امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
بازدید :
1828
سيره عملي امام محمد باقر (ع)
سيره عملي امام همام حضرت محمد باقر ـ عليه السلام ـ همچون پدران بزرگوار خويش سرشار از تخلق به اخلاق الله، پيروي از سنت ناب نبوي و شكافتن علم الهي در بين ياران و خواص بوده و پرداختن به همه زواياي سيره آن بزرگوار مجال بيشتري را مي طلبد ولي از آنجا كه به قول شاعر:
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد
ما نيز به قدر وسع خويش به گوشه اي از اين درياي بي كران ولي خدا اشاره مي كنيم.
ابوبصير مي گويد: در خدمت امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ وارد مسجد شدم جمعيت بسياري در رفت و آمد بودند امام ـ عليه السلام ـ به من فرمود:از مردم بپرس آيا امام باقر را مي بينند؟ از هر كس كه پرسيدم اباجعفر را مي ديدي مي گفت: نه با اينكه آن حضرت در كنار من ايستاده بود تا اينكه ابوهارون مكفوف (نابينا) آمده، حضرت باقر ـ عليه السلام ـ فرمود: از او بپرس گفتم امام محمد باقر را ديدي؟ گفت: آري ايشان هم اينجا ايستاده اند گفتم از كجا فهميدي؟ گفت: (وَكَيْفَ لا اَعْلَمُ وَ هُوَ نُورٌ ساطِعٌ)
سَلِ النّاسَ هَلْ يَرُونَنِي
چگونه ندانم در صورتي كه آنجناب نوري است درخشان و آفتابي است تابان.
آنگاه ابوبصير ادامه مي دهد كه شنيدم از امام ـ عليه السلام ـ با مردي كه از أهل آفريقا بود صحبت كرد و فرمود: حال راشد چطور است عرض كرد: حالش خوب است و به شما سلام رسانيد امام ـ عليه السلام ـ فرمود: خدا رحمتش كند، مرد گفت مگر از دنيا رفته است؟ فرمود: بله. گفت: چه موقع. فرمود: دو روز بعد از بيرون آمدن تو. مرد گفت: به خدا قسم مريض نبود و هيچ علتي براي مرگش وجود نداشت! امام ـ عليه السلام ـ فرمود: بالاخره مرگ فرا مي رسد يا به مرض و يا به علتي ابوبصير مي گويد عرض كردم راشد چطور آدمي بود؟ فرمود:
رَجُلٌ لَنا مُوالُ و لنا مُحِبٌ ثُمَّ قالَ آترُونَ اَنْ لَيْسَ لَنا مَعَكُم اَعْيُنٌ ناظِرَةٌ أسْماعٌ سَميعَةٌ بِئْسَ ما رَأيْتُمْ وَ اللهِ لا يَخْفي عَلَيْنا شَيْيءٌ مِنْ أعْمالِكُم فَاحْضَرونا جَميعاً وَعَوِّدُوا اَنْفُسَكُمُ الْخَيْرَ وَ كُونُوا مِنْ اَهْلِهِ تَعْرِفوا فَاِنّيِ بِهذا آمُرُوَلَدِي و شيعَتيِ.
مردي دوستدار و محب ما بود سپس فرمود: آيا خيال مي كنيد كه ما چشم و گوشي نداريم كه از وضع شما با خبر شويم چه خيال باطلي! سوگند به پروردگار هيچيك از اعمال و رفتار شما براي مامخفي نيست. و همگي نزد ما حاضر است پس خويشتن را به كارهاي خير عادت دهيد و اهل خير باشيد و بدانيد كه به اين موضوع مهم فرزندان و شيعيانم را امر مي كنم.
زراره از عبدالملك نقل مي كند كه بين امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ و بعضي از فرزندان امام حسن ـ عليه السلام ـ صحبتي پيش آمده بود من خدمت امام ـ عليه السلام ـ شرفياب شدم، خواستم در اين ميان سخني بگويم تا شايد حل اختلاف شود.
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: تو چيزي در بين ما مگو زيرا مثل ما با پسر عمويمان مانند همان مردي است كه در بني اسرائيل زندگي مي كرد و او را دو دختر بود يكي از آن دو را به مردي كشاورز و ديگري را به شخصي كوزه گر شوهر داده بود.
روزي براي ديدن آنها حركت كرد. اول پيش آن دختري كه زن كشاورز بود رفت و از احوال او پرسيد دختر گفت پدر جان شوهرم كشت و زراعت فراواني كرده اگر باران بيايد حال ما از تمام بني اسرائيل بهتر است.
از منزل آن دختر به خانه ديگري رفت و از او نيز احوال پرسيد گفت: پدر، شوهرم كوزه زيادي ساخته اگر خداوند مدتي باران نفرستد تا كوزه هاي او خشك شود حال ما از همه نيكوتر است.
آن مرد از خانه دختر خود خارج شد در حاليكه مي گفت خدايا تو خودت هر چه صلاح مي داني بكن در اين ميان مرا نمي رسد كه به نفع يكي درخواستي بكنم هر چه صلاح آنهاست انجام بده. امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ فرمود: شما نيز نمي توانيد بين ما سخني بگوييد. مبادا در اين ميان بي احترامي به يكي از ما شود. وظيفه شما احترام نسبت به همه ماست به واسطه رسول الله ـ صلي الله عليه وآله ـ.[1]
عمر بن حنظله به امام باقر ـ عليه السلام ـ عرض كرد: خيال مي كنم من خدمت شما قدر و منزلتي دارم و مورد علاقه و عنايت شما هستم، امام ـ عليه السلام ـ فرمود: آري، عرض كرد درخواست مي كنم اسم اعظم را به من بياموزي، حضرت جواب دادند آيا نيروي پذيرش و تاب نگهداري آن را داري؟ گفتم بلي، ايشان دستور دادند داخل اطاق برو وقتي كه داخل شدم، آنجناب هم وارد گرديد و دست خود را بر زمين گذاشت تا ناگاه ديدم فضاي خانه چنان تاريك شد كه چشم هايم ابداً چيزي نمي ديد مفاصل و استخوانهايم بشدت در حركت و تكان افتاد.
حضرت باقر ـ عليه السلام ـ فرمود: ميل داري به تو بياموزم يا توان نداري؟ عرض كردم نه يابن رسول الله مرا آن نيرو نيست در اين موقع دست خويش را برداشت اطاق مانند اول روشن شد و امام ـ عليه السلام ـ را ديدم كه تبسم مي كرد.[2]
شيخ طوسي از محمد بن سليمان و او از پدر خود نقل مي كند كه مردي از اهل شام خدمت حضرت امام باقر ـ عليه السلام ـ رفت و آمد داشت. مركزش در مدينه بود. به مجلس امام ـ عليه السلام ـ نيز فراوان مي آمد. مي گفت: محبت و دوستي با شما مرا به اين مجلس نمي آورد، در روي زمين كسي نيست كه پيش من ناپسند تر و دشمن تر از شما خانواده باشد. مي دانم فرمانبرداري خدا و رسول و اطاعت امير المؤمنين به دشمني كردن با شماست ولي چون ترا مردي فصيح زبان و داراي فنون و فضائل و آداب پسنديده مي بينم از اينرو به مجلس مي آيم. با اين طرز سخن گفتن باز حضرت باقر ـ عليه السلام ـ با خشروئي و گرمي با او صحبت مي كرد مي فرمود:
لَنْ تَخْفي عَليَ اللهِ خافِيَهٌ
هيچ چيز از خدا پنهان نيست.
پس از چند روز مرد شامي رنجور گرديد، درد و رنجش شدت يافت. آنگاه كه خيلي سنگين شد يكي از دوستان خود را طلبيد و گفت هنگامي كه من از دنيا رفتم و جامه بر روي من كشيدي، برو خدمت محمد بن علي ـ عليه السلام ـ از آنجناب درخواست كن بر من نماز بگزارد. شب از نيمه كه گذشت گمان كردند او از دنيا رفته رويش را پوشيدند. بامداد رفيقش به مسجد آمد، ايستاد تا حضرت باقر ـ عليه السلام ـ از نماز فارغ گرديد و مشغول تعقيب نماز شد، جلو رفته، عرض كرد يا اباجعفر فلان مرد شامي هلاك شد از شما خواسته است كه بر او نماز بگزاري فرمود نه، اينطور نيست. سرزمين شام سرد است و منطقه حجاز گرم، شدت گرماي حجاز زياد است، برگرد در كار او عجله نكنيد تا من بيايم، آنگاه حضرت حركت كرده دوباره وضو گرفت دو ركعت نماز خواند دست مبارك را آنقدر در مقابل صورت گرفت، دعا كرد پس از آن به سجده رفت تا هنگامي كه آفتاب بر آمد در اين موقع برخاسته به منزل مرد شامي آمد وقتي داخل شد او را صدا زد، مريض جواب داد) لَبيّك يا بن رسول الله (حضرت او را نشانيد و تكيه اش داد غذايي كه از آرد گندم درست شده بود طلب كرد با دست خويش آن غذا را به او داد، به خانواده اش فرمود شكم و سينه اش را با غذاي سرد، خنك نگه داريد از منزل خارج شد، طولي نكشيد مرد شامي حالش خوب شد و به محضر امام ـ عليه السلام ـ شرفياب شد و عرض كرد مي خواهم در خلوت با شما ملاقات كنم، امام ـ عليه السلام ـ در خلوت با او ملاقات كرد. مرد شامي گفت شهادت مي دهم كه تو حجت خدايي برخلق و تو آن باب و دري هستي كه بايد از آن در داخل شد. هركس جز اين راه برود نااميد و زيانكار است: حضرت فرمود: (ما بَدالَكَ) چه شد كه تغيير موضع داد؟ عرض كرد هيچ شك و شبه ندارم كه روح مرا قبض كردند، مرگ را به چشم خود آشكارا ديدم. در اين هنگام ناگاه صداي كسي را به گوش خود شنيدم كه مي گفت روح او را برگردانيد محمد بن علي ـ عليه السلام ـ بازگشت او را خواست!
امام فرمود:
اَما عَلِمتَ اَنَّ اللهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ وَ يُبغِضُ عَملهُ وَ يُبغِضُ الْعَبْدَ وَ يُحِبُّ عَملَهُ
آيا نمي داني خداوند بعضي از بندگان را دوست دارد ولي عملشان را نمي خواهد، برخي را دوست ندارد وعملشان را مي خواهد.
يعني تو در نظر پروردگار دشمن بودي اما ارتباط و انس تو با من در نزد خدا محبوب بود. راوي مي گويد مرد شامي بعد از آن جزء ياران و اصحاب امام باقر ـ عليه السلام ـ شد.[3]
سلام ابن مستنير مي گويد محضر امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ بودم كه حمران ابن اعين وارد شد و چند سؤال از آن بزرگوار كرد. در هنگام خداحافظي گفت اي پسر رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ خدا شما را طول عمر عنايت كند و ما را بيش از اين بهره مند گرداند. خواستم وضع خود را برايتان شرح دهم.
وقتي ما شرفياب خدمت شما مي شويم. هنوز خارج نشده ايم قلبمان صفائي پيدا مي كند و ماديات و دنيا را فراموش مي كنيم. اما همينكه وارد اجتماع و تجارت و كسب مي شويم باز به دنيا علاقه پيدا مي كنيم.
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: قلب چنين است گاهي سخت و زماني نرم مي شود سپس فرمود: اصحاب رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ به آن حضرت عرض مي كردند: ما مي ترسيم منافق باشيم. پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مي پرسيد به واسطه چه چيز؟ مي گفتند: وقتي خدمت شما هستيم ما را بيدار نموده به آخرت متمايل مي فرمائيد ترس به ما روي مي آورد دنيا را فراموش كرده بي ميل به آن مي شويم. به طوري كه گويا با چشم آخرت و بهشت و جهنم را مشاهده مي كنيم. اين حال تا موقعي است كه در خدمت شما هستيم. همينكه خارج شديم به منزل كه مي رويم بوي فرزندان به شامه ما مي رسد خانواده و زندگي خود را كه مي بينيم حالت معنوي كه از محضر شما كسب كرده بوديم از دست مي دهيم آيا با اين خصوصيات ما گرفتار نفاق نمي شويم.
فرمود: هرگز، اين پيشامد ها و تغييرات از وسوسه هاي شيطاني است كه شما را به دنيا متمايل مي كند. به خدا سوگند اگر بر همان حال اولي كه ذكر كرديد مداومت داشته باشيد ملائكه با شما مصافحه مي كنند و بر روي آب راه خواهيد رفت.
و لولا اَنّكُمْ تَذْنِبُونَ فَسْتَغْفِرُونَ الله لخَلقَ اللهُ خَلْقاً حَتيَّ يَذْنِبُوا ثُمَّ يَسْتَغْفِرُ لَهُمْ اَنَّ المؤمِن تَوّابٌ
اگر اينطور نبود همينكه شما گناه مي كنيد و بعد از آن توبه مي نمائيد هر آينه خداوند دسته ديگري را خلق مي كرد كه گناه كنند آنگاه طلب آمرزش و توبه نمايند تا خداوند آنها را ببخشد.
به درستي كه مؤمن پيوسته مورد امتحان و آزمايش واقع مي شود گناه مي كند و توبه مي نمايد باز گناه مي كند فوراً توبه مي نمايد. نشنيده اي خداوند مي فرمايد:
اِن الله يُحِبُّ التوابين و يُحِبُ المُتطّهرين نيز در اين آيه مي فرمايد: «ِاسْتَغْفِروا رَبّكُم ثُمَّ تُوبُوا اِلَيْهِ»[4]
حكيم بن عتيبه گفت: خدمت حضرت باقر ـ عليه السلام ـ بودم. خانه پر از جمعيت بود در اين هنگام پيرمردي كه تكيه بر عصاي آهنين خود داشت وارد شد. بر در خانه ايستاد گفت:
السّلام عَليكَ يابْنَ رسُول الله وَرَحمةُ اللهِ وَ بَركاتُه. سكوت كرد.
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: عَليك السَّلام وَ رَحْمَةُاللهِ وَ بَركاتُه.
پيرمرد رو به طرف حضار مجلس نموده برهمه سلام كرد و آنها جواب سلامش را دادند آنگاه متوجه حضرت شده عرض كرد يا بن رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ مرا به نزديك خود جاي ده.
به خدا قسم شما را دوست دارم، دوستان شما را نيز دوست دارم اين علاقه و محبت من نسبت به شما و دوستانتان نه براي طمع در دنياست. به خدا قسم دشمنان شما را دشمن دارم و از آنها بيزارم اين دشمني و بيزاري كه نسبت به آنها ابراز مي كنم خداي را شاهد مي گيرد كه نه به واسطه كينه و خصومتي است كه بين من و آنها باشد. آنچه شما حلال بدانيد حلال مي دانم و آنچه حرام بدانيد حرام مي دانم وانتظار فرج شما و خانواده را مي كشم. يابن رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ فدايت شوم با اين خصوصيات آيا اميد نجاتي برايم هست.
امام باقر ـ عليه السلام ـ فرمود: جلو بيا، جلو بيا، او را پيش خود خواند تا در پهلوي خود بنشاند. آنگاه فرمود: پيرمرد! شخصي خدمت پدرم علي بن الحسين ـ عليه السلام ـ رسيد همين سؤالي را كه تو كردي، از ايشان نمود پدرم در جوابش فرمود: اگر از دنيا بروي بر پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و علي و امام حسن و امام حسين و علي بن الحسين وارد مي شوي. قلبت را خنك خواهد شد و دلت از التهاب مي افتد شاد خواهي شد و چشمهايت روشن مي گردد.
با كرام الكاتبين بخوبي و خوشي روبرو خواهي شد آنگاه كه جانت به اينجا برسد (در اين هنگام با دست اشاره به گلوي خود نمود) در زندگي نيز چيزهائي خواهي ديد كه باعث روشني چشمت هست و با ما در مقامي بلند و ارجمند خواهي بود.
پيرمرد از شنيدن اين مقامات چنان غرق در شادي شد كه خواست براي مرتبه دوم عين جملات را از زبان امام ـ عليه السلام ـ شنيده باشد از اينرو عرض كرد يابن رسول الله چه فرموديد؟!
حضرت باقر ـ عليه السلام ـ سخنان خود را تكرار كرد پيرمرد عرض كرد اگر من بميرم بر پيغمبر و علي و حسن و حسين و علي بن الحسين ـ عليهم السلام ـ وارد مي شوم. چشم روشني و دلم شاد و قلبم خنك مي گردد و كرام الكاتبين را با شادي وخوشي ملاقات مي كنم وقتي جانم به گلويم برسد. اگر زنده بمانم خدا چشمم را روشن مي نمايد و با شما در درجه اي بلند خواهم بود؟!
در اين هنگام پيرمرد را چنان گريه گرفت كه مانند ژاله اشك مي ريخت و با صداي بلند هاي هاي گريه مي كرد آنقدر گريه كرد كه بر زمين افتاد قطرات اشك و ناله هاي جانگذاز كه حاكي از قلب پر از محبت و ولاي پيرمرد بود چنان اطرافيان را تحت تأثير قرار داد كه همه با صداي بلند شروع به گريه كردند. امام ـ عليه السلام ـ رو به طرف پيرمرد كرد نموده با دست مبارك قطرات اشك را از مژگانش مي گرفت و مي پاشيد. پيرمرد سر بلند نمود عرض كرد يا بن رسول الله ـ صلي الله عليه وآله ـ دست مباركت را به من بده حضرت دست خود را به طرفش دراز كرد، پيرمرد دست حضرت را گرفته شروع به بوسيدن كردو بر چشم هاي خود گذاشت، سينه و شكم خويش را گشود دست آنجناب را بر روي سينه و شكم خود گذاشت آنگاه از جاي حركت كرده سلام داد و رفت.
حضرت باقر ـ عليه السلام ـ تا موقعي كه پيرمرد در حال رفتن ديده مي شد او را با توجه مخصوصي تماشا مي كرد پس از آن روي به جمعيت نموده فرمود: هر كس مايل باشد مردي از اهل بهشت را ببيند به اين شخص نگاه كند. حكم بن عتيبه راوي حديث مي گويد هيچ مجلس عزائي را نديده بودم كه از نظر سوز و گداز و سيلاب اشك شباهت به اين مجلس داشته باشد.[5]
محمد بن مسلم مي گويد از امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ پرسيدم كه بعضي از مردم را مي بينم كه در عبادت جديت دارند، با خشوع بندگي مي كنند ولي اقرار به ولايت ائمه ـ عليهم السلام ـ ندارند وحق را نمي شناسند آيا عبادت و خشوع آنها را نفعي مي بخشد؟
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: اي محمد مثل اهلبيت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مثل همان خانواده اي است كه در بني اسرائيل بودند. هر يك از آن خانواده كه چهل شب عبادت و كوشش كرد و پس از آن هر دعائي كه مي نمود مستجاب مي شد.
يك نفر از همان خانواده چهل شب را به عبادت گذرانيد، بعد از آن دعا كرد ولي مستجاب نشد، خدمت حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ آمد از وضع خود شكايت كرد. عيسي ـ عليه السلام ـ تطهير نموده نماز خواند آنگاه از خداوند راجع به آن مرد درخواست خطاب رسيد اي عيسي! اين بنده من از راه و دري كه نبايد وارد شود وارد شده او مرا خواند با اينكه در قلبش نسبت به نبوت تو شك دارد. اگر آنقدر دعا كند كه گردنش قطع شود و انگشتانش از هم جدا شود دعايش را مستجاب نخواهم كرد. عيسي ـ عليه السلام ـ رو به او كرد و فرمود: خدا را مي خواني با اينكه درباره نبوت پيغمبرش مشكوكي؟ عرض كرد آنچه فرمودي واقعيت دارد از خدا بخواه اين شك را از دل من بزدايد عيسي ـ عليه السلام ـ دعا كرد خداوند او را بخشيد و به مقام ساير آن خانواده نائل شد (كه پس از چهل شب عبادت دعايشان مستجاب مي شد).[6]
زپير عقل، جواني سؤال كرد و چه گفت
كه اي ز نور تو روشن چراغ انساني
بغير حب علي طاعتي تواند بود
كه خلق را برهاند زقيد نيراني
جواب دادكه لا والله اين سخن غلط است
دو بيت بشنو از من اگر سخنداني
به حق قارد بيچون خداي سبحان
بحق جمله كر و بيان روحاني
كه دشمنان علي را نماز نيست درست
اگر چه سينه اشتر كنند پيشاني
محمد بن مسلم گويد: از كوفه به طرف مدينه عزم سفر كردم در حاليكه مريض و سنگين بودم، خبر به امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ رسيد كه محمد بن مسلم مريض شده امام ـ عليه السلام ـ به توسط شخصي شربتي كه سرپوش پارچه اي بر روي آن بود برايش فرستاد. آن شخص خود را به محمد بن مسلم رسانيد و گفت: به من دستور داده اند تا از اين شربت نخوري از اينجا نروي. محمد بن مسلم مي گويد همينكه شربت را نزديك دهان آوردم بوي مشك از آن ساطع بود. ديدم شربتي خوش طعم و سرد است وقتي آشاميدم مأمور امام ـ عليه السلام ـ گفت: حضرت باقر ـ عليه السلام ـ فرمودند بعد از آنكه خوردي حركت كن و به نزد ما بيا، من از فرمايش امام ـ عليه السلام ـ در انديشه شدم با اينكه قبل از آشاميدن قدرت بر روي پا ايستادن را نداشتم شربت كه در معده ام داخل شد مثل اينكه در بندهاي آهنين بسته بودم همه باز شد و در خانه آن سرور آمده اجازه ورود خواستم.
با صداي بلند فرمود: خوب شدي داخل شو.
وارد شدم در حاليكه اشك مي ريختم سلام كرده دست آن حضرت را بوسيدم: فرمود: براي چه گريه مي كني؟ عرض كردم فدايت شوم گريه ام براي اين است كه از خدمت شما دورم و در فاصله بسيار زيادي واقع شده ام اينك كه خدمتتان رسيده ام نمي توانم زياد بمانم و شما را ببينم.
آن حضرت فرمود: اما اينك نمي تواني زياد بماني خداوند دوستان ما را چنين قرار داده، بلا را نسبت به ايشان سريع كرده و اما به دوري و غربت اشاره كردي، دراين موضوع بايد به امام حسين ـ عليه السلام ـ تأسي بجوئي. دور از ما در فرات و عراق دفن شده ـ صلي الله عليه وآله ـ اينكه گفتي فاصله بين تو با ما زياد است، همانا مؤمن در دنيا و ميان اين مردم كج رفتار غريب است تا زماني كه به سوي رحمت خدا برود اينكه مي گوئي ما را دوست داري و مي خواهي پيوسته ما را ببيني خداوند از قلبت آگاه است و بر اين ولا و محبت ترا پاداش خواهد داد.[7]
جابربن عبدالله انصاري به محضر امام باقر ـ عليه السلام ـ شرفياب شد در آنوقت پيري ضعيف و عاجز شده بود حضرت از حالش جويا گرديد گفت اكنون درحالي هستم كه پيري را از جواني، مرض را از سلامتي، مرگ را از زنده بودن بهتر مي خواهم. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: اما من اگر خداوند پيرم كند پيري را مي خواهم و اگر جوان، جواني را، اگر مريض شدم مرض را و اگر شفا دهد شفا و سلامتي را طالبم اگر بميراند مرگ را و چنانچه زنده نگه دارد زندگي را مي خواهم.
همينكه جابر اين سخن را شنيد صورت آنجناب را بوسيده گفت: پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله ـ درست فرموده كه تو زنده مي ماني تا ملاقات كني با يكي از فرزندان من كه نام او باقر است علم را مي شكافد به طوري كه گاو زمين را شكاف مي دهد.[8]
محمد بن منكدر مي گويد يك روز اراده كردم كه امام باقر ـ عليه السلام ـ را موعظه كنم او مرا موعظه كرد. دوستانش گفتند: به امام ـ عليه السلام ـ چه گفتي و چه شنيدي؟
گفت يك روز كه هوا بسيار گرم بود اطراف شهر مدينه رفتم. مشاهده كردم كه امام ـ عليه السلام ـ با دو نفر از كارگرانش مشغول كار هستند. پيش خودم گفتم چگونه است كه بزرگي از بزرگان قريش در اين ساعت از روز كه هوا بسيار گرم است در طلب دنياست، تصميم گرفتم كه او را موعظه كنم، نزديك رفتم و سلام كردم امام ـ عليه السلام ـ در حاليكه عرق از سر و رويش مي ريخت با تندي پاسخم داد عرض كردم خداوند ترا اصلاح كند بزرگي از بزرگان قريش در اين ساعت از روز با اين حال در طلب دنياست اگر مرگ در اين موقعيت به سراغت بيايد چه خواهي كرد. گفت: امام ـ عليه السلام ـ فرمود: به خدا قسم اگر در اين حال مرگ به سراغم بيايد موقعي آمده كه من در طاعتي از طاعات الهي هستم. بدان من اينگونه زحمت مي كشم تا از تو و مردم بي نياز باشم. از مرگ درآن حالت بيمناكم كه سرگرم گناهي باشم. آنگاه گفتم رحمت خدا بر تو باد فكر كردم كه شما را موعظه كنم اما شما مرا موعظه كرديد.[9]
امام صادق ـ عليه السلام ـ مي فرمود: پدرم امام باقر ـ عليه السلام ـ در آمد كم و خرج زياد داشت و هر جمعه يك دينار صدقه مي داد و مي فرمود: صدقه دادن در روز جمعه ثواب مضاعف دارد به خاطر فضيلتي كه روزهاي جمعه بر ساير روزها دارد.[10]
همو فرمود: پدرم كثير الذكر بود و بقدري ذكر مي گفت كه گاهي با او راه مي رفتيم، مي ديديم كه ذكر خدا مي گويد، با او طعام مي خورديم ذكر مي گفت. با مردم صحبت مي كرد ذكر مي گفت. پيوسته مي ديديم كه زبان مباركش به كام شريفش چسپيده و مي گفت: لا اله الا الله و ما را نزد خود جمع مي كرد و مي فرمود: كه ذكر بگوئيم تا آفتاب طلوع كند. و پيوسته امر مي فرمود به تلاوت قرآن و هر كدام از اهلبيت نمي توانستند قرائت قرآن كنند امر مي كرد كه ذكر بگويند.[11]
زرارة بن اعين مي گويد. امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ به تشييع جنازه مردي از قريش شركت فرمود و من در خدمتش بودم در ميان تشييع كنندگان) عطا (مفتي مكه نيز حضور داشت. در اين حال ناله و فريادي از زني بلند شد عطا به او گفت يا خاموش باش يا ما مجبوريم كه تشييع را ادامه ندهيم. آن زن خاموش نشد عطا مراجعه نمود. زراه مي گويد: به امام ـ عليه السلام ـ عرض كرد عطا بازگشت. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: تو با ما باش همراه جنازه برويم اگر يكوقت چيزي در حق و باطل بودنش ترديد باشد هيچوقت حق مسلم را رها نمي كنيم يعني فعلاً تشييع اين مرد مسلمان حق مسلم است.
زراره مي گويد: پس از اداء نماز بر ميت، صاحب عزا به امام ـ عليه السلام ـ عرض كرد خداوند به شما اجر و رحمت بدهد چون قادر نيستيد كه پياده راه زيادي برويد برگرديد.
امام ـ عليه السلام ـ قبول نفرمود. عرض كرد صاحب عزا اجازه داد مراجعت فرمائي من هم سؤالي دارم كه مي خواهم از شما بپرسم.
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: برو به نيت خود، ما كه به اجازه اين آقا نيامده ايم كه با اجازه او برگرديم بلكه اين كار براي فضل و اجري است كه آن را مي طلبيم زيرا به همان مقدار كه شخص، تشييع جنازه مي كند مأجور است. مرحوم محدث قمي رضوان الله تعالي عليه پس از نقل روايت فوق دو روايت كوتاه ديگر در فضيلت تشييع جنازه اضافه مي كند كه اول تحفه اي كه به مؤمن داده شود آن است كه آمرزنده شود او و آن كسي كه تشييع جنازه او نموده است و امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ فرمود: هر كه مشايعت جنازه كند چهار اجرت برايش مي نويسد يكي براي تشييع، يكي براي نماز، يكي براي انتظار دفن و يكي هم براي مجلس ترحيم و عزاداري.[12]
افلح غلام امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ مي گويد با مولايم به سفر حج مشرف شديم. همينكه آن بزرگوار وارد مسجد الحرام شد و نگاهي به خانه كعبه كرد شروع به گريه كرد و با صداي بلند ناله سر داد. عرض كردم پدر و مادرم فدايت باد مردم شما را تماشا مي كنند ممكن است مقداري صداي خود را كوتاه كنيد.
فَبكي وَ قالَ لِمَ لا اَبْكِي لَعَلَّ اللهُ اَنْ ينْظرَ اِليَّ بِرَحْمتِه مِنْهُ فَأفوزُبِها عِنْدَهُ
امام ـ عليه السلام ـ گريه كرد و فرمود چرا نگريم، اميد دارم كه خداوند تبارك و تعالي نظر رحمت به من كند و بدين وسيله رستگاري را فراهم آورد.
آنگاه حضرتش مشغول طواف بيت شد و بعد نزد مقام نماز خواند وقتي سر از سجده برداشت سجده گاهش از اشك چشمانش پر شده بود.[13]
جابر جعفي مي گويد: امام ـ عليه السلام ـ به من فرمود: من محزونم و قلبم مشغول! عرض كردم چرا محزوني و به چه چيز دلت مشغول است؟ فرمود:
يا جابر اِنَّهُ مَنْ دَخَلَ قَلْبه صافي خالص دين الله شَغَلَهُ عَمّاسِواهُ
اي جابر: هركس در دلش دين خالص و دور از هر غل و غش داخل شود از غير خدا تخليه خواهد شد.
اي جابر: دنيا چيست جز يك مركب سواري، لباس و همسر. اهل ايمان به ماندن در دنيا اطمينان ندارند و نگران وضع آخرتشان هستند.
اينها گوششان از ذكر خدا سنگين نيست، چشمشان از رؤيت نور خدا به خاطر ديدن زرق و برق دنيا نابينا نيست![14]
سلمي كنيز امام باقر ـ عليه السلام ـ مي گويد: هر وقت بعضي از برادران حضرت به عنوان ميهمان به محضر آن بزرگوار شرفياب مي شدند امام ـ عليه السلام ـ با بهترين غذاها از آنها پذيرايي مي كرد.
لباس بر آنها مي پوشانيد و مقداري هم پول در اختيارشان مي گذاشت. من عرض مي كردم علت چيست كه اينقدر به اينها كمك مي كنيد مي فرمود:
يا سَلْمِي ما حَسَنَةُ الدُّنيا الاصِلَةُ الاخْوانِ و الْمَعارِفِ
اي سلمي هيچ كار نيكي بهتر از رسيدگي به برادران و آشنايان نيست![15]
زهري نقل مي كند كه هشام بن عبد الملك در سفر حج بود كه وارد مسجد الحرام شد در حاليكه دست بر دوش يكي از غلامان خويش به نام سالم داشت.
امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ هم در مسجد مشغول عبادت بود. سالم به هشام گفت اين شخص محمد بن علي بن الحسين است. اين همان كسي است كه مردم عراق شيفته و عاشق او هستند.
هشام گفت برو به او بگو كه اميرالمؤمنين مي گويد: چگونه اين همه جمعيت در روز قيامت با فاصله اي كه بين هم دارند غذا مي خورند. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: مردم دايره وار محشور مي شوند و از كنار آنها جويهائي روان مي شود كه مي خورند و مي آشامند تا اينكه از حساب فارغ مي شوند.
سالم مي گويد وقتي پاسخ امام را براي هشام گفتم، خود را شكست خورده يافت و گفت: الله اكبر دوباره نزد او برو و بگو چه چيز مردم را از خوردن و آشاميدن باز مي دارد.
آتش جهنم، تا آنجا كه مي گويند مقداري آب به ما بدهيد يا مقداري از آنچه خداوند بر شما اهل بهشت عنايت كرده به ما بدهيد. اينجا بود كه هشام سكوت كرد و ديگر چيزي نگفت.[16]
در يكي از سالها هشام بن عبدالملك به حج آمد، امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) نيز به حج آمدند، روزي امام صادق ـ عليه السلام ـ در اجتماع عظيم حاجيان ضمن خطابه اي فرمود:
سپاس خداي را كه محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ را به راستي فرستاد و ما را به او گرامي ساخت، پس ما برگزيدگان خدا در ميان آفريدگان و جانشينان خدا در زمين هستيم، رستگار كسي است كه پيرو ما باشد و نگون بخت آنكه با ما دشني ورزد.
امام صادق ـ عليه السلام ـ بعدها فرمود: گفتار مرا به هشام خبر دادند كه متعرض ما نشد تا به دمشق بازگشت و ما نيز به مدينه برگشتيم. به حاكم خود در مدينه فرمان داد تا من و پدرم را به دمشق بفرستد. به دمشق آمديم. هشام تا سه روز ما را بار نداد، روز چهارم بر او وارد شديم. هشام بر تخت نشسته بود، درباريان در برابرش به تيراندازي وهدف گيري سرگرم بودند.
هشام پدرم را به نام صدا زد و گفت: با بزرگان قبيله ات تيراندازي كن. پدرم فرمود: من پير شده ام و تيراندازي از من گذشته است، مرا معذور دار.
هشام اصرار ورزيد و سوگند داد كه بايد اين كار را بكني و به پيرمردي از بني اميه گفت كمانت را به او بده پدرم كمان برگرفت و تيري به زه نهاد و پرتاب كرد، اولين تير درست در وسط هدف نشست، دومين تير را در كمان نهاد و چون رها كرد بر پيكان تير اول فرود آمد و آن را شكافت، تير سوم بر دوم و چهارم بر سوم..........و نهم بر هشتم نشست، فرياد حاضران بلند شد، هشام بي قرار شد و فرياد زد آفرين اباجعفر! تو در عرب و عجم سر آمد تير اندازاني، چطور مي پنداري زمان تيراندازي تو گذشته است. و در همان هنگام تصميم بر قتل پدرم گرفت و سر به زير افكنده فكر مي كرد و ما در برابر او ايستاده بوديم، ايستادن ما طولاني شد و پدرم از اين بابت به خشم آمد و آن گرامي چون خشمگين مي شد سر به آسمان مي نگريست و خشم در چهره اش آشكار مي شد، هشام غضب او را دريافت و ما را به سوي تخت خود فرا خواند و خود برخاست و پدرم را در برگرفت و او را بر دست راست خود بر تخت نشانيد و مرا نيز در بر گرفت و بر دست راست پدرم نشاند، و با پدرم به گفتگو نشست و گفت:
قريش تا چون تويي را در ميان خود دارد بر عرب و عجم فخر مي كند، آفرين بر تو، تير اندازي را چنين از چه كسي و در چه مدت آموخته اي؟ پدرم فرمود: مي داني كه مردم مدينه تير اندازي مي كنند و من در جواني مدتي به اين كار پرداختم و بعد ترك كردم تا هم اكنون كه تو از من خواستي. هشام گفت از آنگاه كه خويش را شناختم تاكنون تير اندازي بدين زبر دستي نديده بودم و گمان نمي كنم كسي در روي زمين چون تو بر اين هنر توانا باشد، آيا فرزندت جعفر نيز همچون تو تير اندازي كند؟
فرمود: ما) كمال و تمام (را به ارث مي بريم، همان كمال و تمامي كه خدا بر پيامبرش فرود آورد آنجا كه مي فرمايد:
اَلْيَومَ اكْملتُ لَكْم دِينَكُمْ و اتْمَمْتُ عليكم نِعمَتي و رَضيتُ لَكُم الاِسلامَ دِيناً[17]
زمين از كسي كه بر اين كارها كاملاً توانا باشد خالي نمي ماند. چشم هشام با شنيدن اين جملات در حدقه گرديد و چهره اش از خشم سرخ شد، اندكي سر فرو افكند و دوباره سربرداشت و گفت: مگر ما و شما از دودمان عبد مناف نيستيم كه در نسبت برابريم؟
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: آري اما خدا ما را ويژگيهايي داد كه به ديگران نداده است. پرسيد: مگر خدا پيامبر را از خاندان عبد مناف به سوي همه مردم و براي همه مردم از سفيد و سياه وسرخ نفرستاده است؟ شما از كجا اين دانش را به ارث برده ايد در حاليكه پس از پيامبر اسلام پيامبري نخواهد بود و شمايان پيامبر نيستيد؟
امام بي درنگ فرمود: خداوند در قرآن به پيامبر مي فرمايد:
زبانت را پيش از آنكه به تو وحي شود براي خواندن قرآن حركت مده.[18]
پيامبري كه به تصريح اين آيه زبانش تابع وي است به ما ويژگيهايي داده كه به ديگران نداده است و به همين جهت با برادرش علي ـ عليه السلام ـ اسراري را مي گفت كه به ديگران هرگز نگفت و خداوند در اين باره مي فرمايد:) وَتَعِيَها اُذُنٌ و اعِيَة ([19]آنچه به تو وحي مي شود تو را گوشي فرا گيرنده فرا مي گيرد. و پيامبر خدا به علي ـ عليه السلام ـ فرمود: از خدا خواستم كه آن را گوش تو قرار دهد. ونيز علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ در كوفه فرمود:
پيامبر خدا هزار در از دانش به روي من گشود كه از هر در هزار در ديگر گشوده شد. همانطور كه خداوند پيامبر را كمالاتي ويژه داد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز علي ـ عليه السلام ـ را برگزيد و چيزهائي به او آموخت كه به ديگران نياموخت و دانش ما از آن منبع فياض است و تنها ما آن را به ارث برده ايم نه ديگران.
هشام گفت:علي مدعي علم غيب بود حال آنكه خدا كسي را بر غيب دانا نساخت.
پدرم فرمود:
خدا بر پيامبر خويش كتابي فرود آورد كه در آن همه چيز از گذشته و آينده تا روز قيامت بيان شده است. زيرا در همان مي فرمايد:
و نزّلْنا عَلَيْكَ الكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْيءٍ[20]
بر تو كتابي فرو فرستاديم كه بيان كننده همه چيز است.
و در جاي ديگر فرمود:
همه چيز را در كتاب روشن به حساب آورده ايم.[21]
ونيز فرمود:
هيچ چيز را در اين كتاب فروگذار نكرديم.[22]
و خداوند به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمان داد همه اسرار قرآن را به علي ـ عليه السلام ـ بياموزد به امت فرمود: علي از همه شما در قضاوت داناتر است.
هشام ساكت ماند! امام ـ عليه السلام ـ از بارگاه او خارج شد.[23]

[1] . روضه كافي، ص84.
[2] . خزينة الجواهر، ص111.
[3] . منتهي الآمال، ج2، ص107.
[4] . اصول كافي، ج2، ص423
[5] . روضه كافي، ص76.
[6] . اصولي كافي،ج2، ص400.
[7] . پند تاريخ، ج5، ص118، نقل از دار السلام نوري.
[8] . جامع السعادات، ج2، ص202.
[9] . ارشاد مفيد، ص247.
[10] . ثواب الاعمال، ص168.
[11] . بحار، ج46، ص298.
[12] . منتهي الامال، ج2، ص105.
[13] . تذكره ابن جوزي، ص349.
[14] . احقاق الحق، ج12، ص174.
[15] . احقاق الحق، ج12، ص174.
[16] . احقاق الحق، ج12، ص178.
[17] . مائده ـ 3.
[18] . قيامت ـ 16.
[19] . الحاقه ـ 12.
[20] . نحل ـ 89.
[21] . يس ـ 12.
[22] . انعام ـ 38.
[23] . دلائل الامامه، ص4.
سيد كاظم ارفع ـ سيره عملي اهل بيت (ع) (سيره امام باقر (ع))، ص8
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :