امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
1347
سيره عملي امام زمان(عج)
از آنجا كه جز عده كمي از مردم كه آن هم بيشتر خواص بودند آن بزرگوار را درك نكرده و از سيره عملي آن بزرگوار آگاهي مفصلي ندارند، ولي در همين دوران كوتاه هم كه از سيره عملي آن بزرگوار نقل شده و همچنين با توجه به روايات صحيح و فراواني كه از ائمه معصوين ـ عليهم السلام ـ نقل شده، سيره عملي امام مهدي ـ عليه السلام ـ در همان سيره جدش رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ است. زيرا كه ايشان زنده كننده سنت و سيره نبوي در دوران غيبت ودوران ظهور خواهد بود. و اين بزرگوار بدون شك آيينه تمامي نماي علمي و عملي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ بود، كه اينك به گوشه اي از سيره عملي آن بزرگوار كه از سوي اصحاب و ياران آن حضرت نقل شده اشاره مي كنيم.
احمد بن اسحاق از بزرگان شيعه و پيروان ويژه امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ مي گويد: خدمت امام عسكري ـ عليه السلام ـ شرفياب شدم، و مي خواستم در مورد جانشين پس از او سؤال كنم فرمود: اي احمد، همانا خداي متعال از آن هنگام كه آدم را آفريد زمين را از حجت خدا خالي نگذاشته و نيز تا قيامت خالي نخواهد گذاشت، به جهت حجت خدا از اهل زمين رفع بلا مي شود و باران مي بارد و بركات زمين خارج مي گردد. عرض كردم: اي پسر رسول خدا، امام و جانشين پس از شما كيست؟
آن حضرت با شتاب به درون خانه رفت و بازگشت در حالي كه پسري سه ساله كه رويي همانند ماه تمام داشت بر دوش خويش حمل مي كرد و فرمود: اي احمد بن اسحاق، اگر نزد خداي متعال و حجتهاي او گرامي نبودي اين پسر را به تو نشان نمي دادم، همانا او همنام رسول خدا و هم كنيه اوست، او كسي است كه زمين را از عدل و داد پر مي سازد همچنانكه از ظلم وجور پر شده باشد. اي احمد بن اسحاق مثل او در اين امت مثل خضر ـ عليه السلام ـ و ذوالقرنين است، سوگند به خدا غايب مي شود، به طوري كه در زمان غيبت او، از هلاكت نجات نمي يابد مگر كسي كه خداوند او را بر اعتراف به امامت وي ثابت قدم بدارد و موفق سازد كه براي تعجيل او دعا كند.
عرض كردم: سرور من، آيا نشانه اي دارد كه دل من به آن اطمينان بيشتري پيدا كند؟
دراين هنگام آن پسر به عربي فصيح فرمود: (منم بقية الله در زمين، همانكه از دشمنان خدا انتقام مي گيرد، اي احمد بن اسحاق پس از مشاهده عيني دنبال اثر نگرد!) [1]
ابونعيم انصاري مي گويد: با سي نفر در مكه معظمه حضور داشتم، در ميان آن جمع محمد بن قاسم علوي از اخلاص بيشتري برخوردار بود. روز ششم ذي الحجه سال 293 هجري بود كه ناگاه جواني كه دو حوله احرام پوشيده و نعلين خود را در دست گرفته بود به جمع ما وارد شد.
هنگامي كه چشم ما به جمالش افتاد چنان تحت تأثير جلالت و عظمتش قرار گرفتيم كه همگي يكجا برخاستيم و آن گرامي به ما سلام كرد و در وسط گروه ما نشست و ما نيز در اطراف او نشستيم.
آنگاه به سمت راست و چپ خود نگريست و فرمود: آيا مي دانيد حضرت ابا عبدالله ـ عليه السلام ـ در دعاي الحاح چه مي گفت؟ گفتيم: چه فرمود؟چنين گفت:
اَللّهمَّ اِنّي أسئلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي تَقُومُ بِهِ السَّماءُ بِه تَقُومُ الْاَرضُ وَ بِهِ تُفَرِّقُ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ وَ بِهِ تَجْمَعُ بَيْنَ الُْمجْتَمِع وَ بِهِ اَحْصَيْتَ عَدَدَ الرِّمالِ وَزِنَةَ الْجِبالِ وَكَيْلَ الْبِحارِ اَنْ تُصَلِّيَ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و اَنْ تَجْعَلْ لي مِنْ اَمْرِي فَرَجاً.
خدايا: تو را مي خوانم، به آن نامت كه آسمان و زمين را بپاي مي داري، و حق و باطل را از هم جدا مي كني، و پراكندگان را جمع و جمع را پراكنده مي سازي، و عدد ريگهاي بيابان و وزن كوهها و پيمانه درياها را مي شماري، بر محمد و آل محمد درود بفرست و فرج مرا نزديك گردان!
سپس برخاست و مشغول طواف شد ما هم با وي برخاستيم و تا او رفت ما فراموش كرديم كه درباره او گفتگو كنيم و از هم بپرسيم كه او كي بود. فردا در همان وقت نيز از طواف فراغت يافت و به نزد ما آمد و همانند روز گذشته ما به احترامش برخاستيم و او را هم در وسط گرفته و دور او نشستيم. دوباره مثل روز گذشته به سمت راست و چپ خود نگريست و فرمود: آيا مي دانيد امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ بعد از هر نماز واجب چه دعايي را مي خواند؟ پرسيديم چه دعايي را مي خواند؟ آن بزرگوار دعا را خواند و بعد دعايي را كه علي ـ عليه السلام ـ در سجده شكر و علي بن الحسين ـ عليه السلام ـ در زير ناودان كنار بيت مي خواندند بيان فرمود و در بين ما نگاهي به محمد بن قاسم كرد و فرمود: اي محمد بن قاسم تو به راه خير مي روي ان شاءالله و برخاست و داخل در طواف شد و ماهمگي اين دعاها را حفظ كرديم ولي هيچكدام بياد نياورديم كه راجع به آن عزيز صحبت كنيم جز اينكه در روز آخر يكي از حضار به نام ابوعلي محمودي به ما گفت اي آقايان آيا اين شخص را مي شناسيد، به خدا قسم او صاحب الزمان شماست! پرسيدم از كجا دانستي كه امام زمان ـ عليه السلام ـ است؟
ابوعلي توضيح داد كه هفت سال تضرع و زاري كردم و از خداوند مي خواستم كه حضرت صاحب الزمان ـ عليه السلام ـ را زيارت كنم، تا اينكه عصر روز عرفه ديدم همين بزرگوار آمد و همين دعايي را كه شنيديد خواند، من از او پرسيدم: شما كيستيد او فرمود: از مردم عرب هستم، گفتم از كدام تيره مردم؟ فرمود: از عرب، گفتم از كدام تيره عرب؟ فرمود: از بني هاشم. گفتم: از كدام گروه بني هاشم؟ فرمود: از آن گروه كه بزرگ آنها سر دشمن را مي شكافت و به مردم طعام مي داد و در آن هنگام كه مردم در خواب بودند به نماز مي ايستاد. دانستم كه او علوي است ولي ناگهان ناپديد گشت و نفهميدم كجا رفت. از مردمي كه در اطراف بودند پرسيدم آيا اين شخص را شناختيد؟ گفتند: آري، هر سال پياده با ما به حج مي آيد گفتم: سبحان الله به خدا قسم اثر پياده روي در وي نديدم.
از عرفات به مزدلفه رفتم در حالي كه از فراق او غمگين و افسرده بودم، وقتي به خواب رفتم در عالم رؤيا رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ را ديدم كه فرمود: آيا مطلوب خود را ديدي؟ گفتم، او كيست؟ فرمود: همان كسي كه ديروز عصر ديدي امام زمان تو بود.
ابونعيم انصاري راوي اين داستان مي گويد: وقتي اين مطلب را از ابوعلي شنيديم او را سرزنش كرديم كه چرا بموقع ما را مطلع نساختي؟! گفت: من هم فراموش كردم.[2]
در شهر نجف كارگر حمامي بود كه پدر پيري داشت و نسبت به خدمتگزاري او هيچگونه كوتاهي نمي كرد تا آنجا كه براي او آب در مستراح مي برد و منتظر مي شد تا خارج شود و به مكانش برساند.
آري پيوسته ملازم خدمت او بود مگر در شب چهارشنبه كه به مسجد سهله مي رفت و در آنجا شب به واسطه اعمال مسجد سهله و شب زنده داري در آنجا از خدمت معذور بود. ولي پس از مدتي ترك كرد و ديگر به آنجا نرفت.
از او پرسيدند چرا رفتن به مسجد سهله را ترك كردي؟ گفت: چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم، شب چهلم رفتنم به تأخير افتاد تا نزديك غروب، در آن موقع تك و تنها بيرون رفتم و با همان وضع به سير خود ادامه دادم تا يك سوم راه باقي ماند، كم كم ماهتاب مقداري از تاريكي شب را به روشنايي تبديل كرد. دراين هنگام شخص عربي را ديدم بر اسبي سوار است و به طرف من مي آيد و در دل خود گفتم الآن اين مرد راهزن مرا برهنه مي كند، همين كه به من رسيد با زبان عرب بدوي شروع به صحبت كرد، پرسيد كجا مي روي؟ گفتم مسجد سهله، فرمود: با تو چيزي خوردني هست؟ جواب دادم نه، فرمود: دست خود را در جيب كن، گفتم: در آن چيزي نيست باز آن سخن را با تندي تكرار كرد. من دست در جيب كردم مقداري كشمش يافتم كه براي كودك خود خريده بودم و از خاطرم رفته بود به او بدهم.
آنگاه به من فرمود: (اُوصِيكَ بِالْعُودِ) سه مرتبه اين عبارت را تكرار كرد (عود به زبان بدوي پدر پير را مي گويند) بعد از اين سخن ناگهان از نظرم ناپديد شد. فهميدم كه او حضرت مهدي ـ عليه السلام ـ بود و دانستم كه آن گرامي راضي نيست ترك خدمت پدرم راحتي در شبهاي چهارشنبه بنمايم. از اين جهت ديگر به مسجد سهله نرفتم و اين كار را ترك نمودم.[3]
ابو نصر طريف مي گويد: به خدمت صاحب الزمان ـ عليه السلام ـ رسيدم.
فرمود: اي طريف قدري صندل سرخ براي من بياور (صندل نام درختي است كه در هند مي رويد و بوي خوشي دارد، شايد مقصود امام ـ عليه السلام ـ عطري بوده كه از آن مي گرفتنه اند).
وقتي آن را حاضر كردم فرمود: مرا مي شناسي؟ عرض كردم: آري، فرمود: من كيستم؟ عرض كردم، شما آقا و پسر آقاي من هستيد، فرمود: مقصودم سؤال از اين نبود، طريف گفت: فدايت شوم پس بفرما تا خشنود گردم، فرمود: من خاتم اوصياء هستم كه خداوند گرفتاريها را به وسيله من از بستگان و شيعيانم برطرف مي كند.[4]
ابراهيم بن مهزيار مي گويد: به مدينه رفتم تا درباره اولاد امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ تحقيقاتي نمايم ولي در مدينه چيزي دستگيرم نشد. آنگاه به مكه رفتم تا مگر در آنجا اطلاعي بدست آورم.
روزي در هنگام طواف جواني زيبا روي بنظرم آمد كه او نيز به من نگاه مي كرد. من به آرزوي اينكه شايد مقصود خود را يافته باشم به طرف او رفتم و سلام كردم و جواب سلام بهتر شنيدم.
آن گرامي پرسيد: اهل كجايي؟ گفتم اهواز. فرمود: از ديدنت خوشحالم.
آيا در اهواز جعفر بن حمدان خصيبي را مي شناسي؟ گفتم: او نداي حق را لبيك گفت. فرمود: خدا او را رحمت كند شبهاي درازي را به عبادت گذرانيد و خداوند پاداش فراوان به او عنايت نمود، سپس فرمود: مرحبا به تو، آن علامتي كه از امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ كه در اختيار تو بود چه كردي؟ عرض كردم: شايد منظور شما انگشتري باشد كه امام عسكري ـ عليه السلام ـ به من لطف فرمود؟! فرمود: آري مقصودم همان است. وقتي آن را بيرون آوردم و نظرش به آن افتاد از دست من گرفت و بوسيد و سپس نقش آن را كه نوشته بود (يا الله يا مُحمّد يا عَلي) خواند. آنگاه فرمود: قربان پدرم گردم! كه جواب مسائل بسياري را براي امروز كه به آن احتياج دارم از وي گرفتم و همه نوع احاديث و اخبار از او استفاده نمودم.
تا آنجا كه فرموده: مطلب مهمي را كه بعد از سفر حج قصد كرده اي به من اطلاع بده، گفتم: آنچه در نظر داشتم هم اكنون به تو مي گويم. گفت: هر چه مي خواهي بپرس تا به خواست خدا برايت شرح دهم. گفتم: آيا از اولاد امام حسن عسكري صلوات الله عليه خبر داري؟ گفت: آري والله، مأموريت من براي آمدن به سراغ تو از ناحيه آن بزرگوار است و اگر دوست داري به شرف ملاقات آنها نائل شوي با من به شهر طائف بيا ولي اين سفر را از دوستانت مخفي بدار!
ابراهيم بن مهزيار مي گويد: با وي به طائف رفتم، از ريگستاني گذشته از دور چادري ديديم كه بر سينه تل ريگي سر پا بود. او نخست به درون چادر رفت تا براي ورود اجازه بگيرد، پس به آنها سلام كرد و اطلاع داد كه من بيرون منتظرم. يكي از آنها كه در ميان چادر بودند و بزرگتر بود و نامش (م ح م د) بود بيرون آمد.
رنگ صورتش باز، پيشاني اش روشن، بر گونه راستش خالي مانند پاره مشكي بر سفيدي نقره نمايان بود و موي سر مباركش نتابيده تا نزديك گوشش مي رسيد، قيافه نوراني او را هيچ چشمي نديده و زيبايي و وقار و حجب و حياي بي نظيرش را نمي توان توصيف كرد.
همين كه نظرم به او افتاد بي اختيار به سويش شتافتم و دست و پايش را بوسيدم. فرمود: خوش آمدي، رابطه قلبي ميان من و تو برقرار است با وجود دوري منزل و تأخير ملاقات تو را در نظر داشتم خدا را شكر كه ملاقات ما صورت گرفت و از انتظار و فراق ما را بيرون آورد.
امام ـ عليه السلام ـ از تمام برادران گذشته و حال من پرسيد، عرض كردم، پدر و مادرم فداي شما من از هنگام مرگ و شهادت مولايم امام حسن عسكري تاكنون همواره شهر به شهر در جستجوي شما هستم و همه جا درهاي اميد به رويم بسته مي شد تا اينكه خدا بر من منت نهاد و كسي آمد و مرا به خدمت شما آورد. خدا را شكر مي كنم كه بزرگواري و احسان حضرتت را به من الهام نمود.
سپس آن گرامي مرا به گوشه خلوتي برد و فرمود:
پدرم با من پيمان بست كه جز در پنهاني ترين و دورترين نقاط زمين مسكن نكنم تا اسرار وجودم مخفي شود و از نقشه هاي گمراهان محفوظ بمانم و از خطرات مردم بد انديش در امان باشم. از اينرو بيابانهاي خشك و ريگزار را مي پيمايم و منتظر روز قيام خود مي باشم كه فرياد مردم روي زمين از هر سو بلند است پدرم صلوات الله عليه از حكمتهاي پنهاني و علوم مكتوم چيزهايي به من آموخت كه اگر شمه اي را به تو بگويم تو را بي نياز گرداند.
پدرم صلوات الله عليه فرمود:
يا بُنَيَّ اِنَّ اللهَ جَلَّ ثَناؤه لَمْ يَكُنْ لِيُخَلِّيَ أطْباق اَرْضِهِ وَ اَهْلُ الِجدّ فيِ طاعَتِه وَ عبادَتِهِ، بِلا حُجَّة يَسْتَعْلي بِها وَ اِمامٍ يُؤتَمَّ بِهِ.
فرزندم خداوند تبارك و تعالي تمام طبقات زمين و آنها را كه سعي در عبادت و اطاعت او دارند بدون حجتي كه مقام آنها را بالا برد و بدون امامي كه مردم به وي اقتدا نمايند و به روش وي روند خالي نمي گذارد اي فرزند: اميدوارم تو از كساني باشي كه خداوند آنها را براي نشر حق و برچيدن اساس باطل و اعتلاي دين و خاموش ساختن آتش گمراهي آماده ساخته است.
اي فرزندم هميشه در مكانهاي پنهان و دور مسكن بنما زيرا كه هر يك از دوستان خدا دشمني زننده و مخالفي مزاحم دارند....
وَاعْلَمْ أنَّ قُلُوبَ اَهْلِ الطّاعَةِ وَ الْاِخْلاصِ نزع اِلَيْكَ مِثْلُ الطَّيْرِ إذا أمَّتْ أوْ كارَها
پسرم بدان كه دلهاي مردم ديندار و با اخلاص مانند پرندگان كه ميل به آشتيان دارند مشتاق لقاي تو مي باشند....
مهزيار مي گويد: مدتي در خدمت حضرت توقف نمودم واز آن حضرت حقايق روشن و احكام نوراني و لطائف و حكمت و نكات ممتازي كه خداوند در سينه گهربارش نهاده بود استفاده نمودم و با حضرت خداحافظي نمودم در حالي كه خدا را سپاسگذارم.[5]
چند نفر از شيعيان بحرين با هم قرار گذاشتند هر يك به نوبت ديگران را ميهماني كنند، بر اين قرار عمل كردند تا نوبت به مردي تنگدست رسيد چون براي ميهماني دوستان خود وسيله اي در اختيار نداشت بسيار اندوهگين شد و از افسردگي از شهر خارج شده روي به صحرا آورد تا شايد كمي اندوهش برطرف شود. در اين بين شخصي پيش او آمد و گفت: در شهر به فلان تاجر بگو آن دوازده اشرفي را كه براي ما نذر كرده بودي بده، پول را از او مي گيري و صرف ميهماني خود مي كني!
آن مرد پيش تاجر رفت و پيغام را رساند تاجر گفت: اين حرف را چه كسي به تو فرموده آيا او را شناختي پاسخ داد نه گفت: او صاحب الزمان ـ عليه السلام ـ بود، من اين مبلغ را براي آن جناب نذر كرده بودم، مرد بحريني را بسيار احترام كرد و وجه را پرداخت، خواهش كرد كه چون آن بزرگوار نذر مرا پذيرفته نصف اين اشرفيها را به من بده معادل آن از پولهاي ديگر مي دهم تا به عنوان تبرك داشته باشم بحريني بدين وسيله از عهده ميهماني دوستان خود بر آمد.[6]
ابوالحسن بن ابي البغل مي گويد: از طرف ابومنصور صالحان حاكم وقت كاري به من واگذار شده بود و بين من و او به واسطه آن كار تيره شد تا آنجا كه من مجبور شدم خود را پنهان كنم.
ابومنصور پيوسته مرا جستجو مي كرد و من مدتي هراسان و سرگردان در اختفا بسر مي بردم.
در يك شب جمعه تصميم گرفتم به حرم مطهر موسي بن جعفر و امام جواد ـ عليه السلام ـ بروم تا شايد خداوند گشايشي عنايت كند، باران مي آمد و باد مي ورزيد، شب تاريكي بود وارد حرم شدم از ابو جعفر متصدي حرم خواهش كردم درها را ببندد و كوشش كند كسي وارد نشود تا با خاطري آسوده و حضور قلب عرض نياز و دعا كنم، در ضمن از گرفتار شدن به دست اشخاص كه در جستجويم بودند ايمن باشم. او پذيرفت و درهاي حرم را بست.
شب به نيمه رسيد باد و باران آنقدر زياد بود كه رفت و آمد مردم را قطع نمود. من با دلي آكنده از اندوه و چشمي گريان دعا مي كردم و زيارت مي نمودم در اين لحظه يكباره متوجه صداي پايي از طرف قبرمطهر حضرت موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ شدم. وقتي نگاه كردم شخصي را ديدم كه مشغول زيارت است، بر آدم و پيامبران اولوالعزم سلام داد، امامان ـ عليهم السلام ـ را نيز سلام داد تا به حضرت حجت امام زمان ـ عليه السلام ـ رسيد چيزي نگفت، شگفت زده شدم ولي پيش خود گفتم ممكن است نام شريف آن گرامي را فراموش كرده باشد. زيارتش تمام شد دو ركعت نماز خواند و بعد به طرف مرقد مطهر امام جواد ـ عليه السلام ـ آمد و همانند سلام و زيارت او باز تكرار كرد و دو ركعت نماز خواند ولي من چون او را نمي شناختم ترس مرا فرا گرفت. ديدم جواني است كامل، لباس سفيدي پوشيده و عمامه اي برسر بسته و ردايي نيز بر دوش دارد.
اين بار كه زيارتش تمام شد به سوي من آمد و فرمود: ابوالحسن بن ابي البغل (أيْنَ اَنْتَ مِنْ دُعاءِ الْفَرَجِ) اگر گرفتاري چرا دعاي فرج را نمي داني؟! پرسيدم آن دعا چگونه است؟
فرمود: دو ركعت نماز مي خواني آنگاه اين دعا را تلاوت مي كني:
يا مَنْ اَظْهَرَ الْجَميلَ وَ سَتَرَ الْقَبيحَ يا مَنْ لَمْ يُؤاخِذْ بِالْجَرِيرَةِ وَ لَمْ يَهْتِكَ السِّتْرَ يا عَظيمَ الْمَنِّ يا كَريمَ الصَّفْح يا حَسَنَ التَجاوُزِ و يا واسِعَ المَغْفِرَةِ يا باسِطَ الْيَدَيْنِ بِالْعَطِيَّةِ يا مُنْتَهي كُلِّ نَجْوي وَ يا غايَةَ كُلِّ شَكْوي ياعُوْنَ كُلّ مُسْتَعين وَ يا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَم قَبْلِ اِسْتِحْاقِها يا رَبّاه (ده مرتبه) يا غايَةَ رَغْبَتاهُ (ده مرتبه) اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هذِهِ الْأسمْاءِ وَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرينَ ـ عليهم السلام ـ اِلاّ ماكَشَفْتَ كُرْبِي وَ نَفَسْتَ هَمِّي وَ فَرَّجْتَ غَمِّي و اَصْلَحْتَ حالي.
پس از اين دعا هر چه خواستي به خدا بگو و حاجت خود را طلب كن آنگاه طرف راست صورت را بر زمين مي گذاري و صد مرتبه مي گويي:
يا مُحَمَّدُ يا عَلِيّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدْ اِكْفِيانيِ فَاِنَّكُما كافِيايَ وَ انْصُر انيِ فَاِنَّكُما ناصِرايَ
و بعد به طرف چپ صورت را بر زمين مي گذاري صد مرتبه مي گويي:
ادْرِكْنِي آنگاه مي گويي: (اَلْغَوْثْ، اَلْغَوْثْ، اَلْغَوْثْ) اين لفظ را زياد تكرار مي كني تا اينكه نفست تمام شود در اين موقع سر از زمين بر مي داري خداوند به كرمش حاجتت را بر مي آورد ان شاء الله تعالي.
همين كه مشغول آن دعا و نماز شدم از حرم بيرون شد پس از پايان انجام دستورات آن بزرگوار پيش ابو جعفر رفتم تا سؤال كنم اين مرد چگونه وارد شد، درها را مانند اول بسته ديدم، در شگفت شدم با خود گفتم شايد درب ديگري هست كه من خبر ندارم.
نزد ابوجعفر رفتم جريان را به صورت گله گفتم، پاسخ داد درها همانطور بسته است و من باز نكردم ولي به اين موضوع كه تعريف مي كني آن آقا مولاي ما صاحب الزمان ـ عليه السلام ـ است. مكرر در مثل چنين شبي هنگام خلوت بودن حرم آن بزرگوار را ديده ام.
ابوالحسن مي گويد: اندوهگين شدم كه چرا امام ـ عليه السلام ـ را نشناختم و اين سعادت پر ارج را از دست دادم. از حرم موسي بن جعفر و جوادالأئمه - عليهما السلام- بيرون آمدم در حاليكه رفع گرفتاريم شد و به بهترين صورت به حاجت خويش رسيدم.[7]

[1] . كمال الدين، ج2، ص55.
[2] . بحار، ج52، ص6.
[3] . منتهي الآمال، ج2، ص324
[4] . مهدي موعود، ص498.
[5] بحار، ج52، ص32.
[6] . نجم الثاقب، ص306.
[7] . فرج المهموم سيد بن طاوس، ص274.
سيد كاظم ارفع ـ سيره عملي اهل بيت(ع)، ج14، ص8
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :