امروز:
سه شنبه 9 خرداد 1396
بازدید :
614
مبارزات عملي ابراهيم (ع) با بت پرستي
آزر با اين كه ابراهيم را از يكتا پرستي منع مي‎كرد، ولي وقتي كه چشمش به چهرة ملكوتي ابراهيم مي‎افتاد، محبتش نسبت به او بيشتر مي‎شد، از آن جا كه آزر رئيس كارخانة بت سازي بود، روزي چند بت به ابراهيم داد تا او آنها را به بازار ببرد و مانند ساير برادرانش آنها را به مردم بفروشد، ابراهيم خواستة آزر را پذيرفت، آن بت‎ها را همراه خود به طرف ميدان و بازار آورد، ولي براي اين كه فكر خفتة مردم را بيدار كند، و آنها را از پرستش بت بيزار نمايد، طنابي در گردن بتها بست و آنها را در زمين مي‎كشانيد و فرياد مي‎زد:
«مَنْ يشْتَرِي مَنْ لا يضُرُّهُ وَ لاينْفَعُهُ؛ چه كسي اين بتها را كه سود و زيان ندارند از من مي‎خرد.»
سپس بتها را كنار لجنزار و آبهاي جمع شده در گودالها آورد و در برابر چشم مردم، آنها را در ميان لجن و آب آلوده مي‎انداخت و بلند مي‎گفت: «آب بنوشيد و سخن بگوييد!!»[1]
به اين ترتيب عملاً به مردم مي‎فهمانيد كه: «بتها شايستة پرستش نيستند، به هوش باشيد و از خواب غفلت بيدار شويد و به خداي يكتا و بي‎همتا متوجه شويد، و در برابر اين بتهاي ساختگي و بي‎اراده كه سود و زياني ندارند سجده نكنيد مگر عقل نداريد، مگر انسان نيستيد، چرا آن همه ذلّت، چرا و چرا؟!» آنها را نزد آزر آورد و به او گفت: «اين بتها را كسي نمي‎خرد، در نزد من مانده‎اند و باد كرده‎اند.»
فرزندان آزر توهين ابراهيم به بتها را به آزر خبر دادند، آزر ابراهيم را طلبيد و او را سرزنش و تهديد كرد و از خطر سلطنت نمرود ترسانيد.
ولي ابراهيم به تهديدهاي آزر، اعتنا نكرد. آزر تصميم گرفت ابراهيم را زنداني كند، تا هم ابراهيم در صحنه نباشد و هم زندان او را تنبيه كند، از اين رو ابراهيم را دستگير كرده و در خانه‎اش زنداني كرد و افرادي را بر او گماشت تا فرار نكند.
ولي طولي نكشيد كه او از زندان گريخت و به دعوت خود ادامه داد و مردم را از بت و بت پرستي بر حذر داشته و به سوي توحيد فرا مي‎خواند.[2]
مذاكرات رو در روي ابراهيم با نمرود، و محكوم شدن نمرود
آوازة مخالفت ابراهيم با طاغوت پرستي و بت پرستي در همة شكلهايش در همه جا پيچيد، و به عنوان يك حادثة بزرگ در رأس اخبار قرار گرفت، نمرود كه از همه بيشتر در اين باره، حسّاس بود فرمان داد بي‎درنگ ابراهيم را به حضورش بياورند، تا بلكه از راه تطميع و تهديد، قفل سكوت بر دهان او بزند، ابراهيم را نزد نمرود آوردند.
نمرود بر سر ابراهيم فرياد زد و پس از اعتراض به كارهاي او گفت:
«خداي تو كيست؟»
ابراهيم: خداي من كسي است كه مرگ و زندگي در دست اوست.
نمرود از راه سفسطه و غلط اندازي وارد بحث شد، و گفت: «اي بي خبر! اين كه در اختيار من است، من زنده مي‎كنم و مي‎ميرانم، مگر نمي‎بيني مجرم محكوم به اعدام را آزاد مي‎كنم، و زنداني غير محكوم به اعدام را اگر بخواهم اعدام مي‎نمايم.»
آن گاه دستور داد يك شخص اعدامي را آزاد كردند، و يك نفر غير محكوم به اعدام را اعدام نمودند.
ابراهيم بي‎درنگ استدلال خود را عوض كرد و گفت: تنها زندگي و مرگ نيست بلكه همة جهان هستي به دست خدا است، بر همين اساس، خداي من كسي است كه صبحگاهان خورشيد را از افق مشرق بيرون مي‎آورد و غروب، آن را در افق مغرب فرو مي‎برد، اگر راست مي‎گويي كه تو خداي مردم هستي، خورشيد را به عكس از افق مغرب بيرون آر، و در افق مشرق، فرو بر.
نمرود در برابر اين استدلال نتوانست غلط اندازي كند، آن چنان گيج و بهت زده شد كه از سخن گفتن درمانده گرديد.[3]
نمرود ديد اگر آشكارا با ابراهيم دشمني كند، رسوائيش بيشتر مي‎شود، ناچار دست از ابراهيم كشيد تا در يك فرصت مناسب از او انتقام بگيرد، اما جاسوسان خود را در همه جا گماشت تا مردم را از تماس با ابراهيم بترسانند و دور سازند.[4]
بت شكني ابراهيم ـ عليه السلام ـ و استدلال او
ابراهيم از راههاي گوناگون با بت پرستي مبارزه كرد، ولي بيانات و مبارزات ابراهيم ـ عليه السلام ـ در آن تيره بختان لجوج اثر نكرد، از طرفي دستگاه نمرود براي سرگرم كردن مردم و ادامة سلطة خود هرگز نمي‎خواست كه مردم از بت پرستي دست بردارند.
ابراهيم در مبارزة خود مرحلة جديدي را برگزيد و با كمال قاطعيت به بت پرستان و نمروديان اخطار كرد و چنين گفت:
«وَ تَاللَّهِ لَاَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ اَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ؛ به خدا سوگند در غياب شما نقشه‎اي براي نابودي بتهايتان مي‎كشم.»[5]
ابراهيم هم چنان در كمين بتها بود تا روز عيد نوروز فرا رسيد، در ميان مردم بابِل رسم بود كه هر سال روز عيد نوروز[6] شهر را خلوت مي‎كردند و براي خوش گذراني به صحرا و كوه و دشت و فضاهاي آزاد ديگر مي‎رفتند، آن روز مردم شهر را خلوت كردند، نمرود و اطرافيانش نيز از شهر بيرون رفتند، حتي ابراهيم ـ عليه السلام ـ را نيز دعوت كردند كه با آنها به خارج از شهر برود و در جشن آنها شركت كند، ولي ابراهيم ـ عليه السلام ـ در پاسخ دعوت آنها گفت: «من بيمار هستم»[7].
ابراهيم از نظر بدني بيمار نبود، ولي وقتي كه مي‎ديد مردم، غرق در فساد و هوسبازي و بت پرستي هستند، از نظر روحي كسل و ناراحت بود، و منظور او از اين كه گفت: «من بيمارم» يعني روحم كسل است.
وقتي كه شهر كاملاً خلوت شد، ابراهيم اندكي غذا و يك تبر با خود برداشت و وارد بتكده شد، ديد مجسمه‎هاي گوناگون زيادي در كنار هم چيده شده و با قيافه‎هايي مختلف، اما بدون هر گونه حركت و توان، در جايگاهها قرار دارند، ابراهيم غذا را به دست گرفت و كنار هر يك از بتها رفت و گفت: «از اين غذا بخور و سخن بگو».
وقتي كه آن بت پاسخ نمي‎داد، ابراهيم با تبري كه در دست داشت،‌ بر دست و پاي بت مي‎زد و دست و پاي آن بت را مي‎شكست، ابراهيم با همة بتهايي كه در آن بتكده بودند، همين كار را كرد، و فضاي وسط بتخانه از قطعه‎هاي بتهاي شكسته پر شد.
ولي ابراهيم به بت بزرگ حمله نكرد و او را سالم گذاشت، و تبر را بر دوش او نهاد، ابراهيم از اين كار، منظوري داشت، منظورش اين بود كه در آينده از همين راه، استدلال دشمن شكن بسازد و دشمن را محكوم نمايد.
مراسم عيد كم كم پايان يافت و بت پرستان گروه گروه به شهر بازگشتند، رسم بود پس از بازگشت، نخست به بتكده بروند و مراسم شكرگزاري را به جاي آورند و سپس به خانه‎هايشان باز گردند.
گروه اول وقتي كه وارد بتخانه شد با منظرة عجيبي روبرو گرديد، گروه‎هاي بعدي نيز وارد شدند، و همه در وحشت و بهت زدگي فرو رفتند،‌فريادها و نعره‎هايشان برخاست، هر كسي سخني مي‎گفت...
در اين جا دنبالة داستان را از زبان قرآن (آيه 58 تا 67 سورة انبياء) بشنويم:
ابراهيم همة بتها جز بزرگشان را قطعه قطعه كرد، شايد سراغ او بيايند (و او حقايق را بازگو كند).
(هنگامي كه آنها منظرة بتها را ديدند) گفتند: شنيده‎ايم نوجواني از بتها سخن مي‎گفت: كه به او ابراهيم مي‎گويند.
جمعيت گفتند: او را در برابر ديدگان مردم بياورند،‌ تا گواهي دهد.
(هنگامي كه ابراهيم را حاضر كردند) گفتند: «آيا تو اين كار را با خدايان ما كرده‎اي، اي ابراهيم؟»
ابراهيم در پاسخ گفت: «بلكه اين كار را بزرگشان كرده است، از او بپرسيد اگر سخن مي‎گويد!»
بت پرستان به وجدان خود بازگشتند و (به خود) گفتند: «حقّا كه شما ستمگريد».
سپس بر سرهايشان واژگونه شدند (و حكم وجدان را به كلي فراموش كردند) و به ابراهيم گفتند: «تو مي‎داني كه بتها سخن نمي‎گويند.»
(اين جا بود كه ابراهيم پتك استدلال را به دست گرفت و بر مغز بت پرستان كوبيد، و به آنها) گفت: آيا غير از خدا چيزي را پرستش مي‎كنيد كه نه كمترين سودي براي شما دارد،‌ و نه زياني به شما مي‎رساند (نه اميدي به سودشان داريد و نه ترسي از زيانشان).
افّ بر شما و بر آن چه جز خدا مي‎پرستيد! آيا انديشه نمي‎كنيد (و عقل نداريد)[8].
گفتگوي نمرود با آزر و مادر ابراهيم ـ عليه السلام ـ
روايت شده: به نمرود گفته شد، ابراهيم پسر آزر، بتها را شكسته است، نمرود آزر را طلبيد و به او گفت: «به من خيانت كردي و وجود اين پسر (ابراهيم) را از من پوشاندي.» آزر گفت: «پادشاها! من تقصيري ندارم، مادرش او را پوشانده و نگهداري كرده است و او مدعي است كه استدلال و حجت دارد.»
نمرود دستور داد، مادر ابراهيم را حاضر كردند، و به او گفت: «چرا وجود اين پسر را از ما پوشاندي كه با خدايان ما چنين كرد؟!»
مادر گفت: «اي شاه! من ديدم تو رعيت و ملّت خودت را مي‎كشي و نسل آنها به خطر مي‎افتد، با خود گفتم اين پسر را براي حفظ نسل نگه دارم، اگر اين پسر همان بود (كه واژگوني سلطنت تو به دست او است) او را تحويل مي‎دهم تا كشته گردد، و كشتن فرزندان مردم پايان يابد، و اگر اين پسر او نيست، ‌براي ما يك نفر پسر باقي بماند، اينك كه براي تو ثابت شده كه اين پسر همان است، در اختيار تو است هر كاري مي‎كني انجام بده.»
نمرود گفتار مادر ابراهيم را پسنديد، و او را آزاد كرد سپس خودش شخصاً با ابراهيم در مورد شكسته شدن بتها سخن گفت، هنگامي كه ابراهيم ـ عليه السلام ـ گفت: بت بزرگ، بتها را شكسته است.» نمرود به جاي اين كه استدلال نيرومند ابراهيم ـ عليه السلام ـ را بپذيرد، دربارة مجازات ابراهيم با اطرافيان خود به مشورت پرداخت، اطرافيان گفتند: «ابراهيم را بسوزانيد و خدايان خود را ياري كنيد».[9]
[1] . بحار،‌ج 12، ص 13.
[2] . بحار، ج 12، ص 31؛ تفسير جامع، ج 2، ص 224.
[3] . مضمون‌ آية 257 بقره.
[4] . قصص قرآن صدر بلاغي، ص 58؛ بعضي اين واقعه را بعد از حادثة آتش آورده‎اند. (بحار، ج 12، ص 34)
[5] . انبياء، 57.
[6] . امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: روزي كه ابراهيم ـ عليه السلام ـ بتها را شكست، عيد نوروز بود (بحار، ج 12، ص 43).
[7] . صافات، 87.
[8] . انبياء، 58 تا 67.
[9] . بحار، ج 12، ص 32.
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :