امروز:
جمعه 28 مهر 1396
بازدید :
1297
آخوند خراساني و تکريم اهل علم
در احوال آخوند خراساني ـ رحمه الله عليه ـ نوشته اند:
«آن همه ناملايمات که در اين اواخر نسبت به ايشان از علماي سوء اشتهار يافت، همه را تحمّل مي نمود؛ بلکه تعارفات مرسوم و خوش لساني را نسبت به آن منابع سوء از کثرت حيا مي افزود و اهميت مي داد. و اگر به مشکلي گرفتار مي شدند با کوشش تمام، داد رسي مي نمود. و اگر ذکر آن ها در مجلس آن جناب مي رفت، اسامي آن ها را با تعظيم ياد مي نمود و کسي جرأت نداشت در محضرش، اسم آن ها را به بدي ذکر کند.»[1]
«در وقايع مشروطيت که دو دستگي بين روحانيون ايجاد شده بود، بسيار اتفاق مي افتاد که تني چند از دسته مخالف، مجبور مي شدند براي رفع گرفتاري هايشان، سراغ آخوند بيايند از ايشان تقاضاهائي مي کردند و او با کمال سعه صدر، درخواست شان را انجام مي داد.
يک بار، يکي از بزرگترين بدگويان ايشان ـ که دائماً و در همه جا پشت سر ايشان بد و ناسزا مي گفت ـ خدمتشان رسيد، اين مرد که از سخنرانان معروف کربلا بود، مي خواست خانه خود را بفروشد و قروض خود را بپردازد، خريدار به وي گفته بود: اگر آقاي آخوند، سند فروش خانه را امضا کرد، من حاضرم آن را بخرم و گرنه، نخواهم خريد.
مرد واعظ به هيچ وجه حاضر نبود نزد آخوند برود، چه بارها به طور آشکار، به علّت مشروطه خواهي آخوند به او ناسزا گفته بود، از طرفي مي ترسيد که در منزل آخوند، متعرّض او بشوند و با رفتن به خانه او، جان خود را در مخاطره بيفکند. اما او قرض داشت و از اين رو به ناچار، از کربلا به نجف آمد و خدمت آقاي آخوند رسيد.
آخوند، به او احترام فراوان گذاشت وي را بالاي دست خود نشانيد از ملاقات او اظهار خوشوقتي کرد. آن مرد علت مزاحمت را بيان داشت و گفت:
خواهش مي کنم که ذيل اين سند را امضا بفرمائيد تا بتوانم منزل خود را به فروش برسانم.
آقاي آخوند سند را از دست او گرفت و آن را مطالعه کرد و سپس سند را زير تشک خود پنهان ساخت. در دل مرد واعظ شوري به پا شده بود. او مي گفت: با خود گفتم: ديدي اين مرد آخر باطن خود را نشان داد و نه تنها سند را امضا نکرد بلکه آن را هم از ما گرفت تا ما را به زحمت بيندازد.
در همين حال، آخوند از جاي برخاست و از داخل گنجه چند کيسه ليره در آورد و به مرد واعظ داد و به او گفت: شما از اهل علم هستيد و من هرگز راضي نيستم کساني که اهل علمند گرفتار و پريشان باشند، اين پول ها را بگيريد و با آن بدهکاري خود را بپردازيد، خانه تان را هم نفروشيد و زن و بچه خود را آواره نسازيد، و اگر خداي نکرده باز گرفتار شديد، نزد من تشريف بياوريد. چنان چه داشته باشم، ممنون خواهم بود.
ناقل جريان مي گويد: از مشاهده اين همه گذشت و بزرگواري، اين مرد چنان شرمنده و خجل گرديد که از ان پس جزء ارادتمندان آخوند در آمد.»[2]
با تو گويم که چيست غايت حلم هر که زهرت دهد شکر بخشش
کم مباش از درخت سايه فکن هر که سنگت زند ثمر بخشش[3]
«آيت الله سيد هبة الدين شهرستاني ـ رحمه الله عليه ـ نقل فرمودند:
روزي در بيروني منزل آخوند در نجف، در خدمت ايشان نشسته بوديم و اين در ايامي بود که نهضت مشروطيت در ايران شروع شده بود و مابين علما افتراق افتاده بود.
آن روز، سيدي به منزل آخوند آمد و به ايشان عرض کرد: من مقلد آيت الله سيد کاظم يزدي هستم و مي خواهم با فلان شخص فلان معامله را بکنم و مهر و امضا و اجازه سيد کاظم يزدي را براي خريدار برده ام؛ ولي چون خريدار مقلّد شماست، قبول نکرد و به من مي گويد: برو و اجازه آخوند را بياور. استاد ما آخوند حرف او را قطع کرده و فرمود:
برو از قول من به او بگو آخوند گفت: اگر تو واقعاً مقلد من هستي، بايد مهر و امضاي آقاي سيد کاظم يزدي را روي سرت بگذاري و فوري اطاعت بکني».[4]
آن که زهرت دهد بدو ده قند و آن که از تو برد بدو پيوند
و آنکه بد گفت نيکوئي گويش ور نجويد تو را، تو مي جويش
(سنائي)

[1] . مرگي در نور، ص 395.
[2] . مرگي در نور، ص 381 ـ 382.
[3] . مقامات العليه، ص 49.
[4] . مرگي در نور، ص 95 ـ 96.
رضا مختاري - سيماي فرزانگان، ص 332
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :