امروز:
شنبه 3 تير 1396
بازدید :
1414
اقسام مفاهيم كلى
شامل: اقسام معقولات، ويژگى هر يك از اقسام معقولات، مفاهيم اعتبارى، مفاهيم اخلاقى و حقوقى، بايد و نبايد موضوعات اخلاقى و حقوقى .
اقسام معقولات
مفاهيم كلى كه در علوم عقلى از آنها استفاده مى‏شود به سه دسته تقسيم مى‏گردند مفاهيم ماهوى يا معقولات اولى مانند مفهوم انسان و مفهوم سفيدى و مفاهيم فلسفى يا معقولات ثانيه فلسفى مانند مفهوم علت و مفهوم معلول و مفاهيم منطقى يا معقولات ثانيه منطقى مانند مفهوم عكس مستوى و مفهوم عكس نقيض .
يادآور مى‏شويم كه انواع ديگرى از مفاهيم كلى هستند كه در علم اخلاق و علم حقوق مورد استعمال واقع مى‏شوند و در مقالات بعدي به آنها اشاره مى‏كنيم .
اين تقسيم سه‏گانه كه از ابتكارات فلاسفه اسلامى است فوائد فراوانى دارد كه در ضمن بحثهاى آينده با آنها آشنا خواهيم شد و عدم دقت در بازشناسى و تمييز آنها از يكديگر موجب خلطها و مشكلات زيادى در بحثهاى فلسفى مى‏شود و بسيارى از لغزشهاى فلاسفه غربى در اثر خلط بين اين مفاهيم حاصل شده كه نمونه آنها را در سخنان هگل و كانت مى‏توان يافت ([1]) . از اين روى لازم است توضيحى پيرامون آنها بدهيم .
مفهوم كلى يا قابل حمل بر امور عينى است و به اصطلاح اتصاف آن خارجى است مانند مفهوم انسان كه بر حسن و حسين و ... حمل مى‏گردد و گفته مى‏شود حسن انسان است و يا قابل حمل بر امور عينى نيست و تنها بر مفاهيم و صورتهاى ذهنى حمل مى‏گردد و به اصطلاح اتصاف آن ذهنى است مانند مفهوم كلى و جزئى به اصطلاح منطقى كه اولى صفت براى مفهوم انسان و دومى صفت براى صورت ذهنى حسن واقع مى‏شود دسته دوم را كه تنها حمل بر امور ذهنى مى‏شود مفاهيم منطقى يا معقولات ثانيه منطقى مى‏نامند .
اما مفاهيمى كه حمل بر اشياء خارجى مى‏شوند بر دو دسته تقسيم مى‏گردند يك دسته مفاهيمى كه ذهن بطور خودكار از موارد خاص انتزاع مى‏كند يعنى همينكه يك يا چند ادراك شخصى به وسيله حواس ظاهرى يا شهود باطنى حاصل شد فورا عقل مفهوم كلى آنرا به دست مى‏آورد مانند مفهوم كلى سفيدى كه بعد از ديدن يك يا چند شى‏ء سفيد رنگ انتزاع مى‏شود يا مفهوم كلى ترس كه بعد از پيدايش يك يا چند بار احساس خاص بدست مى‏آيد چنين مفاهيمى را مفاهيمى ماهوى يا معقولات اولى مى‏نامند .
دسته ديگر مفاهيمى هستند كه انتزاع آنها نيازمند به كندوكاو ذهنى و مقايسه اشياء با يكديگر مى‏باشد مانند مفهوم علت و معلول كه بعد از مقايسه دو چيزى كه وجود يكى از آنها متوقف بر وجود ديگرى است و با توجه به اين رابطه انتزاع مى‏شود مثلا هنگامى كه آتش را با حرارت ناشى از آن مقايسه مى‏كنيم و توقف حرارت را بر آتش مورد توجه قرار مى‏دهيم عقل مفهوم علت را از آتش و مفهوم معلول را از حرارت انتزاع مى‏كند و اگر چنين ملاحظات و مقايساتى در كار نباشد هرگز اينگونه مفاهيم به دست نمى‏آيند چنانكه اگر هزاران بار آتش ديده شود و همچنين هزاران بار حرارت احساس شود ولى بين آنها مقايسه‏اى انجام نگيرد و پيدايش يكى از ديگرى مورد توجه واقع نشود هرگز مفهوم علت و معلول به دست نمى‏آيد اينگونه مفاهيم را مفاهيم فلسفى يا معقولات ثانيه فلسفى مى‏نامند و اصطلاحا مى‏گويند:
معقولات اولى هم عروضشان خارجى است و هم اتصافشان .
معقولات ثانيه فلسفى عروضشان ذهنى ولى اتصافشان خارجى است .
معقولات ثانيه منطقى هم عروضشان ذهنى است و هم اتصافشان .
درباره اين تعاريف و كاربرد واژه عروض ذهنى و عروض خارجى و همچنين درباره ناميدن مفاهيم فلسفى به معقولات ثانيه جاى مناقشاتى هست ولى ما آنها را فقط به عنوان اصطلاح تلقى مى‏كنيم و بصورتى كه گفته شد توجيه مى‏نماييم
ويژگى هر يك از اقسام معقولات
1 ويژگى مفاهيم منطقى اين است كه فقط بر مفاهيم و صورتهاى ذهنى حمل مى‏گردند و از اين روى با اندك توجهى كاملا باز شناخته مى‏شوند همه مفاهيم اصلى علم منطق از اين دسته هستند .
2 ويژگى مفاهيم ماهوى اين است كه از ماهيت اشياء حكايت مى‏كنند و حدود وجودى آنها را مشخص مى‏سازند و به منزله قالبهاى خالى براى موجودات هستند و از اين روى مى‏توان آنها را به قالبهاى مفهومى تعريف كرد اين مفاهيم در علوم مختلف حقيقى كاربرد دارند .
3 ويژگى مفاهيم فلسفى اين است كه بدون مقايسات و تحليلهاى عقلى به دست نمى‏آيند و هنگامى كه بر موجودات حمل مى‏گردند از انحاء وجود آنها نه حدود ماهوى آنها حكايت مى‏كنند مثلا مفهوم علت كه بر آتش اطلاق مى‏گردد هيچگاه ماهيت‏خاص آنرا مشخص نمى‏سازد بلكه از نحوه رابطه آن با حرارت كه رابطه تاثير است‏حكايت مى‏كند رابطه‏اى كه بين اشياء ديگر هم وجود دارد گاهى از اين ويژگى به اين صورت تعبير مى‏شود كه مفاهيم فلسفى ما بازاء عينى ندارند يا عروضشان ذهنى است هر چند اين تعبيرات قابل مناقشه و محتاج به توجيه و تاويل هستند همه مفاهيم فلسفى خالص از اين دسته‏اند .
4 ويژگى ديگر مفاهيم فلسفى اين است كه در ازاء آنها مفاهيم و تصورات جزئى وجود ندارد مثلا چنين نيست كه ذهن ما يك صورت جزئى از عليت داشته باشد و يك مفهوم كلى و همچنين مفهوم معلول و ديگر مفاهيم فلسفى بنا بر اين هر مفهوم كلى كه در ازاء آن يك تصور حسى يا خيالى يا وهمى وجود داشت به طورى كه فرق بين آنها فقط در كليت و جزئيت بود از مفاهيم ماهوى خواهد بود نه از مفاهيم فلسفى ولى بايد توجه داشت كه عكس اين ويژگى در مفاهيم ماهوى بطور كلى صادق نيست‏يعنى چنين نيست كه در ازاء هر مفهوم ماهوى يك صورت حسى يا خيالى يا وهمى وجود داشته باشد مثلا مفهوم نفس يك مفهوم نوعى و ماهوى محسوب مى‏شود ولى صورت ذهنى جزئى ندارد و فقط مصداق آنرا مى‏توان با علم حضورى مشاهده كرد
مفاهيم اعتبارى
واژه اعتبارى كه در سخنان فلاسفه فراوان به چشم مى‏خورد به چند معنى استعمال مى‏شود و در واقع از مشتركات لفظى است كه بايد به فرق بين معانى آن دقيقا توجه كرد تا خلط و اشتباهى روى ندهد و مغالطه‏اى پيش نيايد .
طبق يك اصطلاح همه معقولات ثانيه خواه منطقى باشند و خواه فلسفى اعتبارى ناميده مى‏شوند و حتى مفهوم وجود از مفاهيم اعتبارى بشمار مى‏رود اين اصطلاح در كلمات شيخ اشراق زياد به كار رفته و در كتب مختلف وى درباره اعتبارات عقلى به همين معنى بحث‏شده است .
در اصطلاح ديگرى عنوان اعتبارى به مفاهيم حقوقى و اخلاقى اختصاص مى‏يابد مفاهيمى كه در اصطلاح متاخرين مفاهيم ارزشى ناميده مى‏شوند چنانكه در اصطلاح سومى تنها مفاهيمى كه به هيچ وجه مصداق خارجى و ذهنى ندارند و به كمك قوه خيال ساخته مى‏شوند اعتباريات ناميده مى‏گردند مانند مفهوم غول اين مفاهيم را وهميات نيز مى‏نامند همچنين اعتبار اصطلاح ديگرى در مقابل اصالت دارد كه در بحث اصالت وجود يا ماهيت به كار مى‏رود و در جاى خودش توضيح داده خواهد شد .
آنچه مناسب است توضيحى پيرامون آن داده شود اعتبارى به معناى ارزشى است البته تفصيل مطلب را بايد در فلسفه اخلاق و فلسفه حقوق جستجو كرد و ما در اينجا به مناسبت توضيح مختصرى خواهيم داد
مفاهيم اخلاقى و حقوقى
هر عبارت اخلاقى يا حقوقى را كه در نظر بگيريم خواهيم ديد كه مشتمل بر مفاهيمى از قبيل بايد و نبايد واجب و ممنوع و مانند آنها است كه مى‏تواند محمول قضيه‏اى را تشكيل دهد همچنين مفاهيم ديگرى مانند عدل و ظلم و امانت و خيانت در آنها به كار مى‏رود كه مى‏تواند در طرف موضوع قضيه قرار گيرد .
وقتى اين مفاهيم را ملاحظه مى‏كنيم مى‏بينيم از قبيل مفاهيم ماهوى نيستند و به اصطلاح ما به ازاء عينى ندارند و از اين روى به يك معنى اعتبارى ناميده مى‏شوند مثلا مفهوم دزد و غاصب هر چند صفت براى انسانى واقع مى‏شود ولى نه از آن جهت كه داراى ماهيت انسانى است بلكه از آن جهت كه مال كسى را ربوده است و هنگامى كه مفهوم مال را در نظر مى‏گيريم مى‏بينيم هر چند بر طلا و نقره اطلاق مى‏شود ولى نه از آن جهت كه فلزهاى خاصى هستند بلكه از آن جهت كه مورد رغبت انسان قرار مى‏گيرند و مى‏توانند وسيله‏اى براى رفع نيازمنديهاى او باشند از سوى ديگر اضافه مال به انسان نشانه مفهوم ديگرى بنام مالكيت است كه آن هم ما به ازاء خارجى ندارد يعنى با اعتبار كردن عنوان مالك براى انسان و عنوان مملوك براى طلا نه تغييرى در ذات انسان پديد مى‏آيد و نه در ذات طلا .
نتيجه آنكه اينگونه عبارات داراى ويژگيهاى خاصى هستند كه از نقطه نظرهاى مختلفى بايد در باره آنها بحث‏شود يكى از نقطه نظر لفظى و ادبى يعنى اينگونه الفاظ از آغاز براى چه معنايى وضع شده‏اند و چه تحولاتى در معانى آنها رخ داده تا به صورت فعلى در آمده‏اند و آيا استعمال آنها در اين معانى حقيقى است‏يا مجازى و همچنين بحث در باره عبارات انشائى و اخبارى و اينكه مفاد انشاء چيست و آيا عبارات اخلاقى و حقوقى دلالت بر انشاء مى‏كنند يا اخبار اينگونه بحثها مربوط به شاخه‏هايى از زبان شناسى و ادبيات است و علماء اصول فقه نيز بسيارى از آنها را مورد پژوهش و تحقيق قرار داده‏اند .
جهت ديگر بحث در اين مفاهيم مربوط به كيفيت ادراك اين مفاهيم و مكانيسم انتقال ذهن از مفهومى به مفهوم ديگر است كه بايد در روانشناسى ذهن مورد بررسى قرار گيرد .
و بالاخره جهت ديگر بحث در باره آنها مربوط به ارتباط اين مفاهيم با واقعيات عينى است كه آيا اين مفاهيم از ابداعات ذهن است و هيچ رابطه‏اى با واقعيتهاى خارجى ندارد و مثلا بايد و نبايد و ساير مفاهيم ارزشى نوع كاملا مستقلى از ديگر انواع مفاهيم است كه نيروى ذهنى ويژه‏اى آنها را مى‏سازد يا اينكه فقط حكايت از ميلها و رغبتهاى فردى يا اجتماعى مى‏كند يا اينكه اين مفاهيم هم پيوندهايى با واقعيتهاى عينى دارند و به نحوى از آنها انتزاع مى‏شوند و آيا قضاياى اخلاقى و حقوقى قضاياى اخبارى و قابل صدق و كذب و صحت و خطا هستند يا اينكه از قبيل عبارات انشائى مى‏باشند و درستى و نادرستى در باره آنها معنى ندارد و در صورتى كه صدق و كذبى در باره آنها تصور شود ملاك صدق و كذب آنها چيست و با چه معيارى بايد حقيقت و خطاى آنها را تشخيص داد و اين بخش از مباحث است كه با ناخت‏شناسى ارتباط پيدا مى‏كند و جا دارد كه در اين شاخه از فلسفه درباره آنها گفتگو شود .
[1] . ر. ك: ايدئولوژى تطبيقى درس دهم و يازدهم و پاسدارى از سنگرهاى ايدئولوژيك مقاله دياليكتيك. @#@
ما در اينجا توضيح مختصرى درباره مفاهيم ساده و تصورى اخلاق و حقوق مى‏دهيم و در آخرين قسمت از مباحث‏شناخت‏شناسى به ارزشيابى قضاياى ارزشى خواهيم پرداخت و ضمنا اشاره‏اى به فرق بين قضاياى اخلاقى و قضاياى حقوقى خواهيم كرد
بايد و نبايد
واژه‏هاى بايد و نبايد كه در مورد امر و نهى به كار مى‏روند در بعضى از زبانها نقش معناى حرفى را ايفاء مى‏كنند مانند لام امر و لا نهى در زبان عربى و در همه زبانها تا آنجا كه ما اطلاع داريم جايگزين هيئت و صيغه امر و نهى مى‏شوند چنانكه عبارت بايد بگويى جانشين بگوى و عبارت نبايد بگويى جانشين نگوى مى‏شود ولى گاهى هم به صورت مفهوم مستقل و به معناى واجب و ممنوع بكار مى‏روند چنانكه به جاى عبارت انشائى بگوى جمله اخبارى واجب است بگويى يا گفتن تو واجب است بكار مى‏رود .
اين تفننات كمابيش در زبانهاى مختلف وجود دارد و نمى‏توان آنها را كليدى براى حل مسائل فلسفى تلقى كرد و مثلا نمى‏توان ويژگى عبارتهاى حقوقى و قضائى را انشائى بودن آنها قرار داد زيرا چنانكه ملاحظه شد مى‏توان به جاى عبارتهاى انشائى جمله‏هاى خبرى را به كار گرفت .
واژه بايد چه به صورت معناى حرفى به كار رود و چه به صورت معناى اسمى و مستقل و نيز واژه‏هاى جانشينى آن مانند واجب و لازم گاهى در قضايايى بكار مى‏رود كه به هيچ وجه جنبه ارزشى ندارند چنانكه معلم در آزمايشگاه به دانش آموز مى‏گويد بايد كلر و سديم را با هم تركيب كنى تا نمك طعام به دست بيايد يا پزشك به بيمار مى‏گويد بايد از اين دارو استفاده كنى تا بهبود يابى بدون شك مفاد چنين عباراتى جز بيان رابطه فعل و انفعالات و تاثير و تاثر بين تركيب دو عنصر با پديد آمدن يك ماده شيميايى يا بين استعمال دارو و حصول بهبودى نيست و به اصطلاح فلسفى واژه بايد در اين موارد مبين ضرورت بالقياس بين سبب و مسبب و علت و معلول است‏يعنى تا كار مخصوصى علت تحقق نيابد نتيجه آن معلول تحقق نخواهد يافت .
اما هنگامى كه اين واژه‏ها در عبارات اخلاقى و حقوقى به كار مى‏روند جنبه ارزشى پيدا مى‏كنند و در اين جا است كه نظريات مختلفى پيرامون آنها مطرح مى‏شود از جمله آنكه مفاد چنين عباراتى بيان رغبت و مطلوبيت كارى براى فرد يا جامعه است و اگر به صورت جمله خبرى هم بيان شود حكايت از چيزى جز همين مطلوبيت ندارد .
ولى نظر صحيح اين است كه چنين عباراتى مستقيما دلالت بر مطلوبيت ندارد بلكه ارزش و مطلوبيت كار با دلالت التزامى فهميده مى‏شود و مفاد اصلى آنها همان بيان رابطه عليت است عليتى كه بين كار و هدف اخلاق يا حقوق وجود دارد مثلا هنگامى كه يك حقوقدان مى‏گويد بايد مجرم را مجازات كرد هر چند نامى از هدف اين كار نمى‏برد ولى در واقع مى‏خواهد رابطه بين مجازات و هدف يا يكى از اهداف حقوق يعنى امنيت اجتماعى را بيان كند .
همچنين هنگامى كه يك مربى اخلاقى مى‏گويد امانت را بايد به صاحبش رد كرد در حقيقت مى‏خواهد رابطه اين كار را با هدف اخلاق مانند كمال نهائى انسان يا سعادت ابدى بيان كند و به همين جهت است كه اگر از حقوقدان بپرسيم چرا بايد مجرم را مجازات كرد پاسخ خواهد داد زيرا اگر مجرم به مجازات نرسد جامعه دچار هرج و مرج مى‏شود و نيز اگر از مربى اخلاقى بپرسيم چرا بايد امانت را به صاحبش رد كرد جوابى متناسب با معيارهايى كه در فلسفه اخلاق پذيرفته است‏خواهد داد .
بنا بر اين مفهوم بايد و واجب اخلاقى و حقوقى هم در واقع از قبيل معقولات ثانيه فلسفى است و اگر احيانا معانى ديگرى در آنها تضمين شود يا به صورت ديگرى از آنها اراده گردد نوعى مجاز يا استعاره خواهد بود
موضوعات اخلاقى و حقوقى
چنانكه اشاره شد دسته ديگرى از مفاهيم در قضاياى اخلاقى و حقوقى به كار مى‏روند كه موضوعات اين قضايا را تشكيل مى‏دهند مانند عدل و ظلم و مالكيت و زوجيت در پيرامون اين مفاهيم نيز بحثهايى از نظر لغت‏شناسى و ريشه يابى واژه‏ها و تحولات معانى حقيقى و مجازى صورت گرفته كه مربوط به ادبيات و زبان شناسى است و اجمالا مى‏توان گفت كه غالب آنها از مفاهيم ماهوى و فلسفى به عاريت گرفته شده و به مقتضاى نيازهاى عملى انسان در زمينه‏هاى فردى و اجتماعى در معانى قراردادى به كار رفته است مثلا با توجه به لزوم كنترل غرايز و خواستها و رعايت محدوديتهايى در رفتار بطور كلى حدودى در نظر گرفته شده و خروج از آنها به نام ظلم و طغيان و نقطه مقابل آن به نام عدل و قسط نامگذارى گرديده چنانكه با توجه به لزوم محدود شدن تصرفات انسان در دايره اموالى كه از مجراى خاصى به چنگ آورده تسلطى اعتبارى و قراردادى بر پاره‏اى از اموال لحاظ و مالكيت ناميده شده است .
اما آنچه از نقطه نظر شناخت‏شناسى قابل بررسى است اين است كه آيا اين مفاهيم فقط بر اساس خواستهاى فردى يا گروهى قرار داده شده و هيچ رابطه‏اى با حقايق عينى و مستقل از تمايلات افراد يا گروههاى اجتماعى ندارد و در نتيجه قابل هيچگونه تحليل عقلانى هم نيست‏يا اينكه مى‏توان براى آنها پايگاهى در ميان حقايق عينى و واقعيتهاى خارجى جستجو كرد و آنها را بر اساس روابط على و معلولى تحليل و تبيين نمود .
در اين زمينه نيز نظر صحيح اين است كه اين مفاهيم هر چند قراردادى و به معناى خاصى اعتبارى هستند ولى چنين نيست كه به كلى بى‏ارتباط با حقايق خارجى و بيرون از حوزه قانون عليت باشند بلكه اعتبار آنها بر اساس نيازهايى است كه انسان براى رسيدن به سعادت و كمال خودش تشخيص مى‏دهد تشخيصى كه مانند موارد ديگر گاهى صحيح و مطابق با واقع است و زمانى هم خطا و مخالف با واقع چنانكه ممكن است كسانى صرفا براى جلب منافع شخصى خودشان چنين قرار دادهايى را بكنند و حتى به زور بر جامعه‏اى هم تحميل نمايند ولى به هر حال نمى‏توان آنها را گزاف و بدون ملاك به حساب آورد و به همين جهت است كه مى‏توان درباره آنها به بحث و كنكاش نشست و پاره‏اى از نظريات يا قرار دادها را تاييد و پاره‏اى ديگر را رد كرد و براى هر كدام دليل و برهانى آورد و اگر اين قرار دادها صرفا نمايشگر تمايلات شخصى و به منزله سليقه‏هاى فردى در انتخاب رنگ لباس مى‏بود هرگز سزاوار ستايش يا نكوهشى نمى‏بود و تاييد يا محكوم كردن آنها معنايى جز اظهار موافقت‏يا مخالفت در سليقه نمى‏داشت .
حاصل آنكه اعتبار اين مفاهيم گر چه در گرو جعل و قرار داد است ولى به عنوان سمبولى براى روابط عينى و حقيقى ميان افعال انسانى و نتايج مترتب بر آنها در نظر گرفته مى‏شوند روابطى كه مى‏بايست كشف شود و در رفتار انسان مورد توجه قرار گيرد و در حقيقت آن روابط تكوينى و مصالح حقيقى پشتوانه اين مفاهيم تشريعى و قراردادى است
خلاصه
1 مفاهيم كلى مورد استعمال در علوم عقلى به سه دسته تقسيم مى‏شوند مفاهيم ماهوى مفاهيم فلسفى مفاهيم منطقى .
2 مفاهيم ماهوى معقولات اولى مفاهيمى هستند كه ذهن انسان بطور خود كار و بدون نياز به مقايسات و تعملات آنها را از موارد جزئى انتزاع مى‏كند مانند مفهوم انسان و مفهوم سفيدى .
3 مفاهيم فلسفى معقولات ثانيه فلسفى مفاهيمى هستند كه انتزاع آنها نياز به كند و كاو و مقايسه دارد مانند مفهوم علت و معلول كه از مقايسه مصاديق آنها و رابطه خاص آنها با يكديگر انتزاع مى‏شوند .
4 مفاهيم منطقى معقولات ثانيه منطقى مفاهيمى هستند كه از ملاحظه مفاهيم ديگر و در نظر گرفتن ويژگيهاى آنها انتزاع مى‏شوند چنانكه وقتى مفهوم انسان را مثلا در نظر مى‏گيريم و مى‏بينيم كه قابل انطباق بر مصاديق بى‏شمار است مفهوم كلى را از اين مفهوم انتزاع مى‏كنيم و به همين جهت اين مفاهيم فقط صفت براى مفاهيم ديگر واقع مى‏شوند و به اصطلاح هم عروض و هم اتصافشان ذهنى است .
5 واژه اعتبارى داراى اصطلاحات متعددى است و هنگام كاربرد آن بايد دقت كافى به عمل آورد تا خلط و اشتباهى پيش نيايد و يكى از آنها مفاهيم اخلاقى و حقوقى است كه گاهى مفاهيم ارزشى هم ناميده مى‏شوند .
6 بايد و نبايد و واژه‏هاى جانشين آنها مانند واجب و ممنوع به لحاظ اينكه التزاما دلالت بر مطلوبيت متعلقشان دارند ارزشى ناميده مى‏شوند نه اينكه با سه دسته مذكور مباينت كلى داشته باشند و حتى با نيروى درك كننده ديگرى درك شوند بلكه در اصل از قبيل معقولات ثانيه فلسفى و مبين ضرورت بالقياس هستند .
7 مفاهيمى كه موضوعات قضاياى اخلاقى و حقوقى را تشكيل مى‏دهند معمولا از مفاهيم ماهوى و فلسفى به عاريت گرفته مى‏شوند و هر چند تابع وضع و قرار داد هستند ولى به عنوان سمبولى براى امور حقيقى و غير قراردادى لحاظ مى‏گردند و روابط حقيقى بين افعال انسانها و نتايج آنها و به ديگر سخن مصالح و مفاسد اعمال پشتوانه عينى و حقيقى اين مفاهيم را تشكيل مى‏دهند .
استاد محمد تقي مصباح يزدي- آموزش فلسفه،جلد1
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :