امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
بازدید :
1388
شيعه در عصر امام سجاد(ع)
بعد از هلاكت «يزيد بن معاويه» و سست شدن پايه هاي حكومت امويان، شيعيان در كوفه به دنبال «فرمانده اي» براي خود بودند، تا جماعت متفرق آنان را جمع نمايد و عقدة به جامانده از شهادت حسين ـ عليه السّلام ـ را شفا بخشد.
بعد از مدتي، «مختار» برعليه «بني اميه» قيام نمود، شيعيان به دور او جمع شدند او لشكري رابه فرماندهي «ابراهيم بن مالك اشتر» به سوي لشكر شام روانه ساخت و آن لشكر را شكست داد و فرمانه اش «ابن زياد» را به قتل رسانيد؛ اين امر آرزوي اهل بيت ـ عليه السّلام ـ شيعيان بود.
بعد از شكست لشكريان شام، «مختار» و شيعيان، قوت گرفتند. به نقل ابن عبد ربّه در «عقد الفريد»، مختار شيعيان را دستور داد تا در كوچه هاي كوفه، شبانه بگردند و ندا دهند: «يا لثارات الحسين». [1]
ابو الفداء، در مورد حوادث سال 66 هجري، مي نويسد: «در اين سال، مختار در كوفه به طلب خون «حسين ـ عليه السّلام ـ» قيام نمود، جماعت زياد دور او جمع شدند، او بر كوفه تسلط پيدا كرد و مردم نيز با او بر كتاب خدا و سنت رسول و طلب خون اهل بيت ـ عليه السّلام ـ بيعت نمودند.
خانم «دكتر ليثي» مي نويسد: «شهادت امام حسين ـ عليه السّلام ـ در كربلا، واقعة تاريخي بزرگي بود كه منجر به تبلور جماعت شيعه و ظهور او به عنوان يك فرقة متميّز، كه داراي مبادي سياسي و رنگ ديني است، گرديد... واقعة كربلا، در رشد و نموّ روح شيعه و زياد شدن آنها، تأثير مهمي گذاشت. جماعت شيعه بعد از شهادت امام حسين ـ عليه السّلام ـ به مانند جماعت منظم با رويه سياسي متين، در جامعه ظهور پيدا نمود.» [2]
از طرفي «عبد الله بن زيبير» در مكه قيام كرده و نُه سال رياست كرد. امويان، در اين نُه سال، با وي درگير بودند. شيعيان در اين موقعيت مناسب، خدمت حضرت امام سجّاد ـ عليه السّلام ـ مي رسيدند و فرصتي براي بيان مظلوميت سيد الشهدا، در ميان مردم، پديد آمد.
بني مروان، با پيروزي بر «آل زبير» حكومت شبه جزيره را به دست گرفتند. بعد از گسترش نفوذ «عبد الملك مروان» بر بلاد اسلامي و محكم شدن پايه هاي حكومتي او، به فكر مقابله با اهل بيت ـ عليه السّلام ـ و شيعيان افتاد. امام شيعيان در آن زمان، امام زين العابدين ـ عليه السّلام ـ بود.
عبد الملك، براي اين كه از مقام آن حضرت بكاهد، او را از ميدنه به شام آورد، ولي بعد از ظهور فضائل و معارف از آن حضرت، محبت امام، در ميان مردم بيشتر گرديد.
مركز تجمع شيعيان در آن زمان، كوفه بود. عبد الملك به قصد ريشه كن كردن تشيع از كوفه، شخصي را به نام «حجاج» به آن ايالت فرستاد.
امام باقر ـ عليه السّلام ـ مي فرمايد: «حجاج سر كار آمد و تا توانست، شيعيان را به قتل رساند و به هر گمان و تهمتي آنان را دستگير نمود. كار به جائي رسيد كه اگر كسي به او زنديق يا كافر مي گفتند بهتر بود از اين كه او را شيعه امام علي ـ عليه السّلام ـ بگويند.»[3]
ابن ابي الحديد، از «مدائني» نقل مي كند : «هنگامي كه «عبد الملك بن مروان» به ولايت رسيد، بر شيعه بسيار سخت گرفت و «حجاج بن يوسف» را بر آنان گماشت. مردم به بغض امام علي ـ عليه السّلام ـ و موالات دشمنان آن حضرت به او تقرب جستند و هر چه را توانستند در فضل دشمنان امام علي، روايت جعل كردند و در لعن بر امام علي، كوتاهي ننمودند.» [4]
ابن سعد، در «طبقات»، از «منهال» نقل مي كند: «من بر علي بن حسين، وارد شدم و به آن حضرت عرض كردم: چگونه صبح كرديد؟ خدا امر تو را اصلاح كند؟ حضرت فرمود: من پير مردي مثل تو در اين شهر نمي بينم، نمي داني كه چگونه صبح كرديم؟ اگر نمي داني، من تو را با خبر نمايم؛ ما در ميان قوم خود به مانند بني اسرائيل در ميان آل فرعون (!!) صبح نموديم، كه فرزندان آنان را ذبح كرده و زنان آنان را به كنيزي مي بردند. كار ما به جايي رسيده كه شيخ و سيد ما را بر بالاي منابر، لعن و دشنام مي دهند و با اين عمل به سوي دشمنان ما تقرب پيدا مي كنند...» [5]
قنبر، غلام امام علي ـ عليه السّلام ـ، از جمله كساني است كه به دست حجاج، به شهادت رسيد. حجاج، به بعضي از نزديكان خود مي گويد: «دوست دارم به يكي از اصحاب ابي تراب (امام علي ـ عليه السّلام ـ) دست پيدا كنم. به او گفتند: ما از قنبر كسي را به علي ـ عليه السّلام ـ نزديكتر نمي دانيم. حجاج، كسي را به دنبال او فرستاد و او را نزد حجاج آورد، حجاج به او گفت، تو قنبري؟ گفت: آري ! حجاج گفت: از دين علي تبرّي بجو! قنبر گفت آيا تو مي تواني مرا به افضل از دين علي راهنمايي كني؟ حجاج گفت: من تو را خواهم كشت. كدام قتلي براي تو محبوب تر است، آن را انتخاب نما! قنبر در جواب گفت، مرا امير المؤمنين خبر داده است كه بدون حق ذبح خواهم شد. حجاج نيز، دستور داد تا سر او را مانند گوسفند از تن جدا نمايند.» [6]
كميل بن زياد، از شيعيان و خواص امام علي ـ عليه السّلام ـ مي باشد، حجاج در زمان ولايتش در كوفه او را طلب كرد. لكن كميل فرار نمود و در مكاني مخفي گشت. حجاج حقوق قومش را قطع نمود. كميل، با مشاهده اين وضع، با خود گفت: «من پيرمردي هستم كه عمرم به سر آمده است، سزاوار نيست كه من سبب محروميت قومم گردم.» لذا خود را تسليم حجاج نمود، حجاج، با مشاهدة كميل گفت: «من از مدتها منتظر تو بودم» كميل در جواب فرمود: خشنود مباش، زير ااز عمر من چيز باقي نمانده است، هر كاري مي خواهي انجام بده، بازگشت انسان به سوي خداست و بعد از قتل من نيز حسابي هست. امير المؤمنين مرا خبر داده كه تو قاتل مني.» حجاج گفت: «پس حجت بر تو تمام شد.» در اين هنگام دستور داد تا گردن او را بزنند.» [7]
از ديگر شيعيان سعيد بن جبير است. او مردي معروف به تشيع و زهد وعبادت و عفّت بود. حجاج دستور داد او را دستگير كردند، و بعد از مشاجرات زياد بين اين دو حجاج دستور داد تا سرش را از بدن جدا كنند. [8]
در چنين شرائطي، كه تصور نابودي اهل بيت ـ عليه السّلام ـ مي رفت، امام سجاد ـ عليه السّلام ـ فعاليت را شروع نمود و در اين راه، موفقيت زيادي كسب كرد. [9]
امام سجاد ـ عليه السّلام ـ توانست به شيعه، حياتي تازه بخشد. و زمينه رابراي فعاليتهاي امام باقر ـ عليه السّلام ـ و امام صادق ـ عليه السّلام ـ فراهم آورد. به گاهي تاريخ، امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در طول سي و چهار سال فعاليت، شيعه از دشوار ترين بحرانهاي حيات خويش عبور داد؛ بيست سال حاكميت حجاج بر عراق و سلطه عبد الملك بن مروان بر كل قلمرو اسلامي، جهت گيري روشني براي كوبيدن شيعيان بود...، حجاج كسي بود كه شنيدن لفظ كافر، براي او از شنيدن لفظ شيعه، آرامش بيشتري داشت. [10]
روش فقهي حضرت سجاد ـ عليه السّلام ـ نقل احاديث پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از طريق علي ـ عليه السّلام ـ بود كه شيعيان تنها آن احاديث را درست مي دانستند. بدين صورت شيعه اولين قدمهاي فقهي خود را در مخالفت با انحرافات موجود براشت.
شهر مدينه با توجه به كجروي هايي كه از آغاز اسلام در آن انجام شده بود عليه شيعه، تحريك گرديده بود. بنابر اين، جاي ممناسب براي رشد شيعه به شمار نمي رفت.
امام سجاد ـ عليه السّلام ـ مي فرمود كه: «دوستداران واقعي ما در مكه و مدينه به بيست نفر نمي رسد.» [11] در عراق، افراد بيشتري به اهل بيت ـ عليه السّلام ـ علاقه مند بودند.

[1] . العقد الفريد، ج2، ص 230. ، جهاد الشيعه، ص 27.
[2] . تاريخ ابي الفداء، ج1، ص 194.
[3] . شرح ابن ابي الحديد؛ ج3، ص 15.
[4] . شرح ابن ابي الحديد.
[5] . طبقات ابن سعد، ج5، ص 219و تهذيب الكمال، ج20، ص 399.
[6] . الشيعه و الحاكمون، ص 95.
[7] . شرح ابن ابي الحديد، ج17، ص 149.
[8] . سير اعلام النبلاء،ج 4، ص 321.
[9] . در اسات و بحوث في التاريخ و الاسلام، ج1، ص 61.
[10] . الامام الصادق، ابوزهره، ص 111.
[11] . شرح ابن ابي الحديد، ج4، ص 104.
علي اصغر رضواني - شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، ص 79
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :