امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
1467
امامت امام حسن مجتبي(ع)
از آثار برجاي مانده‌ نگرش عثماني در مذهب اهل سنت، بي‌توجهي به خلافت شش ماهه‌ امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ است كه نه آن را از عهد خلفاي راشدين مي‌شناسند و نه از دوره‌ مُلُوكي محسوب مي‌كنند.[1] در اصل آنها اين خلافت را چندان به رسميت نمي‌شناسند. اين در حالي است كه بقاياي مهاجر و انصاري كه در كوفه بودند، به ضميمه‌ مردم عراق و نواحي شرق اسلام، پيروي از وي را به عنوان خليفه‌ مسلمين پذيرفتند؛ اما روشن بود كه شكاف عميقي ميان مسلمانان به وجود آمده و در همين دوره، معاويه نيز در شام مدعي خلافت بود، گرچه به قول خود وي، از ميان انصار تنها يك نفر با او همراه بود.[2]
آشكار بود كه اصل تجزيه خلافت نه تنها آن زمان پذيرفته شده نبود بلكه تا آخرين عهد تاريخ خلافت، يعني انحلال عثماني‌ها در جنگ جهاني اول (1914ـ1918 ميلادي) اين نكته كه در آن واحد دو خليفه در جهان اسلام وجود داشته باشد، پذيرفته نشد. در زماني كه امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ بر سر كار آمد، عراق بدترين شرايط را در قياس با شام داشت. علاوه بر شكستي كه در حكميت براي مردم عراق به دست آمده بود، شورش خوارج نيز نيروهاي عراق را شديداً تضعيف كرده و پس از سه جنگ، مردم خسته و درمانده شده بودند. روزهاي پاياني زندگي امام علي ـ عليه السّلام ـ هر چه قدر از مردم خواسته شد تا بسيج شوند، كمتر كسي به اين كار تن داد.[3] اينك پس از شهادت امام علي ـ عليه السّلام ـ و نگراني شديد مردم عراق از تسلط شام، اميد آن مي‌رفت كه آنان دست به يك مقاومت جدي بزنند. آنان براي اين كار مي‌بايست امامي را برمي‌گزيدند و چاره‌اي جز پذيرش امام نداشتند. بيعت قيس بن سعد و عبدالله بن عباس نيز تأثير بسزايي در فراهم شدن زمينه براي بيعت مردم عراق با امام فراهم كرد. به دنبال بيعت عراق، مردم حجاز نيز با قدري تأمل بيعت كردند.
در كنار توده‌ مردم، شيعياني نيز بودند كه در اصل به امامت امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ اعتقاد داشته و به اين دليل با او بيعت كردند. در اصل، گرايش مذهبي كوفه به طور غالب تشيع ـ به معناي عدم پذيرش عثمان و تأييد حكومت امام علي ـ عليه السّلام ـ بود. آنان در طي پنج سال كه از حكومت امام گذشته بود، تحت تأثير امام و ياران او، علوي الرأي شده و از گرايش عثماني متنفر بودند. مخالفت با عثمان و بدنامي وي در اين شهر از همان عصر امام علي ـ عليه السّلام ـ تا به اندازه‌اي بود كه جرير بن عبدالله بجلي گفته بود: در شهري كه رسماً به عثمان دشنام مي‌دهند، نخواهد ماند.[4]
با وجود چنين گرايشي، مردم پس از شهادت امام علي ـ عليه السّلام ـ راهي جز انتخاب امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ نداشتند؟ البته در ميان مهاجران و انصار و يا حتي قريشيان، كساني از صحابه در كوفه بودند و حتي شخصي چون عبدالله بن عباس نيز در اين زمان در كوفه حاضر بود، اما كوچك‌ترين ترديدي درباره‌ي انتخاب امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ پيش نيامد و از فرد ديگر نام برده نشد. البته اين از آن روي نبود كه مردم عراق «حسن بن علي را بيش از پدرش دوست مي‌داشتند»،[5] بلكه بدان دليل بود كه چاره‌اي جز اين كار نداشتند. اين تذكر براي اين عنوان شد كه كساني قصد آن دارند كه بگويند شرايط براي امام حسن ـ عليه السّلام ـ آماده بوده و او خود نخواسته است به مبارزه ادامه دهد.
تا آنجا كه به نظريه‌ي امت شيعي مربوط مي‌شود شواهدي وجود دارد كه امام علي ـ عليه السّلام ـ فرزند خود را به عنوان جانشين خويش معرفي كرده است، گرچه سنيان از آن شواهد به عنوان ولايتعهدي ياد نكرده‌اند.[6] در اين زمينه روايتي از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ در مآخذ فراواني آمده است كه: «الحَسَنُ و الحُسَين امامان، قاما او قَعَدا».[7] اين حديث دليل روشني بر امامتِ منصوص اين دو برادر مي‌باشد. گزارش‌هايي نيز از نظر تاريخي در اين باره وجود دارد كه شاهدي بر نظريه امامت شيعي درباره‌ي امامت امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ است.
به روايت نصر بن مزاحم، در همان زمانِ امام علي ـ عليه السّلام ـ اعور شنّي خطاب به امام گفت: خداوند بر رهيابي و شادكاميت بيفزايد، تو به پرتو نور الهي در نگريستي... تو پيشوايي و اگر كشته شوي، رهبري پس از تو از آن اين دو تن ـ يعني حسن و حسين ـ است. من نيز چيزي سروده‌ام بدان گوش بدار: اي اباحسن! تو خورشيد فروزان نيمروزي و اين دو (پسرانت) در ميان پديده‌ها، ماه تابانند. تو و اين دو نو باوه، تا دم واپسين، همچون گوش و ديده همراه، و از پي يكديگرند، شما نيكمرداني هستيد با پايگاهي بس والا كه دست نوعِ آدمي از دامان عزّت آن كوتاه است.[8] منذر بن جارود نيز در صفين به امام گفت: «فان تهلك فهذان الحسن و الحسين أئمتنا من بعدك». او در شعري گفت:
أبا حسنٍ أنتَ شمسُ النّهار
و هذان في الداجيات القَمَر
و أنت و هذان حتي الممات
بمنزلة السَمْع بعد البَصر[9]
بدين ترتيب روشن مي‌شود كه از همان زمان علي ـ عليه السّلام ـ ياران آن حضرت، رهبري پس از وي را از آن حسنين ـ عليهم السّلام ـ مي‌دانسته‌اند و مي‌دانيم كه بعد از شهادت امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ، شيعيان كوفه در پي امام حسين ـ عليه السّلام ـ فرستاده‌اند. عبدالله بن عباس نيز مردم را به سوي امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ فرا خوانده و گفت: او فرزند پيامبر شما و وصيّ امام شماست؛ با او بيعت كنيد.[10] امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ نيز در نامه خود به معاويه نوشت: وقتي كه پدرم در آستانه مرگ قرار گرفت، اين «امر» را بعد از خود به من سپرد.[11] هيثم بن عدي از قول بسياري از مشايخ خود نقل كرده كه آنان گفتند حسن بن علي «وصي» پدرش بوده است.[12] ابو الاسود دئلي نيز كه در بصره بود در وقت گرفتن بيعت براي امام گفت: او از سوي پدر به «وصايت و امامت» رسيده است.[13] از سوي مردم نيز به امام گفته شد كه تو خليفه و وصي پدرت هستي و ما مطيع تو هستيم.[14]
به هر روي، در مجموع، مي‌توان اين نكته را پذيرفت كه امام علي ـ عليه السّلام ـ فرزندش را به عنوان كسي كه او وي را به جانشيني خود مي‌پذيرد، ‌مطرح كرده است.[15] در روز جمعه‌اي كه امام كسالت داشت، دستور داد تا حسن ـ عليه السّلام ـ نماز بخواند.[16] صرف نظر از اين امر كه مردم شيعي كوفه بر اساس گرايش مذهبي خود به سوي امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ آمدند، بايد به مفاهيم شيعي خاص اهل بيت و مقام امامت، در اين مرحله توجه داشت. نخستين خطبه‌ي امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ به نقل تمامي مآخذ مربوطه چنين است: هر كسي كه مرا مي‌شناسد كه مي‌شناسد، هر كسي نمي‌شناسد من حسن فرزند محمد رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ هستم، من فرزند بشير و نذيرم؛ من فرزند دعوتگر به سوي خدا، به اذن او، و با چراغ روشن، هست، من از اهل بيتي هستم كه خداوند رجس و پليدي را از آنان دور و آنان را تطهير كرده است؛ آنان كساني هستند كه خداوند دوستي آنان را در كتاب خود واجب كرده (كه خداوند فرمود: بگو: بر اين رسالت، جز دوست داشتن خويشاوندان نمي‌خواهم) [17] «و هر كه كار نيكي كند به نيكويي‌اش مي‌افزاييم» پس كار نيك همان دوست داشتن ما اهلبيت است.[18] مسعودي قسمتي از يكي از خطبه‌هاي امام حسن ـ عليه السّلام ـ را چنين آورده است:
ما حزب الله رستگاريم، ما عترت نزديك رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ هستيم، ما اهل‌بيت طيّب و طاهر و يكي از دو «ثقلين» هستيم كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ در ميان شما باقي گذاشت. ثقل ديگر كتاب خدا است كه از هيچ سوي باطل در آن راه ندارد... پس از ما اطاعت كنيد كه اطاعت ما واجب است؛ زيرا قرين طاعت از خدا و رسول و اولي الامر است كه: اگر در چيزي نزاع كرديد آن را نزد خدا و رسول بريد... و اگر نزد رسول و اولي الامر برده شود، آنان كه اهل استنباط علم هستند، آن را فرا خواهند گرفت.[19]
هلال بن يساف مي‌گويد: پاي خطبه‌ي حسن بن علي ـ عليه السّلام ـ بودم كه مي‌گفت: اي مردم كوفه! در باره ي ما از خدا بترسيد. ما اميران شما و مهمانان شما هستيم. ما اهل بيتي هستيم كه خداوند درباره‌ي ما فرمود: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً».[20] گويا اين خطبه بعد از مجروح شدن امام ـ عليه السّلام ـ در ساباط ايراد شده است.
امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ همچون پدر، علي‌رغم آنچه درباره‌ي بيعت مهاجرين و انصار با خلفاي پيشين آمده، خلافت را حق خويش مي‌دانست. نامه‌ي امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ به معاويه، نظير برخي از اظهارات امام علي ـ عليه السّلام ـ حاوي انتقاد از انتخاب خلفاي پيشين است. امام در اين نامه كه آن را توسط حرب بن عبدالله ازدي براي معاويه فرستاد، با اشاره به استدلال قريش در سقيفه، به خويشي با رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ و پذيرش آن از سوي عرب، اظهار داشت: ما همين استدلال را در مواجهه با قريش كرديم، اما انصافي كه عرب در برخورد با قريش نشان داد، اينان براي ما نشان ندادند؛ آنان به اتفاق بر ما ظلم روا داشتند و با ما به دشمني برخاستند. سپس امام ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: ما به سبب ترسي كه از منافقان و احزاب داشتيم، آن مسائل را تحمّل كرديم و چيزي ابراز نكرديم تا اين كه امروز گرفتار تو شديم، تويي كه هيچ سابقه‌اي در دين نداري و پدرت بدترين دشمن رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ و كتاب او بود. آنگاه امام ـ عليه السّلام ـ از او خواست تا همراه با مردمي كه با او بيعت كرده‌اند، بيعت كند. معاويه در پاسخ نسبت به برخورد امام با جريان سقيفه نوشت: بدين ترتيب تو به صراحت، ابوبكر، عمر، ابو عبيده و زبير و صلحاي از مهاجر و انصار را مورد اتهام قرار دادي. من از تو چنين انتظاري نداشتم. معاويه، ‌سپس با بيان ديدگاه‌هاي خود درباره‌ي انتخاب ابوبكر توسط قريش و مهاجر و انصار، ‌و اين كه آنان بهترين را برگزيدند، مي‌گويد: و الحال فيما بيني و بيك اليوم مثل احال الّتي كنتم عليها أنتم و ابوبكر بعد وفاةِ النبيّ ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ. امروز هم اختلاف ميان من و تو، ‌همان اختلاف ميان ابوبكر و شما پس از وفات رسول خداست. اگر مي‌دانستم كه مردم‌داري تو، هواداريت از امت، سياستت، توانايي فراهم آوردن مال و برخوردت با دشمن از من قوي‌تر است با تو بيعت مي‌كردم، اما من حكومتي طولاني داشته‌ام، تجربه‌ي بيشتري دارم، از نظر سنّي نيز از تو بزرگترم، سزاوار است كه تو حاكميت مرا بپذيري، اگر چنين كني پس از خودم، ‌حكومت را به تو واگذار خواهم كرد و از بيت المال عراق مال فراواني به تو خواهم بخشيد و خراج هر كجاي عراق را كه طلب كني در اختيار تو خواهم گذاشت.[21]
اشاه‌ي معاويه به شباهت درگيري او با امام علي ـ عليه السّلام ـ و فرزندش، با دعواي ابوبكر و علي ـ عليه السّلام ـ، در نامه‌ي متبادله ميان محمد بن ابي‌بكر و معاويه نيز آمده است.[22] معاويه خود را خلف ابوبكر و عمر مي‌دانست و از آنان به شدت دفاع مي‌كرد؛ او در اين كار قصد بهره‌گيري سياسي نيز داشت. زماني در برابر امام علي ـ عليه السّلام ـ نيز نوشت: تو «بغي» بر خلفا كردي؛ و امام پاسخ داد: اگر چنين رفتار كرده، نبايد از معاويه عذرخواهي كند. افزون بر آن كه او بغي نكرده است، بلكه از برخي از اعمال آنان انتقاد كرده و در اين باره از هيچ كس هم عذرخواهي نخواهد كرد.[23]
به هر روي، عوامل مختلفي سبب شد تا مردم عراق و حجاز با امام حسن ـ عليه السّلام ـ بيعت كنند. گفته شده است قيس بن سعد در وقت بيعت گفت: بر كتاب خدا، سنت رسول و جهاد با ستمكاران با او بيعت مي‌كند؛ امام تنها كتاب و سنت را پذيرفته و فرمود: اينها برتر از هر شرطي هستند.[24] مدايني مي‌گويد: ابن عباس پس از شهادت امام علي ـ عليه السّلام ـ از خانه بيرون آمد و گفت كه از علي ـ عليه السّلام ـ پسري باقي مانده است (و قد تَرَكَ خَلَفاً) اگر دوست داريد (براي بيعت با او) بيرون آيد و اگر كراهت داريد هيچ كس، بر ديگري (تعهّدي) ندارد. مردم براي حضرت علي ـ عليه السّلام ـ گريه كرده و اعلام رضايت كردند. امام از خانه بيرون آمد و ضمن خطبه‌اي آيه‌ي تطهير را درباره‌ي اهلبيت خواند و مردم با او بيعت كردند.[25] بعدها امام خطاب به مردم فرمود: شما نه از روي اكراه بلكه به اختيار با من بيعت كرديد.[26] در نقل اصفهاني آمده است كه ابن عباس مردم را به بيعت با او دعوت كرد و آنان گفتند، كسي را دوست داشتني‌تر و سزاتر از او به خلافت نمي‌شناسند. سپس با او بيعت كردند.[27]
در اينجا بايد به يك مسأله‌ي ديگر توجه داشت و آن اصل سياسي پذيرفته شده در امر خلافت، يعني بيعت اهل حَرَمين است. در اين زمان كه حدود سي سال از رحلت رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ گذشته بود، نسل عظيمي از صحابه در فتوحات و نيز در جمل و صفين در گذشته بودند. به علاوه، مدينه از مركزيت خلافت درآمده بود. در اين صورت اصل مذكور كه بيعت مهاجرين و انصار ساكن مدينه بود، مواجه با دو اشكال مزبور شد؛ بدين ترتيب مشكل به وجود آمده در اين امر،‌نشانگر آن بود كه اوضاع رو به دگرگوني است. خواهيم ديد كه همراه با از بين رفتن اين اصل،‌اصل ولايت‌عهدي توسط معاويه به عنوان جانشين اصل پيشين مطرح شد. بدين مطلب بايد افزود كه از سران قريش نيز كمتر كسي كه بتواند مدعي خلافت باشد، باقي مانده بود. معاويه در نامه‌اي به ابن عباس نوشت: اكنون درباره‌ي قريش از خدا بترس! از آنان تنها شش تن باقي مانده: دو نفر در شام كه من و عمروبن عاص هستيم، دو نفر در حجاز كه سعد بن ابي وقاص و عبدالله بن عمر هستند و دو نفر در عراق كه تو و حسن بن علي هستيد.[28]
در چنين شرايطي، عراق تنها مي‌توانست به فرزند امام علي ـ عليه السّلام ـ اعتماد كند و چنين كرد جز آن كه مردم عراق به دليل دشواري‌هايي كه داشتند نتوانسته در راهي كه انتخاب كردند، پايدار بمانند. در جريان بيعت با امام، كساني كه اصرار بر جنگ با معاويه داشتند، بر آن بودند تا در شرايط بيعت، جنگ با معاويه را نيز بگنجانند. به اين معنا كه ما بر سر جنگ با معاويه بيعت مي‌كنيم. امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ حاضر به پذيرش اين شرط نشده و فرمود: با آنها بيعت مي‌كند به اين شرط كه با هر كس جنگيد بجنگند و با هر كس به مسالمت برخورد كرد، با مسالمت برخورد كند.»[29] طبيعي است كه امام جامعه نمي‌تواند بر پايه‌ي چنين شرطي با كسي بيعت كند. بلكه بايد در امر مهمي همچون جنگ و صلح مختار باشد. اين سخن امام چنان كه برخي برداشت كرده‌اند به اين معنا نبود كه امام از آغاز قصد جنگ نداشته است،[30] چه از اقدامات بعدي امام چنين بر مي‌آيد كه امام خود از كساني بوده كه بر جنگ اصرار داشته است. هدف اصلي از عدم پذيرش اين شرط، حفظ حوزه‌ي اقتدار خود به عنوان امام جامعه بوده است. پذيرش شرط آنها به اين معنا بود كه آنان فرمانده‌ي نظامي برگزيده‌اند نه امام براي جامعه. به نوشته شيخ مفيد، بيعت با امام در روز جمعه، بيست و يكم ماه رمضان سال چهلم هجرت بوده است.[31]

[1] . البته در كتب تاريخ، معمولاً پس از شهادت امام علي ـ عليه السّلام ـ از وي به عنوان كسي كه با بيعت حاضران ـ در كوفه سر كار آمده ياد مي‌شود نكـ: تاريخ الخلفاي سيوطي ـ مسعود مي‌گويد: در بعضي از كتب تاريخ ديده است كه با محاسبه خلافت امام حسن ـ عليه السّلام ـ روايت «الخلافة بعدي ثلاثون سنة» درست مي‌شود؛ بعد هم خود با ذكر تاريخ خلافت هر يك از خلفا، اين محاسبه را نشان مي‌دهد. مروج الذهب، ج2، ص429؛ بايد توجه داشت كه عثمانيان كه بنيانگزار مذهب اهل سنت بعدي هستند تا اوايل قرن سوم خلافت امام علي ـ عليه السّلام ـ را نيز نمي‌پذيرفتند.
[2] . طبقات الشعراء، ص109؛ و نكـ: الامتاع و المؤانسه، ج3، ص170.
[3] . نكـ: شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج10، ص67.
[4] . مختصر تاريخ دمشق، ج6، ص30، ج7، ص282.
[5] . ترجمة الامام الحسن ـ عليه السّلام ـ ابن عساكر، ص171.
[6] . ابن ابي الدنيا خبري نقل كرده كه امام علي ـ عليه السّلام ـ جانشين براي خود معرفي نكرد؛ نكـ: مقتل امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ ، ص61.
[7] . مجمع البيان، ج2، ص403؛ كشف الغمه، ج2، ص159؛ الارشاد، ص220.
[8] . وقعة صفين، صص425ـ424 (پيكار صفين، ص580)؛ طبقات الكبري، ج3، ص34.
[9] . الفتوح، ج3، ص147.
[10] . الارشاد، ج2، ص8 (در متني كه در ابن ابي الحديد، ج16،‌صص31ـ30؛ مقاتل الطالبيين، ص33 آمده كلمه‌ي وصي نيامده).
[11] . الفتوح، ج4، ص151 (در متن اصفهاني (مقاتل الطالبيين، ص36) و ابن ابي الحديد، ج16، ص24 آمده: ولاّني المسلمون الامر من بعده؛ تفاوت دو نص آشكار است).
[12] . العقد الفريد، ج4، ص474.
[13] . الاغاني، ج11، ص116.
[14] . بحارالانوار، ج44، ص43.
[15] . نكـ: الحياة ‌السياسية للامام الحسين ـ عليه السّلام ـ ، صص49ـ48.
[16] . مروج الذهب، ج2، ص431.
[17] . آنچه در كروشه آمده قسمت اول آيه مورد استناد است كه در اصل خبر نيامده و ادامه آيه با اتكاي به قسمت اول ذكر شده است.
[18] . مقاتل الطالبيين، ص33؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج16، صص30ـ31؛ ترجمة الامام الحسن ـ عليه السّلام ـ ، ابن سعد، ص167؛ انساب الاشراف، ج3، ص28؛ حياة الصحابه، ج3، صص526ـ527.
[19] . مروج الذهب، ج2، ص432 (نساء/83).
[20] . ترجمة الامام الحسن ـ عليه السّلام ـ ، ابن سعد، ص167.
[21] . شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج16، صص33ـ36 (با تلخيص)؛ الفتوح، ج4، صص151ـ153؛ مقاتل الطالبيين، صص68ـ64.
[22] . انساب الاشراف، ج2، ص31؛ معاويه به محمد بن ابي‌بكر نوشت: من و پدرت برتري علي را مي‌شناختيم، اما وقتي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ درگذشت «فكان ابوك و فاروقه اول من ابتزّ حقّه و خالفه علي امره»، پدر تو و فاروقش اولين كساني بودند كه حق او گرفته و با كار او مخالفت كردند. مروج الذهب، ج3، صص11ـ13.
[23] . نهج البلاغه، نامه‌ي 28.
[24] . تاريخ الطبري، ج5، ص158.
[25] . شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج16، ص22؛ و نكـ: ص28.
[26] . الفتوح، ج4، ص156.
[27] . شرح نهج البلاغه، ‌ابن ابي الحديد، ج16، ص31.
[28] . الامامة و السياسه، ج1، ص133؛ انساب الاشراف، ج4، ص105، ش315.
[29] . ترجمة الامام الحسن ـ عليه السّلام ـ ،‌ابن سعد، صص155ـ 154؛ تاريخ الطبري، ج5، ص158؛ انساب الاشراف، ج3، ص29.
[30] . انساب الاشراف، ج3، ص29.
[31] . الارشاد، ج2، ص9.
رسول جعفريان ـ تاريخ سياسي اسلام (تاريخ خلفا)، ص363
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :