امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
1394
دعوت مامون از امام(ع) به خراسان
مامون در ابتدا از امام رضا- عليه السلام - به صورتي محترمانه دعوت كرد كه همراه با بزرگان آل علي به مركز خلافت بيايد.[1]
امام - عليه السلام - از قبول دعوت مأمون خودداري ورزيد، ولي از سوي مأمون اصرار و تأكيدهاي فراواني صورت گرفت و مراسلات و نامه هاي متعددي رد و بدل شد تا سرانجام امام - عليه السلام - همراه با جمعي از آل ابي طالب به طرف مرو حركت فرمود.[2]
مأمون به «جلودي» و يا به نقل ديگر «رجأ بن ابي ضحاك» كه مأمور آوردن امام و همراهي كاروان حضرت شده بود، دستور داده بود كه به هيچ وجه از اداي احترام به كاروانيان و بخصوص امام - عليه السلام - خودداري نكند، اما امام - عليه السلام - براي آگاهي مردم آشكارا از اين سفر اظهار ناخشنودي مي نمود.
روزي كه مي خواست از مدينه حركت كند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براي او گريه كنند و فرمود: من ديگر به ميان خانواده ام بر نخواهم گشت.[3]
آنگاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پيامبر وداع كند. حضرت چندين بار وداع كرد و باز به سوي قبر پيامبر بازگشت و با صداي بلند گريست.
«مخول سيستاني» مي گويد: در اين حال خدمت حضرت شرفياب شدم و سلام كردم و سفر بخير گفتم. فرمود: مخول! مرا خوب بنگر، من از كنار جدم دور مي شوم و در غربت جان مي سپارم و در كنار هارون دفن مي شوم![4]
طريق حركت كاروان امام - عليه السلام - از مدينه به مرو - طبق دستور مأمون - از راه بصره و اهواز و فارس بود، شايد به اين جهت كه از جبل (قسمتهاي كوهستاني غرب ايران تا همدان و قزوين) و كوفه و كرمانشاه و قم[5]، كه مركز اجتماع شيعيان بود، عبور نكنند.[6]
ورود به پايتخت
موكب امام - عليه السلام - روز دهم شوال به مرو رسيد. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه كثيري از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شاياني به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسايش در اختيار آن حضرت قرار گرفت.
پس از چند روز كه به عنوان استراحت و رفع خستگي راه گذشت، مذاكراتي بين آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پيشنهاد كرد كه خلافت را يكسره به آن حضرت واگذار نمايد.
امام - عليه السلام - از پذيرفتن اين پيشنهاد بشدت امتناع كرد.
فضل به سهل با شگفتي مي گفت: خلافت را هيچگاه چون آن روز بي ارزش و خوار نديدم، مأمون به علي بن موسي - عليه السلام - واگذار مي نمود و او از قبول آن خودداري مي كرد.[7]
مأمون كه شايد خودداري امام را از پيش حدس مي زد گفت:
حالا كه اين طور است، پس وليعهدي را بپذير!
امام فرمود: از اين هم مرا معذور بدار.
مأمون ديگر عذر امام را نپذيرفت و جمله اي را با خشونت و تندي گفت كه خالي از تهديد نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتي از دنيا مي رفت شورا را در ميان 6 نفر قرار داد كه يكي از آنها اميرالمؤمنين علي - عليه السلام - بود و چنين توصيه كرد كه هر كس مخالفت كند گردنش زده شود!.. شما هم بايد پيشنهاد مرا بپذيري، زيرا من چاره اي جز اين نمي بينم»![8]
او از اين هم صريحتر امام - عليه السلام - را تهديد و اكراه نمود و گفت: همواره بر خلاف ميل من پيش مي آيي و خود را از قدرت من در امان مي بيني. به خدا سوگند اگر از قبول پيشنهاد ولايتعهد، خودداري كني تو را به جبر وادار به اين كار مي كنم، و چنانچه باز هم تمكين نكردي به قتل مي رسانم!![9]
امام - عليه السلام - ناچار پيشنهاد مأمون را پذيرفت و فرمود:
«من به اين شرط ولايتعهد تو را مي پذيرم كه هرگز در امور ملك و مملكت مصدر امري نباشم و در هيچ يك از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حكام و قضأ و فتوا، دخالتي نداشته باشم»[10].

[1] . در مدارك اصيل تاريخى هنگام دعوت امام به مرو، نامى از خلافت يا ولايتعهد آن حضرت به ميان نيامده است و ظاهراً اين فكرى بوده كه بعداً براى مأمون پيش آمده و يا اگر هم قبلاً اين فكر را داشته ابراز نمى‏كرده است. در اين ميان، تنها بيهقى جريان را به نحو ديگرى ضبط كرده، و حتى مى‏نويسد: طاهر در عراق با امام به ولايتعهد بيعت كرد؛ ولى اين نقل چندان صحيح به نظر نمى‏رسد، زيرا اولاً طاهر در بغداد بوده و مسير حضرت را همه از طريق بصره نوشته‏اند و ثانياً، نقل بيهقى، از ابتدا بحث از ولايتعهد دارد و سخنى از اصل انتقال خلافت در آن نيست، در حالى كه اغلب مورخان مى‏نويسند: مأمون به حضرت ابتدأاً پيشنهاد انتقال خلافت مى‏كرد. با اين حال در بعضى از رساله‏هايى كه به فارسى يا عربى در شرح حال آن حضرت نگاشته شده، مسئله بكلى خلط شده و دعوت از آن حضرت را رسماً به عنوان دعوت براى قبول خلافت تلقى كرده‏اند (محقق، سيدعلى، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا - عليه‏السلام -، قم انتشارات نسل جوان، ص 72).
[2] . على بن عيسى الاربلى،، كشف الغمّة، تبريز، مكتبةبنى هاشمى، 1381 ه.ق، ج‏3، ص 65 - شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبةبصيرتى، ص 309 - فتّال نيشابورى، روضةالواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، 1406 ه.ق، ص 247.
[3] . مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبةالاسلامية، 1385 ه.ق، ج 49، ص 117، نيز ر.ك به: على بن عيسى الاربلى، همان كتاب، ج 3، ص 95.
[4] . مجلسى، بحارالأنوار، ج 49، ص 117.
[5] . مرحوم سيدعبدالكريم بن طاووس، صاحب فرحةالغرى، متوفاى 693 ه، شرحى در مورد ورود آن حضرت به قم نقل كرده است كه در جاى ديگرى ديده نمى‏شود. با توجه به اينكه شيخ صدوق عليه الرحمةكه خود قمى بوده و فاصله زيادى هم با زمان آن حضرت نداشته است، چيزى از آمدن آن حضرت به قم نقل نمى‏كند، بلكه مسير ديگرى را ذكر مى‏كند، نقل ابن طاووس چندان متقن به نظر نمى‏رسد (محقق، سيدعلى، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا - عليه‏السلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 74).
[6] . محقق، همان كتاب ص 70 - 74.
[7] . الاربلى، همان كتاب ج 3، ص 66 - شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبةبصيرتى، ص 310 فتال نيشابورى، روضةالواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، 1406 ه.ق، ص 248.
[8] . شيخ مفيد، همان كتاب، ص 310 - على بن عيسى، همان كتاب، ج 3، ص 65 - طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالكتب الاسلامية، ص 333 - فتال نيشابورى، همان كتاب، ص 248.
[9] . صدوق، علل الشرايع، قم، منشورات مكتبةالطباطبائى، ج 1، ص 226 - فتال نيشابورى، روضةالواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ص 247.
[10] . طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالكتب الاسلامية، ص 334 - شيخ مفيد، ارشاد، قم، منشورات مكبتةبصيرتى، ص 310.
مهدي پيشوايي- سيره پيشوايان، ص476
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :