امروز:
چهار شنبه 4 مرداد 1396
بازدید :
1483
تواضع موسي و برادرش
حضرت موسي ـ عليه السلام ـ يکي از پيامبران اولوالعزم بود. برادرش هارون از پيامبران پيرو رسالت موسي ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ بود، در زمان آن ها در سرزمين مصر، طاغوت بزرگي با عنوان «فرعون» حکومت مي کرد و مردم را به بت پرستي و شرک دعوت مي نمود، و داراي کاخ ها و باغ ها و زر و زيور و تشکيلات عريض و طويل بود. امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد:
موسي بن عمران همراه برادرش (براي دعوت فرعون به توحيد) بر فرعون وارد شدند، در حالي که لباس هاي پشمين پوشيده بودند، و در دستشان عصائي بود، با فرعون گفتگو کردند، و با او شرط نمودند اگر تسليم فرمان خدا شود و قبول آئين حق نمايد، حکومت و عزت و شوکتش دوام داشته و باقي خواهد ماند.
اما فرعون (که غرق در غرور و تکبر و زرق و برق دنيا بود، آن ها را کوچک شمرد) گفت: «آيا از اين دو نفر، شگفت زده نمي شويد که با من شرط مي کنند که بقاء و دوام سلطنتم به قبول درخواست آن ها بستگي دارد؟! در حالي که فقر و تهيدستي از سر و صورتشان مي بارد (اگر راست مي گويند) چرا دارائي و دستبندهاي طلا به آن ها داده نشده است؟»
اين سخن را فرعون بدين علت گفت که: طلا و انباشتن آن را سعادت و نشانه بزرگي مي دانست، و پوشيدن لباس ساده و زبر و پشمي را کوچک مي پنداشت اگر خدا مي خواست، همه گونه امکانات را در اختيار پيامبرانش مي گذاشت، ولي در اين صورت، امتحان و آزمايش و سپس پاداش و جزاء از بين مي رفت.[1]
همين مطلب با تعبير ديگر در قرآن (سوره زخرف آيه 50 تا 54) آمده است که در آيه 54 مي خوانيم:
فاستخفّ قومه: «فرعون قوم خود را سبک شمرد و تحقير کرد».
بعضي از مورخين نوشته اند: تشکيلات فرعون به قدري وسيع و تشريفاتي بود که موسي و هارون ـ عليه السلام ـ دو سال به قصر او رفت و آمد مي کردند، ولي دربانان اصلاً به آن ها اعتنا نمي نمودند، و تعجب مي کردند که اين دو نفر با اين وضع ساده، چگونه مي خواهند خدمت اعلي حضرت فرعون برسند؟! و کسي جرأت نداشت، جريان آن ها را به فرعون گزارش دهد، تا روزي دلقکي آمد و طبق دستور قبلي بنا بود او براي خوشمزگي نزدفرعون برود و به طور اتفاقي دلقک، موسي ـ عليه السلام ـ را ديد و سخني از او شنيد و به عنوان خنداندن، آن سخن را براي فرعون نقل کرد که: مردي کنار در کاخ آمده و سخن بزرگ و عجيبي مي گويد، و معتقد است، که مبعودي غير از تو، وجود دارد.
فرعون فرمان داد، به او اجازه دهيد وارد شود، اجازه دادند، موسي ـ عليه السلام ـ همراه برادرش هارون نزد فرعون آمد.
فرعون نگاهي به موسي کرد و گفت: «تو کيستي؟».
موسي فرمود: «من فرستاده پروردگار جهانيان هستم».
فرعون به موسي خيره شد، و او را شناخت و گفت: تو مدّت ها نزد ما بودي و کارهاي تو را ديده ام که به آئين ما کافر شدي و از افراد خطا کار و گمراه مي باشي و ... (چنان که اين مطلب در آيه 16 تا 22 سوره شعراء آمده است).[2]

[1] . نگاه کنيد به نهج البلاغه خطبه 192 (خطبه قاصعه) ـ نهج البلاغه صبحي صالح، ص 291.
[2] . شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 13، ص 154 ـ منهاج البراعه، ج 11، ص 320.
محمد محمدي اشتهاردي - داستان هاي نهج البلاغه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :