امروز:
شنبه 29 مهر 1396
بازدید :
1751
آشناي حجاز و گمنام عراق
به راستي چقدر دنيا فريبنده و مکار مي باشد. طلحه و زبير، هر دو به خوبي حضرت علي ـ عليه السلام ـ را مي شناختند، و از نخستين کساني بودند که با علي ـ عليه السلام ـ بيعت کردند، زبير علاوه بر آشنايي، پسر عمه علي ـ عليه السلام ـ بود، زيرا مادرش سفيّه، عمه علي ـ عليه السلام ـ بود، و در نيتجه علي ـ عليه السلام ـ پسر دايي زبير بود، ولي در ماجراي جنگ جمل، طلحه و زبير، گردانندگان اصلي جنگ با سپاه علي ـ عليه السلام ـ بودند، و به اين عنوان به بصره آمدند و بصره را تحت تصرف خود درآوردند.
امام علي ـ عليه السلام ـ سعي داشت، تا ممکن است، از راه مذاکره وارد شود و کار به جنگ نکشد، آن حضرت مي دانست که طلحه،آدم لجوجي است و دست از آتش افروزي بر نمي دارد، ولي زبير، دلي نرم دارد و مي توان با او مذاکره نمود، به عبدالله بن عباس فرمود: از طرف من برو، ولي با طلحه ملاقات مکن، که اگر با او تماس بگيري، او را همچون گاوي خواهي يافت که شاخ هايش در اطراف گوشش پيچيده است، او بر اسب غرور و هوس، سوار مي شود و مي گويد مرکب رام است.
بلکه با زبير تماس بگيرد که نرم دل است، به او اين پيام مرا برسان و بگو: «پسر دائيت مي گويد: تو در حجاز مرا شناختي، ولي در عراق مرا نشناختي، چه شد که شناخت قبلي خودت را فراموش کردي؟!».[1]
هدف علي ـ عليه السلام ـ اين بود که اتمام حجّت کند، و قبل از جنگ، زبير را که زمينه هدايت در او بود نجات بخشد، آري گاهي غرور انسان را اين گونه بي وفا مي کند، که زبير در پرتگاه آن قرار گرفته بود.
ابن ابي الحديد مي نويسد: ابن عباس، پيام علي ـ عليه السلام ـ را به زبير رساند، ولي پاسخ زبير، مبهم بود، و روشن نيست که چه گفت.
بعد مي نويسد: زبير به تحريک پسرش عبدالله، به ميدان تاخت، علي ـ عليه السلام ـ نزد زبير آمد و سخن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را به ياد زبير آورد که فرموده بود: «اي زبير تو به جنگ علي ـ عليه السلام ـ مي روي در حالي که ستمگر هستي».
زبير، پشيمان شد و دست از جنگ کشيد و از ميدان برگشت و با عايشه ملاقات کرد و گفت: «سوگند به خدا من در هيچ مکان جنگ و جبهه اي قرار نگرفتم که از روي شناخت نباشد، جز در اين جنگ که در تحيّر و شک هستم».
عايشه گفت: گمانم از شمشير پسر ابوطالب ترسيده اي که گريخته اي، سوگند به خدا اين شمشير، تيز و برنّده است، اگر از آن ترسيدي عجيب نيست، چرا که قبل از تو بسياري از آن ترسيده اند!
زبير گفت: نه چنين نيست که تو فکر مي کني، بلکه علت عقب نشيني من همان بود که گفتم (يعني در جنگ کردن با سپاه علي ـ عليه السلام ـ شک دارم که درست است يا نه؟) سپس زبير از جنگ دست برداشت و از جبهه بصره کناره کشيد.[2]

[1]. نگاه کنيد به خطبه 31 نهج البلاغه.
[2]. شرح نهج حديدي، ج2، ص165ـ167.
محمد محمدي اشتهاردي - داستان هاي نهج البلاغه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :