امروز:
شنبه 29 مهر 1396
بازدید :
1510
ابو موسي يا ابله متکبّر
عبدالله بن قيس، معروف به ابوموسي اشعري در سال هفتم هجرت، قبول اسلام کرد و از ياران رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به شمار مي آمد.
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ او را فرماندار زبيد و عدن و سواحل يمن کرد، در زمان خلافت عمر وي او را حاکم بصره نمود و پس از عمر، عثمان نيز او را در فرمانداري بصره باقي گذارد و سپس برکنار نمود.
ابوموسي به کوفه آمد. مردم کوفه که از فرماندار خود، «سعد بن عاص» ناراضي بودند، او را بيرون کردند، و درخواست نمودند که ابوموسي را فرماندار کوفه نمايد. عثمان اين درخواست را پذيرفت. ابوموسي از آن وقت تا سالي که جنگ جمل واقع شد، فرماندار کوفه بود.[1]
و پس از کشته شدن عثمان و روي کار آمدن امام علي ـ عليه السلام ـ ابوموسي در کوفه از مردم بيعت نگرفت و در اين مورد سکوت و سستي مي کرد، ولي هنگامي که بيعت شکنان و طلحه و زبير به بصره آمدند و جنگ جمل را به راه انداختند و امام علي ـ عليه السلام ـ با سپاه خود به سرکوبي آنها شتافت، براي ابوموسي (حاکم کوفه) لازم بود که مردم را براي جبهه بصره بسيج کند و حرکت دهد ولي او مي گفت: علي ـ عليه السلام ـ پيشوايي است بر حق و بيعت با او نيز صحيح است، ولي جنگيدن همراه او با اهل قبله صحيح نيست.[2] به اين ترتيب نه تنها مردم را حرکت نداد، بلکه آنها را از حرکت باز مي داشت، اين خبر به علي ـ عليه السلام ـ رسيد و آن حضرت نامه زير را براي او نوشت که فرازهايي ازآن را در اينجا مي آوريم:
«از بنده خدا علي، امير مؤمنان به عبدالله بن قيس (ابو موسي)
اما بعد: از ناحيه تو گزارشي به من داده اند که هم به سود تو است (از اين رو که علي ـ عليه السلام ـ را حق مي دانست) و هم به زيان تو (که از حرکت به سوي جنگ ممانعت مي نمود) وقتي که فرستاده من بر تو وارد شد، فوراً کمر همت ببند و از خانه بيرون آي و مردم را دعوت کن. اگر حق را شناختي و تصميم خود را گرفتي، مردم را بسيج براي حرکت به بصره کن و اگر سستي پيشه کردي، از مقام خود دور شو (فان حقّقت فانفذ و ان تفشّلت فابعد).
سوگند به خدا هر که باشي و در هر جا باشي، به سوي تو خواهند آمد و تو را رها نمي کنند، تا گوشت و استخوان و تر و خشک تو را در هم آميزند (و آتش اين جنگ دامن تو را نيز خواهد گرفت، بنابراين سهل انگاري نکن و در راه حق کوشا باش)...».
و در پايان فرمود: «والله انه لحق مع محقّ و ما ابالي ما صنع الملحدون؛ سوگند به خدا، اين راه حق است و توسط طرفداران حق، اجرا مي گردد (در اين صورت) باکي ندارم که از خدا بي خبران، چه کار مي کنند؟!».[3]
ابو موسي به پيام علي ـ عليه السلام ـ از مدينه به «ذي قار» (نزديک بصره) رسيد، آن حضرت امام حسن و عمّار ياسر را به کوفه فرستاد. اين دو بزرگوار به کوفه آمدند و مردم کوفه را دعوت به جهاد کردند و در نتيجه با هفت هزار نفر از کوفه حرکت کرده و به سپاه علي ـ عليه السلام ـ پيوستند.
ابوموسي در اين شرايط حسّاس سهل انگاري کرد، تا آن جا که بعضي مي نويسند، وقتي خبر سهل انگاري او، در «رَبَذه» (نزديک مدينه) به امام علي ـ عليه السلام ـ رسيد، نامه اي براي او نوشت و فرمود: اي پسر حائک! (حائک به معني بافنده است و در اين جا کنايه از تکبر و ابلهي است يعني اي متکبر ابله).
تو را از فرمانداري کوفه برکنار کردم و اين آزار تو نسبت به ما اولين آزار نخواهد بود و از تو مصيبت ها ببينم (که اشاره به جريان اسفبار حکمين است).[4]

[1]. مصادر نهج البلاغه، ج3، ص456؛ شرح نهج حديدي، ج17، ص246؛ تتمة المنتهي، ص7.
[2]. بحار، ج8، ص308 و 384 ـ ماجراي نقش او در حادثه حکميت و گول خوردن او در شوراي «دومة الجندل» به دست عمروعاص معروف است، که وي سخت مورد ملامت ياران علي ـ عليه السلام ـ قرار گرفت. امام امير مؤمنان علي ـ عليه السلام ـ بعد از نماز صبح و مغرب، معاويه و عمروعاص و ابوموسي و چند نفر ديگر را لعن مي کرد. (بحار، ج8، ص545).
[3]. نگاه کنيد به نامه 63 نهج البلاغه.
[4]. تتمة المنتهي، ص10.
محمد محمدي اشتهاردي - داستان هاي نهج البلاغه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :