امروز:
جمعه 28 مهر 1396
بازدید :
1336
مردمي بودن آخوند خراساني
در احوال اين عالم بزرگ و مجاهد سترگ، نوشته اند:
«اين وجود مبارک که در واقع رهبر دين و دنياي ميليون ها مسلمان بود، بسيار تواضع داشت مخصوصاً با اهل علم؛ با کوچک ترين طلبه در سلام پيشي مي گرفت و در مجالس براي ورود آن ها به پا مي ايستاد. اهل علم را بسيار تجليل مي کرد....»[1]
«در شبي از شب ها که همه به خواب فرو رفتنه بودند، طلبه اي حلقه در منزل آخوند را چندين بار مي کوبد همسر اين طلبه مي خواست، وضع حمل کند و چون اين طلبه در نجف تهيدست و تنها بوده و منزل قابله را نمي دانسته از اين رو به منزل آخوند آمده بود تا کمک بگيرد.
ديري نپاييد که کسي دم در آمد و بدون اين که نام کوبنده را بپرسد آن را باز نمود. وقتي در باز شد طلبه جوان، آقاي آخوند را ديد که شالي سفيد بر سر بسته و قلمي بالاي گوش راست خود گذارده است. او از فرط تعجّب و شرمندگي سلام کردن را فراموش کرد.
سلام عليکم، چه فرمايشي داشتيد، چه کمکي مي توانم بکنم؟
طلبه جوان پس از اظهار انفعال از ايجاد اين مزاحمت جريان را شرح داد و با کمال فروتني خواهش کرد که مستخدم منزل آخوند او را به خانه قابله راهنمايي نمايد.
آخوند گفت: نه، مستخدم نمي تواند بيايد او الآن خواب است خودم مي آيم.
طلبه جوان اصرار کرد که مستخدم را بيدار نمائيد تا به اتفاق او به منزل قابله بروم. آقاي آخوند به او فرمود: وقت کار مستخدم به پايان رسيده، او تا ساعت معيني از شب بايد کار کند، الآن وقت استراحتش مي باشد، يک دقيقه صبر کنيد من خودم مي آيم.
اندکي بعد آخوند، در حالي که عبائي به دوش انداخته، و فانوسي به دست گرفته بود، از منزل بيرون آمد و همراه طلبه راهي دراز را طي کرد، و از چندين کوچه و پس کوچه گذشت تا به منزل رسيد.
قابله را دم در خواست مشکل را براي او بازگو کرد، و سپس به عنوان راهنما، در حالي که فانوس را در دست داشت جلو افتاد و طلبه و قابله را به منزل بيمار رسانيد و آن گاه خود به منزل بازگشت و اندکي بعد مقداري پول و شکر و قند و پارچه اي براي طلبه فرستاد. محصّل جوان مي گفت بعد از آن شب من هر وقت چشمم به آقاي آخوند مي افتاد از شدّت خجالت سرم را پايين مي انداختم، امّا اين مرد بزرگ بيش از پيش به من محبّت مي کرد، و مثل اين بود که اصلاً کاري برايم انجام نداده است.»[2]
«... و اگر گاهي آب نجف قطع مي شد که نوع مردم آب شور مي خوردند، و بر آنان ضيق مي شد، ضيق آب خوردن بر آن جناب هم بود و خود را ، کَاَحدٍ من الفقراء قرار مي داد ؛ با آن که ممکنش بود که تمام سال را آب کوفه بياشامد، روزي پانزده يا بيست بار آب کوفه به جهت طلاب مي فرستاد و به مردم همواره پول مي داد، مع ذلک خود آن جناب از آب شور استفاده مي کرد....
و در وقتي که آب نجف قطع شد، و قنات موجود هم اصلاح پذير نبود، مردم خصوصاً فقرا و عجزه، العطش گويان، هجوم آوردند به خانه حجت الاسلام و ملجأ الانام؛ در دو شبانه روز قريب سي ليره آب به مردم داد، و به هر که آب نمي رسيد، عوض يک کوزه آب، پول يک بار آب به او مي داد، که در ميان آن ازدحام نرود و غالب زن ها و پيرمرد ها را و مريض ها را پول آب مي داد، يک قران و دو قران و سه قران، علي الاختلاف، که از سقّا آب کوفه بخرند.
روز سوم هم دويست بار آب از سقاها خريد و در منزل تقسيم مي نمود بين فقرا و پيرزن ها و خود اين مجسمه فتوت، به نفس نفيس آستين بالا زده، آب و يا پول مي داد به طور مهرباني. و بسيار صدمه بدني هم در اين ازدحامات مي خورد، چه معلوم است که آب در غايت مطلوبيت و معارض در غايت کثرت؛ با اين همه صدمات با گشاده روئي آب به مردم مي داد.
اگر انسان از کسي اين احوال را ببيند، بايد به حسب قاعده خيلي او را دوست داشته باشد، لکن غالب اين جماعت، خصوص پيرزن ها، که خود اهتمام در حق آنان مي نمود، از بد گويان حضرت آيت الله بودند به تعليم بعضي از متنّفذين؛ بلکه به تعليمات خاصّه، چند دوره تسبيح سبب و لعن حضرت آيت الله را موجب فوز و صلاح مي دانستند، و نقل مجلس شان سبّ مؤسس مشروطه بود و تأسيس و تشکيل مجالس مي نمودند يکي شبيه آيت الله و يکي شبيه مرحوم حاجي و يکي شبيه محمد علي ميرزا مي شد و اسباب تياتر و مضحکه مي ساختند. و اين صدمات و زحمات آب و نان دادن، و توسطات و اعانات و دادرسي نمودن به جهت هم چو مردمي بود، همه را دانسته تحمّل مي نمودند و از دادرسي آنان هم دست نمي کشيدند.»
عرب بياباني آمد و ديد آخوند نماز مي خواند، زماني خيره شد، بهت زده نگاه کرد و از روي تعجب گفت:
شلون؟ يصلّي هذا الشيخ؟
گفته شد: چگونه نماز نخواند و حال آن که در اين عصر او نمازرا به پا داشته، عبد از مقداري نگاه کردن به آن غريق بحر اخلاص، گريه کنان گفت: والله عدة کثيري آمدند به ما گفتند: هذا الشيخ لا يصوم و لا يصلّي.
گفته شد: ليس هذا اوّل قاروره کسرت في الإسلام. إنّ رئيس المسلمين و يعسوب الدين، اميرالمؤمنين قالوا فيه مثل ذلک... .[3]
وقتي، اهميت اين داستان هاي آخوند براي ما روشن مي شود که بدانيم او، مولف بهترين و جامع ترين کتاب اصول، «کفاية الاصول» در طول تاريخ اسلام است و شخصيتي است که به گفته شيخ آقا بزرگ تهراني حدود 1200 نفر شاگردکه بسياري از آنان مجتهد بودند، پاي درسش مي نشستند.[4] و در طول تاريخ اسلام، مدرّسي مانند او ظهور نکرده است.

[1] . مرگي در نور، ص 401.
[2] . مرگي در نور، ص 379 ـ 380، اين قسمت را مخصوصاً ائمه محترم جمعه، توجه کنند و از خدمت کردن به مردم دريغ نورزند.
[3] . مرگي در نور، ص 397 ـ 398.
[4] . همان، ص 121.
رضا مختاري - سيماي فرزانگان، ص 288
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :