امروز:
جمعه 28 مهر 1396
بازدید :
1627
بازگشت اندوهبار از جبهه و سخني با زنده دلان
سرانجام ماجراي حکمين و فريب ابوموسي اشعري پايان يافت و در آنجا عهد نامه اي ترتيب يافت، که بسيار ننگين بود، با اين وجود سپاه عراق در جبهة صفين بودند و اصل بر مبناي جنگ قرار داشت و مي بايست روحية رزمندگان را در سطح بالا نگه داشت، تا افکارشان پريشان نشود و آنها در جنگ با طاغوتيان، سست و ناتوان نشوند.
ولي ناگهان شعاري زيبا ـ اما با هدفي زهرآگين ـ از حلقوم دل مردگان بلند شد و به عنوان اعتراض به عهدنامة حکمين، در ميدان جنگ صفين اين شعار را علم کردند که: لا حُکمَ الّا للهِ (حکومت جز براي خدا براي هيچکس روا نيست) هر لحظه اي که مي گذشت، اين شعار اثر بيشتري بر سپاهيان مي گذاشت و به قدري خطرناک جلوه گري مي کرد که علي ـ عليه السلام ـ فرموده بود: «هر کس اين شعار را سرداد، او را بکشيد هر چند به زير عمامة من پناه آورده باشد».[1]
چرا که اين «شعار اغواگر»، موجب «تفرقة» سپاه عراق مي شد افرادي مانند اشعث بن قيس به اين شعار دامن مي زدند، گوئي از معاويه رشوه کلاني براي سردادن اين شعار گرفته بودند.
کم کم اين شعار، بعضي از سران ارتش علي ـ عليه السلام ـ را نسبت به ادامة جنگ سرد و وامانده کرد. رفته رفته موجي از تشويش و اضطراب در ميان نظاميان عراق پديدار شد، با اينکه سرنوشت جنگ به دست آنها بود، ولي نظم و نظام سپاهيان بر اثر همين تفکّرات غلط بهم ريخته بود و در حال پاشيدگي قرار داشت.
کار به جائي رسيد که توقف ارتش عراق در قرارگاه صفين، کاملاً بي معني و بي نتيجه به نظر مي رسيد. امام علي ـ عليه السلام ـ دستور مراجعت به کوفه را صادر کرد، سربازان با دلسردي وسائل را جمع آوري کرده و راه کوفه را در پيش گرفتند، علي ـ عليه السلام ـ غرق در اندوه بود، اندوه از غفلت ياران کوردل و بي وفا که به جاي جنگ با دشمن، راه تفرقه و خطاکاري را براي خود برگزيده بودند.
اينک سپاه به کوفه باز مي گردد، افراد بسياري شهيد شده اند، از اين ناگوارتر اينکه: ناگهان تفرقه افکنان با خود گفتند: ما که شعار لا حُکمَ الّا لله سر داده ايم، درست نيست که با طرفداران علي ـ عليه السلام ـ وارد کوفه گرديم. پس همانجا در مسير راه، راه خود را جدا کردند و در جادّة فرعي قرية «حروراء» منحرف شده و در کنار آن محل (نهروان) اجتماع نمودند و قريب ده هزار نفر از ياران ديروز علي ـ عليه السلام ـ و دشمنان پرکينه امروز آن حضرت به نهروان رفتند و اعلام جنگ با علي ـ عليه السلام ـ نمودند.
علي ـ عليه السلام ـ همچنان خاموش بود و صلاح نبود که عکس العمل نشان دهد، چرا که پس از واقعه فرسايندة صفين، جنگ دو گروه از سپاه عراق در برابر چشم مردم کوفه از زن و کودک و پير بسيار دردآلود بود. آن حضرت به شعارهاي کفرآميز و اغواگر مخالفان، اعتنا نکرد تا سپاه خود را به دروازة کوفه رساند.[2]
در اين هنگام ناگاه گورستان کوفه نظر علي ـ عليه السلام ـ را جلب کرد، در اين حال گويا فرصت را مناسب ديد تا با مردگان زنده دل سخن بگويد تا شايد اينکار باعث هشدار و عبرت زندگان شود و آنها با عاقبت انديشي، از هوسها و حرصها بيرون آيند و تحت پرچم حق، بدون اضطراب باقي بمانند.
بعضي مي نويسند: مردم کوفه، مردگان خود را جلو خانه هاي خود دفن مي کردند، خبّاب بن ارّت، يار راستين پيامبر و علي (عليهما السلام) در بستر بيماري افتاده بود، وصيت کرد که مرا در بيرون کوفه دفن کنيد، او از دنيا رفت و طبق وصيتش او را در بيرون کوفه دفن کردند و پس از آن مردم وصيت مي کردند که در کنار قبر «خبّاب» دفن گردند و حدود هفت يا هشت قبر در بيرون کوفه ديده مي شد.
امام از جريان قبرها پرسيد، يک نفر داستان را شرح داد. امام فرمود: خدا خبّاب را رحمت کند که وصيت خوبي کرده است، او که با ميل و رغبت خودش اسلام را پذيرفت و با ميل خود هجرت کرد و در تمام دوران زندگي جهادگري فعّال بود، در راه اسلام بلاهاي زيادي را تحمل نمود، و پاداشش در پيشگاه خدا محفوظ است.[3]
به هر حال امام نزديک قبرها آمد و در برابر آنها ايستاد و با اين جمله ها ساکنان قبرها را زيارت کرد و با آنها سخن گفت:
يا اهل الدّيار المَوحشة، و المحال المقفرة، و القبور المظلمة، يا اهل التّربة، يا اهل الغربة، يا اهل الوحدة، يا اهل الوحشة، انتم لنا فرط سابق و نحن لکم تبع لاحقّ...
: «اي ساکنان خانه هاي ترسناک، و جاهاي خالي و قبرهاي تاريک اي خاک نشينان! اي دورماندگان از وطن، اي اهالي تنهائي و وحشت، شما پيشرو مائيد که جلو رفته ايد و ما پيرواني هستيم که به شما خواهيم پيوست. به شما بگويم که در خانه هاي شما، ديگران ساکن شدند، و ديگران با زنان شما ازدواج کردند و اموال شما را قسمت نمودند».
سپس فرمود: «اين خبري بود که در نزد ما است، اما از شما چه خبر؟!»
پس از آن به همراهان رو کرد و فرمود: اَما لو اذنَ لهم في الکلام لآخبروکم انّ خير الزّاد التّقوي: «آگاه باشيد، اگر اجازه سخن گفتن به آنها داده مي شد، به ما مي گفتند بهترين توشه سفر آخرت، تقوي و پرهيزکاري است.»[4]

[1] . نهج البلاغه، خطبه 127. شرح اين مطلب در داستان 38همين کتاب آمده است.
[2] . المجموعه الکامله، ج 5، ص 161 تا 165.
[3] . اسد الغابه ج 2 ص 98؛ سفينه البحار، ج 1، ص 372 (در داستان 108 شرحي درباره خباب گذشت).
[4] . نهج البلاغه، حکمت 130 (انّ خيرَ الزادِ التّقوي).
محمد محمد اشتهاردي - داستان هاي نهج البلاغه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :