امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
بازدید :
1469
فضائل و سيره امام کاظم(ع)
فضايل امام كاظم - عليه السلام - ازنگاه شيخ مفيد
1 - شيخ مفيد رضوان الله عليه فرموده: ابوالحسن موسي بن جعفر - عليه السلام - عابدترين و فقيه‏ترين اهل زمانش بود، از همه سخي‏تر و از لحاظ كرامت نفس در عاليترين درجه قرار داشت... نوافل شب را مي‏خواند تا به وقت صبح مي‏رسيد، و بلافاصله نماز صبح را مي‏خواند، آنگاه تا طلوع آفتاب به تعقيب و ذكر الله اشتغال داشت، بعد سر به سجده مي‏گذاشت و مشغول دعا و حمد بود تا نزديكي ظهر.[1]
بسيار اوقات اين دعا را خواند: «اللهمّ اِنّي اسالك الرّاحةَ عند الموت و العفو عندالحساب» و آن را تكرار مي‏فرمود و از جلمه دعاهايش آن بود كه: «عظُم الذّنب من عبدك فليحسن العفو من عندك».
از ترس خدا گريه مي‏كرد تا جايي كه اشك از محاسنش جاري مي‏شد، از همه مردم بيشتر به خانواده‏اش و ارحامش مي‏رسيد، به فقراء اهل مدينه شبها سر مي‏زد و زنبيلهاي حاوي مال و پول نقره و آرد و خرما براي آنها مي‏برد، آنها نمي‏دانستند آورنده اينها كيست... موقع احسان دويست دينار تا سيصد دينار احسان مي‏كرد، كيسه‏هاي احسان موسي‏بن جعفر - عليه السلام - ، ضرب المثل بود...
مردم از او بسيار روايت نقل كرده‏اند و او افقه اهل زمان و كتاب خدا را از همه بهتر حافظ بود، صوتش در قراءت قرآن از همه نيكوتر بود، چون قرآن مي‏خواند محزون مي‏شد، آنها كه قراءت او را مي‏شنيدند گريه مي‏كردند.
مردم مدينه او را «زين المتهجّدين» مي‏ناميدند،كاظم لقب يافت زيرا كه خشم خود را فرو خورد و بر ظلم ظالمان صبر كرد.[2]
- عبادت
2 - عبدالله قروي از پدرش نقل كرده گويد: محضر فضل بن ربيع رفتم، او در پشت بام نشسته بود، گفت: نزديك بيا، نزديك رفتم تا محاذي او شدم، گفت: به آن اتاق نگاه كن، نگاه كردم،گفت: چه چيز مي‏بيني؟ گفتم: يك لباس كه به زمين انداخته‏اند. گفت: دقت كن، بدقت نگاه كردم، گفتم: مردي را مي‏بينم كه در حال سجده است.
گفت: او را مي‏شناسي؟ گفتم: نه، گفت: او مولاي تواست، گفتم: مولاي من كيست؟ گفت: خود را به ناداني مي‏زني؟! گفتم: نه، ولي براي خود مولايي نمي‏شناسم. گفت: اين ابوالحسن موسي بن جعفر است، من شب و روز حال او را زير نظر دارم، او را هميشه در اين حال يافته‏ام، او نماز صبح را مي‏خواند، تا طلوع آفتاب به تعقيب مي‏نشيند، بعد سر به سجده مي‏گذارد تا ظهر مي‏رسد، به بعضي از خدمتكاران زندان گفته است چون ظهر شود او را خبر كند. وقتي كه غلام، اعلام ظهر مي‏كند، برخاسته بدون وضو شروع به نماز مي‏كند، از آن مي‏دانم كه در سجده نخوابيده است.[3]
- دعا براي مومن
‎3 - علي بن ابراهيم از پدرش نقل كرده: عبدالله بن جندب را در موقف حج (ظاهراً عرفات) ديدم، بهتر از او كسي را در آن جا نديدم، دست به آسمان برداشته مرتب دعا مي‏كرد و اشك چشمانش بر صورتش جاري بود و به زمين مي‏ريخت چون مردم از وقوف برگشتند، گفتم يا ابا محمد! من بهتر از موقف تو نديدم. گفت: به خدا قسم دعا نكردم مگر براي برادران مؤمن، چون ابوالحسن موسي بن جعفر - عليه السلام - به من فرمود: هر كه براي برادر مؤمنش در پشت سر دعا كند، از عرش ندا مي‏شود:
آگاه باش براي تو صد هزار برابر آن است، «و ذلك ان اباالحسن موسي بن جعفر - عليه السلام - أَخبرني انه من دعا لاخيه بظهر الغيب نودي من العرش:ها، و لك ماة الف ضعفٍ مثلِه» من خوش نداشتم صد هزار برابر ضمانتشده را بگذارم براي يك دعايي كه نمي‏دانم مستجاب خواهد شد يا نه. [4]
- فتواي امام كاظم - عليه السلام -
4 - حسن بن علي بن نعمان گويد: وقتي كه مهدي عباسي مسجدالحرام مكه را توسعه داد، خانه‏اي در مربع شدن مسجد باقي ماند، مهدي از صاحبان خانه خواست كه آن را بفروشند تا داخل مسجد الحرام كند، ولي آنها حاضر به فروش نشدند.
مهدي از فقها فتوا خواست، همه گفتند: چيز غصبي نمي‏شود داخل در مسجدالحرام شود و جزء آن باشد، علي بن يقطين گفت: يا اميرالمؤمنين! اگر به موسي بن جعفر بنويسم، از چاره اين امر به تو خبر خواهد داد.
مهدي عباسي به حاكم مدينه نوشت از موسي بن جعفر بپرس: خانه‏اي است مي‏خواهيم داخل در مسجدالحرام بكنيم، صاحبانش حاضر به فروش نيستند، در اين امر چاره چيست؟ حاكم آن را از امام - عليه السلام - پرسيد، حضرت فرمود: ناچاريم كه جواب بدهيم؟ گفت: آري، ضرورتي است كه پيش آمده است.
فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم اگر كعبه بعد از خانه ساختن مردم ساخته شده است، مردم به اطراف آن سزاوارترند و اگر مردم به اطراف كعبه آمده‏اند، كعبه به اطرافش اولي است:
«بسم الله الرحمن الرحيم ان كانت الكعبة هي النازلة بالناس فالناس اولي بفنائها و ان كان الناس هم النازلون بفناء الكعبة فالكعبة اولي بفنائها».
امام صلوات الله عليه يكي از احكام و مصاديق حريم را در اينجا بيان فرموده است و چون خانه اطراف كعبه، بعد از كعبه ساخته شده بود، حق كعبه در توسعه مقدم بود.
مهدي چون نامه را خواند بوسيد و دستور داد خانه مزبور را خراب كرده داخل مسجد نمايند، صاحبان خانه محضر امام - عليه السلام - آمدند كه به مهدي نامه بنويسد اقلاً قيمت خانه را بدهد، امام مرقوم فرمود: مقداري به آنها پول بدهد، مهدي آنها را با پول راضي كرد. [5]
امام كاظم - عليه السلام - و قيام علمي
در زمان حضرت كاظم صلوات الله عليه براي قيام مسلحانه بر عليه طاغوت و تشكيل حكومت اسلامي، زمينه‏اي فراهم نبود، و گرنه بر آن حضرت واجب بود كه دست به كار شده و حكومت اسلامي بوجود آورد، چنانكه از قيام حسين بن علي شهيد فخ كه مورد تأييد امام - عليه السلام - بود معلوم گرديد، حضرت به او فرمود: مردم فاسقند، كاري از پيش نخواهي برد.
ولي براي مبارزه منفي و قيام علمي و ارشاد مردم، شرايط، آماده بود، بدين جهت، امام فعاليت خويش را در دو جبهه آغاز فرمود، يكي مبارزه منفي و عدم تسليم در برابر طاغوت و متنفر كردن مردم از دستگاه ظلم و جور، دليل اين مدعا زنداني شدن آن حضرت و سالها در زندان ماندن و شهادت در زندان است و ديگر آنكه آن حضرت صفوان جمال را وادار به فروش شترهايش كرد تا هارون الرشيد حتي دررفتن به حج آنها را كرايه نكند و امام به وي فرمود: هر كه بقا هارون را دوست دارد ولو بمدت دادن كرايه شتران، در قيامت با او محشور خواهد بود.
ديگري در جهت ارشاد و هدايت مردم و نشر احكام و تربيت افراد، شيخ مفيد در ارشاد فرموده: مردم روايات بسياري از آن حضرت نقل كرده‏اند و آن حضرت افقه اهل زمان خويش بود.[6]
مرحوم شيخ طوسي در رجال نام دويست و هفتاد و دو نفر از روايان را ذكر كرده كه همه از آن حضرت نقل حديث كرده‏اند، مطالعه نام آنها در همان كتاب بسيار ديدني است، با مراجعه به كتب اربعه و بحار و امثال آن خواهيم ديد كه بخش قابل توجهي از احكام و اعتقادات و اخلاق اسلامي و تفسير توسط آن جناب بوده است.
وصيت آن حضرت به هشام كه در كافي: كتاب العقل و الجهل ص 13 - 23 و در تحت العقول در ذكر ارشادات آن حضرت نقل شده، حائز اهميت است. علي بن جعفر برادر آن حضرت كه از تربيت شدگان آن حضرت و از خواص آن بزرگوار بود همه «كتاب المناسك و المسائل» را از آن حضرت نقل كرده است.
مرحوم مجلسي همه آن كتاب را در بحارالانوار ج 10 از صفحه 249 تا صفحه 291 يعني در چهل و يك صفحه آورده است تحت عنوان «ما وصل الينا من اخبار علي بن جعفر عن اخيه موسي عليه السلام...» و آنها حدود چهار صد و هيجده سؤال و جواب است كه بصورت: «سالته...قال» منقول است شيخ طوسي در اختيارالرجال فرموده: اماميه اتفاق دارند بر شش نفر از فقها از اصحاب امام كاظم و امام رضا - عليه السلام - و آنها عبارتنداز: يونس بن عبدالرحمان، صفوان بن يحيي، بيّاع سابري، محمد بن ابي عمير، عبدالله بن مغيره، حسن محمود سرّاد و احمد بن ابي نصر بزنطي [7] اينك به عده‏اي از بزرگان و فقهاء و محدثين كه از تربيت يافتگان آن حضرت و پدرش امام صادق و پسرش امام رضا (عليهم السلام) بوده‏اند، اشاره مي‏كنيم.
1 - يونس عبدالرحمن مولي آل يقطين. در فهرست شيخ آمده كه او بيشتر از سي كتاب در احكام جمع و تأليف كرده است. صدوق فرمود: از ابن الوليد شنيدم مي‏فرمود: روايات كتب يونس همه صحيح است مگر آنچه محمد بن عيسي بن عبيد بتنهايي از او نقل كرده است.
نجاشي در رجال خود فرموده: در ميان اصحاب ما متقدم و عظيم المنزلة بود، در ايام هشام بن عبدالملك متولد شد، امام صادق - عليه السلام - را در ميان صفا و مروه ديد ولي از وي چيزي نقل نكرده و از امام كاظم - عليه السلام - و امام رضا - عليه السلام - روايت نقل فرموده است، امام رضا - عليه السلام - در علم و فتوا دادن به او اشاره مي‏كرد.
ابوهاشم جعفري گويد: كتاب «يوم و ليلة» يونس را به امام حسن عسكري - عليه السلام - عرضه كردم، فرمود: اين كتاب تصنيف كيست؟ گفتم: تصنيف يونس آل يقطين است. فرمود: «اعطاه الله بكل حرف نوراً في الجنة».
2 - صفوان بن يحيي، شيخ طوسي در فهرست مي‏فرمايد: صفوان بن يحيي كه لباس سابري خريد و فروش مي‏كرد، اوثق اهل زمانش در نزد اصحاب حديث و عابدترين اهل روزگارش بود، روزي صد و پنجاه ركعت نماز مي‏خواند و سالي سه ماه روزه مي‏گرفت و هر سال زكات مالش را سه برابر مي‏داد.
او و عبدالله جندب و علي بن نعمان در بيت الله الحرام عهد كردند كه اگر يكي از دنيا رفت، بقيه بعد از او نماز او را بخوانند، روزه او را بگيرند، حج او را به جاي آورند و زكات او را بدهند، دو رفيقش قبل از او از دنيا رفتند، لذا صفوان به عهد خود عمل مي‏كرد.
او از حضرت رضا و امام جواد و امام هادي - عليه السلام - روايت كرده و نيز از چهل نفر از اصحاب امام صادق - عليه السلام - نقل حديث مي‏كند و براي او كتب زيادي هست و از موسي بن جعفر - عليه السلام - مسائلي و رواياتي دارد.
نجاشي فرموده: صفوان بن يحيي ثقةٌ ثقةٌ عَينٌ. از حضرت رضا - عليه السلام - روايت نقل كرده و در نزد آن حضرت مقام شريفي داشت، كشي او را در رجال امام كاظم - عليه السلام - ذكر كرده، وكيل امام رضا و امام جواد عليهماالسلام بود، به طرف مذهب واقفيه نرفت، او در سال دويست و ده وفات يافته است.
3 - محمد بن ابي عمير. نجاشي فرمود: كنينه‏اش ابو احمد، بغدادي الاصل، امام كاظم - عليه السلام - را ملاقات كرد و از او احاديث بسياري شنيد و در بعضي احاديث، امام او را أبا احمد خطاب كرده است و نيز از حضرت رضا - عليه السلام - حديث نقل كرده، در نزد خاصه و عامه داراي منزلت است، شيخ در فهرست فرمود: «و كان من أوثق الناس عندالخاصة و العامة و أنسكهم نسكاً».
او همان است كه به هارون الرشيد خبر دادند: كه او نامهاي همه شيعه را در عراق مي‏داند، هارون او را گرفت و گفت: نام شيعيان را بگو، او قبول نكرد، او را لخت كرده و آويزان نموده و صد ضربه شلاق زدند. مي‏گويد: تحمل فشار بقدري سخت شد كه عن قريب بود نام شيعيان را فاش كنم، ناگاه نداي محمد بن يونس بن عبدالرحمان را شنيدم كه مي‏گفت: ابن ابي عمير! از خدا بترس، و موقف خود را در پيش خدا بياد آور، اين گفته باعث قوت قلب شد كه تحمل كردم و نگفتم والحمدلله؛ و در آن گرفتاري بيشتر از صد هزار درهم ضرر ديد. (رجال كشي).
او چهار سال بعلت طرفداري از امامت بزندان رفت، خواهرش كتابهاي او را دفن كرد و از بين رفت، بقولي خودش در غرفه‏اي گذاشته بود كه باران بر آنها جاري گرديد و ششسته شدند، لذا از حفظ، نقل حديث مي‏كرد، اصحاب ما بر مراسيل او اعتماد كرده‏اند، كتابهاي زيادي تأليف كرده است، او در سال دويست و هفده به جوار حق پيوست. (رجال نجاشي).
سندي بن شاهك بامر هارون او را صد و بيست تازيانه زد و در حبس افكند، او بيست و يك هزار درهم داد تا خلاص شد... از مردي ده هزار درهم طلب داشت، آن مرد خانه خود را به ده هزار درهم فروخت، پولش را پيش ابن ابي عمير آورد و گفت: اين طلب تو است.
گفت: اين پول از كجاست؟ آيا به ارث برده‏اي يا كسي به تو بخشيده است؟ گفت: خانه‏اي را فروخته‏ام، پول آن است. ابن ابي عمير گفت: ذريح محاربي از امام صادق - عليه السلام - به من نقل كرد كه فرمود: «لا يُخرج الرجل من مَسقط رأسه بالدّين» يعني بعلت قرض مرد را از خانه‏اش بيرون نمي‏كنند. لذا اين پولها را قبول نمي‏كنم با آنكه به خدا قسم فعلاً به يك درهم نيز احتياج دارم (تحفة الاحباب). ببين تربيت امامان صلوات الله عليهم چه مرداني به وجود آورده است. اگر انسان خودش خانه‏اش را بفروشد و بياورد مانعي ندارد ولي آن بزرگوار احتياط كرده است.
4 - عبدالله بن مغيره ابو محمد بجلي. نجاشي فرموده: ثقة ثقة، كسي در جلالت و دين و ورع به او نمي‏رسد، از ابي الحسن موسي بن جعفر - عليه السلام - حديث نقل كرده و گويند سي كتاب تأليف نموده است.
كشي در رجال خود نقل كرده: عبدالله بن مغيره گويد: قول واقفيها را قبول كرده بودم، به حج مشرف شدم، به وسوسه و ترديد افتادم، به پرده كعبه چسبيده و گفتم: خدايا! مطلوب و اراده مرا مي‏داني، مرا به بهترين اديان هدايت كن، در آن وقت به دلم افتاد كه محضر امام رضا - عليه السلام - بروم، به مدينه آمدم و به در خانه آن حضرت رفتم، به غلام آن حضرت گفتم: بگو مردي از اهل عراق اجازه ورود مي‏خواهد. در اين بين صداي امام را شنيدم كه فرمود: عبدالله بن مغيره! داخل شو، داخل خانه شدم، امام چون به من نگاه كرد، فرمود: خدا دعايت را قبول فرمود و تو را به دين خود هدايت كرد، گفتم: «اشهد انك حجة الله و امينه علي خلقه».
5 - علي بن جعفر صادق - عليه السلام - ، برادر امام كاظم و از تربيت شدگان آن حضرت است و زمان چهار امام را درك كرده است، مفيد رحمةالله در ارشاد فرموده: علي بن جعفر رضي الله عنه از روايان حديث، صحيح العقيده، شديدالورع و كثيرالفضل است، ملازم برادرش موسي بن جعفر - عليه السلام - بود و ازوي روايات بسياري نقل كرده است (ارشاد: ص 269) شيخ در فهرست فرموده: «علي بن جعفر... جليل القدر ثقة و له كتاب المناسك و مسائل اِلأَ خيه موسي بن جعفر - عليه السلام - سأله عنها».
در مناقب فرموده: از جمله ثقات آن حضرت، حسن بن علي بن فضال كوفي، عثمان بن عيسي، داوود بن كثير رقي، و علي بن جعفر صادق - عليه السلام - است و از خواص اصحابش علي بن يقطين، ابوالصلت عبدالله بن سلام، اسماعيل بن مهران، علي بن مهزيار، ريان بن صلت، احمد بن محمد حلبي، موسي بن بكير و اسطي و ابراهيم بن أبي البلاد كوفي است (ج 4 ص 325).
موعظه امام كاظم و بشر حافي‏
ابونصر بشر بن الحارث معروف به «بشر حافي» از اولاد روساء و درباريان بود، اغلب به لهو و لعب و بي‏عاري و كارهاي قبيح اشتغال داشت، چنان كه رسم اينگونه اشخاص است.
روزي امام كاظم - عليه السلام - در بغداد از خانه او عبور مي‏كرد، صداي ساز و آواز و ملاهي شنيد، در اين بين كنيزي از خانه بشر بيرون آمد تا خاكروبه را بيرون ريزد.
امام - عليه السلام - به او فرمود: صاحب اين خانه آزاد است يا عبد؟ گفت: آزاد است. امام فرمود: راست گفتي، اگر عبد بود از مولايش مي‏ترسيد. كنيز به خانه برگشت، بشر كه بر سفره شراب نشسته بود، گفت: چرا تأخير كردي؟!
گفت: با مردي سخن مي‏گفتم كه چنين گفت. بشر كه معني كلام را فهميد پا برهنه در عقب امام - عليه السلام - دويد، تا خود را به امام رسانيد و بدست آن حضرت توبه كرد و اعتذار نمود و گريست. (الكني و الالقاب - حافي).
او بالاخره از زهاد عصر خود گرديد، مواعظ بسياري از او در كتب اخلاق نقل شده است. گويند: بعد از آن ديگر كفش نپوشيد و پيوسته پا برهنه بود كه لقب حافي (پا برهنه) يافت. لفظ بشر بضم اول بر وزن «عذر» است.
امام كاظم - عليه السلام - و صفوان بن مهران
صفوان بن مهران جمال گويد: روزي به خدمت ابوالحسن اول (امام كاظم - عليه السلام - ) رسيدم، فرمود: صفوان! همه چيز تو خوب است، مگر يك چيز. گفتم: فدايت شوم، آن كدام است؟!
فرمود: آن كه شتران خود را به هارون رشيد كرايه مي‏دهي، گفتم: به خدا قسم من براي تكبر، افتخار، شكار ولهو كرايه نمي‏دهم، بلكه فقط براي سفر مكه كرايه مي‏دهم، وانگهي خودم با شتران نمي‏روم، بعضي از غلامان خود را مي‏فرستم.
فرمود: يا صفوان! آيا پول كرايه را مقروض مي‏مانند يا در اول مي‏دهند؟ گفتم: بعد از عمل حج مي‏دهند. فرمود: دوست داري زنده بمانند تا كرايه تو را بدهند؟ گفتم: آري.
فرمود: هر كه بقا آنها را دوست دارد، با آنهاست و هر كه با آنها باشد اهل آتش است.
صفوان گويد: رفتم همه شتران را فروختم، هارون چون از اين كار مطلع شد، مرا خواست و گفت: گزارش رسيد كه شتران خود را فروخته‏اي، گفتم: آري، گفت: چرا؟ گفتم: خودم پير شده‏ام، غلامان نيز درست كار نمي‏كنند.
گفت: هيهات هيهات، مي‏دانم كدام كس به اين كار دلالت كرده است، موسي بن جعفر به اين عمل اشاره كرده است. گفتم: مرا با موسي بن جعفر چه كار؟ گفت: ساكت باش، به خدا اگر حسن مصاحبتت نبود تو را مي‏كشتم.[8]
نگارنده گويد: صفوان بن مهران أسدي از روايان موثق و از اهل كوفه بود، او از احاديث امامان صلوات الله عليهم كتابي نوشته است، او از كرايه دادن شتران امرار معاش مي‏كرد، كه صفوان جمال نام گفته بود، او دفعات متعددي حضرت صادق صلوات الله عليه را از مدينه به كوفه و بغداد آورده است.
او همان است كه زيارت وارث و دعاي علقمه و زيارت رجبيه امام حسين صلوات الله عليه را از امام صادق - عليه السلام - نقل كرده است، رضوان الله عليه.
امام كاظم - عليه السلام - و مرد عمري‏
مفيد رحمه الله نقل مي‏كند: در مدينه مردي بود از نسل عمربن الخطاب، او امام كاظم - عليه السلام - را اذيت مي‏كرد، هر وقت آن حضرت را مي‏ديد به او و علي بن أبي طالب - عليه السلام - ناسزا مي‏گفت، بعضي از ياران امام گفتند: اجازه بدهيد او را بكشيم، حضرت آنهارا از اين كار بسختي نهي كرد.
حضرت از حال آن مرد عمري پرسيد. گفتند: او در بعضي از نواحي مدينه به شغل زراعت مشغول است، امام بر مركب خويش سوار شده به ديدار او رفت و داخل مزرعه او شد، عمري فرياد كشيد: زراعت مرا پايمال نكن، امام به حرف او اهميت نداد تا خودش را به او رسانيد. و نزد او نشست و با او شوخي و خوشرويي كرد، بعد فرمود: براي اين زراعت چقدر خرج كرده‏اي؟ گفت: صد دينار، فرمود: چقدر اميد داري عايدت شود؟ گفت: علم غيب نمي‏دانم، فرمود: من گفتم: چقدر اميد داري؟ گفت: دويست دينار.
امام كيسه‏اي به او داد كه سيصد دينار داشت، فرمود: مزرعه‏ات نيز مال تو باشد، خدا آنچه اميد داري به تو روزي فرمايد. مرد عمري برخاست، سر مبارك امام را بوسيد و از گذشته‏ها معذرت خواست، امام تبسم فرمود و به مدينه برگشت و چون به مسجد داخل شد ديد مرد عمري در مسجد نشسته و مي‏گويد: «الله اعلم حيث يجعل رسالته».
ياران مرد عمري پيش او آمده گفتند: چه شده!؟ چرا عوض شده‏اي؟! گفت: آنچه را كه گفتم شنيديد؟ آنگاه شروع به دعا كردن براي امام كرد، با او مخاصمه كردند، او نيز با آنها مخاصمه نمود، امام چون نزد ياران خويش آمد، فرمود: كدام كار بهتر بود، آنچه شما گفتيد يا آنچه من كردم. كار او را با مقداري پول اصلاح كردم و از شرش راحت شدم. (ارشاد: ص 278).
امام - صلوات الله عليه- و حمادبن عيسي‏
ثقه جليل حمادبن عيسي گويد: در شهر بصره به خدمت حضرت ابوالحسن موسي بن جعفر رسيدم، گفتم: فدايت شوم، از خدا بخواه به من خانه‏اي و همسري و فرزندي و خدمتكاري و پنجاه دفعه زيارت حج روزي فرمايد، امام دست به دعا برداشت كه:
«اللهم صل علي محمد و آل محمد و ارْزُق حمّادبن عيسي داراً و زوجةً و ولداً و خادماً والحّج خمسين سنةً»
حماد گويد: چون حج را پنجاه بار گفت، دانستم كه بيشتر از پنجاه بار حج نخواهم كرد، آنگاه حماد به راوي حديث من در اثر دعاي امام چهل و هشت بار حج رفته‏ام، اين خانه من است كه خدا روزي كرده و اين همسر من است كه در پس پرده سخن مرا مي‏شنود و اين پسر من و اين خدمتكار من است، كه خدا عطا فرموده است.
راوي گويد: حماد بعد از آن دو بار نيز به حج رفت كه پنجاه حج شد، بار پنجاه و يكم براي حج حركت كرد و با ابوالعباس نوفاني هم كجاوه بود، چون به ميقات رسيد، داخل آب شد كه غسل كند، در آن بين سيل آمد و او را غرق كرد و قبرش در «سياله» (محلي در حجاز) واقع است. (رجال كشي - حماد).
بدين طريق نتوانست حج پنجاه و يكم را به جا بياورد، حماد بن عيسي يكي از روايان موثق راستگوست، ابوالعباس نجاشي در رجال خود مي‏فرمايد: او از امام صادق و امام كاظم و امام رضا عليهم السلام حديث نقل كرده و در زمان امام جواد صلوات الله عليه فوت كرده است، گويد: از امام صادق - عليه السلام - هفتاد حديث شنيدم، پيوسته در آنها شك مي‏كردم تا به بيست حديث اقتصار نمودم.
امام كاظم - صلوات عليه- و علي بن يقطين‏
مردي به نام محمد بن علي صوفي نقل مي‏كند: ابراهيم جمال كه شغل شترداري داشت براي عرض حاجتي محضر علي بن يقطين وزير آمد، علي او را اجازه ورود نداد و رد كرد. اتفاقاً در آن سال علي بن يقطين به حج مشرف شد و در مدينه به زيارت امام كاظم - عليه السلام - آمد، امام به او اجازه ورود نداد، علي بن يقطين در روز دوم امام را ملاقات كرد و گفت: مولاي من! گناه من چيست؟!
امام فرمود: من از ورود تو مانع شدم، زيرا كه تو از ورود برادرت ابراهيم جمال مانع شدي و نگذاشتي پيش تو بيايد، خدا عمل تو را قبول نخواهد فرمود، مگر آن كه ابراهيم جمال از تو بگذارد.
علي گفت: سرور من و مولاي من! اين چطور ممكن است، من در مدينه هستم و او در كوفه!!! امام فرمود: چون شب رسيد بتنهايي به قبرستان «بقيع» برو، بي آن كه كسي از يارانت بداند، خواهي ديد در آن جا اسب اصيلي زين كرده آماده است، آن تو را به كوفه خواهد رسانيد.
علي بن يقطين شب به «بقيع» آمد و به آن مركب سوار شد، بعد از كمي آن اسب او را در كوفه به درخانه ابراهيم جمال رسانيد، علي در را زد و گفت: من علي بن يقطين هستم.
ابراهيم از درون خانه صدا زد: علي بن يقطين وزير در خانه من چه مي‏كند؟ علي بن يقطين گفت: كار من بزرگ است، آنگاه اجازه گرفت و داخل شد گفت: اي ابراهيم! سرورم موسي كاظم - عليه السلام - مرا قبول نكرده مگر آن كه تو از من عفو كني. گفت: خدا تو را بيامرزد.
علي بن يقطين گفت: من صورتم را به زمين مي‏گذارم، تو قدم بر صورت من بگذار. ابراهيم گفت: اين كار را نكنم، علي بن يقطين اصرار كرد كه بكن، ابراهيم پا به صورت علي مي‏گذاشت و علي مي‏گفت: خدايا! شاهد باش.
بعد از خانه ابراهيم بيرون آمد، سوار آن اسب شد و اسب همان شب، او را به درخانه امام رسانيد، امام - عليه السلام - به او اجازه ورود داد و قبولش فرمود. [9]
نگارنده گويد: نظير اين مطلب در نوادر حضرت باقر - عليه السلام - در قضيه «يادرجان» گذشت، امامان عليهم السلام از اين كرامات زياد داشته‏اند.
عبدالله بن سنان گويد: روزي هارون الرشيد مقداري لباس بعنوان تحفه به وزيرش علي بن يقطين داد، از جمله جبه سياهي زر دوخت از لباس پادشاهان بود، علي بن يقطين همه آن لباسها و همان جبه را با مقداري پول از خمس مالش طبق معمول، محضر امام كاظم - عليه السلام - فرستاد.
امام - عليه السلام - پول و لباسها را قبول كرد ولي جبه را بر گردانيد و در نامه خود نوشت: اين جبه را حفظ كن و از دستت خارج نكن، بزودي كاري پيش مي‏آيد كه به آن ضرورت پيدا مي‏كني، علي بن يقطين از اين جريان به ترديد افتاد و ندانست سبب آن چيست، به هر حال جبه را نگاه داشت.
او بعد از چندي به غلام مخصوص خويش خشم گرفت و او را از خدمتش معزول كرد، غلام مي‏دانست كه ابن يقطين از ارادتمندان موساي كاظم - عليه السلام - است و از ارسال پول و لباس و غيره به محضر آن حضرت مطلع بود، او پيش هارون رفت، سعايت كرد و گفت: علي بن يقطين معتقد به امامت موسي بن جعفر است. و هر سال خمس مال خويش را به وي ارسال مي‏كند، حتي جبه مخصوص را كه هارون به او داد به مدينه فرستاده است.
هارون با شنيدن اين سخن از خشم آتش گرفت و گفت: در اين رابطه تحقيق خواهم كرد، اگر درست باشد، خونش را خواهم ريخت، در دم به احضار علي بن يقطين فرمان داد. چون او به دربار آمد، هارون گفت: جبه‏اي را كه به تو داده بودم چه كرده‏اي؟
گفت: يا اميرالمؤمنين، آن در يك ظرف مهر زده و معطر كرده در نزد من است. اغلب در وقت بامداد آن را باز كرده و به عنوان تبرك تماشا مي‏كنم و مي‏بوسم و به محلش بر مي‏گردانم. موقع شبها نيز چنين مي‏كنم. گفت: الان آن را بياور، گفت: آري، يا اميرالمؤمنين !
آنوقت به بعضي از خدمه‏اش گفت : برو به فلان اتاق در خانه من، كليد آن را از دربان من بگير، پس از آنكه اتاق را باز كردي، فلان صندوق را نيز باز كن و ظرف مهر شده‏اي را كه در آن است بياور، غلام بعد از كمي آن ظرف را آورد و در پيش هارون به زمين نهاد، هارون گفت: مهر را برداشته، ظرف را باز كنند، چون باز كردند، ديد جبه در آن جا و در ميان عطر است، غضب هارون فرو نشست، گفت آن را به محلش باز گردان و پي كار خود برو، ديگر هيچ سعايتگري را درباره تو تصديق نخواهم كرد و گفت: جايزه خوبي نيز به علي بن يقطين دادند.
بعد گفت به غلام كه سعايت كرده بود هزار شلاق بزنند، چون ضربات به پانصد رسيد، غلام چشم از جهان فرو بست، [10] علم غيب خدايي كه در نزد امام بود علي بن يقطين را نجات داد.

[1] . ظاهراً سر به سجده گذاشتن در ايام حبس بوده است.
[2] . ارشاد مفيد ص 277 - 279.
[3] . بحار: ج 48 ص 210.
[4] . كافي: ج 4 ص 465 كتاب الحج.
[5] . تفسير عياشي: ج 1 ص 187 ذيل آيه «ان اوّل بيت وضع للناس» آل عمران: 96.
[6] . ارشاد: ص 279.
[7] . مناقب: ج 4 ص 325.
[8] . رجال كشي: (صفوان).
[9] . بحار الانوار: ج 48 ص 85 از عيوان المعجزات.
[10] . ارشاد مفيد: ص 274.
سيد علي اكبر قريشي - خاندان وحي، ص 534
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :