امروز:
يکشنبه 10 ارديبهشت 1396
بازدید :
1802
نبوت و عصمت
عصمت و مصونيت از خطا و لغزش، يكي از شرايط نبوت است، زيرا بدون آن غرض از بعثت تحقق نمي‎پذيرد. از اين رو، در اصل لزوم عصمت پيامبران الهي، ميان علماي اديان و مذاهب اختلافي نيست.
مراحل عصمت
عصمت پيامبران مراحلي دارد كه يادآور مي‎شويم:
1. مصونيت از خطا در دريافت وحي و ابلاغ آن.
2. مصونيت از مخالفت با احكام الهي در عمل.[1]
3. مصونيت از اشتباه در موضوعات و مصاديق احكام.[2]
4. مصونيت از اشتباه در مسايل مربوط به مصالح و مفاسد اجتماعي[3] و فردي.
5. مصونيت از اشتباه در مسايل عادي زندگي فردي.
عصمت در دريافت و ابلاغ وحي
عصمت در دريافت و حفظ و ابلاغ وحي، در واقع خمير ماية نبوت است و بدون آن، نبوت و ارسال پيامبران بي‎فايده خواهد بود. بنابراين، همان دليلي كه بر ضرورت نبوت اقامه شده است، دليل بر لزوم عصمت در تبليغ الهي نيز هست.
توضيح اين كه: در باب ضرورت نبوت،‌گفته شده است از آن جا كه ادراك‎هاي عادي انسان‎ها، براي شناسايي كامل راه سعادت و شقاوت، كافي نيست، پس خدا بايد اين نقص و كمبود را از راه وحي و ارسال پيامبر جبران كند. در غير اين صورت،‌هدف از خلقت انسان ـ كه تكامل اختياري مي‎باشد ـ نقض مي‎شود، زيرا تكامل اختياري در گرو شناخت صحيح و كافي است، و آن امر نيز بدون بعثت انبياء حاصل نخواهد شد. پس اگر خداوند پيامبري بفرستد، ولي اين پيامبر در دريافت وحي يا حفظ و ابلاغ آن دچار خطا گردد، هدف از بعثت نقض خواهد شد، و اين كار با حكمت خدا منافات دارد.
اين قضاوت و حكم روشن عقلي از برخي آيات قرآن نيز استفاده مي‎شود، چنان كه مي‎فرمايد:
«عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَيْ‏ءٍ عَدَداً».[4]
داناي غيب اوست و هيچ كسي را بر اسرار غيبش آگاه نمي‎سازد، مگر رسولاني كه آنان را برگزيده و مراقبيني از پيش رو و پشت سر براي آن‎ها قرار مي‎دهد، تا بداند پيامبرانش رسالت‎هاي پروردگارشان را ابلاغ كرده‎اند؛ و او به آن چه نزد آنهاست احاطه دارد و همه چيز را احصا كرده است. اين دو آيه بيانگر آن است كه وقتي خداوند غيب خود را بر رسولان آشكار مي‎سازد، فرشتگان را از هر طرف مأمور مي‎نمايد كه او را در اخذ وحي و حفظ و ابلاغ آن مراقبت كنند تا دچار اشتباه و لغزش نشوند. و روشن است كه انجام چنين رسالتي بدون عصمت آنان در مقام اخذ و حفظ و ابلاغ وحي، ممكن نيست.
عصمت از گناه
متكلمان اماميه معتقدند؛ اين نوع از عصمت قبل و بعد از بعثت، و نيز گناهان كبيره و صغيره هر دو را ـ خواه به صورت عمدي يا سهوي ـ شامل مي‎شود.[5] دو دليل زير، اين مسئله را اثبات مي‎كند:
1. پيامبران در واقع نمايندة خداوند در رساندن پيام‎هاي او به مردم هستند، و اين نمايندگي به دو صورت مي‎تواند انجام پذيرد: يكي گفتاري و ديگري رفتاري. يعني همان‎گونه كه گفتار پيامبر، حاكي از دريافت وحي الهي است. رفتار او هم چنين حكايتي دارد و نشانگر آن است كه اين كار مورد رضايت و اجازه خداست. اگر پيامبر مرتكب گناه گردد، چون نمايندة خدا در بين مردم است، مردم به تصور اين كه، اين كار شايسته است آن را انجام مي‎دهند و به خطا مي‎افتند. و اين نقض غرض خدا در بعثت انبياء مي‎باشد.
بلكه اگر پيامبر كاري بر خلاف محتواي وحي انجام دهد و تصريح كند كه اين كار من جايز نيست، باز به دليل تناقض ميان گفتار و رفتار، مردم دچار ترديد مي‎شوند و مي‎گويند: اگر اين كار نارواست پس چرا خود او كه نمايندة خداست انجام داد؟
2. بعثت انبياء، صرفاً پيام رساني نيست، بلكه پيامبران الهي مسؤوليت هدايت انسان‎ها به سوي خدا را به عهده دارند. و هدايت تنها با بيان احكام الهي حاصل نمي‎شود، بلكه ايمان راسخ انبياء به آن چه آورده‎اند و تجلي آن در اعمال آن‎ها در هدايت مردم نقش اساسي دارد، زيرا نقش تربيتي طرز عمل و رفتار مربي و حالت‎ها و صفات او در افرادي كه تحت تربيت او قرار دارند، به مراتب بيشتر از گفتار اوست. چنان كه قرآن كريم مي‎فرمايد:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ».[6]
به تحقيق رسول خدا اسوة نيكو براي شماست.
بر اين پايه، بايد عوامل بازدارنده از گناه، به اندازه‎اي در پيامبر نيرومند باشد كه به كلي ازگناه به دور بوده، و از مصونيت كامل نسبت به گناه و مخالفت احكام الهي برخوردار باشد، و هيچ نقطة تاريكي در صفحة حيات او پيدا نشود.
قرآن وعصمت پيامبران از گناه
پس از آن كه عصمت در مرحله نخست (دريافت و ابلاغ وحي) اثبات شد، مي‎توان بر عصمت پيامبران در مراحل ديگر به وحي استناد نمود، لذا ما در اين جا آياتي از قرآن را كه بر عصمت پيامبران از گناه دلالت دارند، با ذكر مضمون هر يك يادآور مي‎شويم:
1. پيامبر از روي هواي نفس سخن نمي‎گويد:
«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى».[7]
2. پيامبران هدايت يافتگانند، و هر كس را خدا هدايت كند گمراه نمي‎شود:
«أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ...».[8]
«وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ».[9]
3. منشأ ضلالت و گناه، شيطان است، و شيطان نمي‎تواند در پيامبران نفوذ كند:
«فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الُْمخْلَصِينَ».[10]
4. اطاعت از پيامبر، اطاعت از خداست، و اطاعت از خدا، با گناه قابل جمع نيست:
«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ».[11]
5. عمل پيامبر اسوه حسنه است، و گناه با اسوة حسنه بودن سازگار نيست:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ».[12]
6. پيروي از پيامبر مورد محبت خداست، و خدا گناه را دوست ندارد:
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ...».[13]
7. پيامبران برگزيدگان خدايند، و خدا گناهكار را بر نمي‎گزيند:
«وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيارِ».[14]
«وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ».[15]
مراحل ديگر
دليل بر لزوم عصمت پيامبران از امور ياد شده در مراحل ديگر عصمت، اين است كه از نظر افراد عادي كه اكثريت انسان‎ها را تشكيل مي‎دهند، اشتباه در امور عادي، از خطاي در احكام دين قابل تفكيك نيست. بنابراين، اگر پيامبر در امور ياد شده دچار خطا و اشتباه گردد، آن را به احكام ديني هم سرايت مي‎دهند و در نتيجه، اطمينان آنان نسبت به پيامبر از دست مي‎رود. و اين با غرض رسالت منافات دارد.
گذشته از اين، شكي نيست، پيامبري كه از هر گونه خطا ـ اعم از احكام ديني و موضوعات و مسايل عادي زندگي ـ مصون است، بهتر و بيشتر مي‎تواند توجه و اعتماد مردم را جلب كند تا پيامبري كه فقط از عصمت در احكام برخوردار است. و مقتضاي جود و رحمت الهي اين است كه كامل‎ترين لطف را در حق بندگان انجام دهد.
عصمت و اختيار
گاهي تصور مي‎شود كه عصمت با اختيار منافات دارد. بنابراين فرد معصوم كه فاقد اختيار است، ترك گناه براي او، ‌كمال و مايه افتخار نخواهد بود. اين اشكال را به دو صورت مي‎توان پاسخ داد:
1. خداوند متعال نيز در عين اين كه مصون از هرگونه خطا مي‎باشد، فاعلِ مختار است. چه اشكال دارد پيامبران الهي و ديگر معصومان نيز چنين باشند.
2. براي روشن شدن پاسخ حلي، نخست لازم است حقيقت عصمت و اختيار را در انسان بررسي كنيم، آن‎گاه با بررسي عوامل عصمت در انسان، علت منافات نداشتن عصمت را با اختيار بيان نماييم:
الف. عصمت چيست؟
عصمت عبارت است از ملكه يا صفتي در فرد معصوم كه وي را از انجام هرگونه گناه باز مي‎دارد، يعني با داشتن چنين حالت و صفتي براي انجام گناه، انگيزه‎اي در او پديد نمي‎آيد. و در نتيجه مرتكب گناه نمي‎شود.
ب. اختيار چيست؟
اختيار حالت يا صفتي است در فاعل كه به سبب آن «فعل» و «ترك» را تصور كرده و پس از يك رشته محاسبات و ملاحظات يكي از دو طرف را بر مي‎گزيند، يعني يا فعل را انجام مي‎دهد يا آن را ترك مي‎كند، و به گفتة مولوي:
اين كه گويي اين كنم يا آن كنم خود دليل اختيار است اي صَنَم
اين نكته را نيز بايد در نظر داشته باشيم كه پس از انتخاب فعل يا ترك و ارادة قطعي نسبت به آن، طرف گزيده شده از حالت ترديد و امكان خارج شده و به سرحد لزوم و حتميت مي‎رسد تا آن جا كه در آن شرايط، طرف ديگر، امكان ظهور و بروز پيدا نمي‎كند، ليكن اين حتميت و لزوم، نتيجة اختيار و ناشي از آن است، و به همين دليل با اختياري بودن «فعل» منافات ندارد.
ج. منشأ عصمت چيست؟
اكنون بايد ديد منشأ عصمت چيست، و آيا منشأ و سبب آن با اختيار منافات دارد يا نه؟
به طور كلي، منشأ و سبب عصمت دو چيز است:
1. معرفت روشن و عميق نسبت به خدا، و شيفته و مجذوب شدن به كمال و جمال مطلق الهي.
زيرا اين‎گونه معرفت و عشق باعث مي‎شود كه فرد رضايت خدا را بر خشنودي خود و ارتكاب گناه، برگزيند، چرا كه معصوم، غرق درياي جمال و كمال خداوند است، و روشن است كه شناخت و شيفتگي او به خدا، با انجام كاري كه برخلاف رضاي حق باشد، سازگار نيست.
[1] . مانند اين كه واجبي را ترك نمايد يا كار حرامي را انجام دهد.
[2] . مانند اين كه در تشخيص وقت نماز يا جهت قبله يا تعداد ركعات نماز يا مقدار بدهي مالي به افراد اشتباه كند.
[3] . مثل اين كه درجايي كه صلح به صلاح جامعه است، جنگ را ترجيح دهد؛ يا برعكس.
[4] . جن/ 26ـ28.
[5] . اوائل المقالات، ص 30ـ29.
[6] . احزاب/21.
[7] . نجم/4ـ3.
[8] . انعام/90.
[9] . زمر/ 37.
[10] . ص/ 83ـ82.
[11] . نساء/ 80.
[12] . احزاب/ 21.
[13] . آل عمران/ 31.
[14] . ص/ 47.
[15] . انعام/ 87.
@#@
براي نمونه، دانش‎آموزي را در نظر بگيرد كه به دليل فضايل علمي و عملي استاد خويش، سخت شيفتة او شده و به او محبت و ارادت مي‎ورزد، و به اصطلاح رابطة ميان او و استادش، رابطة مريد و مراد است. اگر استاد، اين دانش‎آموز را از انجام كار ناروايي نهي كند يا انجام كار پسنديده‎اي را از او بخواهد، در اين صورت اگر اطاعت از استاد براي او دشوار بوده و با تمايلات مادي او سازگار نباشد، اين دانش‎آموز، در دو راهي اطاعت از استاد و سرپيچي از فرمان وي قرار مي‎گيرد، ولي چون فرض اين است كه رضايت خاطر استاد را بر هر چيز ديگر ترجيح مي‎دهد، اطاعت را بر معصيت برمي‎گزيند. يعني با شناختي كه وي از استاد خود دارد، و عشق و ارادتي كه به او مي‎ورزد، او را از انجام گناه باز مي‎دارد، و همين اطاعت سبب عصمت وي مي‎گردد.
آيا آن دانش‎آموز، با ساير دانش‎آموزان، از نظر اصل آفرينش متفاوت است؟ و آيا در ترك گناه و اطاعت از استاد مجبور بوده است؟ قطعاً پاسخ منفي است.
زيرا صدور گناه در اصل براي وي ممتنع نبوده، بلكه حالت خودداري از گناه، پس از حالت ترديد و امكان در نظر او، به مرحلة قطع و امتناع رسيده است. و اين قطعيت و امتناع ناشي از اراده و اختيار خود اوست كه پس از تصور گناه و انجام يك رشته محاسبات و ملاحظات، به دست آمده است. و اختيار، حقيقتي جز اين ندارد.
2. علم و آگاهي قطعي و كامل از نتايج اطاعت و عواقب گناه. با وجود چنين علم و آگاهي، ديگر فرد معصوم نسبت به لذت‎هاي موقت و گذرا كه از طريق گناه براي او حاصل مي‎شود، ميل و رغبتي نخواهد داشت، و در نتيجه «طاعت» را بر «معصيت» ترجيح مي‎دهد. و در نتيجه صدور گناه كه در آغاز بر او «ممكن» بود، «ممتنع» خواهد شد.
براي مثال، فردي را در نظر بگيريد كه به دليل پاره‎اي اغراض مادي و شيطاني مي‎خواهد دست به دزدي بزند، ولي اطمينان دارد كه پس از انجام اين كار توسط نيروي انتظامي دستگير، و تحويل دادگاه مي‎شود، و قاضي نيز دستور بريدن دست وي را صادر خواهد كرد، و از آن پس نيز او در جامعه به عنوان يك دزد شناخته مي‎شود، يعني هم دست خود و هم حيثيت و اعتبار اجتماعي خويش را از دست مي‎دهد.
اين شخص، با وجود چنين پيش آگاهي روشن و اطمينان نسبت به عواقب وخيم دزدي، انگيزه‎اي براي انجام چنين كاري نخواهد داشت، و در نتيجه نسبت به اين گناه بي‎تمايل مي‎شود. بنابراين، در مواردي كه كسي دست به دزدي مي‎زند به سبب آن است كه علم و اطمينان كامل هم جانبه نسبت به عواقب آن ندارد، يعني احتمال مي‎دهد كه:
1. اصلاً كسي از كار او باخبر نشود.
2. يا بتواند فرار كند و دستگير نشود.
3. يا در دادگاه خود را تبرئه كند.
4. يا از طريق دادن رشوه خود را نجات دهد.
نتيجه مي‎گيريم كه علم و اطمينان به پيامدهاي سوء گناه، موجب عصمت مي‎گردد، و در عين حال با اختيار شخص نيز منافات ندارد، زيرا اين عصمت برخاسته از آگاهي به عواقب گناه و انجام يك رشته محاسبات و ملاحظات حاصل شده است. و اختيار، حقيقتي جز اين ندارد.
نتيجه
1. پيامبران الهي و ديگر معصومان نسبت به كمال و جمال الهي معرفت كامل دارند و شيفته و فريفتة كمال و جمال خدا هستند، و اين معرفت و شيفتگي مانع از پيدايش انگيزه انجام گناه براي آنان است.
2. پيامبران الهي و ديگر معصومان از عواقب گناه به طور كامل آگاهند، و اين آگاهي پيراسته از هر گونه شك و گمان و مانع از پيدايش انگيزه انجام گناه است.
3. علم و شناخت، در دو زمينة گذشته از مبادي و مقدمات افعال اختياري انسان است. بنابراين، عصمت كه نتيجة علم و شناخت است، از طريق اختيار به دست مي‎آيد و با آن منافات ندارد.
عصمت و نسبت گناه به معصوم؟!
براي كساني كه با قرآن كريم و سخنان معصومان ـ عليهم السلام ـ اندك آشنايي دارند، اين اشكال مطرح است كه اگر پيامبران، معصوم بوده‎اند:
اولاً: چرا در قرآن به آنان نسبت گناه داده شده است؟
ثانياً: چرا پيامبران و امامان معصوم، گاهي خود را گناهكار خوانده و از خدا طلب آمرزش كرده‎اند؟
براي پاسخ به اين اشكال، بايد توجه داشت كه گناه، مصاديق و مراتب گوناگوني دارد كه با تفكيك آن‎ها از يكديگر بسياري از اشتباهات و اشكال‎هايي كه دربارة عصمت پيامبران و اولياي خدا مطرح شده است، حل خواهد شد. اين موارد عبارتند از:
1. مخالفت با اوامر و نواهي «مولوي» كه در محدودة واجب و حرام ـ مانند دروغگويي، دزدي، ترك نماز و روزة واجب و در يك كلمه ترك واجبات، ارتكاب محرمات ـ شكل مي‎گيرد. و رايج‎ترين معناي گناه همين مورد است، و دلايل عقلي و نقلي، بر عصمت پيامبران و ديگر معصومان از اين گناه دلالت دارد و در هيچ منبع و مأخذي، چنين گناهي به آنان نسبت داده نشده است.
2. انجام كاري از شخصي كه داراي مقام علمي و معنوي فوق العاده‎اي است، با توجه به مقام ويژة او بهتر است كه اين گونه كارها از وي صادر نشود، هر چند آن كار در مقايسه با نوع مكلفان، عملي ناشايسته به شمار نمي‎رود. اين‎گونه گناه را «ترك اولي» مي‎گويند.
3. اعمال عبادي بندگان، هر چند به طور شايسته انجام شود، باز نسبت به مقام بزرگ خداوند و لطف‎ها و نعمت‎هاي بي‎شمار او ناچيز و ناقص است و اساساً قابل مقايسه نيست. به همين دليل، آنان كه با عظمت خداوند آشنايي بيشتري دارند، عبادت خود را با نهايت شرمساري به پيشگاه او عرضه مي‎كنند و پيوسته به تقصير خويش اعتراف مي‎كنند.
بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خداي آورد
ور نه سزاوار خداونديش كس نتواند كه به جاي آورد
بنابراين آن چه در مورد پيامبران و اولياي الهي متصور است دو قسم اخير است، و اين دو با مقام عصمت آنان منافات ندارند. يعني گاهي از پيامبران الهي عملي سرزده است كه با توجه به مقام فوق‎العادة آنان ترك آن بهتر بوده است (ترك اولي). نيز معرفت اولياي الهي و عشق آنان به عبادت خدا در حدي بوده كه نمي‎خواستند حتي لحظه‎اي از خدا دور باشند. ليكن از سوي ديگر آن بزرگواران بشر بودند و جنبه بشريت آنان ايجاب مي‎كرد كه به وظايف مرتبط به آن نيز بپردازند، ولي آنان با توجه به مقام معنوي فوق‎العاده‎اي كه داشتند، اشتغال به آن را با عظمت خداوند ناسازگار ديده و اين لحظات را لحظات غفلت و گناه مي‎شمردند و لذا با اعتراف به گناه، كوتاهي در بندگي (نه انجام حرام يا ترك واجب) عذر تقصير خويش را به درگاه حضرت حق بيان مي‎نمودند.
در دعاي عرفه منسوب به سيد الشهدا ـ عليه السلام ـ مي‎خوانيم:
«يَا مَنْ ألْبَسَ أولِيَاءَهُ مَلَابِسَ هَيْبَةِ، فَقَامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُستَغْفِرِينَ».[1]
«اي كسي كه جامه‎هاي هيبت و عظمتت را به دوستانت پوشاندي، و به همين دليل اولياي تو براي آمرزش خواهي در پيشگاهت به پا خاستند».
[1] . اقبال الاعمال، ص 350.
علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :