امروز:
دوشنبه 4 بهمن 1395
بازدید :
1464
اطاعت از امام در قرآن
برخي معيار مطاع بودن (اطاعت شدن) را اين مي دانند كه جزء اصول دين فرض باشد. در حالي‌كه اطاعت امر والدين با اين‌كه جزء اصول دين نيست، در قرآن مطرح شده است.[1] و از سوي ديگر، مطاع بودن معاد اصلاً بي‌معني است، با اين‌كه مسلماً جزء اصول دين است. پس مطاع بودن معيار و اصول دين نمي‌باشد. و اگر هم فرضاً مطاع بودن، معيار اصول دين باشد، اطاعت از امام نيز در قرآن مطرح شده است، در آن‌جا كه مي‌فرمايد: «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم»[2] چرا كه در اين آيه اطاعت از اولي الامر هم رديف اطاعت از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ مي‌آمده و با يك صيغه ام خداوند متعال، امر به اطاعت بي‌قيد و شرط از آن‌ها كرده است كه نشانه يكساني اطاعت از آن‌ها و عصمتشان مي‌باشد. چنان‌كه حتّي بعضي از مفسّران بزرگ سنّي نيز از آيه، عصمت، اولي الامر را فهميده و به آن تصريح كرده‌اند.[3] و طبق آيه تطهير،[4] اين مقام (عصمت)، مخصوص ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ مي‌باشد. و طبق روايات شيعه[5] و سنّي[6] مراد از اولي الأمر در آيه شريفه، ائمه اهل‎بيت ـ عليهم السّلام ـ مي‌باشد كه در برخي از آن‌ها، نام همه آن‌ها هم به ترتيب ذكر شده است.
- بعضي از علماي شيعه، امامت را جزء اصول دين مي‌شمارند و بعضي هم جزء اصول مذهب، ولي طبق ادله و شواهدي، مي‌توان امامت را از اصول دين برشمرد كه عبارتند از:
الف) امامت محور دين است زيرا: در آيه تبليغ[7] خداوند متعال انجام وظيفه رسالت توسط پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را به ابلاغ مسئله مهمّي منوط كرده و عدم ابلاغ آن را مساوي با انجام ندادن وظيفه‌اش معرفي نكرده است؛ و آن مسئله مهم حتي طبق نقل فخر رازي امامت امام علي ـ عليه السّلام ـ مي‌باشد. چنان‌كه او در ذيل آن مي‌نويسد: «نزلت الاية في فضل علي بن ابي‌طالب ـ عليه السّلام ـ و لما نزلت هذه الاية اخذ بيده و قال : «من كنت مولاه فعلي مولاه ...»[8] يعني: «اين آيه در فضيلت امام علي بن ابي‌طالب ـ عليه السّلام ـ نازل شده، است و وقتي اين آيه نازل، شد پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دست حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را گرفت و فرمود: هر كسي را كه من مولايش هستم علي (عليه السلام) مولاي اوست»
2ـ طبق نقل ابن ابي الحديد سنّي، پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرموده‌اند: «من مات و لا امام له مات ميتة جاهلية»[9] يعني هركسي بميرد و در حالي كه امامي برايش نيست، به مرگ جاهلي مرده است.» و آيا مي‌توان پذيرفت چيزي كه نبودش در حال مرگ موجب مرگ جاهلي (بدون اسلام) مي‌شود جزء اصول دين نباشد؟
3ـ امام علي ـ عليه السّلام ـ امامت را ستون و اساس دين مي‌دانند و در مورد امامان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ مي‌فرمايند: «هم اساس الدين»[10] و باز مي‌فرمايند: «هم دعائم الاسلام».[11]
ب) طبق حديث منزلت كه در كتب شيعه و اهل سنت از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده است؛[12] بلكه به گفته ابن ابي الحديد همه فرق اسلامي آن را نقل كرده‌اند.[13] همان‌گونه كه ابن ابي الحديد از آن حديث فهميده، امام در تمام مراتب، به منزله پيامبر است و تنها وحي قرآني دريافت نمي‌كند؛[14] و آن حديث چنين است كه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به امام علي ـ عليه السّلام ـ فرمودند: «انت مني بمنزلة‌ هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي»[15] تو نسبت به من همچون هارون به موسي هستي جز اين‌كه پس از من پيامبري نيست.
ج) در حديث معروف ثقلين كه در كتب شيعه و اهل سنت نقل شده [16] و پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ امامان را قرين جدائي ناپذير قرآن قرار داده كه تمسك به آن دو را ماية نجات از گمراهي معرفي كرده است و هم‌چنين در حديث معروف سفينه كه باز در كتب شيعه و اهل سنت نقل شده [17] پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ را مانند كشتي نوح ـ عليه السّلام ـ مايه نجات دانسته‌اند.
د) امامت بالاتر از نبوّت است چرا كه طبق آية 124 سورة بقره، ابراهيم نبي ـ عليه السّلام ـ با وجود برخورداري از مقام نبوّت، ابتدا از مقام امامت برخوردار نبود و بعد از پشت ‌سر گذاردن آزمايش‌هايي خدا او را به مقام امامت منصوب كرد و فرمود: «... اني جاعلك للناس اماماً» امام رضا ـ عليه السّلام ـ در مورد مقام والاي امامت مي‌فرمايد: «... ان الامامة خص الله عزّوجلّ بها ابراهيم الخليل بعد النبوة و الخلّة مرتبة ثالثة و فضيلة شرّفه بها و اشار بها ذكره فقال: «اني جاعلك للناس اماما» ... يعني همانا امامت مقامي است كه خداي عزّوجلّ بعد از رتبه نبوّت و خلت در مرتبه سوّم به ابراهيم خليل ـ عليه السّلام ـ اختصاص داده و به آن فضيلت مشرفش ساخته و نامش را بلند و استوار نموده و فرموده: «همانا من تو را امام مردم گردانيدم».[18]
پس امامت جزء اصول دين است و اطاعت از او موجب قبول طاعات و دخول در بهشت است.

[1] ـ سورة عنكبوت، آية 8.
[2] ـ سورة نساء، آية 59.
[3] ـ ر.ك: فخر رازي، التفسير الكبير، (بيروت: دار احياء التراث العربي، چاپ سوّم، بي‌تا)، ج 10، ص 144؛ الشيخ محمّد، رشيد رضا، تفسير المنار، (بيروت: دار المعرفة، چاپ دوّم، 1393 هـ.ق)، ج 5، ص 185.
[4] ـ ر.ك: سورة احزاب، آية 33.
[5] ـ ر.ك: علّامه سيّد محمّد حسين طباطبائي، الميزان في تفسير القران، (قم: اسماعيليان، چاپ پنجم، 1371)، ج 4، ص 412 ـ 409؛ السيد هاشم، البحراني، البرهان في تفسير القرآن، (قم: اسماعيليان، چاپ دوّم، بي‌تا)، ج 1، ص 387 ـ 381؛ عبد علي بن جمعة العروسي الحويزي؛ (قم: اسماعليان، چاپ چهارم، 1412 هـ.ق)، ج 1، ص 508 ـ 497.
[6] ـ ر.ك: عبيد الله بن احمد المعروف بالحاكم الحسكاني، تحقيق و تعليق محمّد باقر، المحمودي، (تهران: موسسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة و الارشاد الاسلامي، چاپ اوّل، 1411 ه.ق)، ج 1، ص 191 ـ 189؛ سليمان بن ابراهيم، القندوزي، ينابيع المودة، (كاظميه؛ دار الكتب العراقيه و قم: مكتبة المحمدي، چاپ هشتم، 1385 هـ.ق)، ص 117 ـ 114.
[7] ـ ر.ك: سورة مائده، آية 67.
[8] ـ فخر رازي، پيشين، ج 12، ص 49.
[9] ـ ابن ابي الحديد، شرح نهج‌البلاغه، (بيروت: دار احياء التراث العربي، چاپ سوّم، بي‌تا)، ج 13م ص 242.
[10] ـ نهج‌البلاغه، ترجمه محمّد دشتي، خطبه 2.
[11] ـ نهج‌البلاغه، ترجمه محمّد دشتي، خطبه 239.
[12] ـ ر.ك: محمّد بن محمّد بن النعمان، (الشيخ المفيد)، الارشاد، (قم: بصيرتي، بي‌نوبت چاپ، بي‌تا)، ص 83؛ ابومنصور، احمد بن علي بن ابي‌طالب، الطبرسي، الاحتجاج، تحقيق ابراهيم بهادري و محمّد هادي، (تهران: اسوه، چاپ دوّم، 1416 هـ.ق)، ج 1، ص 117؛ ابو عبدالله محمّد بن اسماعيل بن ابراهيم بن المغيرة، النجاري، صحيح بخاري، (بيروت: دار احياء التراث العربي)، ج 4، ص 24؛ مسلم بن الحجاج، القشيري النيشابوري، صحيح، مسلم، (بيروت: دار الفكر)، ج 4، ص 187 و 870 ابن ابي الحديد، پيشين، ج 13، ص 211.
[13] ـ ر.ك: ابن ابي الحديد، پيشين، ج 13، ص 211.
[14] ـ ر.ك: ابن ابي الحديد، پيشين، ج 13، ص 211.
[15] ـ ر.ك: ابن ابي الحديد، پيشين، ج 13، ص 211.
[16] ـ ر.ك: فضل بن الحسن، الطبرسي، مجمع البيان، تصحيح و تحقيق السيد هاشم الرسولي المحلاتي و السيد فضل الله اليزدي الطباطبائي، (بيروت: دار المعرفة)، ج 2و1، ص 805؛ فخر، رازي، پيشين، ج 8، ص 163، مسلم بن الحجاج، القشيري النيشابوري، صحيح مسلم، (بيروت: دار احياء التراث العربي، چاپ دوّم، 1972 م)، ج 4، ص 1871 و 1873.
[17] ـ ر.ك: شيخ عباس القمي، سفينة اليحار، (تهران: اسوه، چاپ اوّل، 1414 ه.ق) ج 4، ص 185، المبارك ابن محمّد، الجزري المعروف بابن الاثير، النهايه في غريب الحديث و الاثر، (بيروت: المكتبة الاسلاميه، 1383 هـ.ق)، ج 2، ص 298.
[18] ـ محمّد بن يعقوب الكليني، اصول كافي، ترجمه و شرح سيّد جواد مصطفوي، (تهران، علميه اسلاميه، بي‌تا) ج 1، ص 285.
حسن منتظري- مركز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه علميه
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :