امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
بازدید :
2067
فعاليتهاي سياسي امام كاظم(ع)
دوراني كه امام كاظم ـ عليه السلام ـ در آن زندگي مي‌كرد، مصادف با نخستين مرحله استبداد و ستمگري حكام عباسي بود. آنها تا چندي پس از آن كه زمام حكومت را به نام علويان در دست گرفتند، با مردم و به خصوص با علويان برخورد نسبتا ملايمي داشتند؛ اما به محض اين كه در حكومت استقرار يافته و پايه‌هاي سلطه خود را مستحكم كردند و از طرف ديگر با بروز قيام هاي پراكنده‌اي كه به طرفداري از علويان پديد آمد و آنها را سخت نگران كرد، بنا را بر ستمگري گذاشته و مخالفان خود را زير شديدترين فشارها قرار دادند. آنها حتي نزديكترين دوستان خود همچون عبدالله بن علي را به خاطر تلاش هاي پنهانيش، براي به دست آوردن جانشيني سفاح كشتند. به همين ترتيب ابو سلمه و ابو مسلم خراساني را نيز از بين بردند.
منصور شمار فراواني از علويان را به شهادت رساند؛ شمار بيشتري از آنان هم در زندانهاي او در گذشتند. [1]
اين اعمال فشار از زمان امام صادق ـ عليه السلام ـ آغاز شد و تا زمان امام رضا ـ عليه السلام ـ كه دوره خلافت مأمون بود با شدت هر چه تمامتر ادامه يافت؛ مردم در زمان مأمون اندكي احساس امنيت سياسي كردند، ولي ديري نپاييد كه دستگاه خلافت بد رفتاري و اعمال فشار بر مردم را دوباره از سر گرفت.
فشار سياسي عباسيان در دوره‌اي آغاز شد كه پيش از آن امام باقر و امام صادق ـ عليهما السّلام ـ با تربيت شاگردان فراوان، بنيه علمي و حديثي شيعه را تقويت كرده بودند و جنبشي عظيم در ميان شيعه پديد آورده بودند. امام كاظم ـ عليه السلام ـ پس از اين دوره در مركز اين فشارها قرار گرفت. در عين حال رسالت ايشان آن بود تا در اين حركت علمي، توازن و تعادل فكري را ميان شيعيان برقرار كنند. طبعا عباسيان نمي‌توانستند تشكلي به نام شيعه را با رهبري امام بپذيرند. اين مهمترين عاملي بود كه آنها را وادار كرد تا امام را تحت فشار بگذارند.
امام كاظم ـ عليه السلام ـ پس از شهادت پدرش در سال 148 امامت را عهده دار شد. منصور عباسي در سال 158 در مكه مرد. جانشين وي تا سال 169 فرزندش مهدي عباسي بود. پس از آن يك سال هادي عباسي خلافت كرد و آنگاه هارون به خلافت رسيد. امام در سال 183 به شهادت رسيد و در تمام اين سالها رهبري شيعيان امامي را عهده دار بود. همانگونه كه گفتيم عصر امام كاظم ـ عليه السلام ـ دوران بسيار سختي براي شيعيان بود و در اين دوران حركتهاي اعتراض‌آميز متعددي از ناحيه شيعيان و علويان نسبت به خلفاي عباسي صورت گرفت كه از مهمترين آنها قيام حسين بن علي، شهيد فَخّ ـ در زمان حكومت هادي عباسي ـ و نيز جنبش يحيي و ادريس فرزندان عبدالله بود كه در زمان هارون رخ داد. در واقع مهمترين رقيب عباسيان، علويان بودند و طبيعي بود كه حكومت آنان را سخت تحت نظارت آنها بگيرد.
كتب تاريخ و حديث، برخوردهاي متعدد خلفاي عباسي با موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ را نقل كرده‌اند كه عمده‌ترين آنها برخوردهاي هارون است. در عين حال بايد توجه داشت كه امامان شيعه همگي بر لزوم رعايت تقيه پا فشاري كرده و مي‌كوشيدند تا تشكل شيعه و رهبري آنهارا به طور پنهاني اداره نمايند. طبعا اين وضعيت سبب مي‌شد تا تاريخ نتواند از حركات سياسي آنها ارزشيابي دقيقي به عمل آورد. با اين حال، شاهد اين تلاش هاي زياد، همان استوار ماندن شيعه است كه نمي‌توانست بدون چنين تلاشهايي پا برجا بماند. رهبري اين حركت و ظرافتي كه در هدايت آن بكار برده شد، عامل مهم استواري شيعه در تاريخ است.
اينك مروري بر برخورد خلفا به ويژه هارون با امام كاظم ـ عليه السلام ـ خواهيم داشت كه در اين برخوردها، موقعيت امام و نيز شيوه سياسي آن حضرت به دست مي‌آيد. ابن شهر آشوب خبري در برخورد منصور با امام كاظم ـ عليه السلام ـ آورده مي‌نويسد: منصور از امام خواست تا در عيد نوروز، به جاي او در مجلسي نشسته و هدايايي را كه مي‌آورند از طرف او بگيرد. امام در پاسخ فرمود:
اني قد فتشت الاخبار عن جدي رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ فلم اجد لهذا العيد خبرا؛ انه سنة للفرس محاها الاسلام و معاذ الله أن نحيي ما محاه الاسلام. [2]
من اخباري را كه از جدم رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ وارده شده بررسي كردم و خبري درباره اين عيد پيدا نكردم. اين عيد از سنن ايرانيان است كه اسلام بر آن خط بطلان كشيده است. به خدا پناه مي‌برم از اين كه چيزي را كه اسلام آن را از ميان برده دوباره آن را زنده كنم.
منصور در پاسخ گفت: اين كار را «سياسة للجند» انجام مي‌دهد، چرا كه بسياري از لشكريان و حتي دهاقين معروف آن نواحي ايراني بودند و طبيعي بود كه به مناسبت اين عيد، هداياي زيادي به منصور اهدا مي‌كردند. به اين ترتيب وجوه زيادي به خزينه او ـ كه به بخل نيز شهرت داشت ـ افزوده مي‌شد. وي امام را مجبور كرد تا آن روز از طرف منصور در آن مجلس نشسته و هداياي لشكريان را بگيرد. با اين حال برخورد امام با اين حركت منصور قابل توجه است.
بعد از آن، در دوران ده ساله حكومت مهدي عباسي كه امام مشغول تدريس و نقل حديث و تربيت شاگرد و ايجاد ارتباط ميان خود و رهبران شيعه در نواحي مختلف بود، تاريخ برخوردهايي را ثبت كرده كه قابل توجه است. از جمله مهمترين آنها كه مورخاني مانند ابن اثير، خطيب بغدادي، و ابن خَلَّكان و نيز روات شيعه نقل كرده‌اند، بازداشت و زنداني كردن و سپس آزاد شدن امام در بغداد است. مهدي عباسي كه احتمالا بخشش هاي امام او را به وحشت انداخته بود و احتمال مي‌داد كه حضرت وجوهي جمع آوري كرده و آن را براي سازمان دادن و تقويت شيعيان مصرف مي‌كند، دستور بازداشت حضرت را به فرماندار خود در مدينه صادر نمود. او نيز امام را دستگير و روانه بغداد كرد. مهدي او را به زندان انداخت. شب هنگام علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ را در خواب ديد كه به او مي‌فرمود:
فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا في الارض و تقطعوا ارحامكم؟[3]
آيا اگر به حكومت رسيديد مي‌خواهيد در زمين فساد كنيد و پيوند خويشاونديتان را ببريد؟ مهدي در همان لحظه از خواب بيدار شد؛ حاجب خود را كه ربيع نام داشت صدا كرد و دستور داد امام كاظم ـ عليه السلام ـ را پيش او حاضر كند. وقتي امام آمد، ايشان را در كنار خويش نشاند و گفت: امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ را به خواب ديدم كه اين آيه را مي‌خواند. سپس از او پرسيد:
افتؤمني ان لا تخرج علي او علي احد من ولدي؟
آيا به من اطمينان مي‌دهي كه عليه من و يا يكي از فرزندانم قيام نكني؟
امام فرمود: و لله ما فعلت ذلك و لا هو من شأني.
به خدا سوگند من چنين كاري نكرده‌ام و اين كار اصولا در شأن من نيست.
خليفه كوشيد تا با دادن سه هزار دنيار و تصديق گفته‌هاي امام، به گونه‌اي با او برخورد نمايد تا او راضي به مدينه بازگردد و بي‌درنگ آن حضرت را به مدينه باز گردانيد. [4]
بار ديگر نظير چنين پيش آمدي براي آن حضرت در زمان هارون رخ داد كه پس از اين نقل خواهيم كرد. گفتني ا ست كه رويدادهاي غير عادي درباره امام كاظم ـ عليه السلام ـ معمولا بيشتر از ائمه ديگر، جز امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ نقل شده است؛ تا آنجا كه چنانكه حتي در منابع غير شيعي نيز شواهد زيادي براي اين گونه حوادث مي‌توان يافت. نمونه، آن خبري است كه دينوري در اخبار الطوال درباره پيشگويي امام كاظم ـ عليه السلام ـ به هارون، درباره اختلاف فرزندانش، نقل كرده است.
زماني امام كاظم ـ عليه السلام ـ بر مهدي عباسي وارد شد و ديد كه او رد مظالم مي‌كند، امام كه او را در چنين حالي ديد پرسيد: چرا آنچه را كه از راه ستم از ما گرفته شده بر نمي‌گرداني؟ مهدي پرسيد: آن چيست؟ امام ماجراي فدك را براي او چنين توصيف كرد: فدك به دليل اينكه از جمله «ما لم يوجف عليه خيل و لا ركاب» است، ملك خالص پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ بود كه آن را به دخترش فاطمه ـ عليها السّلام ـ بخشيد و پس از رحلت آن حضرت با اين كه ابوبكر طبق شهادت علي و حسنين ـ عليهم السلام ـ و ام ايمن حاضر شده بود آن را به فاطمه ـ عليها السّلام ـ برگرداند، خليفه دوم از اين كار جلوگيري كرد. مهدي گفت: حدود آن را مشخص كن تا برگردانم. امام حدود فدك را مشخص كرد. خليفه گفت: هذا كثير فانظر فيه. [5] (اين مقدار زياد است درباره آن فكر مي‌كنم).
طبيعي بود كه مهدي چنين كاري را انجام ندهد؛ زيرا افزون بر آن كه او محكوميت كساني را كه مانع از باز گرداندن فدك به اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ شده بودند مي‌پذيرفت ـ و در ميان آنها اجداد خود او نيز بودند ـ واگذاري آن مي‌توانست امكانات مالي فراواني را در اختيار امام قرار دهد كه اين به مصلحت حكومت نمي‌توانست باشد. پس از مرگ مهدي در سال 169، فرزندش موسي الهادي بر سر كار آمد. وي بيش از يك سال زنده نماند. در زمان او بود كه حسين بن علي شهيد فَخّ، قيام كرد و كشته شد. وقتي سر او را براي هادي آوردند، او اشعاري چند بر زبان آورد و در آن از طالبي‌ها به قطع رحم و متهم كرد. وي سپس نگراني شديد خود را از موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ اظهار نمود و قسم ياد كرد كه او را خواهد كشت: و الله ما خرج حسين الا عن امره و لا اتبع الا حجته لانه صاحب الوصية في هذا البيت قتلني الله ان ابقيت عليه.
به خدا قسم حسين (شهيد فَخّ) به دستور او (امام كاظم ـ عليه السّلام ـ) قيام كرده و تحت تأثير او قرار گرفته؛ زيرا صاحب وصيت (پر نفوذ) در اين خانواده او است، خدا مرا بكشد اگر او را زنده بگذارم.
قاضي ابو يوسف كه در مجلس حاضر بود او را آرام كرد و گفت: نه موسي بن جعفر ـ عليه السّلام ـ و نه هيچ كدام از فرزندان اين خانواده اعتقاد به خروج عليه خلفا را ندارند. [6] در ادامه آمده است: زماني كه امام ـ عليه السّلام ـ از خطر دستگيري و شهادت خود به دست هادي عباسي آگاه شد و تهديدهاي او را شنيد، در حق وي نفرين كرد و چندي بعد خبر مرگ او به مدينه رسيد. [7]
در واقع ما نيز يقين نداريم كه قيام شهيد فَخّ به امر امام كاظم ـ عليه السلام ـ بوده باشد؛ گرچه مي‌توان پذيرفت كه قيام فَخّ، در رديف سالم‌ترين قيام هاي علويان بر ضد عباسيان است. گفتني است كه شيعيان زيدي كه جناح تندروي شيعه محسوب مي‌شدند، اظهار مي‌كردند كه امام صادق ـ عليه السلام ـ اعتقاد به جهاد ندارد. امام ـ عليه السّلام ـ در پاسخ مي‌فرمود: و لكن لا ادع علمي الي جهلهم (من علمم را به جهل آنان وا نمي‌گذارم).
اما درباره قيام هاي زيدي بايد گفت: اين قيامها گرچه از روي صداقت و خلوص نيّت صورت مي‌گرفت و گاهي رهبران آنها اشخاصي عالم و فاضل و فداكار بودند، اما به دلايل مختلف سياسي و علي رغم گستردگي و كثرتشان، كار اينها بي‌ثمر بود.
آنها دست كم در عراق كمترين موفقيتي به دست نياوردند. شيعيان امامي كه موافقتي با اين قيامها نداشتند، در اين مسأله با آنها درگير شده و ميان آنها اختلافاتي پديد آمد. شركت اماميان در اين قيامها به خصوص با توجه به اختلافات عميقي كه به تدريج بين زيديه و آنها به وجود آمد، درست نبود؛ زيرا رهبري زيديها را كساني غير از امامان شيعه بر عهده داشتند. اختلافات ميان زيديها و شيعه احتمالاً از زمان خود زيد آغاز شده و در جريان نفس زكيه به اوج خود رسيد، تا آنجا كه همكاري زيدي‌ها و شيعه را بسيار مشكل ساخت؛ زماني كه شهيد فَخّ قيام كرد، اكثريت علويان مدينه در آن قيام شركت كردند، اما موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ نه تنها در آن شركت نكرد بلكه شكست و شهادت حتمي او را نيز به وي گوشزد نمود. [8]
شهيد فَخّ مدتها در انديشه قيام بود. آنچه سبب تعجيل وي شد، شدت فشارهاي وارده بر علويان از سوي هادي عباسي بود. حاكم مدينه كه شخصي از خاندان خليفه دوم بود، درباره علويان سختگيري فراوان كرد. اين مسأله سبب شد تا قيام زودرس شود و در ايام حج، كه از طرف خليفه نيز جمعيت‌هايي به مكه فرستاده شده بود، قيام انجام گردد. اما نتيجه آن شد كه نيروهاي خليفه، قيام را به شدت سركوب كردند. جنگ ميان آنها با شكست و شهادت اكثر ياران حسين بن علي و خود او پايان يافت و وقتي كه سرهاي آنان را نزد موسي بن عيسي آوردند، عده‌اي از فرزندان علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ حضور داشتند كه از جمله موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ بود. موسي بن عيسي با اشاره به سر حسين بن علي از حضرت پرسيد: اين سر حسين بن علي است؟ امام پاسخ داد:
نعم انا لله و انا اليه راجعون مضي و الله مسلما صالحا قوّاما آمرا بالمعروف و ناهيا عن المنكر و ما كان في اهل بيته مثله.[9]
آري انا لله و انا اليه راجعون، به خدا سوگند او در حالي كه مسلمان صالحي بود و به عبادت پروردگارش قيام مي‌كرد و امر به معروف و نهي از منكر مي‌نمود. عمر خود را به پايان برد؛ او در خانواده خود مانند نداشت.
موسي بن عيسي در برابر اين جواب سكوت كرده و چيزي نگفت.
نمونه‌هاي ديگري از مبارزه امام با خلافت:
جز آنچه گذشت، نمونه‌هاي ديگري از مبارزه امام ـ عليه السّلام ـ و برخورد او با دستگاه حاكم عباسي نقل شده است. از آن جمله، نوعي مبارزه منفي است. مبارزه‌اي كه گرچه در قالب نقشه‌هاي براندازي نيست؛ بر عدم مشروعيت نظام تأكيد كرده و مي‌كوشد تا اعتماد مردم را نسبت به آن سست كند. نكته مهم در مبارزه منفي، عدم همكاري است؛ امري كه به خودي خود، عدم مشروعيت هيأت حاكمه را نشان مي‌دهد. شيوع و رسوخ چنين نگرشي نسبت به يك حكومت در ميان مردم، خطر عمده‌اي براي آن به شمار مي‌رود، زيرا با عدم اعتقاد مردم به مشروعيت حكومت، هر آن ممكن است جنبشي براي براندازي آن ايجاد شده و مردم به آن جنبش بپيوندند.
درباره برخورد امام با صفوان بن مهران جمّال آمده است: زماني كه وي به عنوان يك شيعه خدمت امام كاظم ـ عليه السلام ـ مشرف شد، آن حضرت به او فرمودند: يا صفوان كل شي‌ء منك حسن جميل ما خلا شيئا واحدا. اي صفوان! همه كارهاي تو نيكو و زيبا است جز يك كار، صفوان پرسيد: اي فرزند رسول خدا! آن چيست؟ امام فرمود: اكراءك جمّالك من هذا الرجل ـ يعني هارون ـ. اين كه شترهايت را به هارون كرايه مي‌دهي. صفوان گفت: من شترهايم را براي لهو و صيد و امثال آن به وي كرايه نمي‌دهم، بلكه تنها براي سفر حج اين كار را انجام مي‌دهد. در اين كار او خودش هم مباشرتي ندارد بلكه ديگران را براي آن اجير مي‌كند. امام فرمود: يا صفوان أيقع كراءك عليهم؟ آيا به نظر تو كرايه دادن شترانت به آنها صحيح است؟ صفوان گفت: آري. امام فرمود: أتحب بقائهم حتي يخرج كراءك؟ آيا دوست داري آنها تا انقضاي مدت كرايه و پس دادن شترانت زنده بمانند؟ صفوان گفت: آري. اما افزود: فمن احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم كان ورد النار. هر كس بخواهد آنها زنده بمانند، در سف آنان قرار مي‌گيرد و هر كس كه از آنها باشد داخل جهنم مي‌شود.
پس از آن، صفوان تمامي شتران خود را فروخت و وقتي هارون از علت اين كار پرسيد: جواب داد: ديگر پير شده‌ام و غلامانم چنانكه بايد به اين كار نمي‌رسند. هارون گفت: مي‌دانم به اشاره چه كسي شترانت را فروخته‌اي؛ موسي بن جعفر تو را به اينكار واداشته است. او گفت: مرا با موسي بن جعفر چكار؟ هارون گفت: دع عنك هذا، فوالله لولا حسن صحبتك لفتلتك. [10] اين حرفها را كنار بگذار، به خدا اگر به خاطر صفاي مصاحبت با تو نبود تو را مي‌كشتم.
نوع ديگر از برخورد امام كاظم ـ عليه السلام ـ با خلافت عباسي، حركتي بود كه امام در برخورد با علي بن يقطين داشت و از وي خواست تا در دربار عباسي بماند و بكوشد تا شيعيان را از گرفتاري نجات دهد. علي بن يقطين در شمار اصحاب خاص امام كاظم ـ عليه السلام ـ بود كه در دستگاه خلافت عباسي داراي نفوذ بود. او در دوره مهدي و هارون نفوذ فراواني داشت و از آن به نفع شيعيان بهره برداري مي‌كرد. زماني كه او از امام خواست اجازه دهد تا خدمت دستگاه خلافت را ترك گويد امام از دادن چنين اجازه‌اي خودداري كرده و فرمود:
لا تفعل فان لنا انسا و لا خوانك بك عزا و عسي أن يجبر الله بك كسرا و يكسر بك نائره المخالفين عن أولياءه؛ يا علي كفارة اعمالكم الاحسان الي اخوانكم.[11] اين كار را نكن كه ما به تو در آنجا انس گرفته‌ايم و تو مايه عزت برادرانت (شيعه) هستي و شايد خدا به وسيله تو شكستي از دوستانش را جبران نموده و توطئه‌هاي مخالفان را درباره آنها بشكند. اي علي! كفاره گناهان شما همانا نيكي به برادرانتان است. در روايت ديگري آمده است كه امام در جواب او چنين فرمود:
لا لك المخرج من عملهم واتق الله؛[12] تو را چاره‌اي جز ادامه كارت نيست، از خدا بترس.
و در نقل ديگري آمده كه وقتي امام به عراق آمد، علي بن يقطين از اين كه امام را در چنين حالي مي‌بيند اظهار تأسف كرد. امام به او فرمود: يا علي! ان لله تعالي أولياء مع أولياء الظلمة يدفع بهم عن أولياءه و أنت منهم يا علي. [13] اي علي بن يقطين! خدا را دوستاني در صفوف دوستان ستمكاران هست كه به وسيله آنها از دوستانش دفع شر مي‌كند و تو از آنها هستي.
و در روايت ديگري آمده: ان لله مع كل طاغية وزيرا من اولياءه يدفع به عنهم. [14] خدا را در كنار هر طغيانگري، ياراني هست كه به وسيله آنها بلاها را از دوستانش دفع مي‌كند. تأكيد امام بر درستي و حتي لزوم كار علي بن يقطين و نيز توصيه هايي كه گذشت، نشان مي‌دهد كه آن حضرت از وي در دفاع از حقوق شيعيانش بهره‌گيري مي‌كرده است. درباره علي بن يقطين خبر چيني‌هاي فراواني شد كه با استفاده از تقيه و راهنمايي هاي امام كاظم از مهلكه نجات يافت.[15] ابن يقطين همچنين در حل پاره‌اي از مشكلات مذهبي كه حكومت با آن درگير مي‌شد مي‌كوشيد تا از نظرات امام كاظم ـ عليه السلام ـ بهره‌گيري كند.[16] مبارزه با علماي خود فروخته و فاسدي كه خود را در خدمت دربار عباسي قرار داده بودند، نمونه ديگري از مبارزات امام كاظم ـ عليه السلام ـ است كه در كلمات آن حضرت ديده مي‌شود. وجود اين افراد در دستگاه خلافت، مشروعيت آن را از نظر عوام تضمين مي‌كرد و به طور طبيعي عاملي در مقبوليت حكومت بود. به همين جهت چنين افرادي در دستگاه خلافت از محبوبيت فراواني نيز برخوردار بودند. در روايتي از آن حضرت آمده كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ فرمود: الفقهاء امناء الرسل مالم يدخلوا في الدنيا؛[17] فقها تا هنگامي كه خود را به دنيا نفروخته‌اند امين‌هاي پيامبرانند.
سوال شد: چگونه در دنيا داخل مي‌شوند؟ حضرت فرمود: اتباع السطان فإذا فعلوا ذلك فاحذروهم علي أديانكم؛ وقتي كه پيروي از حكّام نمايند. در اين زمان بر دين خود از آنان بترسيد.
نمونه چنين عالماني كساني بودند كه هارون هنگام شهادت امام، از آنها بر مرگ طبيعي امام شهادت خواست و از وجهه آنها براي تحميق مردم استفاده كرد.
بي مناسبت نيست در پايان اين بحث اين نقل را نيز بياوريم كه امام كاظم ـ عليه السلام ـ به شيعيان خود سفارش كرده بود تا ظاهري آراسته و مرتب داشته و شخصيت اجتماعي خود را حفظ كنند. روزي آن حضرت، يكي از شيعيان خود را ديد كه ماهي‌اي در دست گرفته، راه مي‌رود. خطاب به او فرمود: شما گروهي هستيد كه دشمنان زيادي داريد؛ پس هر چه مي‌توانيد ظاهري آراسته داشته باشيد. [18]
امام كاظم ـ عليه السلام ـ و مباحث كلامي و فكري:
از جمله مذاهب اسلامي كه در اواخر قرن اول هجري پيدا شد و پس از آن هم سهم عمده‌اي در درگيري‌هاي فكري جامعه اسلامي داشت، مذهب اعتزال بود، اصل اساسي اين مذهب، توجيه مسائل دين در سايه عقل بود، «واصل بن عطاء» و «عمرو بن عبيد» از جمله مهمترين رهبران آن بودند. توجيه مسائل ديني در پرتو عقل، چيزي نبود كه براي شيعيان مقبول نباشد، اما نكته مهم اين بود كه سپردن مقوله‌هاي ديني به دست عقل، به طوري كه در توجيه و تحليل عقلي اين مقوله‌ها راه افراط پيموده شود، نمي‌توانست نتايج مطلوبي به بار آورد. از نمونه‌هاي آن، انواع و اقسام عقايدي است كه به وسيله اين عقل گرايان درباره توحيد مطرح مي‌شد. گاهي صفات متضاد به خدا نسبت داده و گاه برخي از صفاتي كه به تصريح قرآن، خدا متصف به آنها است از حضرت باري سلب كرده‌اند. اين حركت براي شيعيان كه خود امام معصوم داشتند، قابل قبول نبود. به ويژه كه در فرهنگ شيعه، اصول گرايي، به معناي توجه به احاديث رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ از اساسي‌ترين اصول محسوب مي‌شد. در كنار آن، امامان خود در دفاع از حقانيت اسلام، توجيهات عقلي نيز ارائه مي‌دادند. در همين زمينه، شاگرداني هم تربيت شدند كه رسالت آنها دفاع عقلاني از دين و عقايد مذهب شيعه بود. در برابر معتزله، گروه‌هايي از اهل حديث بودند كه گرفتار احاديث جعلي فراواني بوده و در مسأله توحيد، گرفتار شبهات و مشكلات بسياري بودند. به هر حال، در جامعه آن زمان، مبحث توحيد و صفات خدا، اهميت فراواني داشت. طبعا راهنماييهاي آن حضرت، مي‌توانست، شيعيان را از تأويلات و توجيهات رايج نجات دهد.
در روايتي آمده ست كه از آن حضرت درباره صفات خداوند پرسيدند. آن حضرت در پاسخ فرمود: لا تجاوزوا عما في القرآن؛[19] از آنچه در قرآن است پا فراتر نگذاريد.
و در تعبير ديگري فرمود:
لا تتجاوز في التوحيد ما ذكره اللّه تعالي في كتابه فتهلك؛[20] در مسأله توحيد از آنچه خداي تبارك و تعالي در كتاب خود ذكر كرده پا فراتر نگذار كه هلاك مي‌شوي. و در روايت ديگر آمده است: إن اللّه أعلي و اجل من أن يبلغ كنه صفته، فصفوه بما وصف به نفسه و كفوا عما سوي ذلك.[21] خداوند بالاتر و بزرگتر از آن است كه كسي بتواند به حقيقت صفت او برسد؛ پس او را همانگونه كه خودش توصيف فرموده بشناسيد و از غير آن دست برداريد.
و زماني كه خود مي‌خواست صفات خدا را برشمرد، تنها از مضامين قرآن بهره مي‌گرفت. [22] و در مقابل اهل حديث كه از مشبهه بوده و با تشبث به ظواهر آيات و روايات مي‌كوشيدند براي خدا صفات انساني و مادي بتراشند، موضع گرفته و خدا را از هر نوع تشبيه و صفت مادي مبرا مي‌ساخت. [23] وقتي به آن حضرت گفته شد، عده‌اي را عقيده بر آن است كه خدا به سماء الدّنيا (آسمان دنيا) نزول مي‌كند فرمود: ان اللّه لا ينزل و لا يحتاج الي أن ينزل انما منظره في القرب و البعد سواء. [24] خدا تنزّل نمي‌كند و احتياجي بدان ندارد؛ زيرا دور و نزديك به طور مساوي در منظر و معرض ديد اوست.
كلمات دقيق و بسيار گرانبهايي پيرامون صفات خدا از موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ رسيده[25] كه لازم است مروري مستقل بر آنها داشته باشيم.
مواضع كلامي امام كاظم ـ عليه السلام ـ در برابر اهل حديث:
كنار گذاشتن نص الهي درباره امامت علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ آغاز اختلافات بعدي بود كه در ميان امت اسلام به وجود آمد. به دنبال جايگزيني افراد ناصالح در منصب امامت، آنان علاوه بر اين كه عهده دار رياست سياسي شدند، كار تفسير دين و بيان فقه را نيز به دست گرفتند و از آنجا كه از لحاظ علمي توانايي نداشتند، ديدگاه‌هايي را مطرح كردند كه به طور طبيعي مشكلاتي را به وجود آورد. در اين زمينه، نخستين درگيري علمي در ظاهر، مسأله ارث پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ و نيز جنگ با مخالفان پرداخت زكات بود. [26] بعدها در دوران خلافت خلفا از اين دست اختلافات فراوان مطرح گرديد. در همين زمان، گاه مسائل كلامي نيز مطرح شده و پاسخهايي از طرف خلفا داده مي‌شد. [27] افرادي كه به دلايلي نمي‌توانستند، اين پاسخها را بپذيرند راهي ديگر مي‌گزيدند و جاهلان دچار سر در گمي مي‌شدند. اين وضعيت به تدريج اختلافاتي در اين باره در جامعه اسلامي به وجود مي‌آورد.
جلوگيري از تدوين و نقل حديث، نفوذ آثار فرهنگي يهود در ميان مسلمانان، رسوخ دنياطلبي و تفسير انحرافي دين براي تحكيم پايه‌هاي حكومت فاسد اموي و مهمتر از همه، كنار زدن «اهل ذكر» از صحنه علمي و ديني و سياسي، دامنه اختلافات را گسترش داد و به زودي حوزه عقايد هر گروه به طور اساسي از معتقدات ديگران جدا شد. امامان شيعه نيز از همان آغاز، ديدگاه‌هاي خود را تا آنجا كه ممكن بود، براي عموم و در موارد ديگر براي شيعيان خود بيان كردند و مي‌كوشيدند آنان را از نفوذ عالمان و محدثان خودفروخته باز دارند. در دوران حكومت پنج ساله امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ زمينه براي نشر عمومي فكر اهل بيت ـ عليه السلام ـ در عراق فراهم شد، اما با پايان يافتن آن دوره، بار ديگر محدثان و فقيهان وابسته به امويان جان گرفتند و در همراه ساختن مردم با حكومت كوشيدند. در پايان قرن اول و اوايل قرن دوم هجري، جداي از شيعيان، چندين فرقه فعال بودند. خوارج، مرجئه، جهميه و معتزله مهمترين آنها بودند. هر يك از اينان در زمينه‌اي خاص، عقايدي داشتند و به ترويج آنها مشغول بودند. آنچه مي‌توان گفت اين كه: حكومت اموي با هيچ كدام از اين گروه‌ها توافقي نداشت و عملا در خراسان با جهميه و مرجئه درگير بود؛ چنانكه در نواحي دور دست جنوب ايران، مشغول نبردهاي سخت با خوارج بود. معتزله نيز جز در مواردي محدود قدرت چنداني نيافتند. در اين ميان وضعيت شيعه نيز در برابر امويان و مذهب عثماني ساخته آنان روشن بود.
توده مردم به پيروي از فرمانروايان خود، به دنبال مذهبي بودند كه افرادي چون ابن شهاب زهري و پيش از آن عروة بن زبير و پيشتر از وي ابو هريره و سمرة بن جندب انتشار مي‌دادند. آنها احساس مي‌كردند كه بايد مردم را به وسيله «حديث» فريب دهند، حديث، سخنان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ بود و به دليل بي توجهي به در آن نسل اول صحابه و مخالفت با نوشتن آن به راحتي قابل جعل بود. بنابراين به زودي دامنه نقل حديث گسترش يافت و با اين كه برخي از پيشوايان اهل سنت تصريح داشتند كه مجموع حديث پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ از چند صد حديث تجاوز نمي‌كند، [28] از اوسط قرن دوم به بعد تعداد حديث به چندين هزار و پس از مدتي به چند صد هزار رسيد. اين جعل حديث، هم در زمينه فقه و هم در مسائل كلامي بود. جداي از جعل حديث، تحريف در احاديث، وسيله ديگري براي تحريف دين بود.
از برخي نقلها چنين بر مي‌آيد كه در اوايل، تنها تعدادي انگشت شمار حديث جعلي درباره تشبيه وجود داشت، اما پس از چندي ابن خزيمه در كتاب التوحيد، چندين هزار جمع آوري كرد. روال عادي جامعه بر اساس اين احاديث جعلي، نظم ديني يافت. پيروان آن را «سنّي» ناميدند و مخالفان به عنوان «اهل بدعت» از دور خارج شدند. بدين سان «اهل حديث» شكل گرفتند. در آغاز نام مذهب كساني كه متمسك به اين احاديث بوده و ديگران را خارج از دين و مذهب تلقي مي‌كردند، مذهب عثماني بود، همان مذهبي كه جاحظ در تأييد و حمايت از آن، كتابي با عنوان «العثمانيه» نگاشت. يكي از تلاش هاي امامان شيعه آن بود كه در برابر اين احاديث و به عبارت ديگر «اهل حديث» بايستند، به طوري كه در موارد لازم تحريفات و جعليات را پاسخ داده و همچنين نادرستي برداشتهاي عاميانه و ظاهرانه آنان را در تفسير برخي از آيات متشابه و احاديث نشان دهند. چنين حركتي را مي‌توان در ميان زندگي فكري همه امامان و درباره برخي بيشتر دنبال كرد و در زمينه مواضع كلامي و فقهي آن بزرگواران به نتايج خوبي دست يافت. در اينجا چند نمونه از اين مواضع را در حيات فكري امام كاظم ـ عليه السلام ـ دنبال مي‌كنيم:
الف: يكي از رواياتي كه اهل حديث بدان تمسك نموده و فراوان نقل مي‌كردند، حديث «نزول خداوند به آسمان دنيا» بود. عن ابي هريره: انّ رسول اللّه ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ قال: يتنزّل ربّنا تبارك و تعالي كل ليلّة إلي السماء الدّنيا حين يبقي ثلث اللّيل الآخر يقول: من يدعوني فأستجيب له، من يسألني فأعطيه و من يستغفرني فأغفر له. [29] أبو هريره مي‌گويد: رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ فرمود: خداوند هر شب در ثلث باقي مانده از شب به آسمان دنيا فرود مي‌آيد و ندا مي‌دهد: كيست مرا بخواند تا اجابتش كنم؟ كيست از من چيزي بخواهد تا به او بدهم؟ كيست استغفار كند ما من او را بيامرزم!؟ پذيرفتن ظاهر چنين روايتي بدين صورت، مستلزم اعتقاد به تشبيه و نيز قبول جابجايي خداوند از مكاني به مكان ديگر بود. اهل حديث آشكارا اين اعتقاد را مطرح كرده و به احاديث ديگري نيز در اين باب استناد مي‌كردند. احمد بن حنبل كه حاصل جريان فكري اهل حديث بود و خود اندكي آن را تعديل كرد، معتقد بود: للّه عزّوجّل عرش و للعرش حملة يحملونه و اللّه عزّوجّل علي عرشه ليس له حدّ و اللّه أعلم بحدّه... يتحرّك، يتكلّم، ينظر، يبصر، يضحك.. و ينزل كلّ ليلة الي سماء الدنيا و قلوب العباد بين إصبعين من أصابع الرّحمن... و خلق آدم بيده علي صورته.[30] براي خداوند، عرش وجود دارد و كساني آن عرش را به دوش مي‌كشند. خداوند بر عرش خود نشسته است و (بزرگي و اندازه‌اش) حدي ندارد. او به حد خود دانا است.. خداوند حركت مي‌كند، سخن مي‌گويد، نگاه مي‌كند، مي‌بيند، مي‌خندد... قلوب بنده‌هاي خدا ميان دو انگشت از انگشتان خداوند است... و خداوند، آدم را با دست خود بر طبق صورتش خلق كرد.
در باب نشيمنگاه خداوند نيز معتقد بود به اندازه چهار انگشت جاي خالي وجود دارد كه محل نشستن رسول اللّه ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ در كنار وي مي‌باشد. [31] اين عقايد بر اساس روايات تحريف شده و يا جعلي بود كه به دست احمد بن حنبل رسيده بود. همان گونه كه پيش از اين بيان شد، تمسك آنها به «حديث» بود، زماني كه شخصي به احمد بن حنبل گفت: «كساني گفته‌اند، حديث «رأيت ربّي عزّوجّل شابّ امرد جعد قطط عليه حلة حمراء» را گويا يكي نفر فقط روايت كرده»، وي خشمگين شده و طرق متعددي براي آن شمرد. [32]
اين روايات در زمان احمد بن حنبل جعل نشده بود، بلكه بسياري از آنها، پيش از اين در دست مردم پراكنده بود. همين مسأله سبب سؤال مكرر شيعيان از ائمه ـ عليهم السّلام ـ درباره آن احاديث بود. درباره همين حديث نزول خدا از امام كاظم ـ عليه السلام ـ و نيز حضرت رضا ـ عليه السلام ـ سؤال شده است:
عن يعقوب بن جعفر الجعفري، عن ابي ابراهيم ـ عليه السلام ـ قال:
ذكر عنده قوم يزعمون ان اللّه تبارك و تعالي نزل الي السماء الدنيا، فقال: ان اللّه لا ينزل و لا يحتاج الي ان ينزل، انما منظره في القرب و البعد سواء، لم يبعد منه قريب و لم يقرب منه بعيد و لم يحتج الي شي‌ء بل يحتاج اليه و هو ذو الطول، لا اله الا هو العزيز الحكيم، اما قول الواصفين: انه ينزل تبارك و تعالي، فانما يقول ذلك من ينسبه الي نقص او زيادة، و كل متحرك محتاج الي من يحرّكه او يتحرك به، فمن ظنّ باللّه الظنون هلك، فاحذروا في صفاته من ان تقفوا له علي حد تحدونه بنقص او زيادة او تحريك او تحرّك او زوال او استنزال، او نهوض او قعود، فان اللّه جلّ و عزّ عن صفة الواصفين و نعت الناعتين و توهّم المتوهّمين و توكّل علي العزيز الرحيم الذي يراك حين تقوم و تقلبك في الساجدين. [33]
يعقوب بن جعفر الجعفري مي‌گويد: نزد امام كاظم ـ عليه السلام ـ از كساني سخن به ميان آمد كه گمان مي‌كردند، خداوند به آسمان دنيا فرود مي‌آيد. امام فرمود: «خداوند فرود نمي‌آيد: نيازي ندارد تا فرود آيد. در نگاه او دوري و نزديكي برابر است. نه نزديكي به نزد او دور است و نه دوري به نزد او نزديك. او نياز به هيچ چيز ندارد، بلكه همه به او نيازمندند. او صاحب انعام و فضل است، جز او خدايي نيست، خداي قدرتمند و حكيم. اما درباره سخن آنان كه خداوند را چنين توصيف كرده‌اند كه: «خداوند فرود مي‌آيد!»اين را كسي مي‌گويد كه خدا را به نقص و زيادت متصف كرده است. هر متحركي نياز به محرك دارد تا او را به حركت در آورده و يا به كمك آن به حركت در آيد، پس كسي كه به خدا (چنين) گمان هايي ببرد، هلاك ميشود. در توصيف خدا، از صفاتي كه خدا را به نقص و زيادت، تحريك و تحرّك، انتقال و فرود آمدن، برخاستن و نشستن محدود سازد، بپرهيزيد. خداوند بالاتر و برتر از وصف اينگونه وصف كنندگان و توهم اين گمان كنندگان است. بر خداوند قدرتمند بخشنده كه تو را هنگام ايستادن و در ميان سجده كنندگان مي‌بيند، توكل كن.»
در اين روايت، نزول خداوند به آسمان دنيا مورد انكار قرار گرفته و با تعبيرات دقيق، مذهب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در باب نفي تشبيه بيان شده است. اين تعابير از اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ فراوان نقل شده و اساس آنها نيز برگرفته شده از خطبه‌هاي امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ است كه در نهج البلاغه منعكس شده است. در مذهب اهل بيت نه مذهب نفي و نه تشبيه، بلكه اثبات بدون تشبيه مورد تأييد قرار گرفته است و اين همان تعبيري است كه از امام رضا ـ عليه السلام ـ بدان تصريح شده است. [34] نكته قابل توجه درباره حديث «نزول خداوند به آسمان دنيا» آن است كه امام رضا ـ عليه السلام ـ اصل روايت را انكار نكرده، بلكه تحريفي را كه در آن صورت گرفته بيان داشته است. اين نكته مهمي است كه تلاش عمدي را در تحريف احاديث از سوي جعّالان و كذّابان نشان مي‌دهد.
عن ابراهيم بن محمود، قال: قلت للرضا ـ عليه السلام ـ :
يابن رسول اللّه! ما تقول في الحديث الذي يرويه الناس عن رسول اللّه ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ انه قال: ان اللّه تبارك و تعالي ينزل كل ليلة جمعة الي السماء الدنيا؟» فقال: «لعن اللّه المحرّفين الكلم عن مواضعه، و اللّه ما قال رسول اللّه كذلك، انما قال: ان اللّه تعالي ينزل ملكا الي السماء الدنيا كل ليلة في الثلث الاخير و ليلة الجمعة في اول الليل فيأمره فينادي هل من سائل فأعطيه سؤاله؟ هل من تائب فاتوب عليه من مستغفر فاغفر له؟.. حدثني بذلك ابي عن جدي عن آبائه عن رسول اللّه ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ.[35]
ابراهيم بن محمود گويد: «به امام رضا ـ عليه السلام ـ عرض كردم: اي فرزند رسول خدا! درباره حديثي كه مردم از رسول اللّه ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ نقل مي‌كنند كه فرمود: خداوند تبارك و تعالي در هر شب جمعه به آسمان دنيا فرود مي‌آيد (نظرتان چيست) ؟ امام فرمود: خداوند كساني را كه سخن را از معناي اصلي آن منحرف كرده و تحريف مي‌كنند، لعنت كند، به خدا سوگند رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ چنين نگفت، بلكه فرمود: خداوند در ثلث آخر هر شب و در ابتداي هر شب جمعه، فرشته‌اي را به آسمان دنيا مي‌فرستد و به او دستور مي‌دهد، تا ندا دهد آيا نيازمندي هست تا نياز او را برآورده سازم؟ آيا توبه كننده‌اي هست تا توبه‌اش را بپذيرم؟ آيا استغفار كننده‌اي هست تا گناهش را ببخشم؟.. »انتهاي حديث، بيانگر اين حقيقت است كه طريق اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در نقل احاديث رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ سالمترين است، و شيعه به همين دليل به اين طريق وفادار بوده و حق دارد تا به طرق ديگر اعتماد نكند جز آن كه به اين طريق تأييد شود.
ب: نمونه ديگري كه اهل حديث به ظاهر آن تمسك مي‌كردند، آيه الرحمن علي العرش استوي[36] بود. آنان به دليل بي توجهي به ساير آيات و نيز عدم بكارگيري استدلال و تعقل ـ كه خود ميراث ضديت آنان به معتزله در طول سالهاي متمادي بود ـ به نوعي ظاهر بيني شديد گرفتار شده بودند و از آنجا كه شماري حديث در باب تشبيه در اختيار داشتند، طبيعي بود كه اين قبيل آيات را مطابق آن احاديث تعبير كنند. اگر به ذيل آيه مذكور در تفسير برهان نگاه كنيم، روايات فراواني مي‌بينيم كه در تفسير آيه وارد شده كه بيشتر در پاسخ به پرسش اصحاب و يا اهل جدل مي‌باشد. [37] جهت‌گيري اين احاديث، همان «اثبات بلا تشبيه» بوده و مفاهيم موجود در آيه، كنايه از علم و قدرت گرفته شده است.
درباره اين آيه از امام كاظم ـ عليه السلام ـ نيز پرسش شده و آن حضرت بدان پاسخ داده‌اند: عن الحسن بن راشد قال: سئل ابو الحسن موسي ـ عليه السلام ـ عن معني قول اللّه تعالي: «الرحمن علي العرش استوي»[38] فقال: استولي علي ما دقّ و جلّ[39]
آيه مذكور كنايه از احاطه خداوند بر تمام امور كوچك و بزرگ است. آشكار است كه اين تعبير در آيات محكمي آمده است كه محدوديت خداوند را انكار مي‌كند و اگر بنا باشد كه به ظاهر آيه تمسك شود، محدوديت خدا پذيرفته شده خواهد بود.
ج: اهل حديث در مسأله جبر و اختيار، جبري مسلك بوده و اين انديشه افراطي در برابر تفريط معتزله بود. اعتقاد به جبر، ريشه در جاهليت داشت، چنانكه برخي از آيات قرآن از قول مشركان بدان اشاره كرده است. [40] به اعتقاد معتزله، بعد از ظهور اسلام معاويه، اعتقاد به جبر را شايع كرد. [41] ولي بنا به قراين و شواهدي چند، تحت تأثير افكار جاهلي و نيز برخي از آراء يهوديان در معتقد ساختن برخي از مسلمانان از همان عصر اول به مسأله جبر مؤثر بوده است. روشن است كه اعتقاد به جبر مي‌توانست پايه‌هاي قدرت خلفا را تقويت كرده و اشتباهات آنها را توجيه كند. همچنانكه مي‌توانست مردم را از اعتراض نسبت به آنها باز دارد. در نقلي آمده است كه حسن بصري را تهديد كردند كه اگر دست از عقيده خود به اختيار برندارد، حكومت را خبر دار كنند. [42] اهل حديث براي اثبات عقيده خود به برخي از آيات و روايات تمسك مي‌كردند؛ در برابر، «اهل عدل» نيز به آيات ديگر و نيز رواياتي تمسك مي‌كردند. در اينجا نيز فهم درست آيات و باز گرداندن متشابهات به محكمات مهم بود. از جمله روايات اين باب، حديث «الشقيِّ من شَقِيَ في بطن امّه و السّعيد من سعد في بطن امّه» بود.[43]
اين حديث مي‌توانست به گونه‌اي معنا شود كه مذهب جبر را به طور كامل مورد تأييد قرار دهد، از اين رو مشكلاتي را در ذهن ياران ائمه به وجود آورده و آنان درباره معناي درست حديث سوال مي‌كردند. در اين باره، از امام كاظم ـ عليه السلام ـ سؤال شده است كه روايت آن را در اينجا نقل مي‌كنيم:
«... عن الفضل بن شاذان عن محمد بن ابي عمير، قال: سألت أبا الحسن موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ عن معني قول رسول اللّه ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ :
«الشقي من شقي في بطن امّه و السّعيد من سعد في بطن امه».
فقال: الشقي من علم اللّه و هو في بطن امه انّه سيعمل أعمال الأشقياء و السعيد من علم اللّه و هو في بطن امه انه سيعمل أعمال السّعداء. [44]
محمد بن ابي عمير گويد: «از امام كاظم ـ عليه السلام ـ درباره معناي اين سخن رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ پرسيدم كه فرمود: انسان شقي، زماني كه در شكم مادر است شقي است و انسان سعادتمند، نيز از زماني كه در شكم مادر مي‌باشد، چنين است. حضرت در معناي آن حديث فرمود: انسان شقي كسي است كه، وقتي در شكم مادر است، خداوند مي‌داند كه او كردار اشقيا را خواهد داشت و سعيد كسي است كه وقتي در شكم مادر است، خداوند مي‌داند او كردار سعادتمندان و نيك بختان را خواهد داشت.» در ادامه همين روايت، سؤال ديگري درباره حديثي ديگر شده است كه از آن نيز جبر فهميده مي‌شود و امام پاسخ زيبايي مي‌دهد:
قلت له: فما معني قوله ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ : «اعملوا فكلّ ميسر لما خلق له. فقال: ان اللّه عزوجل خلق الجن و الانس ليعبدوه[45] و لم يخلقهم ليعصوه، و ذلك قوله عزوجل: «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون فيّسر كلّاً لما خلق له، فالويل لمن استحبّ العمي علي الهدي. »[46]
پرسيدم: معناي سخن رسول اللّه ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ كه فرمود: هر چيزي به همان راهي كه براي آن خلق شده برده خواهد شد چيست. حضرت فرمود: خداوند جن و انسان را خلق كرده تا او را عبادت كنند، خلق نكرده تا او را عصيان كنند. پس براي همه، امكان اين كه در مسيري كه براي آن حركت شده‌اند خلق كنند را فراهم كرده است. واي بر كسي كه كوري را بر هدايت ترجيح دهد.
در سؤالي كه از امام درباره «عامل معصيت» شده، آن حضرت پاسخ روشني ارائه داده، فرمودند:
لا تخلوا من ثلاث: اما ان تكون من اللّه عزوجل، و ليست منه، فلا ينبغي للكريم ان يعذب عبده بما لا يكتسبه، و اما أن تكون من اللّه عزوجل و من العبد و ليس كذلك، فلا ينبغي للشريك ان يظلم الشريك الضعيف، و إما ان تكون من العبد و هي منه، فإن عاقبه اللّه فبذنبه و إن عفا عنه فبكرمه و جوده.[47]
(عمل بنده) از سه حالت خارج نيست: يا آن كه از خداي عزوجل صادر شده و ربطي به بنده ندارد. (در اين صورت) سزاوار نيست كه خداوند كريم، بنده‌اش را به آنچه انجام نداده، عذاب دهد. و يا آن كه (عمل بنده) مشتركاً از خداوند و بنده صادر گشته، در اين صورت سزاوار نيست كه شريك قوي (خدا) به شريك ضعيف ظلم كند، و يا آن كه عمل بنده از خود بنده صادر شده و از اوست، در اين صورت اگر خداوند او را عذاب دهد، به دليل گناهي است كه از وي سرزده است، و اگر خداوند از گناه بنده چشم پوشي كند، ناشي از كرم و بخشش خداوند است.
د: از بعد از جنگ جمل و صفين مشكلي در تعريف «ايمان» به وجود آمد. مؤمن كيست؟ كسي كه تنها به زبان اعتراف به شهادتين كند يا كسي كه عمل به احكام هم داشته باشد و يا تعريفي ديگر. مسلمانان در اين باره سه دسته شدند. گروهي گفتند: كسي كه گناه كبيره كند از دين خارج مي‌شود و كافر است. اينها «خوارج» بودند. گروهي گفتند: كسي كه گناه كبيره مرتكب شود، فاسق غير مؤمن و غير مسلمان است. اينها «معتزله» بودند. گروهي گفتند: شهادتين به زبان كافي است و هر كس آن را بگويد، حتي اگر مرتكب كبائر شود مسلمان است؛ اينها «مرجئه» بودند. اين نگرش، در ضمن درستي، به شكل افراط خود، بدانجا منتهي شد كه عمل از اساس نقشي در ايمان ندارد. كم كم بهانه به دست مخالفان داد تا اين عقيده را از اصل محكوم بدانند. در حقيقت، هر كس كه شهادتين را بگويد مسلمان است اما مؤمن آن است كه عمل به احكام شرع كند و قلبش هم مطمئن به ايمان باشد. در برابر رواج انديشه افراطي مرجئي گري كه «عمل» را تضعيف مي‌نمود، امامان تأكيد بر مفهوم عالي ايمان داشتند. اين مفهوم از سه جزء تركيب مي‌شد؛ ايمان عبارت است از معرفت قلبي، اقرار زباني و عمل خارجي. در اصل اين حديثي بود كه امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ نقل كرده بود؛ «الايمان معرفة بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالأركان؛[48] ايمان، شناخت قلبي، اقرار به زبان و عمل به اركان است. »
امام كاظم ـ عليه السلام ـ نيز چون ديگر امامان ـ عليه السلام ـ در برابر اين اعتقاد نادرست برخورد كرد و آن را باطل شمرد. زماني كه از آن حضرت در اين باره سؤال شد. فرمود:
إن للايمان حالات و درجات و طبقات و منازل، فمنه التّام المنتهي تمامه و منه الناقص المنتهي نقصه و منه الزّائد الرّاجح زيادته.[49] ايمان درجات و مراتبي دارد. مرتبه‌اي كه در كمال، تمام است؛ مرحله‌اي كه كاملا ناقص است. و مرحله‌اي ميانه كه توان بر آن افزود. اين پرسشها و پاسخها از طرف اصحاب، هم به دليل آن بود كه آنان در جامعه گرفتار اين مشكلات بوده و براي اقناع ذهن خود پاسخ مناسب را مي‌طلبيدند، [50] و هم بدان جهت بود تا بتوانند در مجادلات كلامي خود با اين فرقه‌ها به ديدگاه‌هاي درست اهل بيت ـ عليه السلام ـ مجهز باشند. امام كاظم ـ عليه السلام ـ، در اين باره خود شخصا با اهل جدل وارد بحث مي‌شد و در عين حال هم اصحاب را تقويت مي‌كرد، تا ديدگاه‌هاي اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را در ميان مردم منتشر كند. هشام بن حكم از قوي‌ترين اصحاب امام صادق و كاظم ـ عليهم السلام ـ براي انتقال ديدگاه‌هاي اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به مخالفان بود.
افزون بر اين، امام كاظم ـ عليه السّلام ـ، اصحابي را كه قدرت بحث و جدل داشتند تشويق مي‌كرد تا با مخالفان به بحث بپردازند و عقايد كلامي شيعه را كه گاه به صورت محرّف در دست بود، بيان كنند. كتاب «انتصار» از ابو الحسين خياط معتزلي نشان مي‌دهد كه چه مقدار در حق شيعه، تحريف صورت گرفته و عقايد آنان در باب توحيد به صورت تشبيه منعكس شده است؛ در حالي كه احاديث كلامي امامان ـ عليه السلام ـ نشان مي‌دهد كه در مذهب شيعه تا چه حد بر مذهب تنزيه (منزه بودن خداوند از جسم بودن و شكل داشتن) پا فشاري شده است.
از مواردي كه امام كاظم ـ عليه السلام ـ اصحاب را به بحث با مخالفان دستور مي‌داد، درباره محمد بن حكيم است. درباره وي نقل شده است كه:
كان ابو الحسن ـ عليه السلام ـ يأمر محمد بن حكيم ان يجالس اهل المدينة في مسجد رسول اللّه ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ و أن يكلّمهم و يخاصمهم؛[51]
امام كاظم ـ عليه السلام ـ، به محمد بن حكيم دستور مي‌داد تا در مسجد رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ بنشيند و با آنان به بحث و گفتگو بپردازد. اين تلاشها از سوي امامان شيعه ـ عليهم السّلام ـ و اصحاب آنان، با وجود همه محدوديت‌ها، سبب شد تا عقايد اهل بيت ـ عليهم السلام ـ، بنياد فكري شيعه را تشكيل داده و اسلام درست و به دور از تحريف از طريق اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ باقي بماند.

[1] . تاريخ فخري، صص 222 ـ 221.
[2] . المناقب، ابن شهر آشوب، ج 2 ص 379؛ مسند الامام كاظم ـ عليه السلام ـ، ج 1، صص 51 ـ 52.
[3] . سوره محمد، 47.
[4] . حياة الامام موسي بن جعفر ـ ج 1. ص 454 (از نور الابصار، ص 136)؛ تاريخ بغداد، ج 13، ص 30؛ وفيات الاعيان، ج 5، ص 308؛ المناقب، ج 2، ص 264؛ جهاد الشيعه، ص 251 (از مقاتل الطالبين، ص 500) مسند الامام الكاظم ـ عليه السلام ـ، ج 1، ص 57 (از كشف الغمه، ج 2، ص 213؛ الكامل في التاريخ، ج 6. ص 85؛ مرآة الجنان، ج 1، ص 394، تتمه المختصر، ج 1، ص 310؛ شذرات الذهب، ج 1، ص 304).
[5] . التهذيب، ج 4، ص 304.
[6] . حياة الامام موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ ج 1، ص 472.
[7] . نك: المناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 370؛ عيون اخبار الرضا ج 1، ص 79. دعاي مفصلي كه امام با رسيدن خبر تهديد از جانب خليفه خوانده، معروف به جوشن صغير است كه در كتب ادعيه وارد شده است.
[8] . مقاتل الطالبيين، صص 297 ـ 298.
[9] . مقاتل الطالبيين، ص 302.
[10] . رجال كشي، ص 441.
[11] . بحار الانوار، ج 48، ص 136.
[12] . قرب الاسناد، ص 126.
[13] . رجال كشي، ص 433.
[14] . رجال كشي، ص 435.
[15] . الارشاد، ص 274 ـ 275؛ الخرائج و الجرائح، ص 297.
[16] . تفسير عياشي، ج 1، ص 185.
[17] . بحار الانوار، ج 2، ص 36.
[18] . الكافي، ج 6، ص 480؛ «يا معشر الشيعة انكم قد عاداكم الخلق فتزينوا لهم بما قدرتم عليه. . . »
[19] . المحاسن، ص 239؛ الكافي، ج 1، ص 102.
[20] . التوحيد، ص 76.
[21] . الكافي، ج 1، ص 105.
[22] . التوحيد، ص 76.
[23] . التوحيد، صص 99 و 97 و 75.
[24] . الكافي، ج 1، ص 125؛ الاحتجاج، ج 2، ص 156.
[25] . التوحيد، صص 183 و 178 و 175 و 147 و 141.
[26] . الملل و النحل، ج 1، ص 31.
[27] . در اين باره توجه به اين روايت جالب است: اخرج اللالكائي في السنّة عن عبداللّه بن عمر، قال: جاء رجل الي ابي بكر، فقال: أرايت الزنا بقدر؟ قال: نعم. قال: فان اللّه قدره عليّ ثم يعذبني؟ قال: نعم يابن اللخناء. اما و اللّه لو كان عندي انسان أمرت أن يلجأ انفك (الغدير، ج 7، ص 153، از تاريخ الخلفاء، ص 65). شخصي نزد ابوبكر آمدت و از وي پرسيد: آيا زنا مقدر الهي است. ابوبكر گفت: آري. آن شخص گفت: آيا خداوند خود تقدير مي‌كند و بعد هم مرا عذاب مي‌كند؟ گفت: آري اي فرزند شيء بدبو، به خدا سوگند اگر كسي نزد من بود، دستور مي‌دادم دماغت را خورد مي‌كرد.
[28] . مقدمه ابن خلدون، ص 444، و نك: تاريخ بغداد، ج 13، ص 416.
[29] . بخاري، ج 4، ص 101 (چاپ دار المعرفة)؛ سنن الدارمي، كتاب الصلاة، باب 168؛ المؤطاء، كتاب القرآن، ش 30.
[30] . طبقات الحنابلة، ج 1، ص 29.
[31] . همان، ج 2، ص 67.
[32] . همان، ج 2، ص 46.
[33] . الكافي، ج 1، ص 125؛ التوحيد، ص 183.
[34] . التوحيد، ص 102.
[35] . عيون اخبار الرضا ـ عليه السلام ـ ، ج 1، ص 104.
[36] . طه: 5.
[37] . تفسير البرهان، ج 3، ص 44 ـ 43.
[38] . طه: 5.
[39] . الاحتجاج، ج 2، ص 157؛ مسند الامام الكاظم، ج 1، ص 262.
[40] . نحل: 35.
[41] . فضل الاعتزال، ص 144؛ نك: بحوث مع اهل السنّة و السلفية ص 53.
[42] . طبقات الكبري، ج 7، ص 122؛ و نك: بحوث مع اهل السنّة و السلفية، ص 53.
[43] . نك: سنن ابن ماجه، مقدمه شماره 7، سنن الدارمي مقدمه شماره 23؛ مسند احمد، ج 2، ص 176.
[44] . التوحيد، ص 356؛ مسند الامام الكاظم، ج 1، ص 273.
[45] . در متن آيه: ليعبدون.
[46] . همان.
[47] . التوحيد، ص 96؛ مسند الامام الكاظم، ج 1، ص 273.
[48] . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 227.
[49] . الكافي، ج 1، ص 39؛ درباره اين فرقه بنگريد به كتاب «مرجئه، تاريخ و انديشه». قم: نشر خرم از مؤلف.
[50] . احتمالاً امام به همين دليل همنشيني اصحاب خود را با كساني كه اعتقادات نادرستي در تشبيه داشتند، منع مي‌فرمود نك: مسند الامام الكاظم، ج 1، ص 261.
[51] . رجال كشي، ص 380.
مهدي پيشوايي- سيره پيشوايان، ص415 و رسول جعفريان- حيات فكري و سياسي امامان شيعه(ع)، ص384
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :