امروز:
سه شنبه 28 دي 1395
بازدید :
1112
امامت و خاتميت
سخنراني حضرت آيت الله سبحاني
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. (وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ).[1]
افتخار مي‎كنيم كه در اين جلسه‎ باعظمت و در حضور فضلا و اساتيد، يكي از مسائل اعتقادي را در سطح علمي و دور از تعصّب و با تحليل عقلاني و قرآني مطرح كنيم.
شيوه‎ اهل علم اين است و از شبهات نمي‌ترسند. شبهات مايه‎ تكامل علم مي‌شود و دانش‎هاي بشري و ديني نيز در سايه‎ همين مناظرات، كامل تر مي‎شوند. بنابراين ما از شبهات و پرسش‎ها با كمال اشتياق استقبال مي‌كنيم و خوشحال مي‎شويم كه آن‎ها را تجزيه و تحليل كنيم. چون دين ما ديني محكم و پاسخ‌گوي همه‎ي اين‌هاست. حضرت امام (ره) درباره‌ تأليف كتاب كشف الاسرار فرمود: مؤلف اسرار هزار ساله براي من پيغام داد كه اين شبهات در اختيار جوانان بود و چون كسي به آنها جواب نمي‎داد، من آنها را جمع و چاپ كردم تا در شما حركت ايجاد كنم كه پاسخ آنها را بدهيد. نظر امام اين بود كه اين شبهات و اشكال‎ها نبايد موجب ترس ما شود، بلكه بايد در ما ايجاد حركت به سوي حقيقت كند. تاريخ انبيا و اوليا نشان مي‎دهد كه آن‎ها هميشه اهل منطق بوده‌اند. «قُل ‎هاتوا بُرهانُكم»[2] براي همه‎ انبياست و به پيغمبر خاتم اختصاص ندارد.
موضوع بحث ما در اين جا مسئله‎ امامت و خاتميت است و اين كه اين دو در نزد شيعه با هم هم‌سو هستند و اعتقاد به امامت كوچك ترين اختلافي با خاتميّت ندارد.
- امامت
در زبان فارسي امامت به معناي پيشوايي است و در قرآن هم به معناي پيشوايي آمده است، اما نه پيشوايي در احكام و عقايد، بلكه به معناي زمامداري مطلق كه همه‎ي قلمروها را در بر گيرد. چون ابراهيم (ع) ، اوّل خليل، بعد نبيّ، سپس رسول، و در آخرين مرحله امام شد: (وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ)[3] در دوران نبوّت بُت‌ها را شكست و آماده‎ي سوختن و ذبح فرزندش شد. در آيه‎ي ديگر مي‎فرمايد (إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ)[4] بلا يعني امتحان. بعد از آن كه مراحل خُلَّقت، نبوّت رسالت تمام شد به مرحله‎ي امامت (پيشوايي يك انسان معصوم در احكام و عقايد حتّي مسئله‎ي زمام داري و اداره‎ي اجتماع) مي‎رسد.
- امامت از ديدگاه اهل سنت
اهل سنّت مي‎گويند: «رئاسَة‍ٌ دينيّةٌ لِتنظيمِ امورِ الاُمّة مِن تدبير الجُيوش و سدّ الثُغور و ردع الظالم و الأخذ للمظلوم و اقامة الحدود و قسم الفييء بين المسلمين و قيادَت الدفع بهم في حجهم و عزوهم»؛ امام، انساني است كه براي تنظيم امور امّت برگزيده مي‎شود و وظيفه اش لشكر كشي و مرزباني، مبارزه با ظالم و گرفتن حقّ مظلوم، اقامه‎ي حدود، تقسيم غنايم، و رهبري در حجّ و جنگ است.
طبق اين تعريف، امامت شرايط دشواري ندارد و هر انسان عاقل، پخته و مدير و تا حدّي آگاه به احكام اسلام مي‎تواند امام شود و نيز مي‎توان او را برگزيد.
آنها معتقدند اگر امام ستم كند نبايد به سبب آن از امامت خلع شود؛ «لايُخلَعُ الإمامُ بالظُّلمِ و ضَربِ الأبشار». بلكه علما و فقها بايد با تذكر، او را به راه راست هدايت كنند؛ چون ممكن است قيام عليه او موجب خون‌ريزي شود كه به مصلحت اسلام نيست. اين نوع امامت هيچ شرايطي را لازم ندارد.
- امامت از ديدگاه شيعه
امام پيغمبر نيست، وحي تشريعي و كتاب ندارد، بلكه تابع كتاب و شريعت پيامبر(ص) است. پيغمبر اكرم(ص) يك مَلَأيي داشت كه با رفتن ايشان خلأ مي‎شود. امام علاوه بر لشكركشي، حفظ نظام، مرزباني، مبارزه با ظالم، گرفتن حق مظلوم و ... بايد خلأ‎هايي را كه بعد از پيغمبر اكرم(ص) پيش آمده پر كند.
در درجه‎ اوّل امام بايد احكامي‎كه پيغمبر اكرم(ص) كلّيات آنها را آورد و زمان به آن حضرت مهلت نداد تا تفاصيل آنها را بيان كند، به تفصيل بيان كنند. رسالت بيست و سه سال طول كشيد، سيزده سال در مكّه بود، و مشركين چنان پيامبر را محصور كرده بودند كه ايشان حتي موفق به بيان احكام نماز نشدند. ده سال هم در مدينه بودند و كارهاي ايشان در اين مدت آن قدر زياد بود كه واقعاً شبيه معجزه بود. پيغمبر(ص) بيست و هفت جنگ را رهبري كردند و، پنجاه و پنج سَريّه داشتند و حدود سيصد و شانزده قرارداد نظامي، اقتصادي و اخلاقي با عشاير امضا كردند.
مرحوم علاّمه آقاي احمدي ميانجي(ره) در كتاب المكاتيب الرسول به آنها اشاره نموده است. آن حضرت در مدينه با يهود لَجوج مواجه بود و هميشه با آنها مناظره و مباحثه مي‎نمود؛ هم چنين بايد مراقب منافقيني بود كه شب و روز عليه او فعاليت مي‎كردند. علاوه بر اين‎ها بايد احكام و عقايد را بيان مي‎نمود و پاسخ‌گوي سؤال‎ها بود. گاهي تفصيل آنها را با زبان و گاهي با عمل بيان مي‌كرد: «صلّوا كما رأيتُمون اُصَلّي» امّا زمان به حضرت اجازه نداد كه احكام جامع را بيان كند، لذا ائمه(ع) اين خلأ را پر كردند.
خلأ دوم، تفسير قرآن مجيد است. رسول اكرم(ص) ، قرآن مجيد را دَه تا دَه تا تفسير مي‎كرد. نبايد گفت كه چون قرآن «بلسانٍ عربيٍ مُبينٍ» است، تفسير نمي‌خواهد؛ همان گونه كه كتاب‎هاي فيزيك، شيمي و ... كه به زبان فارسي نوشته شده اند نياز به معلم دارند، قرآن نيز نياز به معلم و استاد دارد. پس يكي از وظايف پيغمبر اكرم(ص) تفسير قرآن مجيد بود.
سوّمين خلأ علمي كه با رفتن پيغمبر اكرم(ص) پيش آمد، مسئله‎ي پاسخ به شبهات و تشكيكات بود. مرتب يهوديان يمن و ديگر كشورها و مسيحيان شام مي‎آمدند و سؤالاتي را مطرح مي‎كردند.
نصاراي نَجران معتقد به اُلوهيت مسيح بودند و مي‎گفتند اگر بشر بود بايد پدر و مادر مي‌داشت و با اين شبهات انديشه‎ي مسلمانان را آلوده مي‎كردند. قرآن مجيد پاسخ اين‎ها را گفت: (إِنَّ مَثَلَ عِيسي عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ)[5]. اگر واقعاً فقدان پدر نشانه‎ي اُلوهيت است، آدم اولي است كه اِله باشد؛ چون نه پدر داشت و نه مادر.
علي بن حاتم ارمني، به محضر پيغمبر آمد. رسول گرامي در حال خواندن اين آيه بود: (إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ)[6] اين‎ها اهبار و رهباني را به الوهيت پذيرفتند. عرض كرد: اگر مقصود ما هستيم ما هرگز اهبار و راهبان خود را خدا نمي‎دانيم. پيامبر(ص) فرمود: اگر در انجيل يا كتب مقدّس چيزي حرام باشد، امّا اين اهبار و راهبان بگويند حلال است كدام را مي‎پذيري؟ گفت: دوّمي را. فرمود: ربّ همين است. زِمام تشريع را از خدا گرفته و به دست اهبار و رُهبان داده اي كه يك نوعي ربوبيّت و شرك است. قانون‌گذار خداست. بشر هرگز حق قانون‌گذاري ندارد، بلكه در پرتو اين قوانين الهي، برنامه‌ريزي مي‌كند. سپس آيه را معنا كرد و مطلب را روشن ساخت.
خلأ چهارم: وجود پيامبر اكرم(ص) ميزان حق و باطل بود؛ لذا در زمان ايشان تعدّد مذهب نداشتيم چون آنچه مطابق فرمايش اوست حق، و خلاف آن باطل است. تمام فرقه‌گرايي‎ها و اين كه ـ اگر صحيح باشد ـ مي‌گويد: «سَتَفتَرِقُ اُمّتي إلي ثلاثٍ و سبعين فرقةٍ»[7] بعد از پيغمبر اكرم(ص) درست شد؛ چون مردم زير بار يك انسان معصوم كه ميزان حق و باطل است نرفتند. اگر مسلمين به معصوم مراجعه مي‎كردند حق و باطل را مي‌شناختند و فرقه‌بازي از بين مي‎رفت و همه‎ي مسلمان‎ها «فرقه‌‌ي واحدة» و سدّي در برابر اتباع بيگانگان مي‎شدند.
خلأ پنجم: پيغمبر اكرم(ص) تنها تربيت ظاهري نمي‎كرد بلكه قلوب برخي را هم تصرّف مي‎كرد و عارف‌پرور بود، البته به عرفان واقعي؛ و انسان‎هايي مستعد (مثل اباذر و سلمان و ...) را به مقام متعالي انسانيّت مي‌رساند. با رفتن پيغمبر اكرم(ص) اين خلأ به وجود آمد. عقل نمي‌گويد لطف الهي مي‎گويد: امامي كه بعد از رسول(ص) خدا مي‎آيد، هر كه باشد، بايد علاوه بر زمامداري و حكومت اين خلأ‎ها را نيز پر كند. اين خلأها تربيت غيبي لازم دارد؛ چون تربيت عادي نمي‎تواند انساني را پرورش دهد كه تفصيل احكام را بگويد. در عين حال كه بر او وحي نمي‌شود، همه‎ي احكام را مي‎داند.
پس امام بايد تفصيل احكام را بيان و قرآن را تفسير كند، پرسش‌ها را پاسخ گويد و در جامعه، ميزان حق و باطل باشد، همان گونه كه در امت‌هاي پيشين نيز بوده اند. (قُلْ كَفي بِاللَّهِ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ شَهِيداً)[8] در امم پيشين انسان‎هايي بودند كه آموزش‎هاي غيبي داشتند ولي نبي نبودند؛ مثل حضرت خِضر. خضر نبي نيست امّا آموزش‎هايي دارد كه نبيّ زمان از او بهره گرفت. (فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً)[9] موسي به او گفت: (قالَ لَهُ مُوسي هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلي أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً)[10]. خضر پيغمبر نيست و كتاب و شريعتي ندارد، ولي آموزش‎هاي غيبي و الهي براي مردم دارد.
آصف بخيا (قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ)[11] اين علم را در مكتب نخوانده بود. اگر اين نوع علوم مكتبي بود همه اين‎ها را ياد مي‎گرفتند. بنابراين فردي بايد بعد از رسول خدا(ص) بيايد كه علاوه بر جنبه‎هاي ظاهري خلاء‎ها را پر كند اگر چنين نكند به هدف نمي‎رسد. اسلام فقط حكومت نيست، حكومت ابزاري براي ارزش‎ها و پياده كردن احكام و حكومت قرآن است. اين فرد، نياز به آموزش غيبي دارد، اين آموزش نياز به رسالت و نبوّت ندارد. اين فرد با عنايت الهي بايد احكام را بداند.
ما معتقديم دو حكم در جهان وجود دارد: 1. حكم الهي، 2. حكم جاهلي. اگر حكم، ريشه در وحي داشته باشد، الهي است و اگر ريشه در وحي نداشته باشد حكم جاهلي است؛ بنابراين بايد تمام احكام و قرآن، از اول تا آخر، و تمام پرسش‎ها ريشه‎ي وحياني پيدا كند و به خدا برسد و إلاّ به حكم جاهلي برمي‌گردند. (أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ)[12]. «الحكمُ إمّا حكمٌ الهيٌ و إمّا حكمٌ جاهليٌ». جمعيتي كه امامت را فقط در حدّ يك رييس جمهور و زمام‌دار تنزّل داده اند و بعد از پيغمبر(ص) ميزان حق و باطل را نپذيرفته اند با مشكل مواجه شده و اين همه قواعد ساخته اند. (قياس، استحسان، سدُّ الذّرايع، فتحُ الذّرايع و ...) چرا؟ خَلأ را نتوانسته اند پر كنند. حتماً لازم بود اين خلأ پر شود. اگر به صحابه و تابعين رجوع كنند آنها حوض كوچكي در مقابل اين درياي معارف هستند و لذا در معارف به تمام معنا لنگ‌اند. در احكام هم ديدند خلأ هست، به ناچار به قياس، استحسان، سدّ الذرايع، فتح الذرايع، قول الصحابي، نَومُ الصحابي، رؤيت الصحابي و ... پناه بردند؛ اين‎ها را پيغمبر كردند و با آنها تشريع را درست كردند. ما معتقديم چون اين‎ها ريشه‌ي وحي و الهي ندارند و از قرآن و سنّت گرفته نشده اند، نمي‌توانيم اين‎ها را خدايي بدانيم، هر چند ممكن است برخي، از نظر نتيجه درست باشند. حتماً بايد اين خلأها با انساني پر شود كه مهر الهي بر او خورده است. (عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً) و (قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ) باشد. اگر اين شخص اين‎ها را گفت، همه به وحي و مركز الهي مي‌رسند و حكم الهي مي‎شوند نه جاهلي.
پس تا اين جا گفته شد كه: الإمامةُ عند السُّنَة سياسةٌ وقتيّة و امامت نزد شيعه ساسيت وقتيه نيست، بلكه يك نوع زعامت ديني و دنيوي و نيز عهده‌داري كارهاي پيامبر(ص) است، «إلاّ كونُه محلاًّ لِنُزولِ الوحيِ و الشّريعةِ و الكتاب».
-- خاتميت
خاتَم به معناي مُهر نيست. هر چند الآن عرب به انگشتر خاتم مي‎گويد. خاتم ختم كننده و در فارسي پايان‌بخش است. خاتم النّبيّين يعني پايان بخش سلسله‎ي انبيا نبي كيست؟ نبي كسي است كه طرفِ وحي است. يا نبيّ را مجرّد مي‎گيريم، يعني خبردار، يا متعدّي مي‎گيريم؛ يعني خبر ده. در هر صورت «خاتم النّبيين» در سوره‎ي مباركه‎ي احزاب به معناي پايان بخش سلسله‎ي نبوّت است. البته اگر به مُهر خاتم مي‎گويند بدين جهت است كه به وسيله‎ي خاتم (انگشتر) نامه را ختم مي‎كردند به نشانه‎ي اين كه مطلب نامه تمام شده است و اگر بعد از مهر چيزي اضافه شده باشد از نويسنده نيست. «لِأنّه يُختَم بِهِ الرسائل».
يكي از علل اعجاز قرآن اين است كه در آن تهافُت و تناقض نيست. (وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً)[13]. همين كه در آن اختلاف نيست از نشانه‎هاي اين است كه از جانب خداست. خدا محيط است. بشر محيط نيست. در دوران جواني يك فكر در ميان سالي فكري ديگر و در پيري فكر سوّمي دارد؛ ولي خداي محيط بر جهان از اول تا آخر يك مطلب را عرضه مي‌كند. عدم اختلاف نشانه‎ي اين است كه اين كتاب (قرآن) كتاب بشري نيست. اين كتاب مي‎گويد: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِينا)[14]. از نظر شيعه آيه در غدير و از نظر گروهي از اهل سنّت در عرفه يا روز دهم نازل شده است.
اين آيه حاكي از اين است كه دين مُهر و موم شد، به حدّ كمال رسيد، نعمت هم پايان يافت. از اين طرف برمي‌گرديم مي‎بينيم احكامي‎كه از رسول خدا نقل شده است در نزد اهل سنت در حدود 500 روايت و در نزد شيعه نيز همين مقدار است. مسلّماً اين مقدار روايت ـ كه برخي تكراري و برخي در مورد مسائل پايين فقهي است ـ براي اسلامي كه مي‎خواهد در اقتصاد، اجتماع، اخلاق، سياست و در تمام مسائل نظر دهد، كافي نيست. پس چگونه اكمال شده است؟ اگر به حقيقت نگاه كنيم مي‎بينيم اكمالي نيست. به قرآن نگاه مي‌كنيم به روشني مي‎گويد: اكمال هست. جمع آنها اين است كه اكمال دو حالت دارد: يا پيغمبر جزئيات و كليات همه چيز را بگويد كه براي ايشان امكان‌پذير نبود؛ به علت وقت‌سوزي فراوان (چه در مكّه چه در مدينه) فقط كليّات را در عقايد و احكام فرمودند و بقيه را ائمه ـ عليهم السّلام ـ كه مبيّن و روشن گر و مخزن علم رسول خدا هستند بيان مي‌كنند. خدا گروهي را تربيت غيبي و الهي مي‌كند تا با آموزش‎هاي فوق طبيعه بازگوكنندگان آن چه بر پيامبر نازل شده، امّا موفّق به بيانش نگشته است بشوند. به تعبير علمي «الوحي علي قسمين: وحيٌ تشريعيٌ و وحيٌ تبليغيٌ». وحي تشريعي داريم دين را پايه‌گذاري مي‎كند و احكام را مي‌سازد و به تعبير ما انشاء مي‎كند. وحي تبليغي نيز، بيان‌گر چيزي است كه انشاء شده است. خاتميت به معناي پايان بخش بودن پيامبر(ص) نسبت به وحي تشريعي است.
اين كه فردي آموزش غيبي و الهي داشته باشد و اين آموزش‎هاي غيرعادي آن چه با وحي تشريعي انشاء شده است را بيان كند، نه تنها مخالف با خاتميت نيست، بلكه مؤكّد خاتميت است؛ چون يكي از اشكالاتي كه بر خاتميت شده اين است كه مي‌گويند: احكام پيغمبر(ص) نقيصه و كاستي دارد؛ چگونه پيامبري را كه احكامش كاستي دارد، پيغمبر خاتم مي‌دانيد؟ پاسخش اين است كه اين نقيصه و كاستي ـ اگر اين تعبير‎ها صحيح باشد ـ را اين گروه آموزش ديده، معلّم‎ها، مبلّغ‎ها، حافظان سنّت پيغمبر و مخزن علم نَبي مرتفع مي‎گردانند.
وحي فقط اختصاص به انبيا ندارد، بلكه به مادر موسي(ع) (وَ أَوْحَيْنا إِلي أُمِّ مُوسي)[15] و برخي حيوانات نيز به عنوان تكويني وحي شده است: (وَ أَوْحي رَبُّكَ إِلَي النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً)[16]. اگر وحي در اين افراد هست، چه مانعي دارد كه وحي به معناي آموزش الهي باشد و خدا به اين‎ها گوشزد كند و در قلب آنها القا كند و آن چه را پيامبر آورده، ولي موفق به بيانش نشده است، بازگو كنند. حتماً آموزش‎ها بايد براي نبي باشد؟ خير؛ چون در قرآن آمده است كه خدا گروهي را آموزش‎هاي غيبي داده است امّا نبي نبوده‌اند؛ (وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفي بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ)[17]. علم الكتاب علم عادي نيست. پيغمبر اكرم(ص) مي‌فرمايد: بر حقانيّتم شاهد دارم؛ او كسي است كه نزد او علم الكتاب است. اين علم، علم عادي نيست، علمِ آموزش الهي است كه حتّي در عصر پيامبر(ص) هم بوده است. از نظر روايات ما او علي بن ابيطالب(ع) است. از نظر ظاهر هم فردي است داراي علم و دانش، امّا نه دانش عادي، بلكه دانش برتر.
موسي(ع) به جناب خِضر مي‌گويد: (هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلي أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً)[18]. قبل از اين آيه رشد را به خدا نسبت مي‎دهد؛ (فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً)[19]. در يك زمان دو پيغمبر وجود ندارد. موسي نبيّ است، پس در همان منطقه اي كه او نبي است ديگر اين فرد نبي نيست؛ با اين حال مورد علم الهي قرار مي‎گيرد (عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْما) و گاهي او نبي را هم در يك مسائل خاص آموزش مي‎دهد.
گاهي خداوند به افراد عادي (غير انبيا)، مثل ذي القرنين دستور مي‎دهد. (حَتَّي إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَة) عين «درياست» درياي گِل آلود. حالا اين درياي گِل آلود كجا بود كه آفتاب در آن جا غروب كرد (البته از نظر چشم انداز) (وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ) به ذي القرنين وحي كرديم و گفتيم: (إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً)[20]. ذو القرنين جزو انبيا نيست، ولي انسان بالا و برتر است. حتّي عاصف بَلخيا هم آموزش‎هاي الهي ديده بود؛ (قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ)[21].
بنابراين نبايد واهمه داشت كه انسان‎هاي والا و برتري باشند و نبي و صاحب كتاب نباشند، بلكه پيرو پيغمبر زمان باشند، امّا احكامي كه نزد اين پيامبر بود و موفق به بيانش نشد را با آموزش‎هاي الهي به اطلاع مردم برسانند.
پس خدا براي تحقّق بخشيدن به آيه‎ي (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ)[22] چنين افرادي را آموزش مي‎دهد، تا آن چه پيامبر موفق به بيانش نشده را بيان كنند. اين اگر مؤكّد خاتميت نباشد مُضِّر آن نيست.
- آيا احكام عقل براي ما معتبر است يا احكام جاهلي است؟
عقل در دو جا حكم مي‎كند: يكي حُسن و قبح كه اگر حسن و قبح را از عقل حذف كنيم، اصلاً اسلام اثبات پذير نيست، ديگري هم در باب ملازمات عقليه است. عقل مي‌گويد: بين وجوب شيء و وجود ملازمه است. البته در مواردي ملازمه صحيح است و در مواردي صحيح نيست. اشكالي كه بر كتاب‎هاي درسي و اصولي وارد است اين است كه در آنها بابي در حجية ظواهر الكتاب، حجية السّنّة و حجية الاجماع داريم، ولي بابي به نام حجية العقل نداريم. چرا؟ گاهي به صورت انحرافي بحث مي‎شود؛ مثلاً اخباري مي‎گويند احكام مستند از عقل، حجّت نيست. ما نبايد اين را انحرافي بحث كنيم، بلكه بايد بابي در حجية احكام العقل باز كنيم و روشن كنيم كه دو قلمرو دارد 1. حُسن و قبح ،2. ملازمات. سپس به سخنان اخباري‎ها برسيم. ما در الموجز و الوسيط اين كار را كرده ايم. در درس خارج نيز براي عقل باب مستقلي مي‎گشاييم. بنابراين احكام عقل، احكام جاهلي نيست، بلكه احكام الهي است؛ چون يقين داريم و جازم به برهان عقلي هستيم كه شارع مقدس به حكم عقل راضي است. چون عقل چيزي را درك مي‎كند كه هر موجودي كه داراي علم و آگاهي است حكمش همين است. مي‎گويد ظلم، خيانت و ... قبيح است و عدل و حفظ امانت و ... زيباست. حكمي را كه درك مي‎كند (نه حكم بشر، نه حكم ملك، نه حكم جن) مي‌گويد هر موجودي كه داراي آگاهي شد ـ خدا را هم در بر مي‌گيرد ـ اين حكم در نزد او نيز چنين است. بنابراين احكام عقلي، جزو احكام الهي مي‎شود؛ چون مُدرَكش مُدرَكِ خاصّ نيست، مدرك عامّ است.
البته در اين جا بحث زياد است. كساني كه مي‎خواهند احكام عقليه را از راه مصلحت و مفسده توجيه كنند اشتباه مي‌كنند. احكام عقليه در گرو مصلحت و مفسده نيستند، برتر از آن‌اند. خداوند مي‎گويد: «العدلُ حَسَنٌ و الظلمُ قبيحٌ، براي خدا مصلحت و مفسده مطرح نيست. اين براي من مطرح است.
- كتاب علي(ع) و مصحف فاطمه ـ عليهما السّلام ـ كدام‌اند؟
كتاب علي(ع) كتابي است كه در نزد امام صادق(ع) بود و زراره با چشم خودش آن را ديده بود. پيامبر املا مي‎كرد و حضرت مي‌نوشت. امير المؤمنان مي‎فرمايد: «إذا سالُتُهُ أجابَني و إذا سَكَتُ عنه و فنيتُ مسائلي ابتدأني»؛[23] سؤال مي‎كردم جواب مي‎فرمود، سكوت مي‎كردم خود پيامبر(ص) شروع مي‌كرد. اين كتاب كتاب واقعي است، مجعول و مجهول نيست. مرحوم آقاي احمدي ميانجي رحمة الله در كتاب مكاتيب الرسول، بخشي از روايات اين كتاب را كه در وسائل است جمع كرده است. اين مصحف تقريباً هفتاد ذراع بوده است و ائمه ـ عليهم السّلام ـ به اين مراجعه مي‎كردند و از روي آن فتوا مي‎دادند. مصحف فاطمه هم قرآن نيست. اصلاً كلمه‎ي مصحف در زمان پيغمبر نبوده است. نامش قرآن بوده و بعدها كلمه‎ي مصحف پيدا شده است.
آن چيزي كه نزد حضرت زهرا بوده مصحف به معناي صحيفه و كتاب است. در حقيقت در آن ايام نقاهت، جبرئيل امين براي تسلّي اش خبرهاي غيبي را مي‌گفت، زهرا مي‎شنيد و علي هم مي‎نوشت.
- چرا حضرت موسي(ع) كه پيامبر بود به خِضر(ع) مراجعه مي‎كرد؟
فضل الهي گاهي تقسيم مي‌شود. گاهي نبيّ اي داراي كمالات است امّا برخي از چيزها در او نيست.
حضرت موسي(ع) نياز ديني به حضرت خضر نداشت. اين يك نياز و فعاليت غيبي بود كه جناب خضر انجام مي‌داد. الآن هم خضر زمان، امام زمان ـ عجّل الله تعالي فرجه ـ آن كارها را انجام مي‎دهد امّا ما درك نمي‎كنيم. خضر زمان يك وليِّ مخفي است. وليِّ مخفي در آسمان نيست در زمين است و كارهايي انجام مي‎دهد كه ما نمي‎بينيم و درك نمي‎كنيم.
- آيا پيامبر(ص)، خاتم الانبياء است يا خاتم الرسل نيز هست؟
اين همان شبهه اي است كه فرقه‎ي ضالّه مطرح كرده اند كه پيامبر خاتم النّبيّين است، نه خاتم الرسل. پاسخ اين را به تفضيل در كتاب خاتميت به زبان فارسي و در جلد سوم كتاب مفاهيم القرآن گفته ايم. نبوّت دو مقام اند. و رسالت از اين نظر كه اين پيغمبر با عالم بالا تماس مي‎گيرد نبي است و از اين نظر كه آن چه را گرفته است در خارج مطرح مي‎كند و تحقّق مي‎بخشد رسول است. رسول پيام‌آور است و نبيّ پيام‌گير. پس يك شخص داراي دو حيثيت است: 1. با مقام وحي متصّل مي‎شود و براي احكام و عقايد دستور مي‌گيرد كه به او نبيّ گويند؛ 2. اگر مأمور به بيان و تبليغ و به اصطلاح تحقّق بخشيدن باشد به او رسول مي‌گويند. اگر يك نفر باب وحي را بست، ديگر قطعاً باب رسالت هم بسته مي‎شود. چون رسول مي‎خواهد آن چه را از عالم وحي گرفته است در خارج عينيّت ببخشد. وقتي اصلاً باب خبر و اتصال به عالم غيب بسته شد، ديگر رسالت معنا ندارد. رسول اصطلاحي نمي‎تواند بدون نبوّت باشد. بله، رسول‎هاي عرفي داريم: «و جاءَهُ الرسول»؛ امّا رسول قرآني فرع نبوّت است و وقتي نبوّت تمام شد، معنا ندارد كه كسي بگويد من رسولم. رسولِ چه چيزي؟ تحقّق بخش چه چيزي؟
- ائمه ـ عليهم السّلام ـ احكامي را بيان مي‌كنند، قبلاً بر پيغمبر(ص) نازل شده است و اين‎ها مبلّغان و مبيّنان و بازگوكنندگان كلام ايشان هستند؛ پس چه فرقي با نبيّ مرّوج دارند؟ كار انبياي مرّوج نيز همين بود؛ مثلاً سليمان و داوود و يوسف ـ عليهم السّلام ـ كه بازگوكنندگان شريعت جناب موسي(ع) بودند. پس بازگو كننده، نبيِّ مرّوج است.
نبيّ مروّج، صاحب شريعت و كتاب نيست. انبياي مروّج طرف وحي تشريعي بودند نه تشريع اساسي، تشريع اساسي با نوح، ابراهيم، موسي بن عمران و ... ـ عليهم السّلام ـ است. امّا انبيايي كه در اين بين بودند، اين‎ها هم طرف خطاب الهي بودند، گاهي دستور مي‎دادند فلان كار را انجام دهيد و فلان كار را انجام ندهيد. در عين حالي كه نبيِّ مروّج‌اند، تشريع جزئي دارند. امّا ائمه ـ عليهم السّلام ـ مطلقاً تشريع جزئي ندارند. بعضي‌ها خيال مي‎كنند كه حضرت مسيح(ع) صاحب شريعت است، ولي ايشان همان شريعت حضرت موسي(ع) را در بست قبول كرد؛ فقط بعضي از حلال‎ها را حرام و بعضي از حرام‎ها را حلال كرد. چنان كه در قرآن آمده است: (وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ)[24] آمده‌ام تا بعضي از حرام‎هايي كه دست و پاگير شماست حلال كنم. مسيح(ع) تشريع جزئي مي‎كند و بقيه‎ي انبياي مروّج هم متناسب زمان خود تشريع جزئي داشتند؛ امّا ائمه ـ عليهم السّلام ـ فقط بازگو كنندگان تشريع پيامبر ند و اگر گاهي در بعضي از روايات نسبت داده شده است، به معناي علم به ملاك است. ملاك را مي‌دانند و طبق آن تشريع مي‎كنند. البته اين منافاتي با ولايت تكويني ندارد، و نبايد خلط كرد.
اگر امام(ع) خَلأها را پر مي‎كند، در زمان غيبت اين وظيفه بر عهده‌ي كيست؟
البته آن خلأيي كه بايد به وسيله‎ي امام معصوم پُر شود در زمان غيبت امكان پذير نيست، ولي اين ضرر و خسران مربوط به خود ماست. ملّتي كه قدر امامش را نداند بايد تاوان اين محروميّت را هم بپردازد. مرحوم محقّق طوسي درباره‎ي حضرت امام عصر ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ مي‎فرمايد: «وجودُه لطفٌ، تصرّفه لطفٌ آخر و غيبتُهُ مِنّا». بله در عين حال آن خلأيي كه به وسيله‎ي امام معصوم(ع) پر مي‎شد الآن پر نمي‎شود و علما كه اوصياي ائمه ـ عليهم السّلام ـ و عرفاء الله في الأرض هستند اين خلأها را در حدّ امكان پر مي‌كنند. امير مؤمنان(ع) مي‎فرمايد: «علَّمني رسول الله الفَ بابٍ»[25] اين روايت را هفتاد نفر از اهل سنّت نيز نقل كرده‌اند. اين تعليم‎ها چه تعليمي است؟ تعليم عادي است؟ تعليم عادي، كلاس، تخته سياه، گچ و مداد مي‎خواهد. هم چنين پيامبر اكرم(ص) مي‎فرمايد: «أنا مدينة العلم و عليٌ بابُها»[26]. همه‎ي اين‎ها آموزش‎هاي غيبيِ متمّم دين اند؛ به اين معنا كه زمان بيانش متأخّر از زمان انشاي آن است.
- امامان معصوم ـ سلام الله عليهم ـ مفاهيم قرآني را تبيين مي‎كنند علم بشري كه ندارند، علم لَدُنّي آنها هم يا از طريق وحي است يا الهام، كه هر دو شعبه اي از نبوّت است؛ پس آنها هم نبي هستند چون به آنها هم وحي مي‎شود. يا آن دسته از رواياتي كه تصريح دارد كه جبرئيل امين و ملائكه بر ائمه نازل مي‎شدند، دليل نبوّت نيست؟ درباره‎ي مصحفي هم كه مطرح است، توضيح دهيد؟
در منطق خوانده ايد كه يكي از نسب أربع، عام و خاصّ مطلق است. عام و خاصّ مطلق از يك طرف عموم است، از طرف ديگر نيست. «كُلُّ انسانٍ حيوان و لَيس كُلُّ حيوانٍ انسان». هر كس كه ملك با او سخن بگويد نبي نيست؛ ملك با هر نبيّ اي سخن مي‎گويد امّا با هر فردي كه سخن بگويد او نبي نخواهد بود. ملك با حضرت مريم ـ عليها السّلام ـ هم سخن گفت: «بر تو بشارت مي‎دهم كه داراي فرزند مي‎شوي»[27] ملك را مي‎بيند و محتوا را مي‎گيرد، در حالي كه نبي نيست؛ بنابراين نزول ملك و سخن گفتن او با مريم نشانه‎ي نبوّت ايشان نيست. از آن پائين تر، ملك با زوجه‎ي ابراهيم سخن مي‎گويد و به او خبر مي‎دهد كه بچّه‌دار مي‎شوي. (فَوَحِكَت فقال ألِدُوا أن أجوز و هذا بَعلي شيخاء)[28] حتي مادر موسي با ملك سخن گفت. ممكن است انبياء و اوليا با ملك روبرو شوند، فردي عادي هم با ملك روبه‌رو شود؛ امّا نبوّت مَنصب است. هر سخن گفتن اعطاي منصب نيست. برخي انسان‎ها ملك را با اين چشم‎هاي برزخي مي‎بينند. مرحوم آيت الله بروجردي نقل مي‎كرد كه استادم جناب آخوند كاشي مي‎فرمود: من در آسمان ملك‎ها را مي‎بينم كه با پرهايشان پرواز مي‎كنند. بنابراين برخي افراد چشمشان باز مي‎شود و عالم غيب را مي‎بينند، امّا منصب نبوّت ندارند. حضرت مريم، حضرت ابراهيم(ع) و مادر موسي(ع) وحي غير تشريعي است، از اين گروه‌اند. قرآن درباره‎ي مريم مي‎فرمايد: او تَصديق كننده‎ي كتب آسماني است و در آخر سوره‎ي تحريم مي‎فرمايد: (وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها ...)[29] در ميان مسلمين (اهل سنت و شيعه) يك مقامي‎به نام محدَّث وجود دارد. محدَّث كسي است كه از نظر كمال به جايي مي‌رسد. كه اصوات غيبي را مي‌شنود و ملك با او سخن مي‎گويد. پيامبر(ص) مي‎فرمايد: «وَ ليسَ بِنَبيٍ»، سپس مي‎گويد: ذوالقرنين از اين گروه بود. محدّث غير از رسول و نبي است. نبي و رسالت منصب است و نبي بايد با مردم سروكار داشته باشد، در حالي كه محدّث تنها خودش است و در مقابل مردم هيچ وظيفه اي ندارد. در كافي و صحيح بخاري به نام محدّث وجود دارد.
بنابراين نبايد صِرف شنيدن صدا و رؤيت ملك را نبوّت تلقّي كنيم. اين‎ها از باب محدّث است و هنوز فتوحات غيبي وجود دارد. چنان نيست كه درهاي معنويت بسته باشد و ما باشيم و اين عالم مادّه. درهاي غيبي باز است. اگر به آن كمال برسيم صداهاي بسياري را مي‎شنويم، اجسام را مي‎بينيم و مطالب را درك مي‌كنيم، در حالي كه نه نبي هستيم و نه رسول.
بنابراين «كُلُّ نبيٍّ يُكَلِّمُهُ الملك و ليس كل مَن يُكَلِّمه الملك نبيّاً» گاهي همراه آموزش، مقام منصب هم به او مي‎دهد، گاهي آموزش، بدون منصب است كه به آن محدّث گويند.
آيا امكان نداشت خداوند پيامبري را بدون شريعت و فقط براي تبيين دين پيغمبر اسلام بفرستد و آيا ائمه ـ سلام الله عليهم ـ توانسته اند اين خلأ را پر كنند يا اين كه مقامات حكومتي اين فرصت را به آنها نداده است؟ در عصر غيبت اين خلأ چگونه پر مي‎شود؟
اين كه پيغمبر خاتم(ص) به اصطلاح مؤسِّس باشد و پيغمبري بعد از او بيايد و دين را ترويج كند، راهي است كه شما پيشنهاد مي‎كنيد هم چنان كه در زمان حضرت عيسي و موسي ـ عليهما السّلام ـ چنين بوده است. اوّلاً در زمان آن‎ها اوصيا بوده است. اوصيا همين كار امام را انجام مي‌دادند. ما نمي‎توانيم براي حق تعالي تكليف مشخص كنيم، ما مي‎توانيم تكاليف را كشف كنيم. يك راه اين است كه پيغمبر مرّوج بفرستد، راه ديگر اين كه اوصيايي باشند و آن چه را بر پيغمبر اكرم(ص) نازل شده بيان كنند و پرورش دهند. مصلحت در اين بوده و اين را انتخاب كرده است همان گونه كه در امم پيشين هم چنين بوده است.
امّا اين كه آيا اين خلأها به وسيله‎ي ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در دوران خود پر شد يا نه، نبايد نقش ائمه را در تكميل دين ناديده گرفت. تقيّه‎ها بوده، امّا همين تقيّه‎ها سبب گرايش مردم به ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ بوده است و آنان به بهانه‎هاي مختلف خدمت ايشان مي‎رسيدند. اگر كتاب‎هاي توحيد ابن خُزيمه و توحيد صدوق را كه در يك عصر تأليف شده اند (خزيمه در سيصد و يازده، و صدوق در سيصد و هشتاد و يك) مطالعه كنيد مي‎بينيد كه در ابن خزيمه، توحيد، تقسيم، تشبيه، و تمام احكام زنادقه از طريق اخبار يهود و نصاري آمده و به پيغمبر نسبت داده شده است، ولي اگر توحيد صدوق را مشاهده نماييد مي‎بينيد همه اش تنزيه و عدل است. كوچك ترين تشبيه و عجز در آن نيست. ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در مسير عقايد بلند ترين بيانات را داشته‌اند كه نمونه اش نهج البلاغه و همين كتاب توحيد و كا في است.
و اما از نظر احكام در حدود پنجاه هزار روايت فقهي از ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ وجود دارد كه مايه‎هاي عجيبي در اختيار ما نهاده اند كه هر مسئله اي كه مطرح شود، طبق اين قواعد و آيات و روايات حل مي‎شود.
بنابراين، اين خلأ در زمان ائمه ـ عليهم السّلام ـ با آن هم ظلم و ستم و فشار، موجود پر شد و الآن هم فقها و دانشمندان اين خَلأ را پر مي‎كنند، امّا مايه را از كتاب الله، سنّت پيامبر و احاديث ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ مي‎گيرند. بدون اين‎ها پر كردن اين خَلأ ممكن نبود. چنان كه علامه در تحرير چهل هزار فرع از احكام را حلاّجي كرده است. الآن فقهاي ما همه‎ي سؤال‎هاي فقهي را پاسخ مي‌دهند و مشكلات معرفتي را حل مي‌كنند و به همه‎ي مسائل جديدي كه الآن از غرب وارد شرق شده در پرتو همين آموزه‎هاي قرآني و حديثي و عقلي مي‌توانند پاسخ دهند.
اگر خدا تمام احكام و عقايد را در كتابي مي‎نوشت و در دست مردم قرار مي‌گرفت دين باقي نمي‎ماند؛ زيرا بقاي دين با همين گفت‌وگو‎ها و بررسي‎ها و مذاكرات است و إلاّ جمودي بر افكار مسلمين حكومت مي‎مي‌كرد و مانع پيشرفت مي‌شد.
- ائمه‎ اطهار ـ عليهم السّلام ـ علمشان را از كجا أخذ مي‎كردند؛ اگر از طريق وحي بود چرا به مصحف فاطمه و يا كتاب كه مي‌گفتند نزدشان هست مستند مي‎كردند و پاسخ مي‎دادند؟ چرا در روايات ما چنين تعبيراتي وجود دارد؛ آيا اين روايات جعلي نيست و اهل تسنّن در باره‌ي آن پاسخ‎هاي ابو حنيفه كه مي‎گفت: كتاب مسائل پيش من هست و پاسخ‎ها را از آن جا مي‎يابم، جعل نكرده اند؟
مصادر علم ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ مختلف است. در درجه‎ي اوّل از خود كتاب الله حقايقي را مي‎فهمند كه ما نمي‎فهميم. مرحوم علامه طباطبايي مي‎فرمود: تمام رواياتي كه در تفسير قرآن آمده جنبه‎ي تعبّدي ندارند، يعني امام رأيش را تحميل نمي‎كند، از خود آيه در مي‎آورد و محلّ دلالت را هم روشن مي‎كند. از خود قرآن حقايقي را استخراج مي‌كنند كه به آن توجّه نداريم، ولي بعد از توجه، آن‎ها را مي‎فهميم. يك مثالي عرض كنم. در زمان متوكّل مردي مسيحي با زن مسلماني عمل زشتي انجام داد. مسلّماً اين مرد ذمي‎با شكستن قانون اسلام از حالت ذمّه در آمد و خونش مهدور گشت. او را براي اعدام آوردند، گفت: لا إله إلاّ الله. فقهاي بغداد يا سامرّا گفتند: سقط الحق لأَن الاسلام يَجُبُّ ما قَبلَه. اسلام گذشته را از آينده قطع مي‎كند. برخي گفتند حتماً بايد حدّ جاري شود و او مهدور الدّم است. از امام‎هادي(ع) مسئله را پرسيدند. فرمود: اجراي حدّ شود؛ چون اين اسلام، اسلام از روي ترس و خوف است و ارزشي ندارد، نه در اين زمان و نه در زمان انبياي پيشين. (فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ). همان طوري كه در امم گذشته عذاب را كه ديدند گفتند آمنّا؛ و بي ارزش بود. اين سنّت الهي است.
پس بخشي را از خود قرآن بهره مي‎گرفتند و مي‎گفتند. انبيا معلّم كتاب خود هستند اوّل مفسِّر قرآن پيغمبر(ص) و بعد از ايشان ائمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ هستند.
احاديثي را به وسيله‎ي اجداد خود از پيامبر(ص) نقل مي‎كردند؛ چنان كه امام رضا(ع) مي‎فرمايد: «حَدَّثَني أبي عن رسول الله، كلمةُ لا إله الاّ الله حِِصني» پس بخشي از روايات ائمه ـ عليهم السّلام ـ منتسب به رسول(ص) خداست.
بخشي نيز مربوط به كتاب عليٍّ(ع) است. آن حضرت هنگامي كه در محضر پيغمبر(ص) بود در ايام فراغت پيامبر(ص) إملاء مي‎كرد و علي(ع) مي‎نوشت. كتابي بزرگ است. خدا مي‎داند كه چه حقايقي درآن هست. امام باقر(ع) گاهي اين كتاب را نشان مي‎داد و مي‎فرمود: هم چيز اين جا هست.
علاوه بر اين‎ها از آموزش‎هاي غيبي و الهي كه «يحدّثه الملك» ملك در قلب القاء مي‌كند، و نيز از استدلالات عقلي استفاده مي‎كردند.
- برخي معتقدند چون بشر به يك بلوغ عقلاني و فكري رسيد و در واقع از آموزه‎هاي وحياني بي نياز شد و لذا نبوّت خاتمه يافت؛ يعني درب وحي بسته شد و ديگر پيغمبري نخواهد بود امّا با وجود امام و قايل شدن به آن، دوباره كار از اول شروع مي‎شود و اين متعارض است.
دليلي كه براي خاتميّت آورده‌ايد، تحريف خاتميت است. بشر سابق مانند كودك دبستاني بود. كودك دبستاني اوّل مهر كتاب را مي‎گيرد و آخر سال آن را پاره پاره مي‎كند؛ به خلاف دانش‌جو كه قدر كتاب خود را مي‎داند و آن را خوب نگاه مي‎دارد و از آن بهره مي‎گيرد. امّت‌هاي سابق از نظر كمال به اين حدّ نرسيده بودند كه كتاب و شريعت خدا را حفظ كنند و لذا پيامبري پشت سر پيامبر مي‎آمد. امّا امّت اسلامي به حدّي رسيد كه قدر كتاب و نبيّ و آثار او را دانست و ديگر نيازي به تشريع و كتاب جديد نداشت. 1400 سال است كه امّت اسلامي در ايران، عراق، مصر و جاهاي ديگر براي حفظ شريعت كار كرده اند و كلمه اي از قرآن نه كم شده است و نه زياد. و معناي ديگري كمال بشر اين است كه به حدّي رسيده است كه شريعت كامل به او نازل شود و تحمل اين شريعت را پيدا كرده است معناي كمال بشر اين است. نه اين كه به حدّ نبوغ رسيده اند. و ديگر بايد با عقل خود راه بروند. اين يك تفسير انحرافي است.
- وحي به اهل بيت (وحي تبليغي) مؤيّد قرآني هم دارد يا نه؟
به اين معنا آيه اي از قرآن در خاطرم نيست، ولي همين كه مي‎گويد: «انّي تاركٌ فيكم الثقلين كتابَ الله و عترتي» و ائمه ـ عليهم السّلام ـ را در كنار كتاب خدا قرار داده است؛ كتاب معصوم است آن‎ها هم معصوم اند، كتاب از جانب خدا حرف مي‎زند آن‎ها هم از جانب خدا سخن مي‎گويند. از اين كه در كنار هم آورده شده اند هر كلام وصف ديگري را دارد. معنا ندارد غير معصوم در كنار معصوم قرار گيرد.

[1] . بحار الانوار، ج 22، ص 421، 1404 ق.
[2] . بقره، 111.
[3] . بقره، 124.
[4] . صافّات، 106.
[5] . آل عمران، 59
[6] . توبه، 34.
[7] . مجلسي، بحار الانوار، ج 2، ص 312، مؤسسة الوفاء، بيروت، 14104 ق.
[8] . رعد، 43.
[9] . كهف، 65.
[10] . كهف،‌ 66.
[11] . النمل، 40.
[12] . مائده، 50.
[13] . نساء، 82.
[14] . مائده، 3.
[15] . قصص، 7.
[16] . النحل، 68.
[17] . رعد، 43.
[18] . كهف، 66.
[19] . كهف، 65.
[20] . كهف، 86.
[21] . النمل، 40.
[22] . مائده، 3.
[23] . بحار الانوار، ج 2، ص 230.
[24] . آل عمران، 50.
[25] . بحار الانوار، ج 22، ص 421، 1404 ق.
[26] . بحار الانوار، ج 26، ص 29.
[27] . آل عمران، 45.
[28] . هود، 71 ـ 72.
[29] . تحريم، 12.
جلسات كانون گفتمان ديني- مركز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه علميه
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :