امروز:
دوشنبه 30 مرداد 1396
بازدید :
916
وفا و محبت بي ادعا
در نجف اشرف، در يك مقطع زماني خاص، رژيم بعثي عراق به دلايلي تصميم گرفته بود كه دوستان نزديك حضرت امام را تحت فشار قرار دهد. در راستاي اين ماجرا نوبت به حقير رسيد كه به شدت تحت تعقيب قرار گرفتم. حدود سه روز، در منزل حضرت امام مخفي شدم، ولي سازمان امنيت عراق، دست بردار نبود. در ديار غربت، نه امكان ادامه زندگي مخفي وجود داشت، نه جو اختناق و شكنجه و كشتار در زندانهاي بعث، تسليم را آسان مي نمود، سرانجام، از حضرت امام كسب تكليف كردم، ولي معظم له فرمودند:
من چه مي توانم بگويم؟
بالاخره با تشويق شهيد منتظري، تصميم گرفتم خود را معرفي كنم. صبح روز بعد، به «دائره امن نجف» مراجعه كردم. آنها بلافاصله به كربلا منتقلم كردند - كه در آن زمان مركز استان بود - و از آنجا به بغداد و بالاخره بعد از طي زندانهاي متعدد و انتقال به بعقوبه به زندان خانقين منتقل شدم. اين حركتها و امثال آن كه شايد به منظور شكستن صلابت امام (به تصور مزدوران بعثي) و وادار ساختن معظم له به انعطاف نسبت به آنان و ايجاد جو رعب و اختناق در حوزه مرتبطان با حضرت امام بود، در مورد من چند روز به طول انجاميد.
پس از چند روز، در حالي كه مشغول تعقيبات نماز عشا بودم، از پشت پنجره زندان صدايم زدند. خود را معرفي كردم. با شتاب و به طور وحشيانه اي شبانه مرا به بغداد برگرداندند. در حالي شب را با اين خشونتها و هتاكيها به صبح رساندم كه بر حسب قرائن و حدس يكي از هم سلولها «اعدام» كمترين توقع مي نمود.
اول صبح، احضار شدم، ولي با تعجب و ناباوري متوجه شدم كه همه چيز عوض شده و برخوردهاي ماموران تغيير كرده است. خود را در اتاق رئيس آن تشكيلات بي نام و نشان! يافتم. او با احترام تمام گفت :
- سلام گرم ما را به سيد (امام) برسانيد و بگوييد سوء تفاهم شده بود و عذر ما را بپذيرد!
هنوز نمي فهميدم چه شده تا وقتي كه اعلام كرد كه شما آزاد هستيد و فلاني براي بردن شما به نجف مي آيد.
كم نيستند كساني كه نسبت به يارانشان در شرايط رفاه و آسايش، ادعاي محبت و ابراز دوستي مي كنند اما به هنگام سختي و گرفتاري آنان، خونسردي و بي تفاوت از آنها فاصله مي گيرند و حتي سعي مي كنند با سپردن همه چيز به بوته فراموشي، خاطر خود را مكدر نكنند. ولي اين ماجرا نمونه اي بود كه صفا و محبت بي ادعا را همراه با كمال وفا و صميمت، يكجا در امام يافتم.
وقتي كه به نجف اشرف بازگشتم، مطلع شدم كه مرحوم حاج آقا مصطفي ظاهرا با اشاره و اجازه حضرت امام، براي نجات اين جانب، از طريق غير مستقيم اقدام كرده بود. و بدين گونه معلوم شد كه اگر چه به هنگامي كه در منزل آن حضرت مخفي بودم، نه به ماندن در آنجا تشويقم كردند و نه امر به رفتنم كردند وي بالاخره به گونه اي كه آنها نتوانند به مقصود خود دست يابند، نگذاشتند كه علاقه مندان و مشتاقانشان احساس بي پناهي كنند. آن گاه كه خود را دوباره بعد از نااميدي مطلق در كنارشان يافتم، رمز آرامش خاطر حضرتشان را در لحظه اي كه براي رفتن يا ماندن كسب تكليف كردم، يافتم.
محمد حسن رحيميان - در سايه آفتاب، ص 176
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :