امروز:
يکشنبه 3 بهمن 1395
بازدید :
2112
حرص و طمع
حرص صفتى است نفسانيّه، كه آدمى را وامى‏دارد بر جمع نمودن زايد از آنچه احتياج به آن دارد. و اين صفت، يكى از شعبه هاي حبّ دنيا، و از جمله صفات مهلكه، واخلاق مضلّه است. بلكه اين صفت خبيثه، بيابانى است كران ناپيدا كه از هر طرف روى به جايى نرسى و وادئى است بى‏انتها، كه هر چند در آن فرو روى عمق آن را نيابى.
بيچاره‏اى كه بر آن گرفتار شد گمراه و هلاك شد. و مسكينى كه به اين وادى افتاد ديگر روى خلاصى نديد، زيرا كه: حريص، هرگز حرص او به جائى منتهى نمى‏شود و به حدى نمى‏ايستد. اگر بيشتر اموال دنيا را جمع كند باز در فكر تحصيل باقى است. و هر چه به دست او آيد باز مى‏طلبد. و آن بيچاره مريض است و نمى‏فهمد. و احمق است و نمى‏داند. چگونه چنين نباشد و حال آنكه مى‏بينيم حريصى را كه هشتاد سال عمر كرده است و فرزندى ندارد و اين قدر از اموال و املاك و خانه و مستغلات دارد كه اگر به فراغت بگذراند صد سال ديگر او را كفايت مى‏كند، و خود يقين دارد كه: بيست سال ديگر عمر او نيست، باز در صدد زياد كردن مال است. و تأمل نمى‏كند كه: فايده آن چيست؟ و چه ثمره دارد؟ اگر از براى خرج است، آنچه دارد گاهى است كه منافع آن وفا به خرج مدت العمر او مى‏كند. و اگر از براى احتياط است، اگر آنچه دارد احتمال تلف مى‏رود هر چه تحصيل كند چنين خواهد بود. پس اگر اين مرض، يا حمق نيست پس چه بلاست؟ و هر كه به اين مرض مبتلا شد خلاصى از آن مرض نهايت اشكال دارد.
و از اين جهت حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمودند كه: هر گاه از براى فرزند آدم دو رودخانه طلا باشد باز رودخانه سوم را ميطلبد. و اندرون او را هيچ چيزى پر نمى‏كند مگر خاك و فرمود كه: آدميزاده پير مى‏شود و دو چيز در او جوان مى‏گردد و قوّت مى‏گيرد: يكى حرص. و ديگر طول امل. و از حضرت امام محمد باقر - عليه السّلام - مروى است كه: حريص بر دنيا چون كرم ابريشم است، هر چه بيشتر بر دور خود مى‏پيچد راه خلاص او دورتر مى‏شود، تا از غصه بميرد بعضى از بزرگان گفته است كه: از عجايب امر آدمى زاده؟ آن است كه: اگر او را خبر دهند كه هميشه در دنيا خواهى بود حرص او بر جمع كردن مال زيادتر نخواهد شد از آنچه حال مى‏داند كه چند صباحى بيش زنده نيست در صدد جمع آن است و اين، از براى هر كه تفحّص كند در احوال مردم ظاهر و روشن است.
ملكه قناعت
ضد صفت حرص، ملكه قناعت است. و آن حالتى است از براى نفس، كه باعث اكتفا كردن آدمى است به قدر حاجت و ضرورت. و زحمت نكشيدن در تحصيل فضول از مال. و اين از جمله صفات فاضله و اخلاق حسنه است. و همه فضائل به آن منوط، بلكه راحت در دنيا و آخرت به آن مربوط است. و صفت قناعت، مركبى است كه:
آدمى را به مقصد مى‏رساند. و وسيله‏اى است كه: سعادت ابدى را به جانب آدمى مى‏كشاند، زيرا كه: هر كه به قدر ضرورت قناعت نمود و دل را مشغول قدر زايد نكرد هميشه فارغ البال و مطمئن خاطر است. و حواس او جمع و تحصيل آخرت بر او سهل و آسان مى‏گردد. و هر كه از اين صفت محروم، و آلوده حرص و طمع و طول امل گشت به دنيا فرو مى‏رود، و خاطر او پريشان، و كار او متفرق مى‏گردد. و با وجود اين، چگونه مى‏تواند تحصيل آخرت نمايد و به درجات اخيار و ابرار رسد؟ قناعت سر افرازد اى مرد هوش سرير طمع برنيايد ز دوش و از اين جهت است كه اخبار در مدح قناعت بى‏شمار است.
از حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - مروى است كه فرمود: خوشا به حال كسى كه هدايت به دين اسلام يابد، و به قدر كفاف به او برسد و قناعت كند و فرمود كه: اى مردمان چندان سعى در طلب دنيا نكنيد، كه به هيچ كس نمى‏رسد مگر آنچه از براى او مقدّر شده است. و هيچ بنده‏اى از دنيا نمى‏رود مگر اينكه روزى‏اى كه از براى او مقدّر است به وى برسد و در حديث قدسى وارد است كه: اى فرزند آدم اگر همه دنيا از تو باشد زياده از قوت تو عايد تو نخواهد شد. پس هرگاه من به قدر قوت تو به تو برسانم و حساب او را از ديگرى جويم به تو احسان كرده خواهم بود مروى است كه: موسى از حق - تعالى - سؤال كرد كه كدام يك از بندگان غنى‏ترند؟ فرمود: هر كدام قانع‏ترند. حضرت امير المؤمنين - عليه السّلام - فرمود كه: اى فرزند آدم اگر از دنيا آن قدر مى‏خواهى كه كفايت تورا كند، اندك چيزى از آن تورا سير مى‏كند. و اگر زيادتر از كفايت مى‏طلبى، تمام آنچه در دنيا هست تو را سير نخواهد كرد، و كفايت تورا نخواهد نمود. كاسه چشم حريصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد حضرت امام محمد باقر - عليه السّلام - فرمود كه: زنهار، چشم نينداز به بالاتر از خود، و نگاه به آن مكن. و به معيشت پيغمبر خدا نظر كن، كه خوراك او جو بود. و شيرينى او تمر بود. و هيزم او پوست درخت خرما، اگر به دست او مى‏آمد و از آن حضرت مروى است كه: هر كه قناعت كند به آنچه خدا به او مى‏دهد غنى‏ترين مردم است و حضرت امام جعفر صادق - عليه السّلام - فرمود كه: هر كه از خدا به اندك معيشتى راضى شود خدا نيز به اندك عملى از او راضى مى‏شود و از آن حضرت مروى است كه: خداى - تعالى - مى‏فرمايد: من چون بر بنده مؤمن تنگ مى‏گيرم محزون مى‏شود و حال اينكه او را به من نزديكتر مى‏كند. و هر گاه او را معيشت مى‏دهم فرحناك مى‏گردد و حال اينكه او را از من دورتر مى‏كند و فرمود كه: هر چه ايمان بنده زيادتر مى‏شود تنگى معاش او بيشتر مى‏گردد. و اخبارى كه در فضيلت قناعت رسيده است از حد و حصر متجاوز است و همين خبر مشهور كافى است كه:
عزّ من قنع و ذلّ من طمع يعنى: هر كه قانع شد بر مسند عزت پا نهاد. و هر كه را خار طمع در دامن آويخت به چاه مذلت افتاد به قناعت كسى كه شاد بود تا بود محتشمه نهاد بود و انكه با آرزو كند خويشى افتد از خواجگى به درويشى
طريقه معالجه صفت حرص، و تحصيل ملكه قناعت
طريقه معالجه مرض حرص، تحصيل قناعت و ازاله مرض حرص است. و تحصيل صفت قناعت، آن است كه: ابتدا تأمل كند در زحمت جمع مال، و تصديع آن، و آفات دنيويه‏اى كه از براى مال است، و حوادثى كه در پى دارد.
شحنهه اين راه چو غارت‏گرست مفلسى از محتشمى بهترست و ببيند كه زيادتر از قدر ضرورت، دنيا را چه ثمر و چه فايده است؟ اگر از براى اولاد ذخيره مى‏كنى، بدان كه: خداى تو و اولاد تو يكى است، آنكه روزى به تو داده به او نيز خواهد داد. تو غم فرزندى را مى‏خورى كه از نطفه تو حاصل شده چگونه آنكه او را آفريده غم او را نمى‏خورد؟ به عزت خودش قسم كه او از تو مهربان‏تر، و قدرت او بيشتر و اگر فرزند تو كسى است كه بايد به تنگى بگذارند اگر عالم را از براى او ذخيره بگذارى از دست او بيرون مى‏رود. جان من احتياج فرزند به مال، در وقت حيات اوست، تو كه چاره عمر او را نتوانى كرد، و قدرى زندگانى از براى او نتوانى نهاد، پس چرا در فكر روزى او زحمت مى‏كشى؟ نگارنده كودك اندر شكم نگارنده عمر روزى‏ست هم خداوندگارى كه عبدى خريد بدارد فكيف آنكه عبد آفريد ترا نيست آن تكيه بر كردگار كه مملوك را بر خداوندگار ساعتى سر به زانوى تفكّر نه، و به اطراف ولايات نظرى كن و دور و نزديك را سيرى نما و ببين: كسانى كه در عهد تو هستند چقدر كسانى هستند صاحب ثروت و جاه و حشمت و حال آنكه پدر ايشان از براى ايشان ذخيره‏اى نگذاشت. و چه اشخاص يافت مى‏شوند كه به فقر و فاقه مبتلايند و حال آنكه اموال بسيار از پدر ايشان مانده بود. بسى پدران، خانه از براى فرزندان در شهرى ساختند و اولاد ايشان در ولايتى ديگر در خرابه مردند. و بسا ده و مزرعه در كشورى از براى ايشان به جهت قرص نانى در كشورى ديگر جان دادند. تو را از حوادث روزگار چه خبر، و از گردش افلاك چه اطلاع، چه مى‏دانى كه تا چند روز ديگر عالم چه وضع خواهد بود؟ و اگر از براى خود جمع مال مى‏كنى، تو اول قدر عمر خود را معين كن و به اندازه آن جمع كن. تو چه مى‏دانى كه نام تو در سال ديگر در دفتر مردگان ثبت خواهد بود يا در صحيفه زندگان؟ و چون قوت سال خود را دارى كفايت كن و حساب خود را زياده مكن. علاوه بر اين‏ها آنكه: تأملى كن و ببين: وقتى هست كه سير شوى و ديگر در صدد جمع مال نباشى؟ و هر چه اندوزى باز در فكر زيادتر مى‏سوزى. پس به يك مرتبه قانع شو و از همه زحمتها فارغ شو.
آن شنيدستى كه وقتى تاجرى در بيابانى بيفتاد از ستوره گفت: چشم مرد دنيا دار را يا قناعت پر كند يا خاك گور و چون در اين‏ها تأمل نمودى، ديده بگشا و در احوال مردمان نظرى كن و ببين: در سيرت و طريقه اعاظم افراد بنى آدم، و اعزّه مخلوقات عالم، از: پيغمبران مرسل و اولياى كمّل و محرمان حرم عزت، و باريافتگان حرم خلوت قرب رب العزه، كه چگونه به قليلى از دنيا اكتفا نمودند و به قناعت گذرانيدند، و زايد از قدر ضرورت را نگاه نداشتند.
و نگاه كن به شيوه مشركين و كفار، از: هنود و يهود و نصارى و اراذل افراد بشر، كه: چگونه در صدد جمع مال و تنعّم و التذاذ و زياد كردن مايه و املاك و ضياع و عقارند و يقين مى‏دانم كه شك نخواهى كرد در اينكه: اقتدا به اعزّه خلايق، بهتر است از پيروى اراذل ايشان، بلكه هر كه اندك شعورى داشته باشد مى‏فهمد كه: كسى كه حريص بر لذتهاى دنيويه است و حرص بر اكل و شرب و جماع و وقاع دارد، از افق انسان خارج، و در خيل بهايم داخل است، زيرا كه: اين‏ها از لوازم بهايم و چهارپايان است.@#@ و هر چند كسى در اين‏ها به مرتبه اعلى برسد، لذت او بيشتر از چهارپايان نخواهد بود. و هيچ حريص شكم پرستى نيست مگر اينكه: گاو و خر، از آن بيشتر مى‏خورند. و هيچ حريص بر جماعتى نيست مگر آنكه خروس از آن بيشتر جماع مى‏كند. و خود ظاهر است كه از چنين صفتى چه اثرى خواهد ديد.
از خواب و خورش ثمر نيابى كاين در همه گاو خر بيابى و تأمل كن در عزت قناعت، و فراغ بال، و اطمينان خاطر قانع. و چون در اين‏ها تأمل نمودى در معالجه آن بكوش. و طريقه آن، اين است كه: در امر معيشت خود ميانه‏روى و اقتصاد را پيشنهاد خود كنى. و راه مخارج را به قدر امكان سد كنى. و ملاحظه جزئى و كلى مخارج خود را بكنى. و هر چه ضرورى نيست و معيشت بدون آن ممكن است، از خود دور كنى، زيرا كه: با وجود كثرت مخارج، قناعت ممكن نيست.
پس اگر تنها و منفرد باشى، اكتفا كن به جامه سبكى. و قناعت كن به هر غذائى كه هم رسد. و نان خورش را كم بخور. و چون بخورى از يك نان خورش تجاوز مكن. و همچنين در ساير چيزهائى كه به آن احتياج است. و خود را بر اين بدار تا عادت كنى و ملكه تو شود. و اگر صاحب عيال باشى هر يك را بر اين قدر بدار. و جزئى خرجى كه مى‏خواهى بكنى تأمل كن و ببين اگر زندگانى موقوف به آن نيست دست بردار. و هرگاه كسى به اين نوع رفتار كند و بناى امر خود را بر اين گذارد و قناعت و اقتصاد را پيشه خود سازد، از براى گذران به زحمت نمى‏افتد، هر چند عيالمند باشد. و محتاج به خلق نمى‏شود. همچنان كه ظاهر و بيّن، و اخبار در آن صريح است.
حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود كه: محتاج نشد هر كه ميانه‏روى كرد و فرمودند: تدبير كار، خود نصف معيشت است و فرمود: هر كه قناعت كند خدا او را بى‏نياز مى‏كند. و هر كه اسراف كند خدا او را فقير مى‏نمايد و شك نيست كه: هر كه بناى قناعت گذارد از احتياج به مردم خلاص مى‏شود. و از چاپلوسى و تملّق ناكسان، فراغت مى‏يابد. و در نزد خالق و خلق، عزيز مى‏گردد.
قناعت توانگر كند مرد را خبر كن حريص جهانگرد را قناعت كن اى نفس بر اندكى كه سلطان و درويش بينى يكى چو سيراب خواهى شدن ز آب جوى چرا ريزى از بهر برف آبروى و از آن حضرت مروى است كه: ميانه روى و خاموشى به جا و راهنمائى نيكو، يك جزءاند از اجزاى نبوت و از حضرت امام جعفر صادق - عليه السّلام - مروى است كه: ميانه روى، امرى است كه خدا آن را دوست دارد. و اسراف، چيزى است كه: خدا آن را دشمن دارد، حتى دور انداختن هسته خرما. چون كه آن هم به كار مى‏آيد و حتى ريختن زيادتى شربت آبى و فرمود كه: من ضامنم از براى كسى كه ميانه‏روى كند هرگز فقير نشود و بعد از آنكه امر معيشت او بالفعل درست شد، ديگر از براى بعد مضطرب و مشوّش نباشد. و اعتماد بر فضل و كرم خدا كند. و بداند كه روزى از براى او مقرر شده و به او خواهد رسيد، اگر چه حرص نورزد و راهى از براى مداخل خود نداند.
ما آبروى فقر و قناعت نمى‏بريم با پادشه بگوى كه روزى مقرّر است چگونه چنين نباشد و حال آنكه حق تعالى مى‏فرمايد: وَ ما مِنْ دابَّه في الارْضِ الا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها [1] يعنى: هيچ جاندارى نيست مگر اينكه روزى او بر خداست و نيز مى‏فرمايد: وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ [2] يعنى: هر كه پرهيزكارى كند خدا او را از هر غمى، راه نجات مى‏بخشد. و روزى او را مى‏رساند از جائى كه گمان نداشته باشد و حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود: كه قرار داد خدايى آن است كه روزى بنده مؤمن را نرساند مگر از جايى كه گمان نداشته باشد.
و بايد هر كسى در امر زندگانى و گذران خود نگاه به بالاتر از خود نكند. بلكه نظر به پست‏تر از خود نمايد. و اطاعت شيطان را نكند، زيرا كه: آن لعين نظر هر كسى را در امر دنيا به بالاتر از خود مى‏اندازد و به او مى‏گويد كه: هان فلان و فلان را ببين چگونه تنعّم مى‏كنند؟ و چه طعامهاى لذيذى مى‏خورند؟ و چه لباسهاى نيكو مى‏پوشند؟ خود را از آنها پست‏تر مكن. و در طلب دنيا، سستى منماى.
و در كار دين چشم آدمى را به پست‏تر از خود مى‏گشايد و مى‏گويد: چرا خود را زحمت مى‏دهى و تعب مى‏كشى و چنين از خدا مى‏ترسى فلان و فلان از تو عالم‏ترند و اين قدر نمى‏ترسند.
طمع و مفاسد آن
و آن عبارت است از: توقع داشتن در اموال مردم. و آن نيز يكى از فروع محبت دنياست. و از جمله رذايل مهلكه و صفات خبيثه است. و حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود: زنهار كه گرد طمع نگردى كه آن فقر حاضرى است و حضرت امير المؤمنين - عليه السّلام - فرمود كه: از هر كه خواهى استغنا كن تا مثل و نظير آن باشى. و به هر كه مى‏خواهى احسان كن تا بزرگ و امير او باشى. و از هر كه مى‏خواهى طمع كن تا بنده و اسير او باشى و بندگى و خادمى طامع، امرى است ظاهر و روشن. همچنان كه مشاهده مى‏شود كه:
صاحبان همّت و مناعت طبع، نه كوچكى سلطان را مى‏كند و نه تملّق امير و وزير را مى‏گويد. اما صاحبان طمع، در ركاب ارباب جاه و دولت مى‏دوند. و در برابر اهل دنيا دست بر سينه مى‏نهند. و اگر به خدمتى سرافراز گرديدند روز و شب نمى‏آسايند تا آن را به انجام رسانند، كه شايد از فضول اموال آنها چيزى بربايند. و اين به غير از خادمى و بندگى چيست؟ شخصى دو كودك را در راهى ديد كه: هر يك نانى داشتند و يكى از آنها قدرى عسل بر روى نان داشت، آن ديگرى از وى عسل خواست. گفت سگ من شو تا تو را عسل دهم. گفت شدم. صاحب عسل رشته‏اى به دهان او داد تا به دندان گرفت. و از عقب او مى‏دويد و صداى سگ مى‏كرد. و اگر آن كودك به نان خود ساختى سگ او نگرديدى.
از حضرت امام محمد باقر - عليه السّلام - مروى است كه: بد بنده‏اى است بنده‏اى كه او را طمعى است، كه وى را به هر خانه مى‏كشد. و بد بنده‏اى است بنده‏اى كه خواهشى دارد، كه او را ذليل مى‏گرداند و اخبار و آثار وارده در مذمّت طمع بى‏حد و بى‏نهايت است. و همين قدر در مذمّت آن كافى است كه هر طامعى ذليل و خوار، و در نظر مردم خفيف و بى‏اعتبار است. به طمع لقمه‏اى نان، بر در اين و آن مى‏رود. و به جهت اخذ درهم و دينار، به خانه آن و اين مى‏رود. گاهى خود را بنده كسى مى‏خواند كه از پس مانده او خورد. و زمانى خود را برده خسى مى‏نمايد كه از متاع او چيزى برد. در تملّق بى‏سروپائى هزار دروغ بر هم مى‏بافد، تا جامه‏اى به جهت او بافته گردد. و در خوش آمد آدم پستى صد هزار رطب و يابس بر هم مى‏پيچد، تا تر و خشكى به دست او آيد. سجده كافر را مى‏كند تا كلاهى بر سر نهد. و كمر خدمت فاسقى را بر ميان مى‏زند تا كمرى بر ميان بندد. زهى ذلت و حقارت چنين شخصى و مثال كسانى كه به جهت اخذ مالى طمع را پيشه خود كرده و به هر نوعى ممكن باشد چيزى به دست آورده مثال آن زن روستائى است كه: پيراهنى پوشيده بود و لباسى ديگر نداشت نامحرمى پيدا شد، دامن پيراهن را برچيده، روى خود را به آن پوشيد و ندانست كه اگر روى پوشيده شد چه جائى پيدا شد.
طامع بيچاره، مالى را به چنگ مى‏آورد و اما خود را خوار و خفيف مى‏كند. و صاحب مناعت نفس و بزرگى ذات، همّت خود را از آن بالاتر مى‏بيند كه: به جهت فضول مال دنيا بر در خانه‏اى رود. و نان و پياز خود را از الوان طعام ديگران بهتر مى‏داند. و به طمع جامه تازه، آبروى خود را كهنه نمى‏سازد.
چه خوب است تشريف مير ختن از آن به كهن جامه خويشتن گر آزاده‏اى بر زمين خسب و بس مكن بهر قالى زمين بوس كس و گر خود پرستى شكم طبله كن در خانه اين و آن قبله كن نيرزد عسل جان من زخم نيش قناعت نكوتر به دوشابه خويش و هر طامعى اعتماد او به مردم زيادتر از اعتماد او به خداست، زيرا كه: اگر اعتماد او به خدا بيشتر بودى طمع بجز از او نداشتى. و خود اين مذمتى است كه سر آمد همه مذمتهاست.
وقتى درويشى تنگدست به در خانه توانگري رفت و گفت: شنيده‏ام مالى در راه خدا نذر كرده‏اى كه به درويشان دهى، من نيز درويشم. خواجه گفت: من نذر كوران كرده‏ام تو كور نيستى. پس گفت: اى خواجه كور حقيقى منم كه درگاه خداى كريم را گذاشته به در خانه چون تو گدائى آمده‏ام. اين را بگفت و روانه شد. خواجه متأثّر گشته از دنبال وى شتافت و هر چند كوشيد كه چيزى به وى دهد قبول نكرد.
آرى؛ چگونه كسى كه روى از در خانه خدا برتافت كور نباشد و حال آنكه چنين درگاه را گم كرده؟ چگونه كر نباشد و حال اينكه آيه كريمه ا لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ يعنى: آيا خدا كافى نيست از براى بنده خود؟ )[3] را نشنيده، و اگر شنيده و باور نكرده، خود كافرى است مطلق، نعوذ باللّه.

[1] . سوره طلاق، آيه3.
[2] . سوره هود، آيه6.
[3] . سوره طلاق، آيه3.
ملا احمد نراقي ـ معراج‎السعادة، ص281
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :