امروز:
سه شنبه 6 تير 1396
بازدید :
1535
امامت در قرآن و سنت
ـ نصوص امامت در قرآن
با توجه دلائل متقن، راه تعيين امام منحصر در «نص» است. به اين ترتيب، امام را خدا تعيين نموده و پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ معرفي كرده است. البته پس از اثبات نخستين امام، امامان ديگر، هم با معرفي پيامبر تعيين مي‎شوند، و هم با معرفي امام پيشين. اكنون بايد ببينيم نصوص امامت كدامند؟
اين نصوص دو دسته‎اند:
1. نصوص قرآني و آيات امامت
2. نصوص روايي و احاديث امامت
در اين درس نصوص قرآني امامت را مورد بررسي قرار مي‎دهيم:
آية ولايت
«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ».[1]
ولي شما فقط خدا و رسول خدا و كساني‎اند كه ايمان آوردند و اقامه نماز كردند و در حال ركوع زكات دادند.
تفسير آيه
1. كلمة «اِنَّمَا» بر تخصيص دلالت مي‎كند. يعني ولايت بر مسلمانان مخصوص خدا، و پيامبر خدا و مؤمناني است كه در آيه توصيف شده‎اند. زمخشري در اين زمينه نگاشته است:
«وَ مَعْنَي اِنَّمَا وُجُوبُ اِخْتِصَاصِهِمْ بِالْمَولَاةِ».[2]
معناي «انما» اين است كه موالات مخصوص آنها (كساني كه در آيه ذكر شده‎اند) مي‎باشد.
2. در مورد اين كه مقصود از ولايت چيست، دو ديدگاه وجود دارد. علماي اهل سنت آن را به معناي محبت و نصرت، و علماي شيعه آن را به معناي زعامت و رهبري دانسته‎اند.
3. دليل قول شيعه اين است كه اولاً: ولايت به معناي محبت و نصرت به پيامبر و عده‎اي از مؤمنين اختصاص ندارد، بلكه امري عمومي است. يعني همة مؤمنين بايد دوستدار و ياور يكديگر باشند، چنان‎كه قرآن كريم مي‎فرمايد:
«وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ».[3]
ثانياً: روايات بسياري از طريق شيعه و اهل سنت وارد شده كه آيه در شأن علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است، آن‎گاه كه فقيري وارد مسجد شد واز مردم كمك خواست، و كسي به او كمك نكرد، علي ـ عليه السلام ـ كه در حال ركوع بود، با دست خود به او اشاره كرد و انگشتر خويش را به او داد، سپس آيه ياد شده، بر پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل شد.[4]
4. دليل قول اهل سنت اين است كه اين آيه بين آياتي واقع شده است كه مسلمانان را از ولايت اهل كتاب نهي كرده است. بنابراين، سياق آيات قرينه است بر اين كه مقصود از ولايت در آية مورد بحث نيز محبت و نصرت مي‎باشد.
ليكن اين استدلال صحيح نيست، زيرا قرينة سياق دليل ظنّي است نه قطعي، و دليل ظني در جايي قابل استناد است كه دليلي بر خلاف آن نباشد. در اين‎جا نيز و آن چه در اثبات قول نخست گفته شد، با قرينة سياق مخالف است، بنابراين، در اين صورت نمي‎توان به آن استناد كرد.
پرسش
اگر آيه در شأن علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است، چرا عبارت جمع «الذين آمنوا» به كار رفته است؟
پاسخ
به كار بردن لفظ جمع در مورد يك فرد به قصد تعظيم و تكريم و در كلام عرب و غير آن رايج است.[5] نيز ممكن است حكمت آن تشويق مؤمنان به انفاق در راه خدا باشد، كه حتي در حال نماز نيز از آن غفلت نكنند.[6]
پرسش
چگونه امام علي ـ عليه السلام ـ متوجه فقير شد، با اين‎كه در حال خواندن نماز بود و آن حضرت در حال نماز جز به خدا به چيز ديگري توجه نمي‎كرد، چنان‎كه نقل شده است، تيري به پايش رفته بود و او طاقت تحمل درد جراحي آن را نداشت، تا اين كه در حال نماز آن را از پاي او بيرون آوردند؟!
پاسخ
توجه به فقير و صدقه دادن به او كاري پسنديده و عبادت است، و خود نوعي توجه به خدا است. بنابراين، ماية عيب و نقص نخواهد بود. آن چه شايسته مقام اولياي الهي نيست، منصرف شدن از خدا به غير خداوند است. و اصولاً ممكن است اين كار به خواست خداوند انجام شده تا هم اهميت انفاق نشان داده شود، و هم زمينه‎اي براي نزول آية ولايت فراهم گردد.
آية تبليغ
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ».[7]
اي پيامبر آن چه از سوي پروردگارت بر تو نازل شده است را ابلاغ كن، اگر اين كار را انجام ندهي، رسالت خدا را ابلاغ نكرده‎اي، و خدا تو را از خطر مردم حفظ مي‎كند، به درستي كه خدا كافران را هدايت نمي‎كند.
تفسير آيه
مفاد اين آيه شريفه آن است كه دستوري از جانب خدا بر پيامبر نازل شده بود، و پيامبر از ابلاغ آن بيمناك بود، ولي خداوند با تأكيد خاصي او را به ابلاغ آن فرمان داد و مطمئن ساخت كه در اين راه خطري متوجه او نخواهد بود. و اين‎كه اين دستور به قدري اهميت دارد كه تبليغ نكردن آن به منزلة تبليغ نكردن اصل رسالت است:
«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»
بديهي است پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هيچ گاه به خاطر ترس از جان خود در تبليغ رسالت الهي كوتاهي نكرده است. بنابراين، ترس او از اين جهت نبوده است، آنچه در اين‎جا به نظر درست مي‎آيد اين است كه اين دستور در برگيرندة حكمي بوده كه ممكن بود به شأن و موقعيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اذهان عده‎اي از مسلمانان صدمه وارد كند، يعني مشتمل بر حكمي بوده است كه در ظاهر امر در برگيرنده نفع شخصي يا قومي براي آن حضرت بوده است.
اين حكم به قرينة روايات بسيار كه در شأن نزول آيه وارد شده است، همان ولايت و رهبري علي ـ عليه السلام ـ بوده است؛ زيرا در روايات شأن نزول آمده است كه اين آيه در جريان غديرخم نازل شده است. از اين‎رو، ابلاغ اين حكم مي‎توانست اين ذهنيت را براي برخي از مسلمانان ايجاد كند كه پيامبر نيز مانند فرمانروايان بشر است كه بستگان خود را به عنوآن‎جانشين خويش تعيين مي‎كنند، به ويژه آن‎كه در ميان مسلمانان عدة زيادي افراد منافق وجود داشتند كه از چنين فرصت‎هايي، بهترين بهره‎برداري را به نفع مقاصد خود مي‎نمودند.
از سوي ديگر، وجود يك رهبر لايق و با كفايت براي حفظ اسلام بسيار مهم و تعيين كننده، و عدم وجود آن براي اسلام خطرساز است، از اين‎رو، نفي ابلاغ رسالت به خاطر ابلاغ نكردن آن كاملاً استوار و حساب شده است.[8]
بنابراين، با توجه به قراين زير به دست مي‎آيد كه حكم مورد نظر در اين آيه، همان ولايت و امامت علي ـ عليه السلام ـ است:
1. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از ابلاغ اين حكم بيمناك بوده است، و ترس آن حضرت مربوط به مقام رسالت بوده است، نه خطر جاني و مانند آن.
2. علي ـ عليه السلام ـ پسر عمو و داماد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بود، و تعيين او به عنوان رهبر اسلامي پس از پيامبر مي‎توانست اين ذهنيت را ايجاد كند كه مقام نبوت همانند مقام سلطنت و فرمانروايي معهود در ميان بشر است.
3. در ميان مسلمانان افراد منافقي بودند كه از هر فرصتي براي رسيدن به مقاصد شوم خود استفاده مي‎كردند.
4. نقش رهبري لايق در حفظ اسلام، دستآورد رسالت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و بسيار تعيين كننده است. بنابراين، به جا است كه عدم ابلاغ آن با عدم ابلاغ اصل رسالت يكسان دانسته شود.
5. روايات بسياري وارد شده است كه آيه در جريان غديرخم و در رابطه با مسئله ولايت وامامت علي ـ عليه السلام ـ نازل گرديده است.[9]
آيه اكمال دين و يأس كافرين
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلاتَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً».[10]
امروز كافران از دين شما نااميد شدند پس از آنان نترسيد بلكه از من بترسيد، امروز دين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و از اسلام به عنوان يك دين براي شما راضي شدم.
اين آية كريمه تصريح دارد بر اين كه در تاريخ اسلام و در عصر رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ روزي بوده كه در آن واقعه‎اي رخ داده است كه چند ويژگي داشته است:
1. كافران از اين‎كه بتوانند دين اسلام را از بين ببرند نااميد شدند.
2. در اين صورت، مسلمانان نبايد ازناحية خطر كافران بر دين اسلام بيمناك باشند، بلكه بايد از سنن و قوانين الهي بيمناك باشند، كه چه بسا رعايت نكردن آن‎ها به دين آنان صدمه وارد نمايد.
3. در آن روز دين، كامل گرديد.
4. نعمت الهي بر مسلمانان به مرحلة نهايي رسيد.
5. دين اسلام با آن قانون و دستور ويژه، مورد رضايت خداوند قرار گرفت.
اكنون بايد ديد آن روز چه روزي بوده؟ و دستوري كه در آن روز از جانب خدا بر پيامبر نازل گرديده و آن حضرت آن را به مسلمانان ابلاغ كرده چه بوده است كه اين همه آثار مهم را به دنبال داشته است؟
از مراجعه به قرآن كريم و تاريخ اسلام به دست مي‎آيد كه كافران با ترفندهاي مختلف با پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مخالفت و مبارزه نمودند، ـ گاهي از راه تطميع، گاهي با طرح نقشة كشتن ناگهاني پيامبر، و بالاخره از راه جنگهاي مختلف ـ ولي نتيجه‎اي نگرفتند، و آخرين نقطه اميد آن‎ها اين بود كه چون پيامبر فرزند پسر ندارد. بنابراين، پس از آن‎كه وفات كرد كسي كه مطابق سنتهاي رايج بشري و نيز سنن جاهليت بتواند جانشين او شود، وجود ندارد. در اين صورت آنان خواهند توانست به اهداف خود دست يابند.
بنابراين، آن چه مي‎توانست آنان را نااميد كند تعيين جانشيني لايق و باكفايت از جانب پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بود، از اين‎رو بايد گفت: روز موردنظر در آية شريفه، همان روز غديرخم است كه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ولايت و امامت علي ـ عليه السلام ـ را در ميان جمع عظيمي از مسلمانان اعلان كرد، چنان‎كه روايات فراواني در مورد شأن نزول آيه در رابطه با جريان غديرخم وارد شده است.
و از طرفي در آن تاريخ (ذيحجه سال دهم هجري) همه يا اكثريت برنامه‎هاي اسلامي در زمينه‎هاي عبادت و مسايل گوناگون زندگي فردي و اجتماعي بيان شده بود، و از نظر قانون‎گذاري نقصان و كاستي وجود نداشت، بلكه نقصان آن از نظر رهبري لايق و باكفايت بود كه بتواند پس از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ راه او را ادامه دهد، و قوانين اسلامي را به خوبي اجرا نمايد. و اين كاستي با نصب علي ـ عليه السلام ـ به امامت، جبران،‌ و دين تكميل گرديد، و بديهي است كه چنين ديني مورد رضايت خداوند مي‎باشد. امامت علي ـ عليه السلام ـ اگر چه پيش از آن براي مسلمانان در مدينه و حوالي آن بيان شده بود، ولي در يك مراسم رسمي و در ميان آن انبوه جمعيت از شهرهاي مختلف دنياي اسلام اعلان نشده بود و بسيار بهتر بود كه در ميان چنين جمعيتي دوباره اعلان گردد.
اما اين كه چرا مسلمانان بايد نسبت به دين خود از خدا بترسند، براي آن است كه يكي از سنت‎هاي الهي اين است كه هر نعمتي را كه به بندگان خود مي‎دهد، در صورت كفران نعمت و ناسپاسي از آنان مي‎گيرد، چنان‎كه مي‎فرمايد:
«ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلي قَوْمٍ حَتَّي يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ».[11]
بر اين پايه، اكنون كه خدا نعمت خود را از طريق ولايت بر مسلمانان تمام نموده است، به آنان هشدار مي‎دهد كه مبادا نسبت به اين نعمت بزرگ ناسپاسي كنند؛ چرا كه در آن صورت گرفتار عذاب سخت الهي خواهند شد، و از سعادت ابدي محروم خواهند گرديد. چنان‎كه مي‎فرمايد:
«وَ مَنْ يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ».[12]
ـ نصوص امامت در سنت
در درس گذشته برخي از نصوص امامت در قرآن كريم را بررسي كرديم، در اين درس به بررسي پاره‎اي از نصوص امامت در سنت مي‎پردازيم.
حديث غدير
پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در سال دهم هجرت، آهنگ سفر حج نمود و تصميم خود را به مسلمانان مدينه و شهرهاي ديگر اعلان كرد، ‌از اين‎رو، جمعيت بسياري عازم حج شدند. مورخان تعداد كساني را كه از مدينه، آن حضرت را به سوي مكه همراهي كردند، مختلف نقل كرده‎اند، كمترين عدد نود هزار نفر.[13]
پس از انجام مراسح حج، پيامبر با مسلمانان مكه را ترك گفتند و روز هجدهم ذيحجه به غديرخم رسيدند، آن‎جا نقطه‎اي بود كه راه مدينه از راه‎هاي شهرهاي ديگر چون عراق و مصر جدا مي‎شد. پيامبر دستور دارد تا كاروان زايران خانه خدا همان‎جا توقف كنند. وقتي همه جمع شدند، نماز ظهر را به جماعت به جاي آوردند،‌ آن‎گاه پيامبر در ميان جمعيت بر منبري كه از جهاز شترها ساخته بود، ايستاد و خطبه‎اي را ايراد كرد،‌آن‎گاه فرمود: آيا صداي مرا مي‎شنويد. گفتند: آري.
پيامبر فرمود: من پيشاپيش شما در كنار حوض (كوثر در قيامت) قرار خواهم گرفت، و شما بر من وارد خواهيد شد، پس بيانديشيد كه پس از من با ثقلين چگونه رفتار خواهيد كرد؟
در اين هنگام از ميان جمعيت ندايي برخاست كه «ثقلين» چيستند؟
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پاسخ داد: يكي، ثقل بزرگتر يعني قرآن است؛ و ديگري ثقل، كوچكتر يعني عترت و خاندان من مي‎باشند. خداوند به من خبر داده است كه آن دو از يكديگر جدا نخواهند شد، تا در كنار حوض نزد من آيند، پس بر آنان پيشي نگيريد و از آنان فاصله نگيريد كه هلاك خواهيد شد.
آن‎گاه دست علي ـ عليه السلام ـ را گرفت و به اندازه‎اي بالا برد كه زير بغل هر دو نمايان شد، و همه حاضران او را شناختند، پس گفت‌: اي مردم، چه كسي بر مؤمنين از خود آنان سزاوارتر است؟
گفتند: خدا و پيامبرش داناترند.
پيامبر فرمود: خدا، مولاي من و من مولاي مؤمنين هستم و بر آنان از خودشان سزاوارترم. سپس سه يا چهار بار اين جمله را تكرار نمود:
«مَنْ كُنْتُ مَولَاهُ فَعَلِيٌّ مُوْلاهُ»
هر كس من مولاي او هستم، علي ـ عليه السلام ـ مولاي او است.
آن‎گاه در حق او و دوستان و ياران او دعا كرد، و هنوز جمعيت متفرق نشده بود كه جبرئيل بر پيامبر نازل شد و آية «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...» را بر او تلاوت كرد، و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بر اين نعمت بزرگ الهي تكبير گفت، و مؤمنين پيشاپيشِ همه ابوبكر و عمر،‌ منصب ولايت را به علي ـ عليه السلام ـ تبريك گفتند.
سند و مفاد حديث
حديث غدير از احاديث متواتر است و پيش از صد نفر از بزرگان صحابه آن را روايت كرده‎اند، و از نظر سند ترديدي در آن نيست، آن چه مورد اختلاف شيعه و اهل سنت است، معناي ولايت در حديث است:
1. اهل سنت آن را به ولايت نصرت و محبت تفسير كرده‎اند.[14]
2. شيعه آن را ولايت زعامت و رهبري مي‎دانند.
علماي شيعه دلايل و شواهد بسيار بر اثبات مدعاي خود ذكر نموده‎اند كه برخي را يادآور مي‎شويم:
قرينة اول: پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ قبل از اين كه ولايت علي ـ عليه السلام ـ را مطرح كند، مسئله ولايت خود بر مؤمنين و اين مطلب را كه او بر آنان از خودشان برتر است بيان نمود، و اين مي‎رساند كه مقصود از ولايت امامت و رهبري است.
قرينة دوم: پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ قبل از بيان ولايت علي ـ عليه السلام ـ از مرگ قريب الوقوع خود خبر داد. اين نكته بيانگر آن است كه مسئله ولايت علي ـ عليه السلام ـ مربوط به پس از وفات پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، و آن چيزي جز امامت و رهبري نخواهد بود.
قرينة سوم: پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ قبل از مطرح كردن ولايت علي ـ عليه السلام ـ از حاضران خواست تا به توحيد، رسالت و معاد شهادت دهند، و اين نكته نشانگر آن است كه ولايت امري است كه در رديف اصول اعتقادي ياد شده قرار دارد، يعني در حقيقت در امتداد رسالت و نبوت است.
قرينة چهارم: پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در پايان بر اين‎كه خدا با ولايت علي ـ عليه السلام ـ دين را كامل و نعمت خود را بر مسلمانان تمام كرده و از دين آنان راضي گرديده است، تكبير گفت.
بديهي است ولايت علي ـ عليه السلام ـ آن‎گاه چنين جايگاه مهمي را دارد كه به معناي امامت و رهبري باشد، يعني چيزي كه در حقيقت علي مبقية اسلام است.
قرينة پنجم: متوقف ساختن كاروان حج در هواي بسيار گرم و شرايط طاقت‎فرسا، براي درخواست يك مطلب عادي و روشن، كاري حكيمانه و متناسب با مقام پيامبر بزرگوار اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيست، كاري كه اگر از يك فرد عادي سر زند، نزد عاقلان مستحق ملامت و نكوهش است، ‌تا چه رسد به پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه عقل كل بوده است. بنابراين، معناي معقول ولايت با در نظر گرفتن آن شرايط و حالات، چيزي جز امامت و رهبري نخواهد بود.
قرينة ششم: تهنيت و تبريك گفتن مؤمنان ـ و پيش از همه ابوبكر و عمر ـ خود دليل روشن ديگري بر اين است كه مقصود از ولايت صرفاً نصرت و دوستي نبوده است؛ زيرا بيان اين مطلب كه علي ـ عليه السلام ـ دوست و ياور مسلمانان است،‌ چيزي نبود كه به آن حضرت اختصاص داشته و در خور تبريك گفتن باشد، در حالي كه امامت و رهبري مقامي ويژه و فوق‎العاده است، و جا دارد به كسي كه توسط پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به اين مقام نايل گردد، ‌تبريك و تهنيت گفته شود.
قرينة هفتم: محدثان و مفسران نقل كرده‎اند كه فردي به نام «حارث بن نعمان» پس از آن‎كه از جريان غديرخم و نصب علي ـ عليه السلام ـ به مقام ولايت آگاه شد، نزد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمد و گفت: از ما خواستي تا به يگانگي خدا و رسالت تو شهادت دهيم، ‌و ما را به جهاد، حج، نماز، روزه و زكات دستور دادي و ماهمه را پذيرفتيم، ولي تو به اين‎ها راضي نشدي تا اين‎كه اين جوان را ولي ما قرار دادي، آيا اين كار به رأي تو انجام گرفته يا دستور خدا چنين بوده است؟
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: سوگند به خداي يكتا، كه اين كار طبق دستور خدا انجام گرفته است.
حارث بن نعمان روي برتافت و دست به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا، اگر اين كار به امر تو بوده است هم اكنون عذابي بر من فرو فرست، ناگهان سنگي بر فرق او فرود آمد و در دم هلاك شد، و در اين هنگام آية «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»[15] نازل شد.[16]
حديث منزلت
محدثان و مورخان نقل كرده‎اند كه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در موارد مختلف، از جمله در جريان غزوه تبوك، خطاب به علي ـ عليه السلام ـ فرمود:
«انت مِني بمنزلة هارون مِن موسي اِلا اَنهْ لا نبي بعدي».
نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسي ـ عليهما السلام ـ است با اين تفاوت كه پس از من پيامبري نخواهد بود.
سند و مفاد حديث
اين‎روايت نيز از روايات متواتر است،[17] و از نظر اعتبارِ سند قابل ترديد نيست، بلكه سخن در مفاد آن است:
1. از نظر اهل سنت مقصود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بيان علاقمندي خاص خود به علي ـ عليه السلام ـ بوده است، و اين‎كه او نزديك‎ترين و محبوب‎ترين افراد نزد اوست، همان‎گونه كه هارون ـ عليه السلام ـ از نزديك‎ترين و محبوب‎ترين افراد نزد حضرت موسي ـ عليه السلام ـ بود.
2. از نظر شيعه مقصود مقام وصايت و جانشيني است، يعني همان‎گونه كه هارون هنگام رفتن موسي به ميقات، ‌جانشين او گرديد، و اگر پس از موسي ـ عليه السلام ـ نيز زنده مي‎ماند، رهبري قوم او را برعهده مي‎‎داشت، علي ـ عليه السلام ـ نيز جانشين پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، ‌چنان‎كه در غزوة تبوك نيز او را جانشين خود ساخت و كارهاي خود را به او سپرد.
استدلال شيعه در وجه دلالت اين حديث بر جانشيني علي ـ عليه السلام ـ اين است كه قرآن كريم يادآور مي‎شود كه حضرت موسي ـ عليه السلام ـ از خداوند درخواست نمود كه برادرش هارون را وزير و پشتيبان، و در امر رهبري وي را با او شريك نمايد، چنان‎كه مي‎فرمايد:
«وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي».[18]
و خداوند درخواست او را برآورده ساخت، چنان‎كه مي‎فرمايد:
«قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسي».[19]
و در جاي ديگر دربارة جانشيني هارون براي موسي ـ عليه السلام ـ مي‎فرمايد:
«وَ قالَ مُوسي لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي».[20]
بديهي است اگر موسي ـ عليه السلام ـ بار ديگر نيز به ميقات و يا به مسافرت مي‎رفت، نيازي نبود كه در مورد خلافت و جانشيني هارون ـ عليه السلام ـ سخني بگويد، ‌نصب وي به خلافت در نوبت پيشين بر جانشيني او در نوبت‎هاي بعد دلالت مي‎كرد، چنان‎كه اگر به فرض او پس از موسي ـ عليه السلام ـ زنده مي‎ماند نيز جانشين وي بود، و رهبريِ بني‎اسرائيل را بر عهده داشت.
حديث منزلت نيز همه منزلت‎هاي هارون را براي علي ـ عليه السلام ـ اثبات كرده است، جز مسئله نبوت. بنابراين، دقت در اين حديث مي‎رساند كه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ با اين بيآن‎جانشيني خود را در مسئله رهبري مسلمانان تعيين كرده است.
حديث يوم الدار
وقتي آية شريفة «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ».[21] بر پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل شد، آن حضرت خويشاوندان خود را به منزل ابوطالب دعوت كرد. آنآن‎كه حدود چهل نفر بودند، ‌در منزل ابوطالب گرد آمدند. پس از آنكه از آنان پذيرايي شد، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ روي به آنان كرد و گفت: اي فرزندان عبدالمطلب، در بين عرب هيچ جواني بهتر از آن چه من براي شما آورده‎ام نياورده است، زيرا من چيزي را آورده‎ام كه خير دنيا و آخرت شما را در بردارد. خداوند مرا برانگيخته است تا شما را به سوي او فراخوانم. كدام يك از شما مرا در اين‎باره كمك مي‎كند تا وصي و جانشين من باشد؟
آنان سكوت اختيار نمودند، در اين هنگام علي ـ عليه السلام ـ برخاست و پشتيباني خود را اعلان نمود، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: او وصي و جانشين من خواهد بود، پس سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد.
سند و مفاد حديث
علاوه بر محدثان شيعه، بسياري از محدثان و مورخان اهل سنت نيز اين حديث را روايت كرده‎اند. شيخ سليم بشري[22] مي‎گويد: دربارة رجال اين حديث بحث و بررسي كردم، همگي از ثقات و افراد مورد اعتمادند، و از طرق مختلف روايت شده است، بدين جهت به درستي آن ايمان دارم.[23]
دلالت اين حديث بر مسئله خلافت جاي ترديد نيست، زيرا بر آن تصريح نموده است، چيزي كه هست در اين‎جا دو احتمال وجود دارد كه لازم است مورد بررسي قرار گيرد.
1. خلافت مورد بحث در اين حديث، خلافت بر خويشاوندان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، نه خلافت بر عموم مسلمانان؛ ليكن بايد توجه داشت كه هر كس خلافت علي ـ عليه السلام ـ برخويشاوندان پيامبر را پذيرفته است، خلافت او را بر عموم مسلمانان نيز پذيرفته است، و هر كس خلافت خاصه را رد كرده، ‌خلافت عامه را نيز رد كرده است. بنابراين، اين احتمال، مخالف اجماع مسلمانان و مردود است. گذشته از اين، ‌ملاك خلافت خاصه و عامه يك چيز بيش نيست، از اين‎رو، تفكيك اين دو از يكديگر پذيرفته نيست.
2. آن چه در اين حديث آمده است،‌خلافت علي ـ عليه السلام ـ است، نه خلافت بلافصل او. و اين با عقيدة اهل سنت نيز سازگار است، زيرا آنان علي ـ عليه السلام ـ را چهارمين خليفة پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‎دانند؛ ليكن بايد توجه داشت كه اين احتمال برخلاف ظاهر چنين خطابي است؛ چرا كه از نظر قواعد محاوره هرگاه فرمانروا يا رهبري، كسي را به عنوآن‎جانشين خود برگزيند مفاد آن‎جانشيني بلافصل است. و اگر مقصود غير از آن باشد، بايد قرينه‎اي متصل يا منفصل اقامه كند، چنان‎كه مثلاً ابوبكر بر بلافصل بودن خلافت عمر تصريح نكرد، با اين حال از نظر اهل سنت شكي در اين كه مقصود جانشيني بلافصل بوده است، وجود ندارد.
دو اشكال و دو پاسخ
اشكال اول:
اگر اين نصوص مربوط به خلافت و امامت علي ـ عليه السلام ـ مي‎باشند، و به راستي پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ آن حضرت را به عنوآن‎جانشين خود تعيين كرده است، چرا خلفاي سه گانه و جمعي از صحابه با آن مخالفت كردند.
به عبارت ديگر: پذيرفتن نظرية شيعه مستلزم اين است كه جمع كثيري از صحابه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با دستور او مخالفت كرده باشند، و چنين فرضيه‎اي با آن‎چه تاريخ درباره وفاداري صحابه نسبت به پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ گزارش مي‎دهد، سازگار نيست.
پاسخ
در پاسخ اين اشكال دو نكته را يادآور مي‎شويم:
1. به گواهي تاريخ عده‎اي از صحابه، علي ـ عليه السلام ـ را خليفة بلافصل پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‎دانستند، و در آغاز نيز با خلافت ابوبكر مخالفت كردند.[24] هر چند به پيروي از امام علي ـ عليه السلام ـ بعداً روش مسالمت و سكوت را برگزيدند. اين گروه افرادي چون سلمان، ابوذر، عمار و مقداد ـ رضوان الله تعالي عليهم ـ بودند كه از چهره‎هاي برجستة صحابه به شمار مي‎روند، و قطعاً نمي‎توان رأي آنان را در اين مسئله ناديده گرفت.
2. به گواهي تاريخ برخي از صحابه حتي در زمان خود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از دستورات او سرپيچي مي‎كردند. يكي از روشن‎ترين موارد، آن‎جا بود كه با دستور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مبني بر آوردن قلم و كاغذ براي اين‎كه مطلب بسيار مهمي را براي آنان بنويسد، و نيز مخالفت با دستور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به پيوستن به سپاه «اُسامة بن زيد» را مي‎توان نام برد.[25] در مورد انگيزة اين مخالفت‎ها وجوهي گفته شده است. وجهي كه با مباني اهل سنت نيز قابل قبول است همان است كه «امام شرف‎الدين» در پاسخ «شيخ بشري» بيان كرده و مورد قبول وي نيز واقع شده است، و آن اين كه عده‎اي از صحابه در مواردي كه مربوط به امور عبادي از قبيل نماز، ‌روزه و مسايلي از اين قبيل بوده است، دستورات پيامبر را بدون چون و چرا اجرا مي‎كردند؛ اما در امور مربوط به مسايل اجتماعي و سياسي مانند جنگ و صلح،‌ و رهبري، چنين اطاعت و انقيادي را بر خود لازم نمي‎دانستند بلكه به رأي و اجتهاد خود عمل مي‎كردند.
در اين مورد نيز رأي و اجتهاد آنان بر اين بود كه چون علي ـ عليه السلام ـ در جنگها بسياري از افراد قريش و مخالفان پيامبر را كشته است، ممكن است تعصبات جاهلي آنان را برانگيزد و از او اطاعت نكنند؛ و يا به خاطر اين كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ او را بر ديگران برتري مي‎داد، حسادت او را در دل داشته و رهبري او را خوش ندارند. و توجيهاتي از اين قبيل.
البته روشن است كه اين احتمالات ارزش علمي و عملي نداشته و از قبيل اجتهاد در مقابل نص است، ولي اگر بخواهيم مخالفت عده‎اي از صحابه را با نصوص امامت به گونه‎اي توجيه كنيم كه با مباني اهل سنت نيز سازگار باشد، اين تنها راه است.
در هر حال، صحابه داراي مقام عصمت نبوده‎اند تا عمل آنان بر ما حجت شرعي باشد و به خاطر آن از نصوص قرآن و سنت كه حجت شرعي مي‎باشند، دست برداريم.
اشكال دوم:
چرا علي ـ عليه السلام ـ براي گرفتن حق خود قيام نكرد؟ آيا او از جان خود بيمناك بوده است، در حالي‎كه اين احتمال با توجه به شجاعت و دلاوري‎هاي او در جنگهاي صدر اسلام، مردود است؟!
پاسخ
امت اسلامي در آن زمان از چند جهت دچار مخاطره بود:
يكي، از جهت قدرتهاي بزرگ خارجي چون روم و ايران، زيرا خطر آن‎ها تا آن‎جا بود كه پيامبر در آخرين لحظات عمر مبارك خود سپاه اسامه را براي مقابله با حمله احتمالي سپاه روم گسيل داشت.
از سوي ديگر،‌خطر منافقين در داخل جامعة اسلامي يك‎پارچگي امت اسلامي را تهديد مي‎كرد.
بديهي است در چنين شرايطي اگر امام علي ـ عليه السلام ـ براي گرفتن حق خود قيام مي‎كرد، آتش جنگ داخلي شعله‎ور مي‎شد، و چه بسا كيان اسلام و قرآن صدمه جبران ناپذير مي‎ديد.
از اين‎رو، امام علي ـ عليه السلام ـ امر مهم را فداي امر اهم كرد و راه مسالمت و سكوت را برگزيد، تا در فرصت مناسب، حقيقت را بر مسلمانان روشن سازد، چنان‎كه خود آن حضرت بر اين مطلب تصريح كرده است.[26]

[1] . مائده/ 55.
[2] . تفسير كشاف، ج 1، ص 648.
[3] . توبه/ 72.
[4] . به تفسير الميزان، ج 6، ص 20ـ16 و المراجعات، ص 161ـ160 رجوع شود.
[5] . مجمع البيان، ج 4ـ3، ص 211.
[6] . الكشاف، ج 1، ص 649.
[7] . مائده/ 67.
[8] . الميزان، ج 6، ص 52ـ45.
[9] . جهت آگاهي از روايات وارد در شأن نزول آيه به الغدير، ج 1، ص 223ـ214 رجوع شود.
[10] . مائده/ 3.
[11] . انفال/ 53.
[12] . بقره/ 211. به الميزان، ج 6، ص 182ـ167 رجوع شود.
[13] . يكصد و چهارده هزار، يكصد و بيست هزار، يكصد و بيست و چهار هزار نيز نقل شده است، البته تعداد كساني كه آن سال با آن حضرت به زيات خانه خدا آمده بودند، بيش از ارقام ياد شده است، زيرا علاوه بر مسلمانان مدينه، مسلمانان مكه، و نيز عده‎اي از يمن همراه با علي ـ عليه السلام ـ به حج آمده بودند.
[14] .تفسير المنار، ج 6، ص 465.
[15] . معارج/ 1.
[16] .و علامه اميني نام سي نفر از بزرگان اهل سنت كه اين واقعه را نقل كرده‎اند،‌ذكر نموده است، الغدير، ج 1، ص 246ـ239.
[17] . جهت آگاهي از مصادر حديث منزلت به كتاب المراجعات، امام شرف‎الدين عاملي، مراجعة شماره 28 و 30؛ و كتاب قادتنا تأليف آيت الله ميلاني، ج 2، باب 27 رجوع شود.
[18] . طه/ 32ـ29.
[19] . طه/ 36.
[20] . اعراف/ 142.
[21] . شعراء/ 214.
[22] . وي از اساتيد الازهر بوده است، و كتاب المراجعات نتيجة نوشته‎هايي است كه ميان او و امام شرف‎الدين عاملي مبادله شده است.
[23] . المراجعات، مراجعه 23.
[24] . شيخ صدوق(ره)، نام دوازده تن از آنان را با احتجاجاتشان بر امامت علي ـ عليه السلام ـ در كتاب خصال نقل كرده است.
[25] . جهت آگاهي از مخالفت‎هايي كه از طرف برخي صحابه با پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در زمان حيات آن حضرت شده است به كتاب الاجتهاد و النص تأليف امام شرف‎الدين عاملي رجوع شود.
[26] نهج البلاغه، نامه 62.
علي رباني گلپايگاني- عقايد استدلالي، ج2
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :