوع چينش آنها با در نگريستن به مجموعه و صدر و ذيل آن در بسياري از موارد قرائني را به دست مي دهد كه براي فهم صحيح تر آن كمك مي رساند. اين امر در آيات قرآن كه فقرات آن از يكديگر با عنوان آيه جدا شده بيشتر مشهود است. به عبارت ديگر در موارد زيادي مراجعه به آيه بدون توجه به آيات پيشين و پسين، معنادهي كاملي را به دست نمي دهد، اما وقتي به آيات قبل و بعد، يا حتي صدر و ذيل همان آيه توجه شود، اين معنادهي كامل شده و ابهام هاي احتمال مرتفع مي شود[12]
سياق در روايات نيز گاه نقش تعيين كننده اي ايفاء مي كند و مانع برخي برداشت هاي ناقص، يا نادرست مي گردد. به يك نمونه اشاره مي كنيم.
الف. به رغم تواتر حديث غدير عموم متكلمان اهل سنت زير بار دلالت آن نرفته اند. بسياري از آنان با اذعان به صحت روايت: من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه، مي گويند: مقصود از ولايت در اين حديث، حكومت و امامت، يا جانشيني پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نيست، بلكه مقصود دوستي و ياري است ؛ يعني هر كس من دوست يا يار او هستم علي نيز چنين است.
يكي از براهين محكم متكلّمان شيعه در پاسخ از اين شبهه تمسك به قاعده سياق است. آنان مي گويند: پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله پيش از بيان اين جمله فرموده است: الست اولي بالمؤمنين من انفسهم و اموالهم ؛ آيا من نسبت به جان و مال مؤمنين از آنان اولي به تصرّف نيستم ؟
و مسلمانان همگي پاسخ آري دادند. اين سخن پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم ناظر به آيه شريفه النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم[13] ـ پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است ـ است و روشن است كه ولايت در گفتار پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و آيه مزبور به معناي ولايت در تصرف ؛ يعني همان حاكميت علي الاطلاق است و وقتي پيامبر با گفتن اين جمله به عنوان مقدمه فرموده است: هر كس من مولاي او هستم علي مولاي اوست، مقصود، ولايت در تصرف است ؛ يعني هر كس من نسبت به او ولايت در تصرف دارم علي عليه السلام نيز نسبت به او ولايت در تصرف دارد. مي بينيد كه سياق به عنوان دليلي محكم از مفهوم روايت ابهام زدايي كرده است[14].
5. توجه به قرائن خارجي
روايات ائمه عليهم السلام بسان حلقات يك زنجير به هم مرتبط و متصل است. بدين خاطر ائمه عليهم السلام روايات خود را از طريق پدران خود عين روايات پيامبر دانسته اند. گويا از نظر محتوا و متن ميان مجموعه روايات آنان كه طي حدود 250 سال ارائه شده، هماهنگي كاملي وجود دارد و اين امر نشان گر آن است كه روايات در نهايت به منشأ وحياني متصل است. و چنان كه در آيه: افلا يتدبّرون القرآن و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً [15]. آيا در قرآن نمي انديشند ؟ اگر از جانب غير خداوند بود قطعاً در آن اختلاف بسياري مي يافتند. آمده است كه هر آنچه منتسب به خداوند باشد با تناقض و تضاد روبرو نخواهد بود.
از اين گفتار دو نكته قابل استفاده است:
الف. در مجموعه آيات و روايات به خاطر هماهنگي پيكره آنها، اختلاف به صورت تنافي و تناقض راه ندارد. بنابر اين اگر در جايي از روايات به تنافي با قرآن، يا سنت قطعي برخورد كنيم، در صورتي كه روايت تأويل بردار نباشد، مردود است؛ يعني از ائمه عليهم السلام صادر نشده و منشأ آن يا جعل است، يا اشتباه راويان در نقل و كتابت.
ب. مجموعه آيات و روايات نسبت به يكديگر جنبه تفسيري و تبييني دارند ؛ زيرا مجموعه آنها به منزله گفتار يك گوينده است كه حق دارد در آغاز، يا وسط يا پايان گفتار خود با آوردن قرائني مقصود خود را به دست دهد سرّ تفسير آيات قرآن با آيات ديگر همين نكته است. روايات نسبت به قرآن و نيز نسبت به روايات ديگر چنين حالتي دارند ؛ يعني مي توانند در رفع ابهام هاي يكديگر كمك رسانده و مفسّر يكديگر باشند.
بر اين اساس توجه به رابطه روايات با قرآن و به عكس و نيز رابطه روايات نسبت به يكديگر، حائز اهميت زيادي است. مفاهيمي ؛ هم چون مجمل و مبيّن، عام و خاص، مطلق و مقيد، محكم و متشابه، ناسخ و منسوخ و..... بر همين اساس شكل گرفته است كه بخش قابل توجهي از آنها در مباحث اصول فقه مورد بررسي قرار گرفته و در فقه كارآيي خود را نشان داده است. مقصود ما از توجه به قرائن خارجي همين نكته است ؛ يعني وقتي يك روايت را در هر يك از عرصه هاي ديني از نظر واژه ها ، ساختار جمله، سياق و..... مورد بررسي قرار داده و به معنا و مفادي دست يافتيم، نبايد شتاب زده آن را مراد جدّي و نهايي ائمه معصومين عليهم السلام دانسته و به عنوان آموزه ديني قلمداد كنيم، بلكه لازم است در كنكاشي شايسته، تمام يا عموم روايات و آيات مرتبط با آن موضوع را گرد آوري كنيم، آنگاه به دسته بندي آنها پرداخته و پس از انجام مباني فقه الحديث درباره هر يك از آنها، نتيجه نهايي را دنبال كنيم.
پيداست كه هر قدر اين مراحل با دقت بيشتري انجام گيرد، منظر نهايي ارائه شده با منظر واقعي ديني هماهنگ تر خواهد بود و به عكس كوتاهي در چنين كاوشي نگاهي يك سويه از پيكره دين به دست خواهد داد. بدون ترديد يكي از مهم ترين عوامل انحرافات و پيدايش مذاهب و فرق در ميان مسلمانان همين يكسو نگري و عدم توجه به قرائن بيروني براي به دست آوردن نتيجه نهايي از يك متن ديني ؛ اعم از قرآن و روايات است.
به عنوان مثال نگاه جبر گرايانه كه در طيف گسترده اي از متفكّران اسلامي پديد آمد و به پيدايش فرقه هايي ؛ هم چون مجبّره انجاميد، ناشي از يكسو نگري به آن دسته از آيات و رواياتي است كه از ظاهر بدوي آنها جبر فهميده مي شود.
و يا متصوفه به مجموعه اي از آيات و روايات در نگريسته اند كه در آنها از دنيا و محبت به آن نكوهش شده و به گرايش به زهد و آخرت ترغيب شده است.
بدون ترديد اگر اين دو دسته به بخشي ديگر از آموزه هاي ديني توجه مي كردند، كه در آنها به صراحت به آزادي و اختيار انسان و نيز نكوهش عزلت و گوشه نشيني تأكيد شده، به چنين ورطه هاي خطرناكي نمي غلتيدند.
بر اين اساس ائمه عليهم السلام هماره از كساني كه بدون اطلاع و احاطه به همه آموزه هاي ديني و چگونگي عرضه آنها به يكديگر به كار داوري يا تفسير يا فقاهت مي پردازند، به شدت نكوهش كرده و آنان را از اين كار بر حذر داشته اند[16]

[1] - كافي، ج 1، ص 10.
[2] - مرآة العقول، ج 1، ص 27.
[3] - كافي، ج 1، ص 38.
[4] - اين شعر از جرير است. ابن عساكر مي نويسد: هنگامي كه خبر كشته شدن زبير را براي علي عليه السلام آوردند، آن حضرت و فرزندانش گريستند و ايشان فرمود: كشته شدن زبير ما را غصه دار كرد. آن گاه افزود كه جرير چنين سرود:.... ر. ك: تاريخ مدنية دمشق، ج 18، ص 428 ؛ الطبقات الكبري، ج 3، ص 113.
[5] - شرح ملا صالح مازندراني، ج 1، ص 91 پاورقي.
[6] - همان.
[7] - ر. ك: مناقب آل ابي طالب، ج 2، ص 212 ؛ العمدة، ص 405 ؛ مدينة المعاجز، ج 4، ص 146.
[8] - معجم لغة الفقهاء، ص 252.
[9] - فرهنگ معين، ج 2، ص 1967.
[10] - معجم الفاظ الفقه الجعفري، ص 236.
[11] - روش علامه طباطبايي در تفسير الميزان، ص 202 به نقل از دروس في علم الاصول، ج 1، ص 130.
[12] - به عنوان نمونه ر. ك: الميزان، ج 20، ص 370.
[13] - سوره احزاب آيه 6.
[14] - براي تفصيل بيشتر ر. ك: خلاصة عبقات الانوار، ج 9، ص 87 ـ 93.
[15] - سوره نساء آيه 82.
[16] - براي تفصيل بيشتر ر. ك: وسائل الشيعه، ج 17 ابواب صفات القاضي، باب وجوب الجمع بين الاحاديث المختلفه و باب عدم جواز استنباط الاحكام النظريه من ظواهر القرآن.
علي نصيري- آشنايي با علوم حديث، ص 237
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :