امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
بازدید :
1535
سيره عملي امام هادي(ع)
سيره عملي امام هادي ـ عليه السلام ـ بيانگر ارزش ها و خلق و خوي ناب الهي است كه براي همه انسانها در هر عصري الگوي با ارزشي است كه اينك بنابر وسع اين نوشتار، جهت آشنايي بيشتر، به بخشي از سيره عملي امام هادي ـ عليه السلام ـ اشاره مي شود.
روزي امام هادي ـ عليه السلام ـ براي انجام كاري از سامرا بيرون رفته بودند، عربي از ايشان جستجو مي كرد، او را به مكان حضرت در خارج از شهر راهنماي كردند، پس ازآنكه شرفياب شد عرض كرد: من از اعراب كوفه و از ارادتمندان خانواده شما هستم. قرض سنگين دارم كه كسي جز شما سراغ ندارم بدهي مرا ادا نمايد. حضرت فرمودند: ناراحت نباش و دستور دادند بنشيند، آنگاه فرمود: من به تو يك راهنمايي مي كنم مبادا مخالفت با گفته من كني. به خط خودم اقرار مي كنم كه تو مبلغي از من طلبكاري وقتي كه به شهر آمديم به منزل من بيا و تقاضاي كارسازي آن مبلغ را بنما هر چه مهلت خواستم تو درشتي كن و پول خود را بخواه و در آنچه گفتم كوتاهي نكن.
چون حضرت به شهر تشريف بردند مرد عرب وارد مجلس ايشان شد در موقعي كه عده اي حضور داشتند در ميان آنها بعضي از اطرافيان خليفه نيز بودند.
مرد عرب طلب خود را خواست هر چه حضرت از او تقاضاي صبرو تمديد مدت كردند راضي نشد و با درشتي درخواست وجه را مي كرد عاقبت ايشان از پرداخت فوري پوزش خواستند ولي او نپذيرفت.
اطرافيان خليفه جريان را به او رساندند. اين مضيقه مالي و تنگدستي حضرت، خليفه را به فكر انداخت و مبلغ سي هزار درهم براي حضرت فرستاد.
آن بزرگوار عرب را خواستند و تمام پول را در اختيار او گذاشتند فرمودند قرض خود را بده و بقيه را صرف خانواده خويش كن.
گفت: اي پسر رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ به يك سوم از اين مبلغ كار من درست مي شد راستي چنين است «اللهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ» خداوند مي داند رسالتش را در چه كساني قرار دهد.
يك بار امام ـ عليه السلام ـ به مجلس متوكل وارد شد ونزديك او نشست. متوكل در عمامه آن حضرت دقت كرده ديد قماش و پارچه آن بسيار نفيس است. از روي اعتراض گفت اين عمامه را چند خريده اي؟ فرمود: كسي كه براي من آورده پانصد درهم نقره خريد است. متوكل گفت: اسراف كرده اي كه عمامه اي به پانصد درهم نقره بر سر بسته اي.
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: شنيده ام در همين روزها كنيز زيبايي به هزار دينار زر سرخ خريداري كرده اي؟!
متوكل جواب داد: صحيح است. فرمود: من به پانصد درهم عمامه اي گرفته ام براي شريفترين عضو بدنم، تو به هزار دينار زر سرخ كنيزي خريده اي براي پست ترين اعضايت انصاف بده اسراف كدامست؟!
متوكل بسيار خجل و شرمنده گرديده گفت: انصاف آن است كه ما را در اعتراض نسبت به بني هاشم صرفه اي نيست.[1]
صقر بن ابي دلف گفت: در آن هنگام كه متوكل عباسي امام علي النقي ـ عليه السلام ـ را زنداني كرد من نگران شدم. براي آنكه از حضرت اطلاعي پيدا كنم به سراغ زراقي زندانبان متوكل رفتم همينكه چشمش به من افتاد گفت:حالت چطور است؟ جواب دادم: خوب. گفت: بنشين. من ترسيدم و با خود گفتم اگر اين مرد منظورم را از آمدن به اينجا بفهمد چه خواهد شد به همين جهت به او گفتم راه را اشتباه آمده ام.
وقتي مردم از اطرافش پراكنده شدند، پرسيد: براي چه آمده اي گفتم: مايل بودم خبري بگيرم. گفت: شايد آمده اي خبري از آقايت بگيري؟ با تعجب سؤال كردم: آقايم كيست؟ آقاي من (متوكل) است. گفت: ساكت باش آقاي حقيقي همان آقاي توست از من مترس با تو هم مذهب هستم.گفت:الحمدالله پرسيد: ميل داري آقايت را ملاقات كني. جواب دادم: آري گفت: بنشين تا متصدي اخبار و نامه ها از خدمتش خارج شود. همينكه آن مرد بيرون شد، به غلامي گفت: دست صقر را بگير ببر در همان اتاقي كه آن مرد علوي زنداني است آن دو را بايكديگر تنها بگذار. مرا نزديك اتاقي برد، اشاره كرد همينجا است داخل شو. ديدم امام ـ عليه السلام ـ بر روي حصيري نشسته در مقابلش قبري كنده اند. سلام كردم دستور داد بنشينم. آنگاه پرسيد: براي چه آمده اي. عرض كردم: آمدم از شما خبر بگيرم. در اين حال دوباره چشمم به قبر افتاد، گريه ام گرفت آن بزرگوار متوجه شده فرمود: صقر ناراحت نباش اينها نمي توانند مرا آزاري برسانند. خداي را سپاسگزاري كردم.
عرض كردم: آقاي من، حديثي از رسول الله ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ نقل شده معني آن را نمي فهميم، پرسيد: كدام حديث؟ گفتم: اين فرمايش پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ «لاتُعادوا الايّام فَتعاديكمُ» روزها را دشمن نداريد كه با شما دشمني مي ورزند.
فرمود: ايام ما خانواده هستيم تا آسمانها و زمين پايدار باشد. شنبه اسم پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ است، يكشنبه اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ، دوشنبه امام حسن و امام حسين -عليهما السلام- سه شنبه علي بن الحسين و محمدبن علي و جعفربن محمد -عليهم السلام- است. چهارشنبه موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمدبن علي و من هستم، پنجشنبه پسرم امام حسن عسكري و جمعه پسر پسرم (حضرت مهدي عليه السلام) هستند. جمعيت حق به سوي او(حضرت مهدي) اجتماع مي كنند. اوست كه زمين را پر از عدل و داد مي كند همانطور كه از ظلم و جور پرشده.
ايناست معني ايام، مبادا با آنها در اين دنيا دشمني كنيد كه آنها نيز در آخرت با شما دشمني خواهند كرد. آنگاه فرمود وداع كن و خارج شو كه بر تو اطميناني ندارم.[2]
يك بار متوكل سپاه خود را بر امام علي النقي حضرت هادي ـ عليه السلام ـ عرضه داشت و دستور داد هر اسب سواري توبره اسب خود را پر از خاك نمايد و در محل معيني بريزد، در اثر انباشته شدن آن خاكها پشته و تل بلندي مانند كوه درست شد كه آن را «تل المخالي» يعني پشته توبره اسبها ناميدند.
متوكل و امام ـ عليه السلام ـ بر فراز آن تل بالا رفتند، متوكل گفت مي دانيد از چه رو شما را خواستم؟ براي اينكه سپاه مرا مشاهده نماييد. تمام لشگريان او لباسهاي مخصوص پوشيده غرق در سلاح با بهترين زينتها و با ارايش نظامي سان مي دادند. اين كار براي ترسانيدن كساني كه اراده مخالفت با او را داشتند كرده بود و متوكل از حضرت هادي ـ عليه السلام ـ مي ترسيد كه مبادا يكي از اهل بيت و بستگان خود را امر به قيام نمايد.
امام ـ عليه السلام ـ پس از مشاهده سپاه متوكل فرمودند: مي خواهي من هم سپاه خود را به تو نشان دهم؟ گفت: نشان دهيد تا لشكر شما را ببينم. دستهاي خود را به درگاه بي نياز دراز كرد و دعا نمود در اين هنگام متوكل ديد از شرق تا غرب تمام آسمان را فرشتگان فرا گرفته اند و مانند ابر فضا را پوشانيده اند، از ترس بر زمين افتاد و غش كرد. پس از آنكه به هوش آمد، حضرت فرمودند ما در دنيا اظهار چيره دستي با شما را نمي كنيم و مشغول به امر آخرت هستيم نگراني و ترس نداشته باش از آنچه خيال كرده بودي مرا با تو در اين جهان مزاحمتي نيست![3]
- متوكل عباسي در بدنش دمل بزرگي در آمده بود كه به هيچوجه خوب نمي شد، از زيادي درد در تب سوزاني بسر مي برد، پزشكان مخصوص از معالجه فرو ماندند، مادر متوكل به حضرت امام علي النقي ـ عليه السلام ـ ارادت كامل داشت، كسي را پيش آن بزرگوار فرستاد و تقاضاي دواي مؤثر نمود.
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: روغن گوسفند با گلاب بياميزيد و بر دمل بنهيد تا درد ساكت شود و سر بگشايد، اين دستور را كه به خليفه رساندند پزشكان معالج از تجويز چنين دارويي براي دمل خنديد. آن دوا را هيچكدام نپسنديدند.
اين خبر به مادر متوكل رسيد پزشكان را ناسزا گفت و دستور داد آنها را از پيش متوكل خارج كنند خودش شخصاً آن دوا را تهيه كرد و بر دمل نهاد هماندم درد فرو نشست و اثر بهبودي آشكار شد بدون فاصله سر دمل باز گرديده مواده فاسد خارج شد.
متوكل در همان روز هزار مثقال زر مسكوك سرخ در هميان گذاشت و مهر مخصوص خود را بر آن زده براي آنجناب فرستاد. بعد از چند روز حسودان به متوكل رسانيدند كه حضرت هادي خيال خلافت دارد، هر سكه اي كه شما به ايشان مي دهيد صرف جمع آوري اسلحه مي كند. متوكل بدگمان شد. شبي سعيد، وزير دربار خود را دستور داد به وسيله نردباني از راه بام نيمه شب بدون اطلاع برآن حضرت وارد شود و ببيند ايشان در چه حالند و آيا در منزل و خلوتخانه خاص ايشان اسلحه و اسباب و لوازم سلطنت يافت مي شود، اگر پيدا كرد براي متوكل بياورد. سعيد با چند خادم نردباني برداشته كنار ديوار منزل آن حضرت آمد به وسيله نردبان از راه بام با چند نفر وارد خانه شد، اتفاقاً شب تاريكي بود سعيد وقتي داخل منزل گرديد سرگردان گشت كه به كدام طرف برود و چگونه جستجو نمايد. در اين هنگام امام ـ عليه السلام ـ از درون خانه فرمود سعيد همانجا باش تا برايت چراغي بفرستم.
فرستاده متوكل از اين پيشامد در شگفت شد كه از كجا دانست من آمده ام چيزي نگذشت كه خادمي با چراغي افروخته يك دسته كليد پيش سعيد آمد، گفت: امام فرموده تمام خانه هاي ما را جستجو كن هر چه از وسايل جنگ پيدا كردي بردار بعد از پايان تفحص پيش من بيا.
خادم اتاقها را يكي يكي باز كرد و سعيد را راهنمايي نمود در هيچكدام از اتاقها آنچه را كه در جستجويش بود پيدا نكرد خدمت حضرت هادي ـ عليه السلام ـ رسيد و داخل خلوتخانه ايشان شد ديد حصيري افكنده و سجاده اي بر آن گسترده رو به قبله نشسته كنار سجاده شمشيري در غلاف نهاده است و همياني كه ده هزار دينار داشت با مهر موكل بدون اينكه مهرش دست خورده باشد در گوشه اتاق است. امام ـ عليه السلام ـ فرمود از اسباب سلطنت در اين خلوتخانه فقط همين شمشير و دينارهاست كه چند روز پيش خود متوكل فرستاده هر دو را بردار و پيش او ببر تا حقيقت گفتار سخن چينان و حسودان بر او كشف شود. سعيد آن شمشير و هميان را برداشت و نزد متوكل آورد مشروحاً مشاهدات خود را شرح داد، متوكل همينكه هميان را سر بسته به مهر خود ديد بسيار شرمنده گشت و از كرده خويش پشيمان گرديد چند نفري كه از روي حسادت سخن چيني كرده بودند كيفري بسزا داد و ده هزار دينار ديگر در هميان گذارد با همان هميان اول خدمت ايشان فرستاده و پوزش خواست.[4]
- بار ديگر از امام هادي ـ عليه السلام ـ نزد متوكل سعايت و سخن چيني شد گفتند در منزل امام ـ عليه السلام ـ اسلحه و نوشته ها و چيزهاي ديگر هست كه از شيعيان او در قم به او رسيده و او عازم تهاجم بر دولت است. متوكل گروهي را به منزل آن گرامي فرستاد و آنان شبانه به خانه آن حضرت هجوم بردند ولي چيزي بدست نياوردند، آنگاه امام را در اتاقي تنها ديدند كه در به روي خود بسته و لباسي پشمين بر تن دارد و بر زمين سنگفرش نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است.
امام را به همان حال نزد متوكل بردند و به او گفتند در خانه اش چيزي نيافتيم و او را رو به قبله ديديم كه قرآن مي خواند.
متوكل چون امام را ديد، عظمت و هيبت امام او را فرا گرفت و بي اختيار او را احترام كرد و در كنار خود نشاند، و جام شرابي را كه در دست داشت به آن حضرت تعارف كرد.
امام سوگند ياد كرد كه گوشت و خون من با چنين چيزي آميخته نشده است، مرا معاف دار. و او دست برداشت و گفت:شعري بخوان!
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: من شعر كم از بردارم. گفت: بايد بخواني. امام اين اشعار را خواند.
«باتُوا عَلي قُلَلِ الْاَجْبالِ تَحْرِ سُهُمْ غُلْبُ الْرِجالِ فَما اَغْنَتْهُمُ الْقُلَلُ»
بر قله كوهسار ها شب را به روز آوردند و مردان نيرومند از آنان پاسداري مي كردند، ولي قله ها نتوانستند آنان را از خطرات مرگ برهانند.
«وَاسْتَنْزَلُوا بَعْدَ عِزٍّعَنْ مَعاقِلِهِمْ فاوُدِعُوا حُفَراً يا بِئسَ ما نَزَلُوا»
پس از عزت از جايگاههاي امن به پايين كشيده شدندودرگودالهاي گورجان دادند، گورچه منزل و آرامگاه ناپسندي است.
«ناداهُمُ صارخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنهِمْ اَيْنَ الْاَساوِرُ وَ التّيجان وَ الْحُلَلُ»
پس از آنكه دست بندها به خاك سپرده شدند فريادگري فرياد برآورد: كجاست آن دستبندها تاجها و لباسهاي فاخر؟
«اَيْنَ الْوُجُوهُ الَّتيِ كانَتْ مُنَعَّمَةً مِنْ دُونِها تُضْرَبُ الْاَسْتارُ وَ الْكِلَلُ»
كجاست آن چهرهاي به ناز و نعمت پرورده كه به احترامشان پرده ها مي آويختند.
«فَافْضَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حِينَ سائَلهُمْ تِلْكَ الْوُجُوهُ عَلَيْهَا الدُّودُ تَنتَقِلُ»
گور به جاي ايشان پاسخ داد: بر آن چهره ها هم اكنون كرمها راه مي روند.
تأثير كلام امام ـ عليه السلام ـ چندان بود كه متوكل به سختي گريست چنانكه ريشش تر شد و ديگر مجلسيان نيز گريستند و متوكل دستور داد بساط شراب را جمع كنند و آن بزرگوار را با احترام به منزل بازگردانند.[5]
بار ديگر متوكل فرمان داد سه رأس از درندگان را به محوطه كاخ او بياورند، آنگاه حضرت هادي ـ عليه السلام ـ را به كاخ دعوت كرد و چون آن گرامي وارد محوطه كاخ شد دستور داد درب كاخ را ببندند. اما درندگان دور امام مي گشتند و نسبت به او اظهار فروتني مي كردند و امام با آستين خويش آنان را نوازش مي كرد. سپس امام به بالا نزد متوكل رفت و مدتي با او صحبت كرد و بعد پايين آمد و باز درندگان همان رفتار قبلي را نسبت به امام تكرار كردند تا امام از كاخ خارج شد. و بعداً متوكل جايزه بزرگي براي امام فرستاد.
به متوكل گفتند: پسر عموي تو امام هادي ـ عليه السلام ـ با درندگان چنان رفتار كرد كه ديدي، تو نيز همين كار را بكن!
گفت: شما قصد قتل مرا داريد! و فرمان داد اين جريان را فاش نسازند.[6]
امين الدين طبرسي از محمد بن حسن اشتر علوي روايت كرده كه با پدرم در خانه متوكل بوديم، من در آن هنگام طفل بودم، و جماعتي از آل ابوطالب و آل عباس و آل جعفر حضور داشتند، امام هادي ـ عليه السلام ـ وارد شد، همه آنان كه در خانه متوكل بودند به احترام او پياده شدند. آن حضرت داخل شد، و برخي از حاضران به برخي گفتند: چرا براي اين جوان پياده شويم، نه شريفتر از ماست و نه سنش بيشتر است، به خدا سوگند براي او پياده نخواهيم شد!
ابوهاشم جعفري كه در آنجا حاضر بود گفت: به خدا سوگند وقتي او را ببينيد به احترام او با حقارت پياده خواهيد شد.
طولي نكشيد كه آن حضرت از منزل متوكل بيرون آمد، چون چشم حاضران به آن گرامي افتاد همگان پياده شدند. ابوهاشم گفت: مگر نگفتيد پياده نمي شويم؟!
گفتند: به خدا سوگند نتوانستيم خودداري كنيم بطوري كه بي اختيار پياده شديم.[7]
جمعي از اهالي اصفهان مثل ابوالعباس احمد بن نضر و ابوجعفر محمدبن علويه گفتند كه مردي دراصفهان بود به نام عبدالرحمان كه جزء شيعيان محسوب مي شد. از او پرسيدند چرا اين مذهب را برگزيده و به امامت هادي ـ عليه السلام ـ متعقد شده اي؟
گفت: به جهت معجزه اي كه از امام ـ عليه السلام ـ ديدم، و داستان از اين قرار بود. من مردي فقيرو بي چيز بودم، ولي چون زبان و جرأت داشتم اهالي اصفهان در سالي از سالها مرا همراه گروهي نزد متوكل فرستاند تا دادخواهي كنيم. روزي بيرون خانه متوكل ايستاده بوديم كه دستور احضار علي بن محمدبن رضا از سوي متوكل صادر شد، من به يكي از حاضران گفتم: اين مرد كيست كه دستور احضارش صادر شد.
گفت: اين مرد علوي است و رافضيان او را امام مي دانند، و اضافه كرد كه ممكن است خليفه براي قتل دستور احضارش را داده باشد. گفتم: از جاي خود حركت نمي كنم تا اين مرد علوي بيايد و او را ببينم. ناگهان ديدم شخصي سوار بر اسب به سوي خانه متوكل مي آيد. مردم به احترام در دو طرف مسير او صف كشيدند و او را تماشا مي كردند، چون نگاهم بر او افتاد مهرش در دلم جا گرفت و نزد خود به دعاي او مشغول شدم تا خدا شر متوكل را از او دفع نمايد. آن حضرت از ميان مردم مي گذشت و نگاهش بر يال اسب خود بود و چپ و راست را نگاه نمي كرد و من پيوسته به دعاي او مشغول بودم، چون به من رسيد با تمام رو به سوي من متوجه شد و فرمود: خدا دعاي ترا پذيرفت و به تو طول عمر داد و مال و فرزندان ترا زياد كرد.
چون اين را مشاهده كردم مرا لرزه گرفت و در ميان دوستانم افتادم، دوستانم پرسيدند: چه شد؟ گفتم: خير است و چيزي نگفتم. هنگامي كه به اصفهان بازگشتم خدا مال فراوان به من عطا كرد، و امروز از اموال آنچه در خانه دارم قيمتش به هزار هزار درهم مي رسد غير از آنچه بيرون از خانه دارم و ده فرزند يافته ام و عمرم نيز از هفتاد سال گذشته است، من به امامت آن مردي معتقدم كه از دلم خبر داشت و دعايش در حق من مستجاب گرديد.[8]
زني ادعا كرد كه من زينب دختر فاطمه زهرا(عليها السلام) مي باشم متوكل زن را طلبيد و گفت كه زمان زينب تا به حال سالها گذشته تو جواني. گفت: رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ دست بر سر من كشيده و دعا كرده در هر چهل سال جواني به من برگردد.
متوكل بزرگان آل ابوطالب و اولاد عباس و قريش را طلبيد همه گفتند او دروغ مي گويد، زينب - عليها السلام- در فلان سال وفات كرده. زن گفت: اينها دروغ مي گويند، من از مردم پنهان بودم كسي از حال من مطلع نبود تا اكنون ظاهر شدم، متوكل قسم خورد كه بايد از روي دليل ادعاي او را باطل كرد،
ايشان گفتند بفرست امام هادي را حاضر كنند شايد او از روي حجت كلام اين زن را باطل كند.
متوكل امام ـ عليه السلام ـ را حاضر كرد و جريان را براي حضرت شرح داد. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: دروغ مي گويد حضرت زينب - عليها السلام- در فلان سال وفات كرد. گفت: ديگران اين را گفته اند دليلي بر بطلان حرف او بيان كن، فرمود: حجت بر بطلان حرف او اين است كه گوشت فرزندان فاطمه - عليها السلام- بر درندگان حرام است، او را بفرست نزد شيران اگر راست مي گويد شيران او را نمي خورند، متوكل به آن زن گفت چه مي گويي. گفت: من مي خواهد مرا به اين سبب بكشد حضرت فرمود: اينجا عده اي اينجا عده اي از فرزندان فاطمه - عليها السلام- هستند هر كدام را كه مي خواهي بفرست تا اين مطلب بر تو معلوم شود.
راوي گفت: رنگ صورتهاي همه در اين موقع تغيير كرد، بعضي گفتند چرا حواله بر ديگري مي كند و خودش نمي رود، متوكل گفت: يا اباالحسن چرا خودت به نزد آنها نمي روي؟ فرمود: ميل داري بروم. نردباني گذاشتند امام ـ عليه السلام ـ داخل قفس و محل نگهداري حيوانات درنده شدند و در گوشه اي نشستند، شيران خدمت آن بزرگوار آمدند، از روي خضوع سر خود را در جلوي آن حضرت بر زمين نهادند آن حضرت دست بر سر آنها ماليد و امر كرد كه كنار روند تمام به كناري رفتند و اطاعت آن جناب را مي نمودند.
وزير متوكل گفت: اين كار درست نيست هر چه زودتر او را از اين مكان خارج كن تا مردم اين معجزه را مشاهده نكنند همينكه امام ـ عليه السلام ـ پا بر نردبان نهاد شيران دور آن حضرت جمع شدند و خود را به لباس آن حضرت مي ماليدند حضرت اشاره كرد كه برگردند و برگشتند، د راين موقع زن گفت: من ادعاي باطل كردم ومن دختر فلان شخص هستم و فقر باعث شد كه چنين نيرنگي بزنم.[9]
ابوهاشم جعفري مي گويد هنگامي كه يكي از سرداران سپاه واثق به نام بغا(كه نامي است تركي) براي دستگيري اعراب از مدينه عبور مي كرد، در مدينه بودم. امام هادي ـ عليه السلام ـ به ما فرمود: برويم تجهيزات اين ترك را ببينيم. بيرون آمديم وتوقف كرديم، سپاه آماده او را نزد ما گذشتند. و بغا رسيد. امام ـ عليه السلام ـ با او چند جمله به زبان تركي صحبت كردند. و او از اسب پياده شد و پاي امام را بوسيد.
ابو هاشم مي گويد: ترك را قسم دادم كه با تو چه گفت: ترك پرسيد: اين مرد پيامبر است؟
گفتم: نه. گفت: مرا به اسمي كوچك خواند كه در كوچكي در شهرهاي ترك به آن ناميده مي شدم و تا اين ساعت هيچكس از آن اطلاعي نداشت.[10]
يونس نقاش در سامراء همسايه امام هادي ـ عليه السلام ـ بود و پيوسته به حضور امام ـ عليه السلام ـ مي شد و به آن حضرت خدمت مي كرد. يك بار در حالي كه مي لرزيد به خدمت امام‌ آمد و عرض كرد: مولاي من وصيت مي كنم با خانواده ام به نيكي رفتار نماييد.
امام ـ عليه السلام ـ چه شده است؟
عرض كرد: آماده مرگ شده ام! امام با تبسم فرمود: چرا؟
عرض كرد: موسي بن بغا از سرداران و درباريان قدرتمند عباسي نگيني به من داد تا بر آن نقشي برآورم و آن نگين از خوبي به قيمت در نمي آيد، وقتي خواستم نقش كنم نگين شكست و دو قسمت شد، فردا روز وعده است كه نگين را به او تسليم نمايم، موسي بن بغا يا مرا هزار تازيانه مي زند يا مي كشد.
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: به منزل برو تا فردا چيزي جز خير و خوبي پيش نمي آيد.
فرداي آن روز اول وقت، يونس در حالي كه لرزه اندام او را فراگرفته بود خدمت امام آمد و عرض كرد فرستاده موسي بن بغا آمده انگشتر را مي خواهد.
فرمود: نزد او برو چيزي جز خير و خوبي نخواهي ديد.
عرض كرد: مولاي من، به او چه بگويم. امام ـ عليه السلام ـ با تبسم فرمود: نزد او برو و آنچه به تو خبر مي دهد بشنو، چيزي جز خير نخواهي ديد.
يونس رفت و خندان بازگشت و عرض كرد: مولاي من، چون نزد او رفتم گفت: دختران كوچك من براي اين نگين با هم دعوا كردند، آيا ممكن است آن را دو نيم كني تا دونگين شود، و ترا (به پاداش اين كار) بي نياز سازم؟
امام ـ عليه السلام ـ خدا را ستايش كرد و به يونس فرمود: به او چه گفتي؟
عرض كرد: گفتم مهلت بده فكر كنم چطور اين كار را انجام دهم.
فرمود: خوب جواب گفتي.[11]
يك بار امام ـ عليه السلام ـ را در يك مجلس وليمه و ميهماني دعوت كردند همينكه آن بزرگوار وارد مجلس شد همه به احترام امام ساكت شده و مؤدب نشستند، ولي در اين ميان جواني به امام احترام نگذاشت و در محضر آن حضرت شروع كرد به مسخره كردن و خنده هاي بيجا نمودن! امام هادي ـ عليه السلام ـ فرمود: چه شده كه خنده تمام وجود ترا احاطه كرده و از ياد خدا غافل شده اي، بدان كه تا سه روز ديگر جزء اهل قبور خواهي شد و همان شد كه امام فرموده بود.[12]
ابو هاشم جعفري نقل مي كند كه من در فشار اقتصادي شديدي قرار گرفتم، به محضر امام هادي ـ عليه السلام ـ شرفياب شدم، به من اجازه فرمود كه بنشينم و بعد فرمود: اي اباهاشم مي خواهي شكر كدام نعمت الهي را به جا آوري؟ گفت: متحير ماندم كه در پاسخ امام چه بگويم.
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: خداوند تبارك و تعالي به تو روزي ايمان عنايت فرموده، بدنت را به آتش جهنم حرام كرده، به تو براي انجام طاعات عافيت و سلامتي داده. تو را روزي قناعت داده تا به ابتذال كشيده نشوي. بعد آن بزرگوار فرمود: ابتدا من شروع به صحبت كردم زيرا گمان بردم كه مي خواهي لب به شكايت بگشايي ودستور دادم كه صد دينار برايت بياورند و تو آن را قبول كن.[13]
- زرافه نگهبان مخصوص متوكل مي گويد: متوكل مردي اهل لهو و لعب و بازيهاي مختلف بود، به همين علت يك مرد هندي كه در شعبده بازي احاطه خاصي داشت به كاخ خود آورده بود تا سرگرم باشد.
يك روز تصميم گرفت كه امام هادي ـ عليه السلام ـ را توسط مرد شعبده باز مسخره و اهانت نمايد. به او گفت اگر باعث خجلت و اذيت امام ـ عليه السلام ـ شوي هزار دينار ناب به تو خواهم داد.
مرد هندي قبول كرد و دستور داد چند مرغ بريان طبخ كنند و روي ظروف غذا بگذارند و خود در كنار سفره نشست، آنگاه امام ـ عليه السلام ـ را دعوت كردند كه به سر سفره غذا حاضر شوند.
در همان مكان پارچه اي به ديوار آويزان بود كه نقش يك شير بر آن بود. شعبده باز درست در كنار آن نقش نشسته بود. حاضرين مشغول غذا خوردن شدند. امام ـ عليه السلام ـ دست مبارك را دراز كردند كه از مرغ استفاده كنند شعبده باز آن را به پرواز در آورد و باز به محل ديگر سفره دست دراز كردند بار ديگر شعبده باز مرغ را به پرواز در آورد و تمامي اهل مجلس خنديدند.
ناگهان امام هادي ـ عليه السلام ـ دست را بر صورت شير بر پشت سر شعبده باز زد و فرمود: او را بگير. شير تجسم يافت و بر او حمله كرد و مقابل چشم همه او را بلعيد و به جاي خود برگشت و به صورت اول در آمد.
حاضرين متحير و وحشت زده شدند امام ـ عليه السلام ـ از جا برخاست. متوكل گفت: از تو مي خواهم از مجلس بيرون نروي مگر آنكه شعبده باز را برگرداني.
«فَقالَ وَاللهِ لاتَري بَعْدَها اُتُسَلِّطَ اَعْداءَ اللهِ عَلي اَوْلِياء اللهِ»
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: به خدا سوگند ديگر او را نخواهي يافت آيا دشمنان خدا را بر اولياء خدا مسلط مي كني؟!
سپس از مجلس خارج شدند و ديگر كسي مرد شعبده باز را نديد.[14]
- و همان راوي نقل مي كند: كه در روز عيد متوكل برنامه سلام داشت تصميم گرفت كه از برابر امام هادي ـ عليه السلام ـ عبور كند. وزيرش به او گفت: اين كار براي شما سبك است، مردم حرفها و قضاوتها خواهند كرد. متوكل گفت: من ناچارم كه اين كار را بكنم. وزير گفت: پس اگر جدي هستيد با سرداران سپاه و أشراف دربار برويد كه كسي نفهمد شما براي ديدار امام هادي ـ عليه السلام ـ مي رويد فكر كنند همينطور عبورتان از برابر ايشان افتاده است.
رواي مي گويد: وقتي با حضرت روبرو شدند من خود را به آن بزرگوار رساندم و عرض كردم كه متوكل قصد احترام به شما را داشته است. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: ساكت باش هيهات او سه روز ديگر بيشتر زنده نخواهد بود. راوي مي گويد: پس از شنيدن اين پيشگويي حضرت، به سراغ معلمي شيعي مدهب رفتم كه با او رفت و آمد داشتم و زياد با او مزاح مي كردم كه تو رافضي هستي. بعد از نماز عشا او را خواستم و گفتم: من امروز مطلبي را از امام تو شنيدم. گفت: چه شنيدي؟ جريان را برايش شرح دادم. گفت: به تو بگويم و نصيحت مرا قبول كن. گفتم بگو هر چه مي خواهي. گفت: اگر امام هادي ـ عليه السلام ـ آن طور كه تو نقل كردي فرموده باشد فوراً برو و مال و اموالت را جمع كن كه متوكل بعد از سه روز يا مي ميرد و يا او را مي كشند. راوي ادامه مي دهد كه من از حرف مرد شيعه عصباني شدم و او را سرزنش كردم ولي وقتي به خانه آمدم و با خود خلوت كردم پيش خود گفتم دور از عقل نيست كه جانب احتياط را بگيرم و مال و اموالم را جمع كنم. بي درنگ به كاخ متوكل رفتم و هر چه داشتم جمع كردم.
درست در شب چهارم متوكل كشته شد و من جان و مالم به سلامت ماند و من مذهب شيعه را انتخاب كردم و خود را موظف به خدمتگزاري امام ـ عليه السلام ـ نمودم از آن گرامي خواستم كه در حقم دعا كند تا حق ولايت را نسبت به آن خانواده ادا كنم.
- خيران اسباطي مي گويد: وارد مدينه شدم و به محضر امام علي النقي ـ عليه السلام ـ شرفياب شدم. امام ـ عليه السلام ـ از من پرسيد كه واثق مدينه حالش چگونه بود. عرض كردم در عافيت و سلامتي بود.
فرمود: جعفر چه كرد؟گفتم به بدترين حال در زندان محبوس بود.
فرمود: همانا او خليفه خواهد شد.
فرمود: ابن زيارت چه مي كرد؟ گفت فرمان او مطاع بود و امر و اجرا مي شد. فرمود: رياست او برايش نكبت مي آورد و بعد مقداري ساكت شد و فرمود: چاره اي نيست جز مقدرات و احكام پروردگار، اي خيران بدان كه واثق مرد و جعفر متوكل به جاي اونشست و ابن زياد كشته گشت، عرض كردم اين حوادث كي واقع شد؟
فرمود: پس از بيرون آمدن تو در فاصله شش روز اتفاق افتاد.[15]
يك روز متوكل به ابن سكيت گفت: از امام هادي ـ عليه السلام ـ اين مسائل را سؤال كن.
1- چرا خداوند موسي را با عصا مبعوث كرد.
2- چرا عيسي را با معجزه شفا دادن مرض برص و زنده كردن مردگان مبعوث نمود؟
3- و چرا محمد ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ را با قرآن و شمشير مبعوث نمود؟
امام ـ عليه السلام ـ در پاسخ فرمود: معجزه موسي از اين جهت عصا و يد بيضاء بود كه غالب مردمان زمانش اهل سحر و جادو بودند و او براي اثبات حقانيت خويش و مكتبش چيزي را داشت كه بر آنها غالب بود. عيسي نيز مردم زمانش اهل طب و طبابت بودند خداوند تبارك و تعالي قدرت شفا دادن بيماران و زنده كردن مردگان را به او داد تا بر اطباء غالب آيد.
و پيامبر عظيم الشأن اسلام حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ را با قرآن و شمشير مبعوث كرد زيرا كه اكثر اهل زمانش اهل شعر و شمشير بودند و به اينگونه حجت را بر آنها تمام كرد و بر ايشان پيروز شد.[16]
كافور نام خادم امام ـ عليه السلام ـ بود، او مي گويد: امام هادي ـ عليه السلام ـ فرمود: كه فلان سطل آب را براي وضو گرفتن در فلان محل بگذار و بعد جهت انجام كاري مرا فرستاد ولي پس از مراجعت بطور كلي دستور حضرت را فراموش كردم.
آن شب هوا بسيار سرد بود، من نگران حال امام ـ عليه السلام ـ بودم كه چگونه با آب سرد وضو بگيرد و نيز ترس آن داشتم كه به خاطر تخلفي كه از من سرزده بود امام بر من غضب كند. ناگاه آن بزرگوار مرا صدا زد و فرمود: مگر تو نمي داني كه من هميشه با آب سرد تطهير مي كنم!
عرض كردم مولاي من نه آب در سطل ريختم و نه جاي آن را عوض كردم امام ـ عليه السلام ـ فرمود: الحمدلله، به خدا سوگند كه ما رخصت پروردگار را ترك نمي كنيم و عطاي او را رد نمي نمائيم. حمد خداي را كه ما را از اهل طاعتش قرار داد و به ما توفيق انجام عباداتش را عطا فرمود.[17]
يحيي بن هرثمه روايت مي كند كه متوكل وي را به سوي مدينه فرستاد، تا امام هادي ـ عليه السلام ـ را از مدينه به سامراء ببرد. او مي گويد پس از تفتيش از منزل جز قرآن و دعا و مانند آن چيزي نيافتم.
امام ـ عليه السلام ـ را از مدينه حركت دادم و خود ملازم ايشان بودم و با آن حضرت خوش رفتاري مي نمودم.
روزي ديدم كه آن حضرت سوار بر مركب شده ولكن لباسي باراني پوشيده و دم اسب خود را گره زده. من تعجب كردم. زيرا آن روز آسمان صاف و بي ابر بود ولي چيزي نگذشت كه كم كم ابرها در آسمان ظاهر شدند و باران باريد آنهم باراني كه مثل دهانه مشگ مي باريد.
امام ـ عليه السلام ـ روي به من كرد و فرمود: مي دانم كه منكر شدي و تعجب كردي![18]
صالح به سعيد مي گويد: يك روز وارد شهر سامراء شدم و به محضر امام ـ عليه السلام ـ شرفياب شدم و عرض كردم، اين ستمكاران در همه كارها سعي در خاموش كردن نور شما نموده اند و مي خواهند كه فراموش شويد و به همين جهت شما را در چنين مكاني جاي داده اند كه محل زندگي گدايان و غريبان و اشخاص بي نام و نشان است، حضرت فرمود: كه اي پسر سعيد هنوز تو در معرفت قدر و منزلت ما در اين پايه اي و گمان مي كني كه اينها با بلندي شأن ما منافات دارد و نمي داني كسي را كه خدا بلند كرد به اينها و اين چيزها پست نمي شود.[19]
همين كه امام هادي ـ عليه السلام ـ داخل خانه متوكل شد، به نماز ايستاد و مشغول عبادت شد، در اين حال يكي از مخالفين آمد و مقابل آن حضرت ايستاد و گفت: تا كي ريا كاري مي كني، امام ـ عليه السلام ـ تا اين جسارت را شنيد تعجيل فرمود: و نماز را سلام داد و رو به آن شخص كرد و فرمود: اگر دروغ گفتي خدا ترا از ميان بردارد. تا امام او را نفرين كرد افتاد و بمرد و قصه او خبر تازه اي در خانه متوكل شد.[20]

[1] . لطائف الطوائف، ص 411.
[2] . معاني الاخبار، ص123.
[3] . انوار نعمانيه، ص404.
[4] . احقاق الحق، ج 12، ص453.
[5] . احقاق الحق، ج12، ص454.
[6] . احقاق الحق، ج12، ص451.
[7] . اعلام الوري، ص360.
[8] . بحار الانوار، ج50، ص141.
[9] . مناقب، ج4، ص 416.
[10] . بحار، ج 50، ص124.
[11] . بحار، ج50، ص 125.
[12] . مناقب، ج4 ، ص414.
[13]. امالي صدوق، ص412.
[14] . بحار، ج50، ص147.
[15] . كافي، ج1، ص502.
[16] . بحار، ج50، ص164.
[17] . مناقب، ج4، ص414.
[18]. منتهي الآمال،ج2، ص 433.
[19] . منتهي الآمال، ج2، ص 432.
[20] . منتهي الآمال، ج2، ص 433.
سيد كاظم ارفع ـ سيره عملي اهل بيت(ع)، ج12، ص6
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :