امروز:
پنج شنبه 26 مرداد 1396
بازدید :
1795
راه تعيين امام
در اين كه امام چگونه تعيين مي‎شود، دو نظريه است:
1. نظريه شيعه، كه راه تعيين امام را منحصر در نص شرعي مي‎داند. يعني امامت مقامي است انتصابي و نصب امام، حق خداوند است، همان‎گونه كه نبوت نيز مقامي انتصابي است، و تعيين پيامبر حق و شأن خداوند است و بس.
2. نظريه مورد قبول اهل سنت، كه مي‎گويند: راه تعيين امام منحصر در نص شرعي نيست، زيرا امامت انتصابي نبوده و مسلمانان مي‎توانند خود، امام و جانشين پيامبر را انتخاب كنند.
در اين درس، دلايل اين دو نظريه را بررسي مي‎كنيم.
الف. دلايل لزوم نصب امام از جانب خدا
1. برهان عصمت
همان‎گونه كه در درس‎هاي گذشته بيان گرديد، يكي از شرايط امام، عصمت است. اينك مي‎گوييم و از آن‎جا كه عصمت صفتي است دروني، و كسي جز خدا كه داناي آشكار و پنهان است از آن آگاه نيست، بنابراين تعيين امام حق و شأن خداوند است.
2. سيره پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ :
رجوع به سيره پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بيانگر اين نكته است كه آن بزرگوار نسبت به سرنوشت مسلمانان حساسيت فراوان نشان مي‎داد، و از بيان كوچكترين مطلبي كه مايه سعادت و رشد و تعالي آنان بود فروگذار نمي‎كرد. بديهي است كه مسئله خلافت و امامت از مسايل مهم و سرنوشت‎ساز مي‎باشد، و به همين دليل پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ هرگاه براي حضور در غزوات و مانند آن مدينه را ترك مي‎كرد، جانشيني براي خود معين مي‎نمود، چنان‎كه در غزوه تبوك علي ـ عليه السلام ـ را به عنوان خليفه خود تعيين كرد.
با اين حال، چگونه ممكن است پيامبر گرامي ـ صلّي الله عليه و آله ـ كسي را به عنوان خليفه خود پس از وفات خود تعيين نكرده باشد؟
خواجه نصير الدين طوسي(ره) دو دليل ياد شده را چنين بيان كرده است:
«وَ الْعِصْمَه تَقْتَضِي النَّصَّ، وَ سِيرَتُهُ»
عصمت امام، و سيره پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اقتضاء مي‎كند كه امام از طريق «نص» تعيين شود.
3. برهان لطف
نصب امام از جانب خداوند، مقتضاي لطف الهي است، و ترك لطف قبيح است، و خداوند از هرگونه فعل ناروايي پيراسته است.
4. برهان رحمت
به نص قرآن كريم، خداوند اظهار رحمت به بندگان را برخود لازم كرده است، چنان‎كه مي‎فرمايد:
«كَتَبَ رَبُّكُم عَلي نَفْسِهِ الرَّحْمه».[1]
شكي نيست كه وجود امام از مظاهر و جلوه‎هاي بارز رحمت خداوندي است.
5. برهان هدايت
به نص قرآن كريم، هدايت انسان‎ها از شؤون و لوازم ربوبيت الهي است، چنان‎كه مي‎فرمايد:
«ان علينا لَلهدي».[2]
هدايتگري خدا به دو صورت انجام مي‎شود: تكويني و تشريعي. هدايت تكويني، هدايت تكويني، همان عقل و فطرت است،‌و هدايت تشريعي عبارت است از: نبوت و امامت. به عبارت ديگر يكي از شؤون امام هدايتگري است، كه در حقيقت تجسم هدايتگري خداوند است.
مناظره هشام بن حكم با عمرو بن عبيد
عمرو بن عبيد (80ـ143) دومين متكلم برجسته معتزله است كه پس از واصل بن عطا (80ـ131) رهبري معتزله را در علم كلام برعهده داشت. وي مجلس موعظه و درس مهمي در مسجد بصره داشت كه در زمينه‎هاي احكام، عقايد و اخلاق ديني با مخاطبان و شاگردان خود سخن مي‎گفت.
هشام بن حكم[3] از ياران و شاگردان به نام امام صادق و امام كاظم ـ عليهما السلام ـ بود و در فن مناظره مهارت فوق العاده‎اي داشت، وي از شهرت عمرو بن عبيد و مجلس درس او در بصره و عقايد وي در باب امامت مطلع شد، از اين رو مدينه را به قصد بصره ترك گفت، و در مجلس درس عمرو حاضر شد، و پس از اجازه گرفتن از او و موافقت عمرو، سؤال خود را به اين صورت مطرح كرد:
آيا تو چشم داري؟!
عمرو گفت: با اين كه خود مي‎بيني من چشم دارم، چرا چنين سؤالي را مطرح مي‎كني؟
هشام گفت: پرسش‎هاي من از اين قبيل است.
عمرو گفت: با اين كه چنين سؤالي احمقانه است، ولي مي‎تواني مطرح كني.
هشام: آيا تو چشم داري؟
عمرو: آري.
هشام: با آن چه مي‎كني؟
عمرو: رنگها و افراد را با آن مي‎بينم.
هشام: آيا تو بيني داري؟
عمرو: آري.
هشام: با آن چه كاري انجام مي‎دهي؟
عمرو: بوييدني‎ها را مي‎بويم.
هشام: آيا تو دهان (زبان) داري؟
عمرو: با آن طعم‎ها را مي‎چشم.
هشام: آيا تو گوش داري؟
عمرو: آري.
هشام: با آن چه مي‎كني؟
عمرو: با آن صداها را مي‎شنوم.
هشام: آيا تو قلب (قوه درك و فهم) داري؟
عمرو: آري.
هشام: با آن چه كاري انجام مي‎دهي؟
عمرو: كارهايي را كه اعضاء و حواس ياد شده من انجام مي‎دهند، از يكديگر تميز مي‎دهم.
هشام: آيا داشتن خود آن اعضاء و جوارح براي انجام كارهايشان كافي نيست؟
عمرو: خير.
هشام: چرا كافي نيست. با اين كه آنها صحيح و سالم مي‎باشند؟
عمرو: هرگاه براي جوارح و حواس شك و ترديدي در مورد كار خويش رخ دهد، به قلب رجوع مي‎كنند، و اين قلب است كه شك را برطرف كرده و يقين را جايگزين آن مي‎كند.
هشام: بنابراين، خداوند قلب را آفريده است تا شك و ترديد جوارح را برطرف كند؟
عمرو: آري.
هشام: پس وجود قلب (مركز فهم و نظارت بر اعضاء) ضروري است، و بدون آن حواس به يقين نمي‎رسند؟
عمرو: آري.
هشام: بنابراين، خداوند ـ تبارك و تعالي ـ براي جوارح تو امام و راهنما قرار داده، ‌تا درست را از نادرست تشخيص داده و شك و ترديد را برطرف سازد، در اين صورت چگونه خلق خويش را در شك و ترديد و اختلاف رها كرده، و امام و راهنمايي كه در شك و اختلاف به او رجوع كنند، براي آنان تعيين نكرده است؟
اين جا بود كه عمرو از سخن فروماند، ‌و دانست كه او هشام بن حكم است، لذا وي را تكريم نمود و او را به جاي خود نشاند و تا هشام در مجلس حضور داشت، سخني نگفت.
آن‎گاه كه هشام اين مناظره را براي امام صادق ـ عليه السلام ـ و عده‎اي از ياران او حكايت كرد، امام ـ عليه السلام ـ به او فرمود: چه كسي اين مطالب را به تو آموخته است؟
هشام گفت: از شما آموخته‎ام، و خود آن را به اين صورت تأليف و تنظيم نمودم.
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: به خدا سوگند، اين مطلب در صحف ابراهيم و موسي ـ عليهما السلام ـ نوشته شده است.[4]
ب: دلايل عدم لزوم نصب امام و نقد آن
برخي از متكلمان اهل سنت براي اثبات عقيده خود مبني بر اين‎كه امامت امري انتخابي است و تعيين امام به رأي و نظر مردم واگذار شده است، به آيات شوري استدلال كرده‎اند. در اين‎جا به بررسي اين استدلال‎ها و نقد آن‎ها مي‎پردازيم.
نخستين آيه
«وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَي اللَّهِ».[5]
خداوند در اين آيه شريفه، پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را موظف مي‎سازد كه در امور با مسلمانان مشورت كند، و پس از تصميم‎گيري بر خدا توكل كرده و در انجام تصميم خود ترديد نكند.
اين دستور مخصوص پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيست، بلكه به منزله يك منشور كلي براي امت اسلامي است، يعني آنان نيز بايد در امور مهم مربوط به سرنوشت خود بايكديگر مشورت نمايند، و مسئله امامت يكي از مهم‎ترين اين امور است.
نقد
با توجه به اين كه در اين آيه شريفه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مورد خطاب واقع شده، و موظف گرديده است كه با مسلمانان در امور مهم مشورت كند، معلوم مي‎شود كه اين دستور مربوط به پيامبر به عنوان رهبر جامعه اسلامي صادر شده است. از اين رو آيه كريمه بيانگر يك اصل كلي در شيوه رهبري و مديريت جامعه اسلامي است، يعني بهره‎گيري از اصل مشورت و نظر خواهي از ديگران، اما اين كه بايد مسلمانان خود با يكديگر به مشورت بپردازند، از اين آيه چيزي استفاده نمي‎شود.
حاصل آن كه: اين آيه يكي از وظايف حاكم و فرمانرواي اسلامي را بيان مي‎كند و آن مشورت نمودن با مردم در امور مهم حكومت است، و اما اين‎كه حاكم اسلامي چگونه تعيين مي‎شود، از اين آيه چيزي استفاده نمي‎شود.
آيه دوم
«وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاه وَ أَمْرُهُمْ شُوري بَيْنَهُمْ».[6]
كساني كه (فرامين) پروردگار خود را اجابت كرده، نماز را برپا داشته‎،‌ و امرشان مبتني بر مشورت در ميان خودشان است.
وجه استدلال به آيه چنين است كه چون كلمه «أمر» به ضمير «هْم» اضافه شده است، بر عموميت حكم دلالت مي‎كند، يعني همه امور مربوط به مؤمنان را شامل مي‎شود، و خلافت نيز يكي از آن امور است.
نقد اين استدلال در صورتي تمام است كه امر خلافت و امامت از اموري باشد كه مربوط به مؤمنان بوده و به آن‎ها واگذار شده باشد، در حالي كه اين خود همان چيزي است كه مورد بحث و اختلاف ميان شيعه و اهل سنت است. بديهي است استدلال بر مسئله مورد اختلاف با استناد به خود آن، مصادره به مطلوب و دُورِ باطل است.
پرسش
اگر بيعت مردم و رأي آنان در تعيين رهبر نقشي ندارد، و تعيين آن از طرف خداوند است،‌چرا امام علي ـ عليه السلام ـ در احتجاج با معاويه به بيعت مردم با خود استناد كرده و فرموده است:
«اِنَّهُ بايَعني القَوْمُ الَّذِينَ بايَعُوا اَبَابَكرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَي مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ».[7]
همان كساني كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند، ‌با من نيز بيعت كرده‎اند.
پاسخ
اين استدلال امام علي ـ عليه السلام ـ از قبيل «الزام»، يعني استدلال به مطلبي است كه مورد قبول طرف مقابل مي‎باشد، كه اين گونه استدلال در اين قبيل موارد بهترين شيوه احتجاج است.
گذشته از اين، بايد توجه داشت كه فرضيه شوري در مسئله امامت با شيوه به خلافت رسيدن عمر نقض مي‎شود، زيرا او توسط ابوبكر به خلافت رسيد، چنان‎كه عثمان نيز از طريق بيعت افراد خاصي كه عمر آنان را تعيين كرده بود، به خلافت رسيد.

[1] . انعام/ 54.
[2] . ليل/ 12.
[3] . تاريخ ولادت ووفات وي دقيقاً معلوم نيست، ولي با توجه به پاره‎اي قراين و شواهد تاريخي، ولادت وي در اوايل قرن دوم هجري بين سالهاي 110 تا 120 هجري قمري بوده است، و تاريخ وفات وي نيز به گفتة نجاشي و بعضي ديگر سال 119 هجري بوده است.
[4] . اصول كافي،‌ج 1، كتاب الحجه، باب اول، حديث سوم.
[5] . آل عمران/ 159.
[6] . شوري/ 38.
[7] . نهج البلاغه/ نامه 6.
علي رباني گلپايگاني- عقايد استدلالي، ج2
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :