امروز:
سه شنبه 28 دي 1395
بازدید :
989
ما مشروطه مشروعه مي خواهيم
جريان قيام مصلح بزرگ سيد جمال الدين اسد آبادي و شهادت وي و جريان تحريم تنباکو با فتواي مرجع عالي مقام ميرزا حسن شيرازي، هرچند موجب بيداري بيشتر مسلمانان در برابر استعمارگران شد ولي به موازات اين بيداري ها، دولت هاي استعمارگر بر شگردها و دسائس خود در مقابل مسلمانان مي افزودند و دام هاي بيشتري را بر سر راه آزادي هاي آن ها مي گستردند و نقشه هائي براي تضعيف اسلام و تضعيف روحانيت مي کشيدند که يکي از آن ها جريان به دار کشيدن عالم ربّاني و فقيه والا مقام شيخ فضل الله نوري است.
زيرا بعد از اين که در ايران قيامي براي از بين بردن استبداد و بوجود آوردن مشروطيت به وقوع پيوست و در اين رابطه قوانيني تدوين شد، اين عالم بصير و فقيه بزرگ که يکي از مراجع آن زمان و استاد بسياري از علماي ايران و حوزه نجف اشرف بود به اين مطلب پي برد که بعد از اين همه جانفشاني ها و تحمّل زحمات در راه ايجاد مشروطه هدف اصلي از اين قيام که وضع قوانين اسلامي براي اداره مملکت بوده است تأمين نشده و مشروطه از راه اصلي خود منحرف گرديده است و تعدادي از غرب زدگان قوانيني از کشورهاي اروپائي بلژيک و فرانسه و انگلستان گرفته و به قوانين اسلامي مخلوط کرده و يک مجموعه شتر گاو و پلنگ درست کرده اند!!
اين جا بود که با کمال صراحت قيام کرد و گفت: ما مشروطه اي را مي خواهيم ايجاد کنيم که مشروعه هم باشد يعني کليه قوانين آن بر اساس اسلام که کاملترين اديان است پي ريزي شده باشد و اکنون مي بينيم از ديگ پلوي سفارت انگليس سر در آورده و فراماسونها دور آن سينه مي زنند و ايادي استعمار دارند آن را شکل مي دهند.
اکنون من بواسطه تعهد اسلامي که دارم با آن مخالفم و تا قدرت دارم در مقابل آن مي ايستم و اين مشروطه را که مشروعه نيست من حرام مي دانم.
اظهار مخالفت شيخ فضل الله نوري، کم کم، در سراسر ايران پيچيد و غوغا و هياهوي فراگيري بوجود آمد.
شيخ فضل الله نوري: اسلام فعلاً يک قرباني مي خواهد و چه سعادتي است که آن قرباني من باشم
بالاخره، او که يکي از برجسته ترين روحانيون تهران بود و نفوذ اجتماعي و بينش مذهبي و سياسي خود را در جهت پيشبرد هر چه تمامتر نهضت مشروطيت بکار گرفته و همراه عالمان بزرگ و مشهوري مانند حاج ميرزا حسن آشتياني[1] در اين راه گام برداشته بود به مخالفت خود با مشروطه اي که مي گفت آن را انحراف مسير داده اند و مشروعه نيست پافشرد.
از طرفي پير استعمار يعني انگليس به خاطر شکست خود در جريان تحريم تنباکو از روحانيّت شيعه که در آن جريان هم شيخ فضل الله نقش مهمي داشت ـ چون ضربه اي به امپراتوري انگليس وارد کرده بود ـ در فکر انتقام بود. از اين جهت به فکر افتاد که با کشتن فضل الله شاگرد مبرّز فاتح تنباکو روحانيّت را تضعيف و نور اسلام را کم فروغ تر نمايد. اين مطلب هم معلوم بود که مشروطه خواهان با غوغا سالاري فراواني که راه انداخته اند شيخ و همفکرانش را کلاً به عنوان مخالف مشروطه از ميان برخواهند داشت.
در اين بين، افرادي هم چون محمّد علي شاه و امام جمعه و اطرافيانشان براي حفظ جان خويش به سفارت خانه هاي بيگانه (سفارت خانه روس) پناه بردند و جان خود را از خطر حفظ کردند.
امّا شيخ فضل الله که يک فقيه بزرگ و از مراجع آن عصر بود هرگز اين ننگ و عار را بر خود نپسنديد و با کمال صراحت و شهامت گفت:
«اسلام فعلاً يک قرباني مي خواهد و چه سعادتي است که آن قرباني من باشم.»
اين بود که با يک دنيا شهامت و پايمردي شهادت را پذيرفت ولي ننگ و عار را نپذيرفت.
من هرگز زير پرچم کفر نمي روم
شيخ فضل الله نوري در اين موقعيت خطر و حساس درب خانه خود را مانند ايام ديگر ـ باز گذاشت و به گفتن درس خود ادامه داد و نماز جماعت را مثل هميشه برپا نمود، خطر لحظه به لحظه نزديک تر مي شد.
در اين اثناء پيشنهادهائي به محضر شيخ از طرف به اصطلاح خيرخواهان و علاقه مندان مطرح مي شد، به اين شرح:
1ـ من چنين مصلحت مي بينم که شما مخفيانه از تهران خارج شويد و به عتبات عاليات برويد که در اين صورت کسي جرئت نخواهد کرد که شما را از حوزه نجف اشرف به ايران برگرداند.
شيخ در جواب گفت: «اين فرار است و فرار ننگ است و من هرگز اين کار را نمي کنم.»
2. از طرف سفارت دولت عثماني پيغام آوردند که ما پرچم آن دولت را بياوريم و در بالاي منزل شما نصب کنيم که در اين صورت با حمايت آن دولت از خطر مصون خواهيد ماند.
شيخ در جواب گفت: «من در زير پرچم ولايت امير المؤمنان ـ عليه السلام ـ زندگي کرده ام و هرگز زير پرچم غير اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ نمي روم.»[2]
3. پيشنهاد پرچم دولت روس و يا هلند شد که بر فراز بام خانه شيخ نصب شود.
فرمود که: من محاسنم را در اسلام سفيد کرده ام و هرگز زير پرچم کفر نمي روم وَلَن يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَفِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً.[3] «خداوند هرگز راهي براي تسلّط کفار بر مسلمانان قرار نداده است.»
من راضي هستم که صد مرتبه کشته شوم و زنده شوم و مسلمين و ايرانيان مرا مثله (قطعه قطعه) کنند ولي به کفّار پناهنده نمي شوم.
و بالاخره، با شهامت و پايمردي غير قابل وصفي در برابر انبوه مصائب و حوادث گوناگون ايستادگي کرد در حالي که مخالفين هم تبليغات وسيعي به راه انداختند که شيخ فضل الله مخالف مشروطه است و سدّ راه آزادي ايران است و طرفدار استبداد است و بايد کشته شود.
دستگيري و محاکمه شيخ شهيد، فضل الله نوري
در شبي که فرداي آن، شيخ فضل الله را دستگير کردند، شيخ، تعدادي از افرادي را که به او علاقه مند و در منزل او بودند در يک جا جمع کرد و به آن ها گفت: عزيزان من، اين ها با من کار دارند نه با شما، بدانيد اين خانه مورد هجوم قرار خواهد گرفت و از شما هم کاري ساخته نيست من راضي نيستم شما، در خطر بيفتيد بنابر اين، من از شما تقاضا مي کنم که به خانه هاي خود برويد و مرا تنها بگذاريد و آن ها اطاعت کرده خدا حافظي نمودند و رفتند.
و بالاخره، شب يازدهم ماه رجب 1327 (قمري) عده اي از افراد مسلّح (که به آن ها چون مشروطه خواه بودند مجاهد گفته مي شد و هم چنين به آن ها آزادي خواه و عدالت خواه نيز مي گفتند) بفرماندهي يوسف خان ارمني[4] به خانه شيخ ريختند ـ شيخ در داخل کتابخانه اش بود ـ دست شيخ را گرفته کشان کشان از کتابخانه بيرون آوردند و توي درشکه انداختند، يوسف خان فرمان حرکت داد، شيخ را يکسره به اداره نظميه در ميدان توپ خانه (ميدان امام خميني و محل فعلي اداره راهنمائي و رانندگي) بردند.
در ميدان روبروي نظميه دو چوب عمودي قرمز رنگ و يک چوب افقي قرار داشت که چوبه دار و در انتظار شيخ فضل الله نوري بود.
چند لحظه بعد از ورود شيخ به محوّطه نظميه، محاکمه او را آغاز کردند و اعضا دادگاه به اصطلاح انقلابي عبارت از 13 نفر بودندکه سيزدهمين آن ها شيخ ابراهيم زنجاني بود که بعنوان فقيه در آن جلسه، فتوا به کشتن شيخ فضل الله نوري داد.[5]
يپرِم ارمني که رئيس نظيمه بود از شيخ سوال کرد که چرا با مشروطه مخالفت کردي؟ شيخ در جواب فرمود: اين مشروطه را حرام کردم و تا ابد الدّهر (هميشه) اين مشروطه حرام خواهد بود و من مجتهد هستم تشخيص دادم که بايد مخالفت و مقاومت بکنم.
يپرم گفت: اعدام هست.
شيخ گفت: من از شهادت استقبال مي کنم.
تاريخ مي گويد: يپرم از دشمنان سر سخت روحانيت بود و به کشتن شيخ بيش از همه اصرار مي ورزيد.
محکومي در گوشه زندان در انتظار وصال شهادت
دستگيري و محاکمه شيخ فضل الله نوري و صادر کردن حکم قتل او در تهران و سراسر ايران انعکاس عجيبي پيدا کرد، و دستگاه حکومتي لحظه به لحظه به ايجاد رعب و وحشت بيشتري در ميان مردم پرداخته و براي اعدام، زمينه سازي مي کرد.
اکثريت مردم که هواخواهان شيخ را تشکيل مي دادند، از آن جا که به زهد و تقوا و دانش و ايمان او اعتقاد داشتند، و مي دانستند که اين روحاني عالي قدر ـ که در آغاز کار، به مشروطيت، خدمات شاياني کرده و در مبارزه با استبداد پيشگام بوده است ـ اکنون بواسطه مداخله انگليس و خواسته هاي ناهنجار و جاه طلبي بعضي از گروه ها که خود را به غلط مشروطه خواه جا زده اند و انحرافي در مسير مشروطه بوجود آورده اند مخالفت نمايد، از اين جهت ناراحت بودند ولي از ترس، جرئت حرف زدن نداشتند، و در يک خاموشي اندوهباري بسر مي بردند. و تعدادي هم به فکر اين که همين روزها سدّ آزادي خواهي مردم ايران را از ميان بر مي دارند و شيخ را اعدام مي کنند خوشحال و در انتظار بودند.
در اين زمان در تهران، درنتيجه تبليغات دشمن شايعه اي نيز بر سر زبان ها افتاده بود که علماي نجف با قتل شيخ فضل الله موافقت دارند و روزنامه حبل المتين چاپ تهران تلگرافي را که به قول آن روزنامه از نجف مخابره شده بود بدين مضمون چاپ و منتشر کرد. که «مفسد را بايد از ميان برداشت و شيخ نوري مفسد است.»
اکنون فکر کنيد که شايعه چنين تلگرافي از نجف اشرف که آن روز مرکز مرجعيت شيعه بود و در آن، مراجع بزرگي مانند آخوند خراساني و شيخ عبدالله مازندراني و سيد محمد کاظم يزدي وجود داشت چه عکس العملي در ايران ايجاد مي کرد؟ ولي عجيب ترين نقشه دشمنان دين و روحانيت و متأسفانه اندوهبارترين آن اين بود که در ميان علما نيز اختلاف شديدي بوجود آورده بودند، عدّه اي موافق شيخ، امّا اکثر علما مخالف او و کشتن او را جايز بلکه، لازم مي دانستند.
فَاعْتَبِرُوا يَأُ اُوْلِى الْأَبْصَرِا.
اين بود وضع مردم و شايعاتي که بر اساس دروغ و تزوير بوجود آمده بود ولي شيخ شهيد مانند کوهي استوار و محکم در گوشه زندان به عبادت مشغول و چون زندگي دنيا را هجران، و شهادت را وصال مي دانست در انتظار طلوع آفتاب روز شهادت بود.
برآ اي آفتاب صبح امّيد که در دست شب هجران اسيرم
در بلاهم مي چشم لذّات او
روز سيزدهم رجب سال 1327 روز تولّد حضرت امير المؤمنان ـ عليه السلام ـ را دستگاه حکومتي براي به دار زدن شيخ فضل الله نوري انتخاب کرد.
چرا اين روز را انتخاب کردند؟ با اين که شيخ چند روز است که در زندان است، مي توانستند يک روز هم به تاخير بيندازند و فردا شيخ را به دار بزنند.
انتخاب امروز براي اين بود که لطمه اي به مذهب و به روحانيت وارد کنند و به مردم بگويند: امروز که روز تولّد امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ است و در مذهب شما روز شادي و سرور است ما با کشتن يک مرجع از مراجع مذهب شما روز شادي شما را به روز غم و عزا تبديل مي کنيم به روحانيت هم بگويند که ما در روز ولادت اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ يکي از افسران مکتب او را مي کشيم تا قدرت خود را به شما نشان بدهيم.
اين فکر دشمن بود، ولي براي شيخ فضل الله نوري ـ که عاشق شهادت در راه خدا، و عشق به شهادت را از مکتب مولاي خود حضرت علي ـ عليه السلام ـ آموخته بود که فرمود: إنَّ اَکرَمَ المَوتِ القَتلُ.[6] گرامي ترين مرگ ها کشته شدن در راه خداست ـ روز عيد بود. روز رسيدن به مراد بود، براي عاشقان چه روزي بالاتر از آن روزي که خلعت شهادت بپوشند؟ و خون و جان خود را در راه معشوق نثار کنند؟ و چه لذّتي بالاتر از جلب رضاي محبوب؟
در بلاهم مي چشم لذّات او ماتِ اويم مات اويم مات او
چوب دار در انتظار حماسه شيخ شهيد
عصر روز سيزدهم، شيخ را از زندان، براي انجام آخرين محاکمه و استنطاق به نظميه بردند، در حالي که در ميدان توپخانه جمعيت مرد و زن موج مي زند و لحظه به لحظه به جمعيت افزوده مي شود و حکم دادگاه براي مردم معلوم بود، در اين بين عده اي زار زار گريه مي کردند، جمعي هم در انتظار آوردن شيخ بودند، ميرزا مهدي پسر ارشد شيخ هم در ميان جمعيت بود،و هزار و پانصد تن ژاندارم ارمني را هم به ميدان توپخانه آورده و در اطراف ميدان مستقر ساختند، دسته موزيک نظامي در کنار ميدان «نواي آقشام» را مي نواخت، دو چوب سرخ رنگ عمودي و يک چوب را به هم متصل کرده چوبه داري آماده کرده اند و طناب هم براي بستن به گردن محکوم آماده است.
کلّ يوم عاشورا و کل ارض کربلا
يک ساعت و نيم به غروب مانده بود که انتظار پايان يافت. شيخ با قيافه شاداب و روحي مطمئن و دلي آرام در حالي که قدم هاي خود را محکم به زمين مي زد، عصا زنان آمد و جلوِ درِ نظميه ايستاد، مأمورين مسلح، مردم را پس و پيش کرده، راه را جلو او باز مي کردند، شيخ شهيد در ابتدا نگاهي پر معنا به جمعيت انداخت، آن گاه رو به آسمان کرد و اين آيه را که مومن آل فرعون بعد از نصيحت فرعونيان و دستگيري خود خوانده بود خواند: فَسَتَذْكُرُونَ مَآ أَقُولُ لَكُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِى إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ[7]
«بعد از من متذکر مي شويد که من چه مي گفتم من کار خود را به خداوند واگذار مي کنم که خداوند به بندگان خود بصير و بينا است.»
از آن پس، به طرف چوبه دار حرکت کرد، او عصا زنان، و با وقار راه مي رفت و به مردم نگاه مي کرد، تا نزديک چار پايه دار که رسيد، يک مرتبه بعقب برگشت و صدا زد: نادعلي! (نادعلي خادم شيخ بود) نادعلي فوراً جمعيت را کنار زد و با چشم اشک آلود گفت: بله آقا، جمعيت که هياهو مي کردند ساکت شدند تا ببينند شيخ چه کار دارد، شيخ دست به جيب خود برد و کيسه اي در آورد و انداخت جلو نادعلي و گفت: نادعلي! اين مهرها را خرد کن، نادعلي جلو آقا مهرها را خرد کرد.
نظر شيخ اين بود که مبادا اين مهرها بدست دشمن بيفتد تا سند سازي کنند.
شيخ، بعد از اينکه از خرد شدن مهرها مطمئن شد راه افتاد تا به چهار پايه زير دار رسيد، پهلوي چهار پايه ايستاد، رو به مردم کرد و ده دقيقه براي مردم صحبت کرد، آن روز چون بلندگو نبوده است و صدا بجائي نمي رسيده است ـ مخصوصاً هياهوي زيادي هم جريان داشته است ـ کلمات او درست شنيده نشده است ولي بعضي از کلمات که نقل شده است اين است:
خدايا تو شاهد باش، آن چه را که من بايد بگويم به اين مردم، گفتم، خدايا تو خودت شاهد باش که در اين دم آخر، باز هم به اين مردم مي گويم که موسسين اين اساس (مشروطه اي که با قوانين بيگانه مي خواستند تنظيم کنند) لامذهب ها هستند که مردم را فريب داده اند اين اساس مخالف اسلام است، محاکمه من و شما مردم بماند نزد پيغمبر خدا محمّد بن عبدالله ـ عليه السلام ـ. هنوز صحبت شيخ تمام نشده بود که يوسف خان ارمني، عمامه از سر شيخ برداشت و بطرف جمعيّت پرتاب کرد، شيخ شهيد با آهنگ پر ابهّت و صداي قوي که لرزه بر اندام مردمان مي انداخت گفت: اين عمامه را از سر من بر داشتند، از سر همه برخواهند داشت.
عمامه را مردم براي تبرّک ريز ريز کردند و در آن ميدان محشري بپا شده بود، مردم که مي ديدند بزرگترين مجتهد و مرجع آن ها با سر برهنه و بدون عبا در ميان مأمورين ارمني و زير چوبه دار ايستاده و فاصله اي با مرگ ندارد، زن و مرد و پير و جوان با صداي بلند گريه مي کردند، و اين حق شناسان بصير محبّت خود را نسبت به علماي اسلام به اندازه توان خود به نمايش گذاشتند، امّا پسر شيخ يعني ميرزا مهدي که بزعم خود، در زمره مشروطه خواهان بود، خنده کنان گفت و کف زنان و هورا گويان در ميان تعدادي مثل خود، ايستاده، تماشا مي کرد.
شيخ باز نگاهي به مردم انداخت و کلامي گفت که تنها مأمورين مراقب او و دژخيمان شنيدند و آن کلام اين بود: هذه کوفة الصغيرة. يعني اين تهران در اين وضع فعلي کوفه کوچک است که نظر به بي وفائي و عهد شکني مردمي دارد که تا ديروز نسبت به او اظهار ارادت و محبّت مي کردند.
سپس با لبخند غم آلود و سيماي متأثّر در حالي که کوچک ترين ترس و هراسي از او مشهود نبود اين شعر را خواند:
اگر بار گران بوديم و رفتيم اگر نا مهربان بوديم رفتيم
بعد از آن، شهادتين را گفت و پيش از آن که ريسمان به گردن او بيندازند يکي از رجال وقت به عجله براي او پيغام آورد که شما اين مشروطه را امضاء کنيد و خود را از کشتن رها سازيد، فرمود: «من ديشب رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را در خواب ديدم و فرمود: فردا شب ميهمان مني و من چنين امضائي نخواهم کرد.»
سپس به دژخيمان که براي انجام تکليف منتظر بودند گفت: «کار خود را بکنيد.»
طناب دار را به گردن شيخ انداخته و با اشاره فرمانده موزيکچيان، دسته ارکستر شروع به نواختن مارش نظامي نمود و در حالي که پيکر شيخ آرام آرام بالا مي رفت، گريه و ضجّه مردم و کف زدن و صداي هوراي ميرزا مهدي فرزند ارشدش، او را بدرقه مي کرد، گردش طناب روي شيخ را به طرف قبله چرخانيد و با مختصر حرکت قبض روح شد.
آري ره و رسم عشق اين است جان دادن عاشقان چنين است
رفتار با جنازه شيخ شهيد، کار يزيديان در صحراي کربلا را تداعي مي کرد
به فاصله کمي جنازه شيخ شهيد را از دار پائين آوردند و آن را در محيط نظميه ابتدا روي نيمکتي گذاشتند، امّا مگر دست برداشتند؟ جماعت کثيري به اصطلاح مجاهدين و غيره از بيرون، ريختند توي حيات محشري به پا کردند، همه ريختند دور جنازه و با قنداق تفنگ و لگد، آن قدر به آن جنازه زدند که خونابه از سرو صورت و دماغ و دهن و گوش آن بزرگوار بر روي محاسنش جاري شد هر کس هر چه داشت با آن ميزد و آن ها که دستشان نمي رسيد آب دهان مي انداختند.
ازدحام جمعيت، دقيقه به دقيقه زيادتر مي شد، و تف و لگد و حملات مجاهدين و مردم بر جنازه بيشتر، که يک مرتبه ديده شد يک نفر از سران مجاهدين ـ مرد تنومند و چهار شانه اي بود ـ وارد حياط نظميه شد، مردم عقب رفتند و براي او راه باز کردند، مجاهدين خيلي احترامش مي کردند، جلو آمد و بالاي جنازه ايستاد، اين بي حيا هنوز نرسيده، جلو همه دگمه هاي شلوارش را باز کرد و روبروي اين همه چشم ... به سر و صورت آن جنازه....
مردي نيز با لباس مشکي، عصا بدست وارد شد و همين طور که تماشا مي کرد به ترکي فحش نثار شيخ کرد ،اين شخص کاردار سفارت عثماني بود.
قسم به مقدسات عالم در گودال قتلگاه کربلا کوفيان چنين معامله اي نکرده بودند. خانواده شيخ شهيد بوسيله عضد الملک (نايب السلطنه) تلاش زيادي براي تحويل گرفتن نعش نمودند، امّا يپرم خان (ارمني، رئيس نظميه) قصد سوزاندن آن را داشت و لذا حاضر به دادن آن نبود، بالاخره، با تلاش بسيار زياد موافقت نمود و گفت: خيلي خوب، کفن کنيد جنازه را تحويل آن ها بدهيد، مشروط به اين که شبانه دفن کنند و هيچ گونه صدا و عزاداري نباشد.
عدّه اي از روحاني نماها در شب قتل شيخ، مردم را به جشن و چراغاني تشويق و شادماني کردند، برخي از روحاني نمايان نجف و شهر هاي ديگر تلگراف هائي به اين مضمون براي يپرم خان فرستادند، جناب مطيع الاسلام يپرم خان! از زحمات شما در پيشرفت اسلام متشکريم!!!
شما فکر کنيد چه مصيبتي براي اسلام از اين بالاتر که يک فقيه فرزانه و عالم ربّاني به اين ترتيب، بدست يک نفر ارمني کشته شود ـ حتي تصميم براي سوزاندن جنازه او نيز گرفته شود ـ آن وقت افرادي در لباس روحانيت به او تلگراف زده بعنوان اين که براي پيشرفت اسلام اين شيخ را کشته ايد از او تشکر کنند، اين جا بايد گفت وا اسلاما.
مقبره شيخ شهيد در قم، اين زمين ناشناس روزي معروف خواهد شد
خانواده شيخ شهيد، پس از اين که جنازه شيخ را از نظميه تحويل گرفتند آن را به خانه آورده نعش او را غسل دادند و کفن کردند امّا براي اين که مردم متوجه نشوند که محل دفن او کجاست ـ زيرا احتمال مي رفت که بدخواهان نبش قبر کرده بدن او را مورد اهانت قرار بدهند ـ تابوتي را از سنگ و خاک پر کردند و براي اين که صدا نکند در لابه لاي سنگ ها و کلوخ ها پوشال قرار دادند و آن را شبانه به طرف «سر قبر آقا» فرستادند و نامه اي هم براي متولي قبرستان «سر قبر آقا» که از آشنايان بود نوشتند که آن را دفن کند و صورت قبري هم بسازد.
ولي نعش شيخ شهيد را در خانه، در يک اطاق کوچکي امانت گذاشتند، مردم، کم کم، فهميدند که جنازه شيخ شهيد در خانه او است: لذا از صبح تا شب مردم، فوج فوج مي آمدند پشت ديوار خانه، فاتحه مي خواندند و مي رفتند و اين جريان که به گوش بدخواهان و مأمورين رسيد، سر و صدا بلند شد که اين چه وضعي است؟ امامزاده درست کرده اند؟
از اين جهت تصميم گرفتند که نعش شيخ شهيد را به قم انتقال بدهند، پس از دو ماه که قبر را شکافتند با اين که در اطاق در بسته، و هواي گرم تابستان مانده بود تازه تازه بود. و هيچ تغييري نيافته و بوي ناراحت کننده اي نيز در آن بوجود نيامده بود.
شيخ شهيد، پيش از شهادت در مقبره اي از صحن حضرت معصومه ـ عليها السلام ـ براي خود قبري تهيه کرده بود و گفته بود: اين زمين ناشناس روزي معروف خواهد شد او را در آن جا بخاک سپردند.
سَلامٌ عَلَيهِ يومَ وُلِدَ وَ يومَ قَُتِلَ وَ يومَ يبعَثُ حَياً.
و اکنون در صحن حضرت معصومه ـ عليها السلام ـ معروف ترين قبرها، مقبره شيخ فضل الله نوري است. و عجيب اين است که اين شعر بالاي آن حجره که قبر شيخ شهيد در آن واقع است سال ها قبل از شهادت شيخ با کاشي نوشته شده است:
نه جنّت است چو جنّت مقام رحمت حق نه کعبه است چو کعبه است قبله احرار

[1] . ميرزا حسن آشتياني در موقع دستگيري و شهادت شيخ در حيات نبود و او در سال 1319 در گذشته بود ولي در ابتداي نهضت مشروطه در حيات بود.
[2] . دولت عثماني از اهل تسنّن بود.
[3] . نساء / 141.
[4] . از اين فرمانده اين افراد يوسف خان ارمني و رئيس نظميه که بعداً خواهيم گفت يپرِمِ ارمني است و براي دستگيري شيخ و صدور حکم قتل اين ها دست بکار هستند وضع آن روز ايران و راه کارهاي دشمنان روشن مي شود.
[5] . از اين که يک نفر روحاني به عنوان فقيه و حاکم جلسه دادگاه فتوا به کشتن شيخ مي دهد نيز مطالب بسياري از وضع آن عصر و نقشه هاي دشمن معلوم مي شود.
[6] . نهج البلاغه، خطبه 123.
[7] . آيه 44، سوره غافر.
آيت الله نوري همداني - اسلام مجسم، ص 183
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :