امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
بازدید :
1373
سرگذشت فدك
فدك، سرزمين آباد و حاصل خيزي بود كه در نزديكي خيبر قرار داشت. و فاصلة آن با مدينه، در حدود 140 كيلومتر بود، كه پس از دژهاي خيبر، نقطة اتكاء يهوديان حجاز به شمار مي رفت،[1] سپاه اسلام، پس از آنكه يهوديان را در خيبر و وادي القري و تيما در هم شكست، و خلائي را كه در شمال مدينه احساس مي شد، با نيروي نظامي اسلام پر نمود؛ براي پايان دادن به قدرت هاي يهودي در اين سرزمين ـ كه براي اسلام و مسلمانان كانون خطر و تحريك بر ضد اسلام به شمار مي رفتند ـ سفيري به نام محيط پيش سران فدك فرستادند. يوشع بن نون كه رياست منطقه را بر عهده داشت، صلح و تسليم را بر نبرد ترجيح داد، و تعهد كرد كه نيمي از حاصل را هر سال در اختيار پيامبر اسلام بگذارد و از اين پس، زير لواي اسلام زندگي كند. همچنين بر ضد مسلمانان دست به توطئه نزند، و حكومت اسلام در برابر اين مبلغ امنيت منطقة آنها را تأمين نمايد.
سرزمين هايي كه در اسلام به وسيلة جنگ و قدرت نظامي گرفته مي شود؛ متعلق به عموم مسلمانان است، و ادارة آن به دست فرمانرواي اسلام مي باشد؛ ولي سرزميني كه بدون هجوم نظامي و اعزام نيرو به دست مسلمانان مي افتد، مربوط به شخص پيامبر و امام پس از وي مي باشد، و اختيار اين نوع سرزمينها با او است. مي تواند آن را ببخشد؛ مي تواند اجاره دهد. يكي از آن موارد اين است كه از اين املاك و اموال، نيازمندي هاي مشروع نزديكان خود را به شكل آبرومندي برطرف سازد.[2]
روي اين اساس پيامبر فدك را به دختر گرامي خود حضرت زهرا ـ عليها السّلام ـ بخشيد. منظور از بخشيدن اين ملك چنانكه قرائن گواهي مي دهد ـ دو چيز بود:
1 ـ زمامداري مسلمانان پس از درگذشت پيامبر اسلام طبق تصريح مكرر پيامبر، با اميرمؤمنان بود و چنين مقام و منصبي به هزينة سنگيني نياز دارد. علي ـ عليه السّلام ـ براي حفظ اين مقام و منصب، مي توانست از درآمد فدك، حداكثر استفاده را بنمايد. گويا دستگاه خلافت از اين پيش بيني مطلع شده بود؛ كه در همان روزهاي نخست، فدك را از دست خاندان پيامبر بيرون آورد.
2 ـ دودمان پيامبر ـ كه فرد كامل آن يگانه دختر وي و نور ديدگانش حضرت حسن و حضرت حسين - عليهما السلام - بود ـ بايد پس از فوت پيامبر، به صورت آبرومندي زندگي كنند و حيثيت و شرف پيامبر محفوظ بماند. براي اين هدف پيامبر فدك را به دختر خود بخشيد.
محدّثان و مفسران شيعه و گروهي از دانشمندان سني مي نويسند: وقتي آيه و آت ذا القربي حقّه و المسكين و ابن السبيل نازل گرديد؛[3] پيامبر دختر خود فاطمه را خواست و فدك را به وي واگذار نمود.[4] ناقلِ اين مطلب ابوسعيد خدري است كه يكي از صحابه بزرگ رسول خدا ي باشد.
همة مفسران اعم از شيعه و سني قبول دارند كه اين آيه، در حقّ نزديكان و خويشاوندان پيامبر نازل گرديده و دختر وي روشن ترين مصداق ذِي القُربي است. حتي در شام هنگامي كه مرد شامي به علي بن الحسين حضرت زين العابدين گفت: خود را معرفي نماي! آن حضرت براي شناساندن خود آية يادشده را تلاوت نمود، و اين مطلب آنچنان در ميان مسلمانان روشن بود كه آن مرد شامي در حالي كه سر خود را به عنوان تصديق حركت مي داد؛ به آن حضرت چنين عرض كرد: به خاطر نزديكي و خويشاوندي خاصي كه با حضرت رسول داريد، خدا به پيامبر خود دستور داده كه حقّ شما را بپردازد.[5]
خلاصة گفتار آنكه: در اينكه اين آيه در حقّ حضرت زهرا و فرزندان وي نازل گرديده، ميان علماي اسلام اتفاق نظر است؛ ولي در اينكه هنگام نزول اين آيه، پيامبر فدك را به دختر گرامي خود بخشيد، ميان جامعه دانشمندان شيعه اتفاق نظر وجود دارد و برخي از دانشمندان سني نيز با آن موافق مي باشند.
و مأمون (به هر علتي كه بود) خواست فدك را به فرزندان زهرا برگرداند، به يكي از محدثان معروف، عبدالله بن موسي نامه اي نوشت، و از او درخواست نمود كه او را در اين مسأله راهنمايي كند. او حديث بالا را كه در حقيقت شأن نزول آيه است، به وي نوشت، و مأمون نيز فدك را به فرزندان حضرت فاطمه باز گردانيد.[6] خليفة عباسي به فرماندار خود در مدينه نوشت، پيامبر اسلام دهكده فدك را به دختر خود فاطمه بخشيده و اين يك مسأله مسلّمي است؛ و ميان فرزندان زهرا در اين اختلاف نيست.[7]
روزي كه مأمون براي رفع شكايت و مظالم، بر كرسي خاصي نشست، نخستين نامه اي كه به دست وي رسيد؛ نامه اي بود كه نويسندة آن خود را مدافع حضرت فاطمه ـ عليها السّلام ـ معرفي كرده بود. مأمون نامه را خواند و مقداري گريه كرد و گفت: مدافع آن حضرت كيست؟! پيرمردي برخاست و خود را مدافع او معرفي نمود. جلسة قضاوت به جلسة مناظره ميان او و مأمون مبدل گرديد. سرانجام مأمون خود را محكوم ديد و به رئيس ديوان دستور داد، نامه اي تحت عنوان ردّ فدك به فرزندان زهرا بنويسد. نامه نوشته شد و به توشيح مأمون رسيد. در اين موقع، دعبل كه در جلسه مناظره حاضر بود برخاست و اشعاري سرود كه آغاز آن اين است:
اصبح وجه الزّمان قد ضحكا بردّ مأمون هاشم فدكا[8]
شيعه در اثبات اين مطلب، كه فدك ملك طلق حضرت زهرا ـ عليها السّلام ـ بود، به مداركي كه ارائه شد، نيازمند نيست؛ زيرا صدّيق اكبر اسلام، اميرمؤمنان در يكي از نامه هاي خود كه به استاندار بصره عثمان بن حنيف نوشته؛ صريحاً مالكيت فدك را يادآور شده و مي فرمايد: بلي كانت في ايدينا فدك من كلّ ما اظلّته السّماء فشحّت عليها نفوس قوم، و سخت عنها نفوس قوم آخرين، و نعم الحكم الله:[9]
آري! از ميان آنچه آسمان بر آن سايه افكنده است، فقط در دست ما از اموال قابل ملاحظه دهكده فدك بود. گروهي بر آن بخل ورزيدند، و نفوس بزرگي روي مصالحي از آن چشم پوشيدند و خدا بهترين داور است.
آيا با اين تصريح مي توان در صدق مطلب شك نمود؟!
سرگذشت فدك پس از پيامبر
پس از درگذشت پيامبر، روي اغراض سياسي، دختر عزيز پيامبر از ملك طلق خود محروم گرديد، و عمال و كارگران او را از آنجا اخراج كردند. او درصدد برآمد، كه از طريق قانون، حقّ خود را از دستگاه خلافت باز گيرد.
در درجة اول، دهكده فدك در اختيار او بود، و همين تسلط نشانة مالكيت او بود؛ با اين حال، برخلاف تمام موازين قضايي اسلام، دستگاه خلافت از او گواه طلبيد. در صورتي كه در هيچ جاي دنيا از كسي كه بر يك مال مسلط است، و به اصطلاح ذُواليد مي باشد؛ گواه نمي خواهند. او به ناچار، شخصيتي مانند علي ـ عليه السّلام ـ و زني را به نام امّ ايمن كه پيامبر گواهي داده بودكه او از زنان بهشت است؛ و بنا به نقل بلاذري،[10] آزادشدة پيامبر به نام رباح را براي شهادت پيش خليفه برد. دستگاه خلافت، به شهادت آنها ترتيب اثر نداد و محروميت دختر پيامبر از ملكي كه پدرش به او بخشيده بود، قطعي گرديد.
به حكم آية تطهير،[11] حضرت زهرا و علي و فرزندان او از هر نوع آلودگي پيراسته اند و اگر آيه شامل زنان پيامبر بشود، به طور قطع دختر پيامبر از مصاديق واضح آن مي باشد؛ ولي با كمال تأسف اين قسمت نيز ناديده گرفته شد، و خليفة وقت ادعاي وي را غيررسمي شناخت.
در مقابل، دانشمندان شيعه معتقدند كه خليفه سرانجام تسليم نظر دختر پيامبر گرديد، و نامه اي در پيرامون فدك ـ كه آن ملك طلق فاطمه است ـ نوشت، و به وي داد. در نيمة راه دوست ديرينة خليفه، با دختر گرامي پيامبر تصادف نمود، و از جريان نامه آگاه گرديد و نامه را گرفت و آن را پيش خليفه آورد، و به او چنين گفت: از آنجا كه علي در اين جريان ذي نفع است شهادت او قبول نيست، و امّ ايمن زن است، و شهادت يك زن ارزش نخواهد داشت. سپس در محضر خليفه نامه را پاره كرد.[12]
حلبي در سيرة خود مطلب را به گونه اي ديگر نقل كرده و مي گويد: خليفه مالكيت فاطمه را تصديق نمود؛ ناگهان دوست وي عمر وارد شد، و گفت نامه چيست؟! وي گفت: مالكيت فاطمه را در اين ورقه تصديق نموده ام. وي گفت: تو به درآمد فدك نيازمند هستي، زيرا اگر فردا مشركان عرب بر ضدّ مسلمانان قيام كردند؛ از كجا هزينة جنگي آنها را تأمين خواهي نمود! و بعداً نامه را گرفت و پاره نمود.[13]
اينجاست كه انسان به واقعيت سخن يكي از متكلمان شيعه اذعان پيدا مي كند؛ و آن اين است كه: ابن ابي الحديد مي گويد: من به يكي از متكلمان اماميه، به نام علي بن نقي گفتم: دهكده فدك آنچنان وسعت نداشت، و سرزمينِ به اين كوچكي كه جز چند نخل بيشتر در آنجا نبود؛ اين قدر ارزش نداشت كه مخالفان فاطمه در آن طمع ورزند![14]
او در پاسخ من گفت: تو در اين عقيده اشتباه مي كني. شمارة نخلهاي آنجا از نخلهاي كنوني كوفه كمتر نبود. به طور مسلم، ممنوع ساختن خاندان پيامبر از اين سرزمين حاصلخيز، براي اين بود كه مبادا اميرمؤمنان از درآمدِ آنجا براي مبارزه با دستگاه خلافت كمك بگيرد. از اين رو، نه تنها فاطمه را از فدك محروم ساختند، بلكه كليه بني هاشم و فرزندان عبدالمطلب را از حقوق مشروع خود، يعني خمس غنايمي كه سپاهيان اسلام در زمان خلفا به دست مي آوردند؛ هم بي نصيب نمودند.
بي ترديد، جمعيتي كه بايد دنبال زندگي بروند، و با كمال نيازمندي به سر ببرند؛ هرگز انديشة مبارزه با وضع موجود را در دماغ نمي پرورانند.[15]
باز همين نويسنده در صفحه 284 كتاب خود، از يكي از مدرسين بزرگ مدرسه غربي بغداد، علي بن الفارقي اين جمله را نقل مي كند: و مي گويد: من به وي گفتم: آيا دختر پيامبر در ادعاي خود راستگو بود؟ گفت: بلي. گفتم: آيا خليفه مي دانست او زني راستگو است؟ گفت: بلي. گفتم: چرا خليفه حقّ مسلّم او را در اختيارش نگذاشت؟ در اين موقع استاد لبخندي زد و با كمال وقار گفت: اگر خليفه سخن فاطمه را از اين جهت كه زني راستگو است، مي پذيرفت، و بدون درخواست شاهد، فدك را به وي رد مي نمود؛ فردا از اين موقعيت به سود شوهر خود علي استفاده مي كرد و مي گفت: خلافت مربوط به شوهرم علي است، و او در اين موقع ناچار بود خلافت را به علي تفويض كند، زيرا او را راستگو مي داند. اما خليفه براي اينكه راه اين تقاضاها و مناظرات بسته شود، او را از حقّ مسلم وي ممنوع ساخت.
ممنوعيت فرزندان فاطمه از فدك، در زمان خليفة اول پي ريزي گرديد و پس از درگذشت علي معاويه زمام امور را به دست گرفت، و فدك را ميان سه نفر (مروان و عمرو بن عثمان و فرزندش يزيد) تقسيم نمود. در دوران خلافت مروان، همه سهام در اختيار او قرار گرفت و وي آن را به فرزند خود عبدالعزيز بخشيد. او نيز آن را به فرزندش عمر بن عبدالعزيز داد. از آنجا كه او در ميان خلفاي بني اميه مردي ميانه رو بود؛ نخستين بدعتي را كه برداشت اين بود كه فدك را به فرزندان زهرا بازگردانيد. پس از فوت وي خلفاي بعدي فدك را از دست بني هاشم گرفتند و تا روزي كه طومار زندگي خلفاي بني اميه در هم پيچيده شد؛ فدك در اختيار آنان باقي بود.
در دوران خلافت بني عباس، مسأله فدك نوسان عجيبي داشت. مثلاً سفاح، آن را به عبدالله بن الحسن واگذار نمود، و پس از وي منصور دوانقي آن را باز گرفت، ولي فرزند او مهدي آن را به اولاد زهرا باز گردانيد، و پس از وي موسي و هارون روي مصالح سياسي از دست آنها درآوردند؛ تا آنكه نوبت خلافت به مأمون رسيد. او رسماً طي تشريفاتي حق را به صاحبانش واگذار نمود و پس از فوت وي باز وضع فدك نوسان پيدا كرد و گاهي مردود و گاهي ممنوع گشت.
در عصر خلفاي بني اميه و بني العباس، فدك بيش از آنكه جنبة انتفاعي داشته باشد، جنبة سياسي به خود گرفته بود. خلفاي صدر اسلام به درآمد آن نيازمند بودند، ولي در زمان هاي بعدي ثروت و پول در ميان امرا و خلفا به قدري بود، كه هرگز به درآمد فدك نيازي نبود. از اين جهت، وقتي عمر بن عبدالعزيز، فدك را به اولاد فاطمه واگذار نمود؛ بني اميه او را توبيخ كردند و گفتند: تو با اين عملت شيخين: ابوبكر و عمر را تخطئه نمودي و او را وادار نمودند كه درآمد آن را ميان فرزندان فاطمه قسمت كند، و اصل مالكيت آن را در اختيار خود داشته باشد.[16]
فدك در سنجش داوري
بررسي پروندة فدك، به روشني ثابت مي كند كه بازداري دخت پيامبر از حقّ مشروع خود، يك جريان سياسي بود و مسأله روشن تر از آن بود كه براي حاكم وقت، مستور و پنهان بماند. از اين جهت، دخت پيامبر در خطابة آتشين و سراسر فصاحت و بلاغت خود چنين مي فرمايد: هذا كتاب الله حكماً و عدلاً و ناطقاً و فضلاً يقول: يرثني و يرث من آل يعقوب[17] و ورث سليمان داود[18] و بين عزّوجلّ فيما وضع من الاقساط و شرع من الفرائض:[19]
اين كتاب خدا قرآن كه حاكم و دادگري گويا و فيصله بخش است؛ مي گويد: حضرت زكريا از خدا درخواست كرد كه خداوند به او فرزندي عطا كند، كه از او و خاندان يعقوب ارث ببرد؛ و نيز مي گويد: سليمان از داود ارث برد. خداوند، سهام را در كتاب خود بيان كرده و فريضه هايي را روشن ساخته است.
بحث پيرامون دلالت دو آيه بر وراثت فرزندان پيامبران از آنها، و حديثي كه تنها خليفه ناقل آن بود؛ ماية گستردگي سخن است. علاقه مندان به كتاب هاي تفسير مراجعه فرمايند.[20]
تسخير وادي القري
پيامبر نه تنها در اين نقطه به قدرت هاي ضدّ اسلامي پايان بخشيد؛ بلكه لازم ديد به وادي القري كه آنجا نيز نقطة اتكاء يهوديان بود رهسپار شود. وي شخصاً چند روز دژ آنان را محاصره كرد، و پس از فتح و پيروزي، قراردادي را كه با مردم خيبر بسته بود، با آنان نيز بست؛ و از اين طريق سرزمين حجاز را از شرّ فتنه گران يهود پاك ساخت و همة آنها را خلع سلاح نموده، تحت الحمايه مسلمانان قرار داد.[21]

[1] به كتاب مراصد الاطلاع، ماده فدك مراجعه شود.
[2] سوره حشر، آيه هاي 6 و 7؛ اين مطلب در كتاب هاي فقهي در بخش جهاد تحت عنوان فيء و انفال مورد بحث واقع شده است.
[3] سوره اسراء / 26. يعني حقّ خويشاوندان و مساكين و به راه ماندگان را بپرداز.
[4] مجمع البيان، ج 3 / 411؛ شرح ابن ابي الحديد، ج 16 / 248.
[5] الدر المنثور، ج 4 / 176.
[6] مجمع البيان، ج 2 / 411؛ فتوح البلدان / 45.
[7] شرح ابن ابي الحديد، ج 15 / 217.
[8] شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 16.
[9] نهج البلاغه، نامه 45.
[10] فتوح البلدان / 43.
[11] انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً سوره احزاب / 33.
[12] شرح ابن ابي الحديد، ج 16 / 374.
[13] سيره حلبي، ج 3 / 400.
[14] ما موقعيت حاصلخيزي فدك را، در اول مقاله از كتاب مراصد الاطلاع به طور اجمال نقل كرديم.
[15] شرح ابن ابي الحديد، ج 16 / 236.
[16] شرح ابن ابي الحديد، ج 16 / 278.
[17] سوره مريم / 6.
[18] سوره نمل / 16.
[19] احتجاج طبرسي ج 1 / 145، ط نجف.
[20] در اين مورد به كتاب فرازهايي حساس از زندگاني علي، ج 1 / 325 ـ 349 مراجعه فرماييد.
[21] تاريخ كامل، ج 2 / 150.
آيت الله جعفر سبحاني - فروغ ابديت، ج2، ص271
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :