امروز:
پنج شنبه 30 دي 1395
بازدید :
1094
خلق و خوي حضرت محمد(ص)
با توجه به اينكه پرداختن به تمام زواياي سيره نبوي ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ مجال و بحث بسيار مفصلي را مي طلبد، لذا با توجه به ظرفيت و امكان اين موضوع همين مقدار كفايت مي كند.
«إنّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظيمٌ»[1]
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ لباس و كفش خود را مي دوخت، گوسفندان خود را مي دوشيد، با بردگان هم غذا مي شد، برزمين مي نشست، بدون اينكه خجالت بكشد مايحتاج خانه اش را از بازار تهيه مي كرد، و براي اهل خانه مي برد، با ثروتمند و فقير يكسان مصافحه مي كرد و دست خود را نمي كشيد تا طرف دست خود را بكشد.
به هر كسي مي رسيد سلام مي كرد. چه توانگر و چه درويش، چه كوچك و چه بزرگ و اگر به مهماني و خوردن چيزي دعوت مي شد آن را كوچك نمي شمرد، هر چند خرمائي پوسيده باشد.
«وَ كانَ خَفيف الْمَؤونَةِ كَريمُ الطّبيعَةِ، جَميلُ الْمُعاشِرةِ، طَلْقُ الْوَجْهِ بَسّاماً مِنْ غَيْرِ ضِحْكٍ، مَحْزُوناً مِنْ غَيْرِ عَبُوسٍ، مُتَواضِعاً مِنْ غَيْرِ مَذلَّةٍ، جَواداً مِنْ غَيْرِ سَرْفٍ، رَقيقُ الْقَلْب، رَحيماً بِكُلِّ مُسْلِمٍ».
مخارج زندگي آن حضرت سبك، داراي طبع بزرگ و خوش معاشر، و خوش رو بود. بدون اينكه بخندد هميشه تبسمي بر لب داشت و بدون اينكه چهره اش درهم كشيده باشد، اندوهگين به نظر مي رسيد. بدون اينكه از خود ذلتي نشان دهد همواره متواضع بود. بدون اينكه اسراف بورزد سخي بود، دل نازك و با همه مسلمانان مهربان بود.[2]
امام صادق ـ عليه السلام ـ مي فرمود:
«يُقَسِّمُ لَحظاتِهِ بَيْن أصحابِهِ فَيَنْظُرُ اِلي ذا، وَ يَنْظُرُ اِلي ذا بالسَّويَّةِ قالَ: وَ لَمْ يَبْسِطْ رَسُولُ اللهِ رِجْلَيْهِ بَيْنَ أصْحابِهِ».[3]
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ بين أصحاب خود بطور مساوي چشم مي دوخت و به آنان يكنواخت نظر مي افكند و فرمود: هرگز پاي خود را بين أصحاب دراز نكرد.
«كانَ رَسُولُ اللهِ إذا حَدَثَ بِحَديثٍ تَبسَّمَ في حَديثِه»[4]
«لَقَدْ كانَ النَبيَّ صلَّي اللهُ عَليْهِ وَ آلِهِ يُداعِبُ الرَّجُلُ يُريدُ بِهِ أنْ يَسِرَّهُ»[5]
هنگام سخن گفتن لبخند مي زد و با مردم شوخي مي كرد و منظورش از اين كار مسرور ساختن آنها بود.
جواني نزد آن حضرت شرفياب شد و گفت مي شود كه به من اجازه بدهي تا زنا كنم. اصحاب بانگ بر وي زدند پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ فرمود:
جوان بيا نزديك من بنشين، جوان در كنار آن حضرت نشست، آنگاه فرمود: هيچ دوست مي داري كه كسي با مادر و خواهر و يا دختر تو ويا با محارم تو زنا كند؟ عرض كرد رضا ندهم فرمود: همه بندگان خدا چنين باشند. آنگاه دست مبارك بر سينه او فرود آورد و گفت:
«َاللّهُمَّ اغّفِر ذَنْبَهُ وَ طَهِّرْ قَلْبَهُ وَ حَصِّنْ فَرْجَه» خدايا از گناهش در گذر، دلش را پاكيزه كن و او را از شهوتراني حفظ فرما.
آن جوان را ديگر با هيچ زن بيگانه نديدند و براي هميشه در عفت و پاكي باقي ماند.[6]
يك روز حضرت رسول ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ با عده اي در مسجد نشسته، به صحبت مشغول بودند. خانمي از انصار وارد شد، از پشت سر نزديك گرديده لباس آن حضرت را بطور پنهاني گرفت، رسول الله ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ گمان كرد با او كاري دارد از جا برخاست بعد از برخاستن آن زن چيزي نگفت آنجناب نيز با او حرفي نزد، در جاي خود نشست. براي مرتبه دوم لباس ايشان را گرفت ولي چيزي نگفت و همچنين تا مرتبه چهارم پيغمبر برخاست آن زن از پشت سر مقداري پارچه لباس حضرت را پاره كرده رفت.
مردم اعتراض كردند كه اين چه كاري بود كردي: چهار بار پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ را از جا بلند كردي و چيزي نگفتي، خواسته تو چه بود؟ گفت در خانه ما مريضي است مرا فرستاده اند كه تكه اي از لباس آن حضرت جدا كنم بعنوان تبرك همراه او بنمايند تا شفا يابد![7]
مردي از امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ درخواست كرد اخلاق پيغمبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ را برايش بشمارد فرمود: تو نعمتهاي دنيا را بشمار تا من نيز اخلاق آن جناب را برايت بشمارم، عرض كرد چگونه ممكن است نعمتهاي دنيا را احصاء كرد با اين كه خداوند در قرآن مي فرمايد:
«وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِ لا تَحْصُوها» اگر بشماريد نعمتهاي خدا را نمي توانيد بپايان رسانيد.
اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ فرمود: خداوند تمام نعم دنيا را قليل و كم مي داند در اين آيه كه مي فرمايد:«قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ» بگو متاع دنيا اندك است و اخلاق پيغمبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ را در اين آيه عظيم شمرده و چنانچه مي فرمايد:«اَنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظيمٌ» ترا خوئي بسيار بزرگ است. اينك تو چيزي كه قليل است نمي تواني بشماري، من چگونه چيزي كه عظيم و بزرگ است شمارش كنم! ولي همينقدر بدان تمام پيامبران مظهر يكي از اخلاق پسنديده بودند چون نوبت به آن جناب رسيد تمام اخلاق پسنديده را جمع كرد از اينرو فرمود:«اِنِّي بُعِثْتُ لِأتَمّمَ مَكارِمَ الْاَخلاقِ» من برانگيخته شدم تا اخلاق نيكو را تمام كنم.[8]
مرد عربي از رسول الله ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ تقاضاي كمك مالي كرد. حضرت به اندازه كفايت به او بخشيد فرمود: احسان بتو كردم؟ گفت نه بلكه كار خوبي هم نكردي. اطرافيان خشمناك شده از جاي حركت كردند تا او را كيفر دهند. حضرت اشاره كرد خودداري كنيد. آنگاه وارد منزل شد مقدار ديگري به او بخشيد بعد فرمود اينك احسان كردم. گفت آري خداوند پاداش نيكوئي به شما عنايت كند.
سپس به آن مرد عرب فرمود تو در پيش اصحابم سخني گفتي كه باعث كدورت آنها شد اكنون اگر صلاح مي داني همين حرف را پيش آنها بزن تا رنجيدگي برطرف شود.
فردا صبح هنگامي كه اصحاب حضور داشتند خدمت پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ رسيد. فرمود: ديروز اين مرد حرفي زد، پس از آنكه بعطايش اضافه كردم مي گفت: از من راضي شده رو به او كرده فرمود: همينطور است؟ عرض كرد آري خداوند در فاميل و خانواده به شما خير عنايت كند.
آنگاه حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ رو به اصحاب كرد فرمود مثل من و مثل اين مرد مانند كسي است كه شترش رم كرده و در حال فرار باشد مردم به دنبال آن شتر بروند هر چه بيشتر ازدحام كنند آن حيوان فرارش زيادتر مي شود. صاحب شتر فرياد مي كند مرا با شترم واگذاريد من بهتر او را رام مي كنم و راه رام كردنش را خوبتر مي دانم آنگاه خودش پيش مي رود گرد و غبار از پيكر او مي زدايد تا آرام شود كم كم او را خوابانده جهاز بر او مي گذارد و سوار مي شود.
من هم اگر شما را آزاد مي گذاشتم وقتي اين مرد آن حرف را زد او را مي كشتيد بيچاره به آتش جهنم مي سوخت.[9]
امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ فرمود: كه مردي يهودي از رسول الله ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ چند دينار طلبكار بود، روزي تقاضاي پرداخت طلب خود را نمود پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ فرمود: فعلاً ندارم. گفت از شما جدا نمي شوم تا بپردازيد. فرمود من هم در اينجا با تو مي نشينم. به اندازه اي نشست كه نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء و نماز صبح روز بعد را همانجا خواند، اصحاب، يهودي را تهديد كردند، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ رو به آنها كرد و فرمود: اين چه كاري است مي كنيد؟ عرض كردند يك يهودي شما را بازداشت كند؟ فرمود:
«لَمْ يَبْعَثَني رَبِّي عَزَّوَجَلَّ بِأَن اَظْلَم مُعاهِداً وَ لا غَيْرُهُ»
خداوند مرا مبعوث نكرده تا به كساني كه معاهده مذهبي با من دارند يا غير آنها ستم روا دارم.
صبحگاه روز بعد تا بر آمدن آفتاب نشست. در اين هنگام يهودي گفت:« اَشهد ان لا إله الاّ الله و أشهد اَنّ محمداً رسوله» نيمي از اموال خود را در راه خدا دادم. بعد گفت اي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ به خدا سوگند اين كاري كه نسبت به شما كردم نه از نظر جسارت بود خواستم ببينم اوصاف شما مطابقت مي كند با آنچه را كه در تورات به ما وعده داده اند زيرا در آنجا خوانده ام كه:
«مُحَمّدِ بْنِ عَبْدُالله مْولِدِ مَكَّة وَ مُهاجِرِه بِطيِّبَةٍ، وَ لَيْسَ بِفَظٍّ وَلا غَليظٍ وَلا سَخّابٍ، وَلا مُتزّيَن بِالْفُحشِ وَ لا قَولِ الخِناءِ».
محمد بن عبدالله در مكه متولد مي شود و به مدينه هجرت مي كند درشتخوان و بداخلاق نيست. با صداي بلند سخن نمي گويد ناسزاگو و بد زبان نمي باشد اينك گواهي مي دهم به يگانگي خدا و پيامبري شما، تمام ثروت من در اختيارتان هر چه خداوند دستور داده درباره آن عمل كنيد در پايان داستان، مولا امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ مي فرمايد مرد يهودي ثروت زيادي داشت، اما پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ شبها در زير عباي خود مي خوابيد و بالشي از پوست داشت كه داخل آن ليف خرما بود. يك شب روكش آن جناب را دو برابر كردند. صبحگاه فرمود: رختخواب شب گذاشته ام مرا از نماز (نافله) بازداشت دستور داد همان يك عبا را بيندازيد.[10]
باز هم شمه اي از خلق و خوي آن حضرت:
شير گوسفندان را خود مي دوشيد، چون خادمش در آسياب كردن خسته مي شد به او كمك مي كرد، آب وضوي شبش را خودش تهيه مي كرد، در پياده روي كسي بر او سبقت نداشت، موقع نشستن تكيه نمي كرد، در كارها به اهل خانه كمك مي نمود و با دست خود گوشت خرد مي كرد، چون برسر سفره غذا حاضر مي شد مانند بندگان مي نشست و هرگز در اثر پرخوردن آروغ نزد.
هديه را مي پذيرفت ولو جرعه اي از شير باشد، ولي غذائي كه بعنوان صدقه بود از آن ميل نمي كرد. به چهره هيچكس خيره نمي شد، خشمش براي خدا بود و هرگز براي خويشتن غضب نمي كرد، گاهي از شدت گرسنگي بر شكم سنگ مي بست.
دو لباس با هم به تن نمي كرد، بيشتر لباسهاي آنحضرت سفيد بود، روي شبكلاه عمامه مي پوشيد، يك لباس مخصوص روز جمعه داشت، عبائي داشت كه چون مي خواست در جائي بنشيند آن را دو تا كرده و بزير حضرت مي انداختند، انگشتري نقره در انگشت كوچك دست راستش مي كرد.
گاهي بدون پوشيدن عبا و عمامه وبدون كفش پياده راه مي رفت، تشييع جنازه مي كرد و در دورترين نقاط شهر از بيماران عيادت مي فرمود. با فقراء مي نشست و با آنان هم غذا مي شد و با دست خود به آنان غذا مي داد و به كساني كه در اخلاق با فضيلت بودند احترام مي گذاشت و با اشخاص ابرومند الفت مي گرفت و به آنان نيكي مي كرد به احدي از مردم جفا نمي كرد. پوزش عذرخواهان را مي پذيرفت. در غير اوقاتي كه قرآن بر او نازل مي شد، و يا موعظه مي كرد، از مردم تبسمش بيشتر بود و گاهي كه خنده مي كرد بدون قهقهه بود.
هرگز به كسي فحش نداد، و هيچوقت زن يا خادمي را لعن نكرد، هرگاه در حضور آن حضرت كسي ملامت مي شد مي فرمود به او كاري نداشته باشيد. در مقابل بدي ديگران بدي نمي كرد، بلكه گناه آنان را نديده مي گرفت و از آنان مي گذشت هر كسي مي رسيد ابتدا، به او سلام مي كرد و بعد با او مصافحه مي نمود.
رسول خدا نمي نشست و بلند نمي شد مگر بياد خدا و چنانكه مشغول نماز بود و كسي در كنارش مي نشست نماز خود را تخفيف مي داد و تمام مي كرد و بسوي او بر مي گشت و مي فرمود: آيا حاجتي داري؟
نشستن رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ اكثر اوقات چنين بود، ساقهاي پا را بلند مي كرد و دو دست خود را از جلو بر آن حلقه مي زد و در موقع ورود به يك مجلس در نزديك ترين جائي كه خالي بود مي نشست و بيشتر اوقات رو به قبله مي نشست.
هر كس بر وي داخل مي شد از او احترام مي كرد چنانكه گاهي لباس خود را زير او پهن مي كرد و يا او را بر تشك خود مي نشانيد.
حال رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ در رضا و غضب يكسان بود و جز حق بر زبان چيزي نمي راند.[11]
از فال بد زدن بدش مي آمد و دوست داشت هميشه از خوبيها گفتگو شود.
اگر كسي پيش آن حضرت سخن دروغي مي گفت. آنجناب لبخندي مي زد و مي فرمود: سخني است كه وي مي گويد.
هنگامي كه رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ صحبت مي كرد و يا از چيزي سؤال مي شد سه مرتبه تكرار مي فرمود تا اينكه حرف طرف كاملاً روشن شود و ديگران نيز متوجه فرمايش حضرتش گردند.[12]
وقتي يكي از مسلمانان به آنحضرت سلام مي كرد و مي گفت سلام عليك در جوابش مي فرمود: و عليك السلام و رحمةالله و چون مي گفت السّلام عَليكَ و رحمةُ اللهِ مي فرمود: و عليكَ السَّلام و رَحمَةُ اللهِ وَ بركاتُه و به اين كيفيت رسول الله (صلي الله عليه و آله) در پاسخ سلام خود اضافه مي نمود.[13]
همينكه به مردي نگاه مي كرد و از وي خوشش مي آمد، مي فرمود: آيا شغلي دارد؟ اگر مي گفتند، بيكار است مي فرمود: از چشم من ساقط شد. عرض مي شد، يا رسول الله براي چه از چشم شما افتاد مي فرمود: زيرا مؤمن وقتي بيكار بود دين خود را اسباب معشيت قرار مي دهد![14] رسول الله ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ موي خود را شانه مي زد و اغلب با آب صاف مي كرد و مي فرمود: آب براي خوشبو كردن مؤمن كافي است.
مي فرمود: زدن موي شارب بطوري كه لب آشكار شود از سنت است. مجوس ريش خود را تراشيده و سبيل را رها كرده زياد مي كنند و ما سبيل خود را مي زنيم و محاسن خويش را مي گذاريم.
امام صادق ـ عليه السلام ـ مي فرمود: رسول الله ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ ظرف مخصوص عطر داشتند، پس از هر وضو بلافاصله آن را بدست گرفته خود را معطر و خوشبو مي ساخت، در نتيجه چون از خانه بيرون مي آمد بوي عطر در محل عبور آن بزرگوار منتشر مي شد.[15]
اگر عطري براي آن حضرت تعارف مي آوردند خود را به آن معطر مي ساخت و مي فرمود: بويش پاكيزه و حمل كردنش آسان است و بيش از آن مقداري كه براي خوراك خرج مي كرد، به عطر پول مي داد.[16]

[1] . قلم - 4
[2] . سنن النبي(صلي الله عليه و آله) 48-41
[3] سنن النبي(صلي الله عليه و آله) 48-41
[4] سنن النبي(صلي الله عليه و آله) 48-41
[5] سنن النبي(صلي الله عليه و آله) 48-41
[6] .بحار، ج16 ص267.
[7] . بحار، ج16 ص264.
[8] . وقايع الايام، ج3 ص 25.
[9] . سفينه البحارج1 ص 416.
[10] . بحار ج 16 ص 16
[11] . مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 145.
[12] . مكارم الاخلاق ج1 ص 19.
[13] . مستدرك الوسائل ج2 ص 70.
[14] مستدرك ج2 ص 415.
[15] . كافي ج6 ص515.
[16] . كافي ج6 ص515.
سيد كاظم ارفع - سيره عملي اهل بيت(ع)، ج1، ص19
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :