امروز:
جمعه 28 مهر 1396
بازدید :
1325
راهزن و شجاعت نواب صفوي
علامه شيخ محمّد تقي جعفري ـ قدس سره ـ که مدتي در نجف اشرف با شهيد نواب صفوي[1] همراه بوده است. در مورد شجاعت و شهامت بي نظير شهيد نواب صفوي چنين مي گويد:
هر دو جوان بوديم و هر دو به نوعي، تهجد و شب زنده داري و زيارت را دوست داشتيم. در حوزه نجف در خدمت مرحوم طالقاني شاگردي مي کرديم و از علامه شيخ عبدالحسين اميني ـ قدس سره ـ (صاحب الغدير) درس ايمان و ولايت مي آموختيم.
روزي شهيد نواب صفوي پيشنهاد کرد که از نجف تا کربلا براي زيارت حضرت ابا عبد الله الحسين ـ عليه السلام ـ با هم برويم. موافقت کردم و بعد از ظهر يکي از روزهاي پاييزي به راه افتاديم. هوا تقريباً تاريک شده بود که ما در راه نجف ـ کربلا قرار گرفتيم و هنوز بيش از چند کيلومتر از شهر دور نشده بوديم که مردي تنومند و قوي هيکل از اعراب بيابان نشين جلو ما را گرفته و با صداي خشن به ما فرمان ايست داد.
در زير نور مهتاب، خنجر آذين شده اي را که مرد عرب به کمر داشت ديدم و يکّه خوردم، امّا سيد، آرام ايستاد. مرد عرب با خشونت گفت: هر چه دينار داريد از جيب هايتان بيرون آورده و تحويل دهيد. من ترسيده بودم و مي خواستم آن چه دارم تحويل دهم که يک مرتبه متوجه شدم شهيد نواب صفوي با چالاکي، خنجر مرد عرب را از کمرش بيرون کشيده، برق آن را جلوي چشمان آن مرد مهاجم قرار داد، و با قدرت، نوک خنجر را نزديک گلويش قرار داده و با کمال شهامت به او گفت: اي مرد! با خدا باش و از خدا بترس و دست از زشتي ها بردار! من از سرعت عمل و شجاعت بي نظير سيد متحير شده بودم و مات و مبهوت به هر دوي آنان نگاه مي کردم. با ديدن اين وضعيت مرد عرب با کمال شرمندگي ما را به چادرش جهت استراحت دعوت کرد. نواب صفوي فوراً دعوت او را پذيرفت. براي من تعجب آور بود، به سيد گفتم: چگونه دعوت کسي را مي پذيري که تا چند لحظه قبل مي خواست اموال ما را غارت کند. سيد گفت: اين ها عرب هستند و به ميهمان ارج مي نهند و محال است خطري متوجه ما باشد. آن شب من و نواب به چادر مرد عرب رفتيم و سيد آرام خوابيد، امّا من تا صبح نگران و بيدار بودم و تمام شب در اين انديشه بودم که ممکن است مرد عرب هر دوي ما را نابود کند. سيد، نيمه شب براي نماز برخواست و با آوايي ملکوتي با خداي خويش به راز و نياز پرداخت و فرداي آن روز با هم عازم کربلا شديم... .
اين خاطره، در طول پنجاه سالي که از آن بزرگ مرد به خاطر دارم، هميشه نوازشگر روح و روان من بوده است. هنگام شهادتش، اشک بي اختيار بر ديدگانم جاري کشته و با تمام وجود، فراق ياري وفادار و مرد الهي را حسّ مي کردم.[2]
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و ندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر که اين تازه براتم دادند
سحرگاهان بيست و هفتمين روز دي ماه 1334، مصادف با شب شهادت حضرت فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ، لحظات عروج قهرمان عالم تشيع حضرت نواب صفوي بود که جانش با نغمه توحيد دمساز افتاد و افتخار حماسه سازي در راه احياي ارزش هاي الهي و اعتلاي پرچم حق در اقصي نقاط جهان را به نام خود ثبت کرده بود.
يکي از افسران مأمور اجراي اعدام آن شهيد سرافراز گفته است:
«نواب صفوي با کرامت و بزرگواري خود احترامش را به من تحميل کرد و من هنوز هم هرگاه صداي آژير آمبولانس ها را مي شنوم، بدنم مي لرزد و به ياد شب شهادت نوّاب مي افتم که نوّاب با عشق به يارانش مي گفت: خليلم، مظفّرم، محمّدم عجله کنيد، غسل شهادت کنيد. جدّه ام حضرت زهراي مرضيه ـ عليها السلام ـ منتظر ماست.»[3]

[1] . شهيد سيد مجتبي نواب صفوي در سال 1303 در يکي از محلات تهران چشم به جهان گشود. پدر بزرگوار وي آقا سيد جواد مير لوحي عالمي متدين و آگاه بود که با ظلم و ستم مبارزه اي پيگير داشت و با تهاجم فرهنگي استعمارگران همواره در ستيز و مبارزه بود. سيد مجتبي در سال 1321 هـ.ش تحصيلات خود را به پايان برده و در خرداد 1322 در شرکت نفت استخدام گرديد؛ امّا آگاهي ديني و هشياري اجتماعي وي موجب مي شود که او در شرکت نفت آبادان به عنوان اعتراض به اهانت يک فرد انگليسي به يک کارگر مسلمان، به همراه برادران ديني خود علم مبارزه بر افراشته و آن گاه راهي حوزه علميه نجف اشرف گرديد. سيد در سال 1329 انديشه هاي حکومتي خويش را در قالب کتاب (جامعه و حکومت اسلامي) منتشر کرد. نواب در سال 1332 به شهر پيامبران (بيت المقدس) سفر کرده و در کنگره اسلامي نطقي حماسي را به زبان عربي ايراد مي کند. شهيد نواب صفوي بعد از عمري با برکت و سراسر حماسه و مبارزه در 27 دي ماه 1334 هـ.ش به جرم دفاع از ارزش هاي اسلامي، توسط رژيم محمدرضا پهلوي به شهادت رسيد.
[2] . ابن سيناي زمان، ص 86.
[3] . نشريه يالثارات، ش 163، ص 7.
عبدالكريم پاك نيا - خاطرات ماندگار، ص 73
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :