امروز:
دوشنبه 3 مهر 1396
بازدید :
2666
روانشناسي و فقه الحديث
درباره ارتباط روانشناسي و حديث و به عبارت ديگر استفاده اي كه روانشناسي مي تواند از حديث بكند، و نيز اين كه چگونه مي توانيم از طريق قرآن و حديث بر غناي علوم انساني جديد بيفزاييم، بايد به چند نکته توجه داشته باشيم: در مورد حديث و فقه الحديث، از ارائه تعريف و بحث درباره آنها مستغني هستيم. به هر صورت، همه ما به عنوان شيعه مسلمان، معتقديم كه اگر ثابت بشود گفتاري از پيشوايان معصوم است ـ و حتّي بالاتر و وسيع تر از گفتار، آنچه در تعريف سنّت مي گويند: قول و فعل و تقرير معصوم - عليهم السلام - كه قطعي الصدور باشد ـ، عِدلِ قرآن كريم است و براي ما حجّيت دارد. حديث اگر حجيّت داشته باشد، نه فقط در حوزه مسائل فقه بلکه در همه زمينه ها راهگشاي انسان است مثل شناخت خود، هستي و ارتباطش با آنها فقه الحديث هم به عنوان قسمتي از علوم حديث، به همين بررسي متن حديث و دلالات حديث، عنايت دارد. بحث ما در اين مقاله درباره اين است كه ما از روانشناسي چه استفاده اي مي توانيم بكنيم؟ قبل از ورود به بحث بايد ببينيم که روانشناسي چيست؟ بخشي از روانشناسي باليني ـ كه خودش از شاخه هاي روانشناسي است ـ، درباره بيماري ها بحث مي كند. در حدود بيست شاخه علمي روانشناسي در سطح دكتري در خارج از كشور و پنج رشته در ايران داريم. يكي از اين رشته ها روانشناسي باليني است. روانشناسي باليني، حيطه هاي مختلف دارد. يكي از آنها دست اندركار درمان است. در طبقه بندي بيماري ها، حدود چهارده يا پانزده نوع بيماري هست و اتّفاقاً آن بيماري اي كه روانشناسان، كمتر به آن مي پردازند، بيماري حادّي مثل جنون است كه در اصطلاح علمي به آن، شيزوفِرني يا اسكيزوفِرني مي گويند. درمان بيماري هايي كه ما به آنها «روانپَريشي» مي گوييم، در قلمرو روان پزشكان است، نه روانشناسان؛ براي اين كه فرد روانپريش، بايد دارو درماني شود يا بستري بشود و تحت كنترل باشد. روانشناسي، اصولاً قلمروش بيماري هاي حاد نيست؛ ولي براي پيشگيري يا براي كمك كردن به خانواده بيمار و بيشتر در محدوده بهداشت رواني و پيشگيري از بيماري ها و اختلالات خفيفي كه از طريق روان درماني و نه دارو درماني جواب داده مي شود (مثل اضطراب و افسردگي و وسواس و ترس ها و مسائلي از اين قبيل)، كاربرد دارد و اين هم قسمتي از روانشناسي باليني است كه خود ـ همان طور كه گفتيم ـ، يكي از رشته هاي بيستگانه اي است كه الآن در حوزه روانشناسي مطرح است و اشتباه است كه ما تصوّرمان از كار روانشناس و روانشناسي، فقط بررسي اختلالات، آن هم از نوع حاد و مثلاً غير قابل درمانش باشد. حالا به توضيح درباره روانشناسي مي رسيم. در بين كتاب هاي روانشناسي درسي در ايران، معروف ترين آنها كتاب دو جلدي قطوري به نام زمينه روانشناسي است، نوشته اتكينسون و ديگران كه تا حالا ده دوازده بار، چاپ شده است. در جلد اوّل اين كتاب، در بحث درباره روانشناسي آمده كه روانشناسي، تقريباً با همه جنبه هاي زندگي ما ارتباط دارد. به همان اندازه كه جامعه پيچيده تر شده، روانشناسي هم به صورت روزافزون، نقش مهم تري در حلّ مسائل آدمي بازي كرده است. در اين كتاب آمده كه روانشناسان، با انواع مختلف رفتارها سروكار دارند كه برخي از اهمّيت بسياري در زندگي انسان ها برخوردارند، مثل: كدام شيوه فرزند پروري، به شادكامي و كارآمدي در دوره بزرگ سالي مي انجامد؟ چگونه مي توان از پيدايش بيماري هاي رواني پيشگيري كرد؟ براي ريشه كن كردن پيش داوريِ نژادي، چه بايد كرد؟ كدام شرايط خانوادگي و اجتماعي، مشوّق پرخاشگري، از خود بيگانگي و بزهكاري است؟ و... همچنين مسائلي هم مطرح شده كه اختصاصي ترند، مثل: بهترين شيوه درمان اعتياد به سيگار يا چاقي كدام است؟ آيا مردها هم به اندازه زن ها از استعداد بچّه داري كردن برخوردارند؟ زمينه يابي هاي سياسي را تا چه اندازه مي توان نوعي پيش بيني كام بخش به حساب آورد؟ دستگاه هاي برج كنترل ترافيك هوايي را با چه آرايشي نصب كنيم تا خطاي مسئولان كنترل، به حدّاقل برسد؟ چگونه مي توان به يك بيمار درمان ناپذير كمك كرد كه با آرامش خاطر بميرد؟ روان درماني تا چه اندازه در درمان الكليسيم مؤثّر است؟ چگونه مي توان با استفاده از داروهايي كه موجب تسهيل انتقال اسيدي مي شوند، حافظه را تقويت كرد؟ و... روانشناسان، با مطالعه مسائل فراواني از اين گونه سروكار دارند. روانشناسي، در عين حال، از راه عرصه اي كه از طريق اجراي قوانين و سياست هاي دولت در اختيارش قرار دارد، در زندگي ما اثر مي گذارد. قوانين مربوط به تبعيض نژادي، مجازات اعدام، هرزه نگاري، رفتار جنسي، شرايطي كه فرد در آن، مسئول اعمال خود شناخته مي شود، همه از نظريه ها و پژوهش هاي روانشناختي اثر مي پذيرند. كتاب ياد شده، مفصّل به اين مسائل پرداخته است و رويكردهاي مختلف را بيان مي كند تا به تعريف روانشناسي مي رسد. در اين كتاب، روانشناسي به گونه هاي متفاوتي تعريف شده و حدود ده، پانزده تعريف از آن آمده است. مثلاً آمده كه امروزه، روانشناسي را به عنوان «علم رفتار» مطرح مي كنند. طبق اين تعريف، روانشناسي مطالعه علمي رفتار است و موضوع مطالعه آن، شامل فرايندهاي رفتاري قابل مشاهده، از قبيل حركاتِ بيان كننده گفتار، تغييرات فيزيولوژيك و نيز فرايندهايي است كه صرفاً حاصل استنباط هستند، مانند تفكّر و رؤيا. در يك تعريف مقدّماتي از روانشناسي، مي توان گفت كه موضوع آن، بررسي رفتار موجود زنده در پيوند با جهان خارج است. در حيطه اي گسترده تر، روانشناسي سعي دارد كه آن دسته از قوانين عمومي را كشف كند كه رفتار موجودات زنده را تبيين مي كنند و كوشش آن، بر اين محور است كه فعّاليت هايي را كه آدميان قادرند به انجام رسانند، شناسايي، توصيف و طبقه بندي كند. كتاب ديگري كه مي خواهم از آن استفاده كنم، مقدمه اي بر روانشناسي است، نوشته مورگان بتينگ. نويسنده اين كتاب، در تعريف كوتاهي گفته كه روانشناسي، علم مطالعه رفتار است و سپس بحث كرده كه علم چيست و سپس آورده كه وقتي ما مي گوييم «ساينس(science)»، قسمتي از معرفت و آگاهي است كه با «نالج (Knowledge)»، فرق دارد. نالج، يك معرفت عام و فراگير است. ساينس، علمي است كه آزمايشگاهي و تجربي باشد و بشود طبق قوانينش، آن را تكرار كرد و براي مثال، اگر كسي در امريكا يك تحقيق روانشناسي مي كند، عيناً بشود آن را در ايران، تكرار كرد. به هر صورت، اينها به بند تجربه درمي آيند و قابل مشاهده اند. در ساينس، مشاهده پذير بودن، قابل تجربه بودن، قابل تكرار بودن و...، با استفاده از روش هاي علوم انساني و روش هاي تحقيق است. پس از آن، بحث كرده كه چرا مي گوييم رفتار، چرا نمي گوييم پندار، چرا نمي گوييم عاطفه. پاسخ او اين است كه رفتار، وسيع است و شامل عاطفه و فكر هم مي شود. رفتار، قابل مشاهده است و اگر هم قابل مشاهده نباشد، مي شود با نشانه هايي آن را پيدا كرد. بعد، آورده كه كاربرد روانشناسي براي زندگي انسان چيست. اين تعريف از روانشناسي كه يعني: «مطالعه علمي رفتار و فرايندهاي رواني»، هم توجّه روانشناسان را به مطالعه علمي رفتارِ قابل مشاهده، نمايان مي سازد، و هم عنايت آنان را به فهم و درك فرايندهاي ذهني (رواني) كه مستقيماً قابل مشاهده نيستند ـ ولي براساس داده هاي رفتاري، عصب شناختي و زيست شناختي قابل استنباط اند ـ مشخّص مي سازد. امّا لازم نيست كه چندان درباره تعريف روانشناسي از لحاظ علمي درنگ كنيم، تا دريابيم كه چيست. بهتر است ببينيم كه روانشناسان چه مي كنند. اين كتاب، همچنين حوزه هاي روانشناسي را از جنبه هاي مختلف، از قبيل: روانشناسي مشاوره، مديريت رشد، روانشناسي صنعتي، اجتماعي، شخصيت، مهندسي، هوش مصنوعي، دانش رايانه، و پژوهش هاي مختلف، بررسي كرده است. پس تا اين جا معلوم شد كه روانشناسي، علم مطالعه رفتار و فرايندهاي رواني انسان است و روانشناسان از روش هاي علمي استفاده مي كنند و روش هاي علمي، همان روش هاي منظّم، قابل مشاهده و قابل تجربه اند. در اين جا براي اين كه بهتر نشان دهم كه وقتي مي گوييم روانشناسيِ يك مسئله چيست، مقصودمان تبيين يك رفتار و انگيزه ها و علل آن است و اينها كار روانشناسي است، به يك حديث اشاره مي كنم و بعداً مفصّل تر بحث خواهم كرد. حضرت علي - عليه السلام - در نهج البلاغه مي فرمايد: «الغيبةُ جُهدُ العاجز؛ غيبت كردن، كوشش شخص ناتوان است».[1] اين كه غيبت كردن، حرام است و سزاوار نيست كه انسان غيبت كند، بحثي اخلاقي است؛ امّا اتّفاقاً مهم ترين بحث در روانشناسي، موضوعات اخلاقي است. در اين حديث، تعبير «جهدُ العاجز»، تبيين رفتاري است و مي بينيد كه انگيزه غيبت كردن، در اين جمله آمده است. اين نكته مربوط به روانشناسي است كه چرا يك انسان غيبت مي كند و ما معمولاً مي توانيم آزمايش هايي در مورد آن انجام دهيم. غيبت، از گناهاني است كه مرحوم شهيد ثاني در كشف الريبة درباره اش مي فرمايد بزرگان و علما نيز ممكن است انجام دهند. بعضي افراد، گناهاني مثل شرب خمر و انحرافات اخلاقي، در ذهن آنان هم نمي آيد؛ امّا براي مثال، وقتي بحث تحليل سياسي مي شود، مي گويند: «آخرين خبر را شنيده ايد؟» و شروع به غيبت كردن مي كنند.
[1]. نهج البلاغه، حكمت 461.
@#@ همين تعبير را شهيد ثاني هم دارد. اين از مسائلي است كه خيلي از مؤمنان، بدان مبتلا هستند؛ چون گاهي باعث كسب وجهه براي آنان در اجتماعات مي شود. گناهان ديگر، به اين شدّت انجام نمي شوند. گاهي اوقات، آدم، نه از ترس خدا، بلكه براي اين كه از وجهه اش در اجتماع كم نشود، گناهي را انجام نمي دهد. با يك بررسي سطحي به دست مي آيد كه وجه مشترك تمام غيبت ها اين است كه ما نسبت به فرد غيبت شونده، احساس ضعف يا كمبود مي كنيم و او موفّق است و به قول مولانا:
زان كه هر بدبختِ خرمن سوخته مي نخـواهـد شمـع كس افروخته
به اين جا مي رسيم كه غيبت كننده، عاجز است و «الغيبة جهد العاجز» و غيبت، تلاش انسان ناتوان است و غيبت كننده، نسبت به آن فرد، در خود، احساس كمبود مي كند و يا آن فرد به او ضربه اي زده، يا ظلمي كرده است. سؤال اين است كه تو چرا در مقابلش نمي ايستي؟ اگر ظلم كرده، اگر اذيّت كرده، اگر حقوق تو را پايمال كرده، چرا نمي روي با صراحت بگويي؟ چرا نمي روي از او شكايت بكني؟ از اين جا مشخّص مي شود كه غيبت كردن، به دليل احساس ضعف و ناتواني است. پس ما يا به جهت كمبودهايمان غيبت مي كنيم و يا به دليل ناتواني هايمان كه نمي توانيم حقّ خودمان را بگيريم و راه گرفتن حقّمان را در غيبت كردن مي بينيم. اين، ضعفمان را بيشتر مي كند؛ ناتواني مان را بيشتر مي كند. كتاب و منبع در اين زمينه فراوان نوشته شده كه انساني كه ضعيف است و از خودش دفاع نمي كند، چگونه ياد بگيرد به جاي تسليم شدن و فرار كردن، با استفاده از ساز و كارهاي دفاعي مختلف، مقاومت كند. بررسي همين جمله كوتاهِ «الغيبة جُهد العاجز»، يا اين كه بررسي كنيم كه حسادت، چه ريشه هايي دارد و چه موقعي انسان در خود، احساس حسادت مي كند، مي شود روانشناسي. مگر از روانشناسان، چه سؤالي مي كنند؟ شما فرزندتان را پيش من مي آوريد و مي گوييد كه درس نمي خواند. فكر مي كنيد شايد يك روانشناس، از راهي بتواند علّت درس نخواندن دانش آموزان و انگيزه هاي آن را پيدا كند. مثلاً شايد دانش آموزي از نظر هوشي ضعيف باشد، ذوق درسي نداشته باشد، يا ارتباطش با ضعيف باشد. همه اينها در حيطه روانشناسي است. پيدا كردن علل و انگيزه هاي يك رفتار، كار يك روانشناس است. حالا ببينيم در حديث پژوهي، از اينها چه استفاده هايي مي شود تا رابطه روانشناسي و حديث را بگويم. ما در روانشناسي مي آموزيم كه چگونه انگيزه ها و علّت هاي رفتار را پيدا كنيم. يكي از مشكل هاي عمده اي كه ما در توصيه هاي اخلاقي داريم، و پدر و مادر و گاه معلّم ها و بعضي مبلّغان مي توانند بسيار مؤثّر باشند، اين است كه در توصيه هاي اخلاقي، به انگيزه هاي رفتار ـ كه اتفاقاً در روايات، بسيار دقيق، بحث شده است ـ، اشاره نمي كنيم و نگاهِ به روز و بيان روزآمد نداريم، يعني كافي نيست كه بگوييم: «حسادت، بد است و ايمان را مي خورَد، همان گونه كه آتش، هيزم را مي خورد»[1] و «غيبت، خوردن گوشت برادر مُرده است».[2] در الميزان مي بينيد كه علامه طباطبايي، تبيين هاي دقيقي كرده و تحليل كرده كه چرا غيبت كردن، گوشت مرده خوردن است؛ چون سيستم، مرده مي شود. ايشان، تعبير دقيقي در تفسير سوره حجرات در اين زمينه دارد. چون به علت ها نمي پردازيم، اخلاقياتمان فقط مي شود امر و نهي. تصوّر مي شود كه مي خواهيم با زورگويي تمام، عدّه اي را به راهي بكشانيم. ولي وقتي كه وارد حوزه اي بشويم كه مشكلات را با انگيزه هايش بررسي كنيم، طرف ما دقيق تر مي تواند توصيه ها را بياموزد و جلوي آن مشكلات بايستد و خودش را درمان كند. پس يك قسمت بحث در روانشناسي بحث انگيزه ها و شناخت علل بود كه مطالعه علمي رفتار است. بحث ديگر، اين است كه ما از روانشناسي چه بايد بياموزيم. اگر بخواهيم با مسئله اي برخورد روانشناسانه بكنيم، راهش استفاده از روش هاي پژوهشي در مسائل روانشناسي است. مثلاً مي خواهيم بدانيم كه چرا يك سري نوجوان، با سن كم، سيگاري شده اند. روانشناس، به يك مورد، نگاه نمي كند؛ بلكه كوشش مي كند با مشاهده و با آزمايش و به روش هاي مختلف، علّت يابي كند. مثلاً با كمك آموزش و پرورش، علّت گرايش پسر بچّه هاي مدارس راهنمايي يك ناحيه را به سيگار، بررسي علمي مي كند. اگر ساده نگري كنيم و در مسائل انساني، يك بُعد را در نظر بگيريم، حدّاقل اين است كه با مسئله، علمي برخورد نكرده ايم. به عنوان نمونه، در همان قضيه سيگار كشيدن نوجوانان، روانشناس به جاي اين كه نصحيت بكند كه: «عزيزان! سيگار، بد است»، بايد در مورد آنها مطالعه كند. شايد با تك تك آنها مصاحبه كند؛ امّا يك فرضيه اي در ذهن خود دارد و سعي مي كند كه نكات مشترك را پيدا كند. يكي از نقاط مشترك كه به دست مي آيد، همان «نوجواني» و «در سنّ بلوغ بودن» همه آنهاست. خلاصه مي گويد كه نوجواني، آغاز يك دسته از مسائل است؛ ولي حالا چرا همه نوجوان ها سيگاري نشدند؟ بعد، بررسي مي كند كه: آيا اين قضيه (سيگاري شدن دانش آموزان)، مربوط به يك منطقه جغرافيايي خاص است؟ آيا افزايش جمعيت خانواده، سواد پدر، اختلافات خانوادگي، و الگو قراردادن پدر سيگاري و مسائلي از اين دست، موجب اين كار نبوده است؟ آيا بين ترك تحصيل و ضعف تحصيلي، با سيگار كشيدن، رابطه اي هست؟ بين مشكلات روحي دانش آموز و سيگار، بين ديدن برخي فيلم هاي سينمايي و سيگار، چه؟ روانشناس، به اين فرضيه ها نگاه مي كند و اينها را مطالعه مي كند. فرض كنيد اگر چنين كاري را به يك استاد دانشگاه بدهند، حدود دو ماه در كتب داخلي و خارجي، در مورد سيگار و رابطه آن با نوجواني مطالعه مي كند و يك دسته مطلب درمي آورد. بعد، يك فهرست از فرضيه ها و نتايجي كه ديگران به آنها رسيده اند، يادداشت مي كند؛ پرسش نامه مي دهد؛ مصاحبه مي كند و عواملي را كه فكر مي كند باعث گرايش به سيگار هستند، بررسي مي كند. بعد، مي بيند تحقيقي كه در مورد افراد مورد بررسي كرده، آيا قابل تعميم است يا نه و موارد مشتركي بين اينها پيدا مي شود يا نه؟ همين طور، بايد بتواند اعتماد بچه هاي مورد مطالعه را هم جلب كند و از راه هايي وارد شود كه اينها نترسند... تا مي رسد به يك سري عوامل مشترك در مورد اين كه چرا يك نوجوان، سيگاري مي شود. در قوّه قضائيه شورايي به نام «كميسيون پيشگيري از وقوع جرايم» وجود داشت. اعضاي اين شورا را رئيس قوّه قضائيه انتخاب كرده بود. در جلسه اي بحث تصادف ها بررسي شد و روشن شد كه هشتاد درصد از علل اين تصادف ها، عوامل انساني است، نه عوامل ديگر (مثل: عريض نبودن جاده ها يا كهنه بودن قطعات ماشين و...).
اينها مقدمه اين بحث بود كه روانشناسي چيست؟ تعريف آن چيست؟ و كارش چيست؟ و اين كه روش روانشناس براي حلّ اين مسائل چيست؟ با اين حساب، روانشناسان از پرسش نامه، مصاحبه با گروه هاي مختلف، جمع بندي نتايج، و آمارگيري هاي بسيار دقيق، استفاده مي كنند. به عنوان نمونه، ما يك نوع روش آماري داريم به نام «همبستگي»؛ يعني بررسي اين كه دو پديده، چه قدر با هم ارتباط دارند. مثال ساده اش آن جاست كه ما مي گوييم سيگار براي ريه ضرر دارد و افزايش كشيدن سيگار، با ايجاد سرطان هاي ريه، رابطه دارد. اين، يك عليّت تامّه نيست؛ بلكه يك استقراست. ما با روش هاي آماري، مثلاً روش همبستگي، از تمام كساني كه سرطان ريه گرفته اند، مي پرسيم كه چه تعداد از آنان، سيگار كشيده اند. امكان دارد كه نود درصدشان سيگار كشيده باشند. با يك گروه ديگر مقايسه مي كنيم و با يك فرمول هاي آماري كه داريم، يك ضريبي به دست مي آيد و آن، ضريب همبستگي است كه بايد بين مثبتِ يك (1+) و منفيِ يك(1ـ) باشد. اگر به مثبتِ يك نزديك باشد، يعني اين دو پديده، خيلي با هم رابطه دارند و اگر به منفيِ يك نزديك باشد، يعني همبستگي منفي دارند. اين هم بحث دوم بود. روش هاي روانشناسي از همين كارهاي دقيقِ آماري مثل تعيين ضريب همبستگي شكل مي گيرند. امّا يك نكته ديگر در همين زمينه باقي مي مانَد كه مقدّمه سوم من است و عرض مي كنم. آموزش و پرورش، از روانشناس، چه استفاده اي مي كند؟ قوّه قضائيه چه طور؟ صدا و سيما چه طور؟ دعوتي كه از روانشناس مي كنند، براي بررسي يك پديده است كه علل و انگيزه هايش را بدانند و بعد، جلويش را بگيرند. به عنوان مثال، در مورد مسئله بدحجابي، ما خيلي مشكل داريم و بسيار ناموفّق بوده ايم. ما در مورد مسئله حجاب بايد چه كار كنيم كه مشكل بي حجابي و بدحجابي حل شود؟ روش هايي كه داشتيم، اين طور بوده است: پدر و مادرها دعوا مي كرده اند، نيروي انتظامي برخورد مي كرده است، معلّم ها نمره كم مي داده اند، و... كه هيچ كدام رفتارشان صحيح، يعني با بررسي دقيق، نبوده است. اگر ما بوديم، بررسي مي كرديم، با دو گروه و در دو حالت: دختران باحجاب كه پس از مدّتي بدحجاب شده اند و گروه عكس اينها؛ مقايسه علمي مي كرديم، البته نه در مورد يك نفر و دو نفر، بلكه دست كم بين بيست نفر از افرادي كه زماني باحجاب بوده اند و بعد، بدحجاب شده اند و گروهي برعكس گروه اوّل. مقايسه دختران بي حجاب يك كلاس در يك مدرسه (ولو يك مدرسه هم در روانشناسي كم است)، حدّاقل اين تحقيق است. بعد ببينيم چه چيز را اينها دارند كه آنها ندارند.
[1]. الكافي، ج2، ص306.
[2]. بحارالأنوار، ج10، ص100؛ و نيز: حجرات، آيه 12.
@#@ آيا به عامل هاي مشترك مي رسيم؟ حالا اگر به عامل مشترك رسيديم، مي توانيم در مورد آن، بيشتر كار كنيم و خيلي توفيق پيدا كنيم.
كاربرد روانشناسي در فقه الحديث
حالا برگرديم به بحث درباره حديث. ببينيم ما در حديث پژوهي يا فقه الحديث، از روانشناسي چه استفاده اي مي توانيم ببريم. به نظر مي رسد سه استفاده مي توانيم بكنيم. يكي نگاه تحليلگرانه يا علّت يابانه به روايات است كه اصولاً خصوصيت روانشناس است. مثلاً شما در روايت مي خوانيد كه: «الغيبة ُجُهدُ العاجز». مي بينيد كه حضرت، غيبت را به عجز نسبت داده است. اين ديد ما كه ببينيم چه رابطه اي بين عجز و غيبت هست، مي شود روانشناسي. به همين يك روايت هم نگاه نمي كنيم؛ تمام روايات را جمع مي كنيم.
يا مثلاً در احاديث مي خوانيم كه حسد، بد است و گناه دارد. طبعاً بايد دنبال اين باشيم كه چرا آدم، حسادت مي كند، و چه كنيم كه بچّه ها حسود نشود و به فرض: «چرا من حسودم؟». اگر ما اين چراها را بفهميم، زودتر درمان مي شويم. حسد، بيماري است و در درمان بيماري، بايد علّت را شناخت. كلّيه گناهان اخلاقي ما بيماري اند و روانشناس، يكي از كارهايش روان درماني است. مثلاً مي خواهيم بدانيم كه چرا اضطراب و يا افسردگي پيدا كرده ايم. تمام روايات درباره اخلاقيات را نگاه مي کنبم. يك جا مي خوانيم: «الشهوات أعلال قاتلات».[1] شهوت ها علّت و بيماري اند. در جاي ديگر هست: «الحسد داء...».[2] بايد هر حديثي با تعبير «داء» و «وَجَع» و امثال اين تعبيرات داريم، جستجو كنيم. مثلاً در حديث آمده است: «لاوَجَعَ أوجع مِنَ الكِبر». در مورد حسد، كبر، بُخل، و...، تعبيراتي مانند: درد، بيماري و مرض، در روايات داريم. پس بايد با نگاه درماني نگاه كنيم تا بتوانيم اين گونه بيماري ها را رفع كنيم. بايد دنبال علّّت ها بگرديم. كار دومي كه روانشناسي مي تواند در مورد احاديث و روايات انجام دهد، از طريق تحقيقات ميداني است؛ يعني با پرسش نامه، مصاحبه، آمارگيري، جمع بندي، و رسيدن به وجوه مشترك.
تحقيق ميداني يعني اين که مشکلاتي را که گريبانگير مردم است پيدا کرده و وجوه اشتراک آنها را در آوريم، بعد آنها را براي درمان، بر حديث عرضه كنيم.
تكلّف را به عنوان نمونه مي گويم.
تكلّف، واژه اي عربي است، به معناي «خود را به سختي و مشقّت انداختن». بيش از اين را بايد از متن روايات در بياوريم و هر روايت را نگاه بكنيم. خود ائمّه - عليهم السلام - گفته اند كه آدم متكلّف، اين خصوصيات را دارد: يك، دو، سه و.... و آدم متكلّف، اين كارها را مي كند. بعد جستجو کنيم و ببينيم كه مردم چه كارهايي در شرايط كنوني و در زندگي خودمان انجام مي دهند كه به اين تعريف، نزديك است. شايد بعضي از موارد در ظاهر روايات نباشد؛ امّا در تبيين روايات يافت شود. مثلاً «المتكلّفُ ظاهرُهُ رياءٌ و باطنُهُ نفاقٌ؛ شخص متكلّف، در ظاهر، ريا مي كند و در باطنش نفاق است»،[3] اين خصيصه در مورد انسان هايي که براي برخي از مهمانها سفره هاي آنچناني مي اندازند و به خوبي پذيرايي مي کنند. ولي در عمق وجودشان از آنها ناراحت اند؛ چون اگر ناراحت نبود و رودر بايستي نداشت، از پذيرايي آنها دلخور نبود و در اين كار، تكلّف نداشت. شخص متكلّف، صميميتي نشان مي دهد؛ ولي در باطن، صميميت ندارد و ظاهرش رياست. اين جا براي من روشن شد كه «ظاهرهُ رياء» را مي شود در مورد امروزي اش هم گفت. بعد، شروع كنيم به توضيح دادنِ اين كه تكلّف، يكي از عواقب مهمّش اين است كه آدم متكلّف، ارتباطش با نزديكان و دوستان، قطع مي شود. اگر مردم سؤال کنند که چرا انسان، تكلّف به خرج مي دهد؟ اين «چرا»، يعني روانشناسي. انساني كه اين كار را مي كند، ترس هايي دارد كه تكلّف به خرج مي دهد. اين ترس ها بايد از بين بروند. پس تا اين جا دو استفاده از روانشناسي را در فهم حديث، گفتيم. يك استفاده اين بود كه با نگرش روانشناختي براي علّت يابي و انگيزه يابي پديده ها به روايت نگاه كنيم، و ديگري اين كه از تحقيقات روانشناسي استفاده كنيم تا مصاديق روايات را بفهميم و روش ها به دستمان بيايند. تحقيقي درباره حياء نشان مي دهد كه حيا، در روايات حيطه وسيع و عريضي دارد در دنياي غرب، شايد پنجاه سال است كه حيا را در تحقيقات روانشناسي كنار گذاشته اند و جايش «كم رويي» آمده است، يعني همان «حياي حُمق». ما درباره حيا حديث داريم كه: «حيا بر دو قسم است: حياي حُمق و حياي عقل»[4] و «حياي حمق، از دو منشأ ناشي مي شود: يا از ضعف است و يا از كبر».[5] در غرب، به جاي ضعف، كم رويي آمده و هنوز به موضوع كبرش نرسيده اند. در مصباح الشريعة آمده كه «حياي عقل، پنج گونه است: حياي ذنب، حياي تقصير، حياي كرامت، حياي حبّ، حياي هيبت».[6] باز در روايت است كه: «خداوند، حيا را ده جزء كرده است. نُه جزئش را به زن ها داده است و يك جزئش را به مردها. زن، عقد كه مي شود، يك جزء از حيايش مي رود. بعد كه باردار مي شود، يك جزء ديگرش مي رود. بچّه اش كه به دنيا مي آيد، يك جزء ديگرش مي رود و...».[7] مراتب حيا هم در احاديث، آمده است: «حياي از مردم، حياي از خود، حياي در تنهايي يا حياي از خدا»[8] و در همه اينها مفاهيم عميق روانشناسي هست. شما فكر مي كنيد وقتي كه ما مي گوييم يك زن ِعقد كرده، حيايش از يك دختر كمتر است و حياي زنِ باردار، كمتر از يك زنِ عقد كرده است، يعني انحراف پيدا كرده اند؟! يعني به تدريج بي حيا مي شوند؟!
با يک تحقيق و جستجو و مقايسه بين افراد اين نکته معلوم مي شود که اين کم شدن حيا که در حديث آمده به معناي بروز انحراف نيست. يك جزء حيا مي رود، يعني يك مقدار، در اين گونه مسائل، روي آدم باز مي شود. پس ما كاربرد ديگري كه از روانشناسي در فقه الحديث مي توانيم داشته باشيم، همين استفاده از نمونه هاي آماري است، بدون اين كه به متن حديث، جسارت كنيم و فكر كنيم مي توانيم فقط از طريق روانشناسي و علم روز و نظر مردم، روايت را بفهميم. در فصل نامه علوم حديث، برادر بزرگواري يك سلسله مقالاتي دارد با عنوان «دفاع از حديث». بخش بزرگي از آن مقالات، تا كنون دفاع از احاديث مربوط به زنان بوده است. فرض كنيد در حديث «جهاد المرأة حُسن التبعّل؛[9] جهاد زن، خوب شوهرداري كردن است» و اين روايت از حضرت فاطمه زهرا(س) كه فرمود:« براي يك زن، خوب است كه نه مردي او را ببيند و نه او مردي را ببيند»،[10] ايشان مثل همه حديث پژوهان، به سند و رجال حديث و اين كه آيا سندش درست است، آيا متّصل است، آيا متواتر است، و... توجّه كرده و به آنچه در دراية الحديث و رجال الحديث در وصف حديث و سندش مطرح است، اشاره كرده است و يك اشاراتي هم به متن و دلالت حديث دارد، مخصوصاً جايي كه از علاّمه طباطبايي نقل مي كند و روانشناسي به اين بحث (فهم متن)، بسيار كمك مي كند. اتّفاقاً به نظر مي رسد كه روانشناسي غرب، در مورد زن، مي گويد كه نبايد «حُسن التبعُّل» داشته باشد. ما به فرهنگ غرب، كاري نداريم؛ به شيوه هاي روانشناسي كار داريم. در بسياري از تحقيقات مربوط به خانم ها مي توان از خود آنها استفاده كرد. مثلاً يك روانشناس، از خوب شوهرداري كردن، تعريف عملياتي ارائه مي كند. حُسن التبعّل يعني چه؟ تَبَعُّل يعني چه؟ حد و رسم و ويژگي هاي تبعّل و تعريف آن كه روشن شد، از اينها سؤال در مي آيد. سؤال كه در بيايد، به يك گروه از خانم ها پرسش نامه مي دهيم. با چه پرسش هايي؟ با پرسش از خصوصياتي كه در تعريف حُسن التبعّل، از حديث گرفته ايم. البته يك كلمه از يك روايت را نمي گيريم. از روايات مختلف، شيوه رابطه زن و شوهر را در مي آوريم و از آنها متوجّه مي شويم كه مثلاً منظور معصومان - عليه السلام - از حُسن التبعّل، اين پنج تاست. بعد، اينها مي شوند خوراك يك آزمون سي سؤاله. اينها را به گروه هاي مختلف از خانم ها مي دهيم. بعد، به دست مي آيد كه مثلاً در بين دويست خانمي كه ما تصادفي انتخاب كرديم، طبق اين آزمون، پنجاه تايشان «حسن التبعّل» دارند؛يكصد تايشان حدّ وسط اند؛ و پنجاه تايشان هم اصلاً حُسن التبعّل ندارند. حالا ما دو گروه پيدا كرديم: آنهايي كه حُسن التبعّل دارند و آنهايي كه سوء التبعّل دارند. از اين جا كارهاي بعدي روانشناس شروع مي شود. روانشناس مي آيد و مي گويد كه من آزمون هايي دارم كه آرامش را مي سنجند، يا فرض كنيد تربيت فرزندان را مي سنجند. اين دو گروه را كه با ملاك آزمون حسن التبعّل، در دو قطب مخالف از هم تفكيك كرديم، حالا با تحقيقات بعدي، سلامت روان آنها را، سلامت روان بچّه هايشان را، پيشرفت بچّه ها را، سازگاري زناشويي و نبودن اختلاف در خانواده و... را تست مي كنيم. اين تست ها نشان مي دهند كه گروه «حسن التبعّل» ما از نظر آماري تفاوت معنا داري با گروه «سوء التبعّل» دارد. اگر نداشت، به هر صورت، حديث زير سؤال نمي رود؛ چون روايت را بايد از ديد امروزي و از منظر دانش هاي مختلف ديد. اين كه مي گويم از ديد امروزي يعني به زبان علم امروز؛ زباني كه با آزمايش و تحقيق به دنيا بگوييم و دنيا هم بفهمد و قبول كند. مثلاً مسئله قضاوت زنان، مورد ارزيابي قرار دهيم و چيزي بگوييم كه مثلاً امريكايي ها هم بفهمند.
[1]. غررالحكم، ج2، ص48.
[2]. همان، ص72.
[3]. بحارالأنوار، ج73، ص394.
[4]. غررالحكم، ج77، ص151.
[5]. غررالحكم، ح4666 و 2787؛ تحف العقول، ص47و59و313؛ الخصال، ج1، ص55و315.
[6]. مصباح الشريعة، ص190.
[7]. بحارالأنوار، ج103، ص244.
[8]. همان، ج71 ، ص265؛ غررالحكم، ح3112و3114و6369.
[9]. نهج البلاغه، حكمت136.
[10]. بحارالأنوار، ج43، ص54.
@#@ مثلاً بگوييم كه زن، بيشتر تحت تأثير عاطفه قرار مي گيرد.
سومين كاربرد روانشناسي در علم الحديث، اين است كه از يك سِري كارهاي متقني كه در روانشناسي انجام شده و جا افتاده، در فهم آموزه هاي حديثي استفاده كنيم. كاربرد اوّل، اين بود كه نگاه روانشناسانه به روايات بكنيم؛ دوم اين كه از روش هاي آماري روانشناسي استفاده كنيم؛ سوم اين كه واقعاً يك جاهايي كار شده و به نتايج آنها شك نداريم و ضد ديدگاه هاي ديني ما هم نيستند. از اين موارد، در فهم روايات، استفاده كنيم. مثل طبقه بندي هايي كه شده و نگاه سلسله مراتبي دارند. مثلاً عقل انسان، از يك مراتبي مي گذرد. به عنوان نمونه، در كتاب طبقه بندي هدف هاي رفتاري بُلوم، راجع به آموزش آمده كه اوّلين چيزي كه ياد گرفته مي شود، حفظيات است، بعد فهم است و.... در اين زمينه، خيلي كار شده است. فهم سلسله مراتب، در فهم روايات، خيلي به ما كمك مي كند. در همين بحث حياي از مردم، حياي از تنهايي، حياي از خود، و حياي از خدا، نگاه سلسله مراتبي، خيلي چيزها را معلوم مي كند. چرا حياي از خود، بالاتر از حياي از مردم است؟ در انسان، چه تغيير كيفي اي ايجاد مي شود؟ در روايتي ائمه - عليهم السلام - فرموده اند كه انسان، چند روح دارد: روح البدن، روح القوّة، روح الشهوة، روح الإيمان و....[1] دقيقاً مي شود پلكاني كشيد و گفت كه هر مرحله، مقدمه مرحله بعد است و مرحله قبل را دارد و اگر انسان بخواهد به اين جا برسد، بايد از آن مرحله بگذرد. بسياري از قضاياي روانشناسي، يافته هاي متقن و علمي است و بعضي از بزرگان و دانشمندان مسلمان هم به آنها اشاره كرده اند. در أوصاف الأشراف و منازل السائرين هم از اين مراحل، بحث شده و به طور دقيق، مشخّص كرده اند كه هر مرحله، مقدمه مرحله بعد است. بحث درباره اين مراحل رشد انسان، در بسياري روايات آمده است. مثلاً در مورد همين احاديث معروف تربيت فرزندان در هفت سال اوّل و دوم و سوم.[2] با استفاده از يافته هاي علمي دقيقي كه داريم، حتي مي توانيم بگوييم كه اين روايات، دنبال چه بوده اند. مي توانيم با اين آمارهاي علمي روانشناسي، يك نوع كار فقه الحديثي انجام بدهيم و در فهم حديث، يك گام بزرگ برداريم؛ يعني نگاه روانشناسانه با استفاده از روش هاي روانشناسانه و يافته هاي علمي متقن، براي درايتِ بيشتر متون حديث، به كار گرفته شوند؛ راه حلّي كه ما داريم و افتخار ماست و غرب ندارد. غرب، اكنون در حال يك نوع بازنگري راجع به روانشناسي دين است. زماني در اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم، ويليام جيمز، در روانشناسي دين، تلاش هايي كرد كه تا جنگ جهاني اوّل، خيلي در روانشناسي اثر داشت؛ ولي با شكل گرفتن مكتب «رفتارگرايي» و بروز برخي مسائل ديگر، يكباره يك بي مهري جدّي نسبت به دين در روانشناسي ايجاد شد. البته دليل عمده اين مسئله، آن بود كه متون مذهبي غرب، تابِ كارهاي علمي را نداشتند و شيوه متألّهان غرب هم شيوه بدي بود كه مردم و دانشمندان، از آن، سابقه خوبي در ذهن نداشتند. اخيراً حمله هاي بدي از منظر روانشناسي نسبت به دين، صورت گرفته است. دانشمندان بزرگي مثل فرويد، آلبرت هيگينز و ديگران گفته اند: «دين، پديده اي است كه با بيماري هاي رواني در رابطه است» ـ كه همان حرف ماركس است ـ و «انسان متديّن، بيمار است». در غرب، كتاب هاي بسياري راجع به حمله هاي روانشناسان به دين و دينداري نوشته شده است. دوباره در اين ده بيست سال اخير، رويكرد به دين، افزايش يافته است. گويا مذهبي ها و متألّهان و عالمان مسيحي، علم روانشناسي را بهتر ياد گرفتند و با اعتماد به نفس بيشتري وارد ميدان شدند. علاوه بر اين، پيامدهاي علوم جديد، بخصوص انسانگرايي اگزيستانسياليستي و خود محوري هايي كه انسان دارد، سبب شده كه الآن با ديدگاه هاي مثبت تري دارند در زمينه «روانشناسي دين»، كار مي كنند و در مورد «تجربه ديني» مطالعه مي كنند كه دريابند اوّلاً كشف و شهود و اشراق، چيست و ثانياً آيا متديّنان، سالم ترند يا نه. يك نوبت، يك قدم جلوتر رفتند و گفتند: اصلاً روانشناسي ما بر مبناي متون مذهبي باشد. يك كارهايي را هم شروع كردند و چون به قول خودشان مسيحيت، تاب آن را ندارد، نتوانستند كاري از پيش ببرند و عقب نشيني كردند. الآن نگاه غرب و روانشناسان به متديّنان و به مطالعه دين، مثبت شده است. اگر ما در حديث، با علم روانشناسي و روش هايش كار بكنيم و در روانشناسي هم به حديث و آموزه هاي آن (مثلاً در زمينه روابط فرد و اجتماع) نظر داشته باشيم، روانشناسي را در دنيا غنا مي دهد. مسيحيت مي خواست يك مجموعه مفاهيم روانشناسي ارائه دهد، نتوانست. ما بايد بياييم از دلِ احاديث، مفاهيم روانشناسي را در بياوريم. مثلاً اگر مردم «توبه» را آن گونه كه در روايات هست و آن گونه كه در كتاب هاي اخلاقي ما هست، خوب بفهمند، اين مي رود در روان درماني، و بعد، شيوه پيدا مي شود. مثلاً اگر يك انساني، گناهكار باشد، چه طوري مي شود او را از گناه برگرداند. همه اينها را مي شود روان درماني از ديدگاه اسلام. بعد، با ديد غربي نگاه كنيد. مي ببيند كه يافته هاي شما مثلاً تا شصت درصد مثل نتايج آنهاست. البته لازم است كه بينيم آنها چه مي گويند؛ ولي بايد بدانيم كه ما چيزي اضافه بر آنها داريم و مي توانيم به جامعه مان و به دنيا عرضه كنيم. اين، كار بعدي است كه بايد با همكاري حوزه و دانشگاه انجام شود. ان شاء اللّه!

[1]. همان، ج25، ص54.
[2]. وسائل الشيعة، ج15، ص193ـ195 (كتاب النكاح، باب هاي 82 و 83).
دكتر محمود گلزاري - فصلنامه علوم حديث(با اندکي تلخيص) ،ش16
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :