امروز:
پنج شنبه 5 مرداد 1396
بازدید :
1478
پايمردي ملا محسن يزدي
آخوند ملا محسن يزدي از مشاهير فضلاي ايران در دوران فتحعلي شاه، و از شاگردان سيد محمد مجاهد و در نهايت زهد و ورع، و بسيار عابد بوده است.
از ويژگي هاي ايشان آن که ارادتي خاص به خامس آل عبا حضرت امام حسين ـ عليه السلام ـ داشت و بر اقامه عزا و گريه کردن و اشک ريختن بر مصيبت هاي آن حضرت مداومت مي نمود و از جمله کتاب هايش «مثير الاحزان» پيرامون مصائب امام مي باشد.
شاه قاجار خواست با ايشان پيوند خانوادگي برقرار نمايند و فرزند اين عالم جليل القدر را به دامادي برگزيند. ولي عليرغم اصرار شاه، ملا محسن يزدي از خواسته او سرباز زد و مانع ازدواج فرزندش با دختر شاه شد.
اين دانشمند بزرگ را داستاني ديگر است در خصوص مبارزه با حاکم يزد که در اين جا ياد مي شود: گويند، هنگامي که وي ديد حاکم ستمگر يزد بيداد مي کند، مردم ستمديده را آگاه نموده عليه او بسيج کرد تا آن که با افتضاح زياد نماينده شاه را از يزد بيرون کرد. حاکم يزد وقتي نزد شاه آمد، بدون آن که از ظلم خودش سخني به ميان آورد، به سمپاشي و تبليغات سوء عليه آخوند دست زد.
شاه براي فرو نشاندن قيام يزد، رهبر قيام را به تهران احضار کرد و در اولين روياروئي به آخوند يزدي پرخاش و تندي کرد. سلطان تشريح واقعه يزد و تفصيل جريان را از وي خواست و منظورش اين بود که در بازجوئي وي خود را تبرئه نموده اصلاً منکر شود که در نهضت دست داشته است.
آخوند با کمال شهامت فرمودند: من او را از شهر بيرون کردم و چون حاکم ظالمي است که فقرا از دست او به ستوه آمده بودند لذا من عليه او قيام نمودم!
فتحعلي شاه که با اين قاطعيت روبرو گشت، عصباني شده با حالت تغير، رو به اطرافيان کرد و گفت: چوب و فلک را بياوريد تا تنبيهش کنيم. پس از آماده شدن چوب و فلک، پاهاي آخوند براي کتک و شکنجه بسته شد. شاه به امين الدوله اصفهاني رو نموده گفت:
يقيناً دامن آخوند از اين آلودگي ها پاک است و ظاهراً ايشان هيچ نقشي در چنين واقعه خطرناک نداشته و اين بي حرمتي ها و جسارت ها از طرف عده اي اوباش و مردم عادي صورت پذيرفته، و....
و در واقع مي خواست با اين سخنان به آخوند تلقين کند که خودت را تبرئه کن و يک کلمه «من دخالت نداشتم» بگو و خودت را راحت کن!
امين الدوله که هدف شاه را مي دانست با تکان دادن سر، سخن وي را تصديق کرد و گفت: ايشان به حضرت اقدس همايوني ارادتمند و وفادارند و به مقام با عظمت ملوکانه، جسارتي روا نمي دارند.
ناگاه آخوند در همان حالي که پايش در فلک بود، با عصبانيت فرياد زد: چرا سلطان دروغ مي گويد؟ من حاکم را بيرون کردم، خودم بودم، مردم و رعايا هيچ تقصيري ندارند؟
شاه که با چنين برخورد غير منتظره اي مواجه شد با اشاره به أمين الدوله فهماند که: واسطه شود تا آخوند را آزاد کنم.
امين الدوله هم رو به شاه کرد و گفت: ايشان محترم و از بزرگان علماست به خاطر من از خطايش درگذر و مورد عفو ملوکانه اش قرار ده.
آنگاه پاي آخوند را باز کردند و او برخاست و به منزل رفت.[1]

[1] . قصص العلما، ص 101 ـ 102.
رضا مختاري - سيماي فرزانگان، ص 481
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :