امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
1311
سيره عملي امام سجاد(ع)
هر چند مأموريت تمامي امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ احياء و بر پايي سنت خدا و رسول او در جامعه اسلامي است و لحظه لحظه حيات امام سجاد ـ عليه السلام ـ نيز گوياي اين مسئله است، ولي اين بزرگوار يك مأموريت يژه اي هم داشت و آن ترويج، ترغيب و تبليغ پيام وفرهنگ عاشورا بود كه در موقعيت هاي مختلف، امام ـ عليه السلام ـ از فرصت استفاده كرده و فرهنگ و پيام عاشورا را تبليغ و گسترش مي دادند.
امام سجاد ـ عليه السلام ـ فرهنگ دعا را نيز در بين مسلمانان بنياد نهاد و دعاهايي كه از اين بزرگوار نقل شده است هر چند چهارده قرن از اين مطالب و دعاها مي گذرد ولي هنوز هم براي هر انساني از عمق احساس و طراوت خدايي برخوردار است. وبالاخره همه حيات اين بزرگوار فقط و فقط برپايي سنت نبوي به اشكال مختلف مي باشد كه به نمونه هايي از اين سيره عملي اين امام بزرگوار ـ عليه السلام ـ اشاره مي كنيم.
يكي از غلامان امام سجاد ـ عليه السلام ـ باغستاني را براي آن حضرت ساختمان مي كرد. روزي امام ـ عليه السلام ـ براي خبر گيري تشريف آورد، مشاهده كرد آنطور كه به او دستور داده بود انجام نداده وضع ساختمان را خراب كرده و از پيش خود كارهاي بيهوده نموده است از ديدن آن كار افسرده و عصباني شدند با تازيانه اي كه در دست ايشان بود يكي به او زدند، بعد از اين پيشامد آنجناب پشيمان شد، هنگامي كه به منزل مراجعت كرد يك نفر از پي غلام فرستاد غلام كه وارد شد، ديد حضرت همان تازيانه را پيش روي خود گذارده، ترسيده از اينكه خيال كيفر او را داشته باشد. امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ او را پيش خود خواند و فرمود: اين تازيانه را بگير وهمانطور كه من به تو زدم بر من بزن. غلام گفت مولاي من به خدا سوگند خيال كردم شما اراده تنبيه مرا و كيفر مرا داريد چگونه مي توانم قصاص كنم؟! حضرت فرمود: بايد تلافي آن تازيانه را بكني! غلام عرض كرد از من چنين عملي سر نخواهد زد و مرا جرأت اين كار نيست و هم بر شما چيزي نيست زيرا ستمي روا نداشتيد تا قصاص كنم. زين العابدين ـ عليه السلام ـ اصرار ورزيد و چندين مرتبه تكرار فرمود. غلام مرتب پوزش مي طلبيد و از بزرگي چنين كاري خود را برحذر مي داشت. امام ـ عليه السلام ـ همينكه ديد غلام به هيچوجه نمي پذيرد فرمود اكنون كه نمي پذيري آن باغ را به تو بخشيدم و با غستان را در اختيار او وا گذاشت.[1]
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ مسافرت نمي كرد مگر با دوستاني كه او را نمي شناختند با آنها شرط مي كرد در كارهايي كه پيش مي آيد اجازه دهند ايشان خدمت كند و انجام دهد.
زماني با عده اي به سفر رفت در بين راه مردي آن جناب را شناخت به رفيقان گفت مي شناسيد اين آقا كيست جواب دادند نه گفت: علي بن الحسين زين العابدين ـ عليه السلام ـ است، آنها حركت كرده دست و پاي حضرت را مي بوسيدند، عرض كردند يا بن رسول الله آيا با اين عمل خيال داشتي براي هميشه ما را به آتش جهنم بسوزاني!
چنانچه خداي ناخواسته جسارتي از ناحيه دست و زبان ما نسبت به شما واقع مي شد چه مي كرديم، اي پسر رسول خدا چه باعث شد كه شما اينچنين كرديد؟
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: من چندي پيش با عده اي كه مرا مي شناختند مسافرت كردم خداماتي به من مي كردند به واسطه حضرت رسول ـ صلي الله عليه و آله ـ كه سزاوار آن نبودم، ترسيدم شما هم مثل آنها رفتار كنيد![2]
يكي از بستگان حضرت زين العابدين ـ عليه السلام ـ خدمت آنجناب آمده ايشان را ناسزا گفت: حضرت در جواب او چيزي نفرمود، بعد از رفتنش به اصحاب روي نموده فرمود شنيديد چه گفت اينك مايلم با من بياييد تا پيش او برويم جواب مرا نيز بشنويد اصحاب عرض كردند حاضريم ما ميل داشتيم همانجا جوابش را بدهي، زين العابدين ـ عليه السلام ـ نعلين خود را برداشت و حركت كرد و در بين راه اين آيه را مي خواند.
و الكاظِمينَ الغَيظِ وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ وَ اللهُ يُحِبُ المحُسِنينَ. [3]
و فروبرندگان خشم و در گذرندگان از مردم، خداوند نيكو كاران را دوست مي دارد.
همراهان كه نخست گمان ديگري داشتند دريافتند امام براي تلافي نمي رود. به خانه آن مرد رسيدند و امام او را صدا زد و فرمود به او بگوييد «علي بن الحسين» آمده است. او به گمان آنكه امام ـ عليه السلام ـ براي تلافي آمده خود را آماده ستيز ساخت و بيرون آمد. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: برادردم! تو چند دقيقه پيش نز من آمدي و حرفهايي زدي، اگر آنچه گفتي در من هست از خدا مي خواهم مرا بيامرزد... و اگر آنها در من نيست از خدا مي خواهم ترا بيامرزد. نرمش عظيم امام مرد را شرمنده ساخت، پيش آمد و پيشاني امام را بوسيد و گفت: آنچه گفتم در شما نبود و اعتراف مي كنم كه خود به آنچه كه گفتم سزاوارترم.[4]
حضرت صادق ـ عليه السلام ـ مي فرمود: در شهر مدينه مرد دلقك و مسخره اي بود كه مردم را با كارهاي خويش مي خندانيد ولي خودش مي گفت تاكنون نتوانسته ام علي بن الحسين را بخندانم.
روزي به هنگام عبور امام ـ عليه السلام ـ عباي آن حضرت را از دوش او برداشت و رفت! امام ـ عليه السلام ـ به كردار زشت او توجهي نفرمود، همراهان امام ـ عليه السلام ـ عبا را گرفته آوردند امام ـ عليه السلام ـ پرسيد: او كه بود؟
گفتند دلقكي است كه مردم را مي خنداند.
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: به او بگوييد: اِنَّ لِلهِ يَؤماً يَخْسرُ فِيهِ المُبْطِلُونَ، خداي را روزي است كه در آن روز ياوه سرايان و بيهوده كاران به زيانكاري خود پي مي برند.[5]
ابوحمزه ثمالي گفت: صبحگاه جمعه اي با حضرت زين العابدين ـ عليه السلام ـ نماز خواندم آن بزرگوار پس از تمام كردن ذكر و تسبيح به قصد منزل حركت نمود من هم در خدمتشان بودم. وقتي به منزل رسيد، كنيزي داشت به نام سكينه، او را خواسته و فرمود: مبادا مستمند و فقيري را كه به در خانه ما آمد مأيوس برگردانيد حتماً هر كه آمد غذايش بدهيد زيرا امروز جمعه است.
عرض كردم آقا همه كساني كه سؤال مي كنند مستحق نيستند، فرمود: ثابت (اسم ديگر ابوحمزه ثمالي است) مي ترسم بعضي مستحق باشند و از در خانه ما محروم شوند آنگاه بر ما خانواده نازل شود آنچه برخانواده يعقوب وارد شد بنابراين سؤال كنندگان را غذا بدهيد.
حضرت يعقوب هر روز گوسفندي مي كشت مقداري خودشان مصرف مي كردند و قدري صدقه مي دادند. مرد مؤمن و مستمندي در حال روزه با مقام و منزلتي كه نزد پروردگار داشت در آن ناحيه غريب و تنها بود از در خانه آنها گذر كرد. افطار شب جمعه بود گفت سائلي غريب و گرسنه ام از زيادي غذاي خود به من بدهيد در خواست خود را بر در خانه يعقوب تكرار كرد آنها مي شنيدند ولي از وضع او خبر نداشتند و گفته اش را تصديق ننمودند.
شب فرا رسيد فقير مأيوس گرديد. جمله) اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ (را بر زبان گذرانيده اشكش جاري شد. آن شب با همان حال خوابيد و شكايت گرسنگي را به خدا كرد، فردا را نيز روزه گرفت با شكيبايي خدا را ستايش مي كرد. اما يعقوب ـ عليه السلام ـ و خانواده اش سير خوابيدند از غذايشان هم زياد ماند.
خداوند صبح آن شب به يعقوب وحي كرد بنده ما را خوار كردي به طوري كه باعث خشم من شد سزاوار تأديب ونزول بلا و گرفتاري شدي كه از طرف من نسبت به خود و خانواده ات نازل شود.
يا يَعقُوبُ اِنَّ أحَبّ أنبيائي اِليَّ وَ اَكْرَمهُمْ عَلَيّ مَنْ رَحِمَ مَساكِينَ عِبادِي وَ قَرَّبهُمْ اِلَيْهِ وَ اَطْعَمهُم وَ كانَ لَهُمْ مأوئ وَ مَلْجَأ
اي يعقوب محبوبترين پيغمبران در نزد من آن كسي است كه بر مستمندان ترحم كند و آنها را به خود نزديك نموده غذايشان بدهد پشتيبان و پناه آنها باشد.
اي يعقوب، ديشب بنده مستمند ما (ذميال) را ترحم نكردي، هنگام افطار به در خانه ات آمد در خواست نمود كه غريب و بينوايم. او را غذا ندادي با اشك جاري بازگشت، شكايت گرسنگي خود را به من كرد امروز نيز روزه گرفت ديشب شما همه سير بوديد و غذايتان زياد آمد.
يعقوب مي داني دوستانم را به كيفر و گرفتاري از دشمنانم زودتر مبتلا مي كنم اينهم به واسطه حسن نظر من به آنهاست. اما دشمنان را پس از هر خطا فوراً گرفتار نمي كنم تا متوجه استغفار خود نشوند آنگاه نعمات را كم كم از آنها مي گيرم.
اينك به عزتم سوگند تو و فرزندانت را گرفتار مي كنم و بر شما مصيبتي نازل خواهم كرد و با كيفر خود شما را مي آزارم آماده ابتلاء شويد و به آنچه بر شما نازل مي كنم راضي و شكيبا باشيد.
ابوحمزه به حضرت زين العابدين ـ عليه السلام ـ عرض كرد فدايت شوم يوسف خواب را در كدام شب ديد؟ فرمود: همان شبي كه يعقوب و خانواده اش سير خوابيدند و ذميال گرسنه بود.[6]
از امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ نقل شده هنگامي كه پدرش امام سجاد ـ عليه السلام ـ را غسل مي داد اطرافيان متوجه پينه اي كه بر روي زانوان و پاهاي مبارك آن حضرت بسته شده بود گرديدند در يك موقع چشم آنها به شانه حضرت زين العابدين ـ عليه السلام ـ افتاد كه يك قسمت از شانه آن بزرگوار نيز مانند زانويش پينه بسته، عرض كردند آثاري كه در پا و زانوان حضرت ديده مي شود معلوم است به واسطه سجده هاي طولاني پيدا شده اما اين قسمت از شانه چرا پينه بسته؟!
حضرت باقر ـ عليه السلام ـ فرمود: اگر بعد از حيات ايشان نبود علتش را نمي گفتم. روزي نمي گذشت مگر اينكه به اندازه اي كه ممكنش بود از يك نفر تا بيشتر بينوايان را سير مي كرد. شب كه مي شد آنچه از خوراك خانواده اش زياد مي آمد در انباني جاي مي دادهنگامي كه ديده ها به خواب رفته از منزل خارج مي شد و به خانه عده اي تنگدست كه از ترس آبرو سؤال نمي كردند مي رفت. محتواي انبان را بين آنها تقسيم مي كرد به طوري كه متوجه نمي شدند آورنده طعام كيست هيچيك از افراد خانواده آنجناب نيز بر اين كار اطلاع نداشتند، من متوجه شده بودم. منظورش اين بودكه به پاداش صدقه پنهاني و با دست خود نائل شود. پيوسته مي فرمود:
اِنَّ صدقَهَ السِّر تطفي غَضَب الرَّبّ كَما يُطْفَئُ الْماء الحَطَبَ فَإذا تَصَدَّقَ اَحَدُكُم فاعْطي بَيَمينِه فَلْيَخْفِها عَنْ شِمالِهِ.[7]
پنهاني صدقه دادن خشم پروردگار را فرو مي نشاند چنانكه آب آتش را خاموش مي كند هر يك از شما با دست راست صدقه داد طوري بدهد كه دست چپش متوجه نشود.
حضرت صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: مردي به امام سجاد زين العابدين ـ عليه السلام ـ عرض كرد فلاني به شما نسبت ناروايي داد، مي گفت گمراه و بدعتگزار هستيد. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: تو مراعات حق همنشيني با او را نكردي چون گفتار او را به من نقل كردي و حق مرا نيز از بين بردي زيرا سخني از برادرم گفتي كه آن را نمي دانستم هر دو خواهيم مرد و در محشر به يكديگر خواهيم رسيد و خداوند در روز قيامت بين ما حكم مي كند ترا چه بود غيبت كردي،از غيبت پرهيز كن زيرا غيبت خورش سگهاي جهنم است. در ضمن متوجه باش كسي كه زياد عيوب مردم را به زبان مي آورد همين زياد يادآوري دليل است بر اينكه عيبهاي خودش را در مردم جستجو مي نمايد.[8]
هشام بن عبدالملك در ايام حج به مكه آمده بود به هنگام طواف، انبوه مردمان چنان بسيار بود كه هشام به «حجرالاسود» دسترسي نيافت، ناچار به انتظار در كناري نشست تا انبوه مردم طواف كنند. در اين هنگام چهارمين امام، زين العابدين ـ عليه السلام ـ به مسجد الحرام آمد و به طواف پرداخت، مردمان با ديدار امام كوچه دادند وآن گرامي به آسودگي به حجرالاسود نزديك شد و بدان دست يازيد و حجر را لمس نمود. هشام از ديدار عظمت امام و احترامي كه مردم به او مي نهادند سخت ناراحت شد، يك تن از شاميان از هشام پرسيد اين مرد كيست كه مردمان اين چنين او را آورند گفت: او را نمي شناسم.
فرزدق كه شاعري معروف و آزاده بود حضور داشت، بي درنگ در پاسخ هشام به پاي خاست و گفت: من او را مي شناسم و قصيده اي طولاني در مدح امام ـ عليه السلام ـ سرود.
فرازهايي از قصيده اين بود. اي سؤال كننده از من جايگاه جود و بزرگواري را پرسيدي. پاسخ روشن آن نزد من است. اين كسي است كه سرزمين مكه و خانه كعبه و حرم خداوند و سرزمينهاي بيرون حرم او را مي شناسد.
اين فرزند بهترين بندگان خداست. اين پرهيزكار و بركنار از آلايش و پاكيزه و سرشناس است.
اين آن كسي است كه پيامبر برگزيده،) احمد (پدر اوست. كه خداوند همواره بر او درود فرستد.
اگر ركن مي دانست كه چه كسي براي بوسيدن او آمده بيتاب خود را بر زمين مي افكند تا خاك پاي او را ببوسد.
نام اين بزرگوار علي است و پيامبر خدا پدر اوست كه به روشني هدايت او، امت راهنمايي مي شوند.
اين فرزند سرور بانوان فاطمه است و فرزند وصي پيامبر، همانكه در شمشيرش براي كفار و مشركين مرگ نهفته بود.
اي هشام! اين كار تو كه وانمود مي كني او را نمي شناسي و مي پرسي اين كيست؟ به شخصيت او زيان نمي رساند زيرا عرب و عجم او را كه تو انكار مي كني مي شناسد.
آري اشعار فرزدق چنان شيوا و در مدح امام ـ عليه السلام ـ گويا بود كه هشام چون حيواني زخم ديده برآشفت، پس فرمان داد تا فرزدق را به زندان برند.
امام سجاد ـ عليه السلام ـ همينكه از زنداني شدن فرزدق آگاه شد صله اي براي او فرستاد، فرزدق با اخلاص آنها را برگردانيد و پيام داد كه من اين اشعار را به خاطر خدا و پيامبر سرودم. امام ـ عليه السلام ـ خلوص و دوستي او را تصديق فرمود و ديگر بار پول را براي فرزدق فرستاد و او را سوگند داد كه صله را بپذيرد و اجر آخرتش نيز محفوظ باشد و فرمود به او بگوييد كه ما از دودمان نيكي و احسانيم و آنچه عطا كنيم باز پس نگيريم... فرزدق صله را پذيرفت و خاطراتش شاد گشت.[9]
ابو حمزه ثمالي مي گويد: يك روز به درب خانه حضرت سجاد ـ عليه السلام ـ ايستاده بودم كه امام ـ عليه السلام ـ از خانه خارج شد و فرمود:) بِسْمِ اللهِ آمَنْتُ بِاللهِ وَ توكَّلْتُ عَلَي الله (و سپس فرمود: اي ابو حمزه هر وقت انسان از خانه بيرون مي آيد شيطان آماده فريب او مي شود وقتي مي گويد) بسم الله (آن دو فرشته كه بر او موكل هستند مي گويند گفت) بسم الله (يعني از شر شيطان محفوظ ماند. وقتي مي گويد:) آمَنْتُ باللهِ (گويند هدايت شد و همينكه مي گويد) توكلت علي الله (گويند از آفات و بليات نگاه داشته شد. در اين موقع است كه شيطان دور مي شود سپس امام ـ عليه السلام ـ عرضه داشت:
اَللّهُمَّ اِنَّ عِرْضي لَكَ
پروردگارا آبروي خويش را به تو سپردم
وروي به من كرده فرمود: يا اَبا حَمْزِه اگر تو از مردم كناره گيري كني آنها دست از تو بر نمي دارند و تو را رها نخواهند كرد.
ابوحمزه مي گويد عرض كردم پس چه بايد كرد؟ فرمود:
أعْطِهِمْ عِرْضُكَ لِيَوْمِ فَقْرِكَ وَ فاقَتِكَ
آبرويت را به آنها بده براي روز نيازمندي و بينوايي.
به احتمال زياد منظور امام ـ عليه السلام ـ اين است كه در مقام مكافات و انتقام مباش و بگذار پاسخ عيب جوئي و لغزش آنها را براي روز قيامت كه روز فقر و فاقه مي باشد.[10]
يكي از دوستان امام سجاد ـ عليه السلام ـ به نام زهري مي گويد: يك شب سرد و باراني امام ـ عليه السلام ـ را ديدم كه مقداري آرد و هيزم بر پشت مبارك حمل كرده و روان بود نگران حضرت شدم و عرض كردم يابن رسول الله كجا مي رويد؟ فرمود آهنگ سفر دارم و زاد و توشه براي آن مهيا كرده و به فلان مكان حمل مي نمايم. عرض كردم اينك غلام من حاضر است او به جاي شما اين بار را بر دوش مي كشد. امام ـ عليه السلام ـ قبول نفرمود. عرض كردم اجازه بدهيد من براي شما بياورم. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: من نفس خود را باز نمي دارم از چيزي كه در اين سفر باعث نجات و رستگاري مي شود. از تو به حق خداوند تبارك و تعالي خواستارم كه دنبال كار خودت برو و مرا به حال خود بگذار.
زهري مي گويد: از محضرش جدا شدم پس از چند روز آن حضرت را زيارت كردم و گفتم اي رسول خدا چگونه سفري بود كه هيچ آثاري ندارد. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: مراد من از آن سفر) مرگ (است و استعداد و آمادگي براي آن به دوري از حرام و انجام كارهاي خير و اعمال صالحه است.[11]
حضرت سجاد ـ عليه السلام ـ مي فرمود:
اِنّيِ لِأسْتَحيِي مِنَ اللهِ اَنْ أسْألُ لِلْأمِنْ إخْوانِيَ الجَنَّةَ وَ أبْخَلُ عَلَيْهِ بِالدُّنيا فَاِذا كانَ يَوْمُ القِيامَةِ قِيلَ لِي: لَوْ كانَتِ الجَنَّةُ بِيَدِكَ لَكُنْتَ بِها أبْخَلُ.[12]
من از خداوند تبارك و تعالي حيا مي كنم كه براي برادران ايماني خود طلب بهشت را بكنم اما در كمك كردن به آنها در امور دنيا و مادي بخل ورزم.
و در روز قيامت به من بگويند كه اگر بهشت در اختيار تو بود بخل بيشتري به خرج مي دادي!
كميت شاعر، مدح مولا علي بن الحسين ـ عليه السلام ـ را كرد و بعد گفت من مدح شما را مي كنم به اين اميد كه وسيله اي شويد نزد رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ تا در روز قيامت از من شفاعت فرمايد. آنگاه قصيده اي سرود. امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ فرمود: ما عاجزيم كه ثواب اين عمل ترا بدهيم ولي خداوند عاجز نيست كه مكافات و پاداش عمل ترا بدهد و بعد آن حضرت چهارصد هزار درهم به او صله داد و فرمود بگير اينها را اي اباالمستهل.
كميت گفت هر چه شما مرحمت فرماييد براي من عزت و شرف است اما اگر مي خواهيد لطف بيشتري در حق من كنيد يكي از لباسهاي تن خود را كه به خاطر چسبيدن به بدن مطهر شما تبرك شده به من عطا فرمائيد.
امام ـ عليه السلام ـ فوراً از جا برخاست و لباس تنش را به او عطا فرمود و بعد در پيشگاه پروردگار دعا كرد كه:
بار پروردگارا اين كميت جان خود و زن و فرزندش را به خاطر آل رسول تو و ذريه پيامبرت به خطر انداخته و حقايقي را كه ديگران كتمان مي كنند ابراز مي دارد. خداوندا او را سعادتمند و جزاي خير در دنيا و آخرت عنايت فرما كه ما عاجزيم از پاداش دادن به او. كميت مي گويد:
هميشه از بركت دعاي آن حضرت حظ مي بردم.[13]
امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ فرمود: شخصي مردي را به محضر امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ آورد و ادعا كرد كه آن مرد پدرش را كشته. قاتل هم در خدمت آن حضرت اعتراف كرد.
امام ـ عليه السلام ـ حكم به قصاص فرمود ولي از آن شخص در خواست بخشش نمود تا به ثواب بزرگي نائل گردد. معلوم بود مدعي به گذشت راضي نيست. زين العابدين ـ عليه السلام ـ فرمود: اگر به خاطر مي آوري كه اين مرد بر تو حقي دارد به واسطه آن حق از او بگذر. عرض كرد بر من حقي دارد ولي به آن اندازه نمي رسد كه از خون پدرم به سبب حقي كه دارد بگذرم، سؤال فرمود: پس چه مي كني؟ جواب داد قصاص مي نمايم ولي اگر مايل باشد به ديه و خونبها با او مصالحه خواهم كرد و او را مي بخشم.
امام ـ عليه السلام ـ پرسيد حقش چيست؟ عرض كرد يا بن رسول الله اين مرد به من توحيد و نبوت حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ و امامت ائمه ـ عليهم السلام ـ را آموخته است.
امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ با تعجب فرمود اين حق برابري با خون پدرت نمي كند؟ به خدا سوگند اين عمل با خون تمام مردم زمين از پيشينيان و آيندگان غير از انبياء و ائمه ـ عليهم السلام ـ برابري دارد. چون در دنيا چيزي نيست كه در مقابل خون انبياء و ائمه به آن قناعت نمود.
آنگاه رو به قاتل نموده فرمود: ثواب آموختن را به من مي دهي تا خونبهاي اين قتل را بدهم و تو از كشته شدن نجات بيابي؟ عرض كرد يابن رسول الله من به اين ثواب احتياج دارم و شما بي نيازيد. زيرا گناهانم بزرگ است در ضمن گناهي كه نسبت به مقتول انجام داده ام مربوط به من و خون آن كشته شده است، نه اينكه گناه بين من و پسرش باشد.
حضرت فرمود: پس كشته شدن در نظر تو بهتر است از اينكه ثواب آن تعليم را واگذار كني؟ عرض كرد آري زين العابدين ـ عليه السلام ـ به صاحب خون فرمود اينك تو خود مقايسه كن بين گناهي كه اين مرد نسبت به تو انجام داده و هم تعليم و لطفي كه درباره ات نموده است.
پدرت را كشته، از بقيه زندگي او را محروم نموده. وترا نيز از مزاياي داشتن پدر بي بهره كرده اما اگر صبر كني و تسليم شوي پدرت در بهشت با تو رفيق خواهد بود واز طرفي اين مرد به تو ايمان را آموخته كه به واسطه آن داخل بهشت جاويدان مي شوي و از عذاب ابد نجات يافته اي، احسان و لطف او بر تو چندين برابر جنايتي است كه نسبت به پدرت انجام داده. اكنون يا از او بگذر در قبال احساني كه به تو كرده تا براي هر دوي شما حديثي از فضائل پيغمبر بگويم كه شنيدن آن حديث برايت بهتر است از دينار و آنچه كه در اوست و اگر راضي نيستي ديه را بدهم تا با او صلح كني. در اين صورت حديث را به او تنها خواهم گفت. آنچه از دستت مي رود به واسطه نشنيدن اين حديث از دنيا و از آنچه در اوست ارزشش بيشتر است البته اگر توجه داشته باشي (البته علامه مجلسي رضوان الله عليه حديث را نقل نفرموده.) عرض كرد اي پسر رسول خدا بدون ديه و درخواست چيزي از او گذشتم فقط به واسطه رضاي خدا و وساطت شما.[14]
محمدبن عجلان مي گويد از امام صادق ـ عليه السلام ـ شنيدم كه مي فرمود: امام علي بن الحسين ـ عليه السلام ـ در ماه مبارك رمضان هر خطا و لغزشي از غلامان و كنيزان سر مي زد يادداشت مي فرمود و در مقام تأديب آنها بر نمي آيد تا آخرين شب ماه رمضان. آنگاه همه را در اطراف خود جمع مي كرد و از هر كدام آنها اقرار مي گرفت كه آيا شما در فلان روز چنين لغزشي را نداشتيد. آنها هم اعتراف به گناه مي كردند سپس وسط آنها مي ايستاد و مي فرمود:
«اِرْفَعُوا أصْواتكُم وَ قُولُوا: يا عَليَّ بْنَ الحُسَين اِنَّ رَبَّكَ قَدْ أحْصي عَليْكَ كَماعَمِلْتَ أحْصَيْتَ عَلَيْنا كُلّما عَمِلْنا وَ لَدَيْهِ كِتابٌ يَنْطِقُ عَلَيْكَ بِالْحَقِّ لايُغادِرُ صَغيِرَةً وَ لا كبِيرَةً مِمّا أتَيْتَ اِلاّ أحْصاها»
صداي خود را بلند كنيد و بگوييد: اي علي بن الحسين، پروردگار تو آنچه را كه انجام داده اي در پرونده ات نوشته است همانطور كه هر چه را ما عمل كرده ايم نوشته اي اما بدان كه در نزد پروردگار كتابي است كه با تو بحق سخن گويد. كتابي كه ريز و درشت اعمالت را در بر دارد و آنچه را كه عمل كرده اي نزد پروردگار حاضر است همانطور كه هر چه را ما انجام داده ايم نزد تو حاضر است.
پس اي زين العابدين ـ عليه السلام ـ ما را عفو كن و از سر تقصير ما در گذر همانطور كه دوست داري كه خداوند از تو بگذرد.
فَاذْكُرْ يا عَلِيّ بن الحُسين ذُلِّ مَقامِكَ بَيْنَ يَدَيْ رَبِّكَ الحَكَمُ العَدْلِ، الَّذِي لا يَظْلِمُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ وَ يأتِي بِها يَوْم القِيامَةِ وَ كَفي بِاللهِ حَسِبياً وَ شَهِيداً.
اي علي بن الحسين بياد بياور آن زماني را كه در محضر پروردگار حاكم و عادل به اعمالت رسيدگي مي شود، خداوندي كه به اندازه جزئي از خردل به كسي ظلم نمي كند و تمام اعمال تجسم يافته و آن روز آورده مي شوند و كافي است كه پروردگار حسابرس و شاهد باشد.
پس اي زين العابدين گذشت كن تا مورد عفو و گذشت حقتعالي واقع شوي!...
آنگاه امام ـ عليه السلام ـ رو به غلامان و كنيزان، مي فرمود:
قَدْ عَفَوْتُ عَنكُمْ فَهَلْ عَفَوْتُم عَنّيِ....... فَيقُولُونَ قَدْ عَفَوْنا عَنْكَ يا سَيّدنا، فَيَقُولُ لَهُمْ قُولُوا: اللَّهُمَّ اعْفِ عَنْ عَليِّ ابنِ الحُسَيْن كَما عَفا عَنّا فَاعْتِقْهُ مِنَ النّارِ كَما أعْتِقُ رِقابَنا مِنَ الرِّقِ فَيَقُولُونَ ذلِكَ، فَيَقُولُ اللّهُمَّ آمِينَ رَبَّ الْعالَميَن.
من از لغزش شما گذشتم آيا شما هم مرا بخشيديد؟ دسته جمعي مي گفتند: آري اي آقاي ما تو را عفو كرديم، امام ـ عليه السلام ـ به آنها مي فرمود: به اين طريق بگوييد: پروردگارا علي بن الحسين را ببخش همانطور كه ما را بخشيد و او را از آتش جهنم آزاد كن همانطور كه ما را از غلامي و كنيزي آزاد فرمود. و آنگاه خود مي گفت: اَللّهُمَّ آمٍينَ رَبَّ الْعالَميِنَ.[15]

[1] . بحار، ج46، ص96
[2] . بحار، ج46،ص96
[3] . آل عمران ـ134
[4] . ارشاد مفيد، ص240
[5] . امالي صدوق، ص133
[6] . بحار الانوار، ج 12، ص278
[7] . سفينة البحار، ج2، ص24
[8] .بحار، ج16، ص185.
[9] . بحار الانوار، ج46، ص124
[10] . ناسخ التواريخ، ج1، ص24.
[11] . بحار،ج46، ص66
[12] . احقاق الحق، ج12، ص56
[13] . احقاق الحق ج12، ص61
[14] . بحار،ج2،ص3
[15] .بحار،ج46، ص103
سيد كاظم ارفع ـ سيره عملي اهل بيت(ع)، ج6، ص21
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :