امروز:
شنبه 3 تير 1396
بازدید :
716
به آتش افكندن ابراهيم (ع)
به فرمان نمرود، ابراهيم را زنداني نمودند، از هر سو اعلام شد كه مردم هيزم جمع كنند، و يك گودال و فضاي وسيعي را در نظر گرفتند، بت پرستان گروه گروه هيزم مي‎آوردند و در آن جا مي‎ريختند.
گر چه يك بار هيزم براي سوزاندن ابراهيم كافي بود، ولي دشمنان مي‎خواستند هر چه كينه دارند نسبت به ابراهيم آشكار سازند، وانگهي اين حادثه موجب عبرت براي همه شود، و عظمت و قلدري نمرود در قلبها سايه بيافكند تا در آينده هيچ كس چنين جرئتي نداشته باشد.
روز موعود فرا رسيد، نمرود با سپاه بي‎كران خود، در جايگاه مخصوص قرار گرفتند، در كنار آن بيابان، ساختمان بلندي براي نمرود ساخته بودند، نمرود بر فراز آن ساختمان رفت تا از همان بالا صحنة سوختن ابراهيم را بنگرد و لذت ببرد.
هيزم‎ها را آتش زدند، شعله‎هاي آن به سوي آسمان سركشيد، آن شعله‎ها به قدري اوج گرفته بود كه هيچ پرنده‎اي نمي‎توانست از بالاي آن عبور كند، اگر عبور مي‎كرد مي‎سوخت و در درون آتش مي‎افتاد.
در اين فكر بودند كه چگونه ابراهيم را در درون آتش بيفكنند، شيطان يا شيطان صفتي به پيش آمد و منجنيقي ساخت و ابراهيم را در درون آن نهادند تا به وسيلة آن او را به درون آتش پرتاب نمايند.
در اين هنگام ابراهيم تنها بود، حتي يك نفر از انسانها نبود كه از او حمايت كند، تا آن جا كه پدر خوانده‎اش «آزر» نزد ابراهيم آمد و سيلي محكمي به صورت او زد و با تندي گفت: «از عقيده‎ات برگرد!»
ولي همة موجودات ملكوتي نگران ابراهيم بودند، فرشتگان آسمانها گروه گروه به آسمان اول آمدند و از درگاه خدا درخواست نجات ابراهيم ـ عليه السلام ـ را نمودند، همة موجودات ناليدند، جبرئيل به خدا عرض كرد: «خدايا! خليل تو، ابراهيم بندة تو است و در سراسر زمين كسي جز او تو را نمي‎پرستد، دشمن بر او چيره شده و مي‎خواهد او را با آتش بسوزاند».
خداوند به جبرئيل خطاب كرد: «ساكت باش! آن بنده‎اي نگران است كه مانند تو ترس از دست رفتن فرصت را داشته باشد، ابراهيم بندة من است، اگر خواسته باشم او را حفظ مي‎كنم، اگر دعا كند دعايش را مستجاب مي‎نمايم».
استجابت دعاي ابراهيم ـ عليه السلام ـ و تبديل آتش به گلستان
ابراهيم در ميان منجنيق، لحظه‎اي قبل از پرتاب، خدا را چنين خواند:
«يا اَللهُ يا واحِدُ يا اَحَدُ يا صَمَدُ يا مَنْ لَمْ يلِدْ وَ لَمْ يولَدْ وَ لَمْ يكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَدٌ نَجِّنِي مِنَ النّارِ بِرَحْمَتِكَ؛ اي خداي يكتا و بي‎همتا، اي خداي بي‎نياز، اي خدايي كه هرگز نزاده و زاده نشد، و هرگز شبيه و نظير ندارد، مرا به لطف و رحمتت، از اين آتش نجات بده».[1]
جبرئيل در فضا نزد ابراهيم آمد و گفت: «آيا به من نياز داري؟» ابراهيم گفت: «به تو نيازي ندارم ولي به پروردگار جهان نياز دارم.»[2]
جبرئيل انگشتري را در انگشت دست ابراهيم نمود، كه در آن چنين نوشته شده بود: «معبودي جز خداي يكتا نيست، محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ رسول خدا است، به خدا پناهنده شدم، و به او اعتماد كردم، و كارم را به او سپردم».
در همين لحظه فرمان الهي خطاب به آتش صادر شد:
«يا نارُ كُوني بَرْداً؛ اي آتش براي ابراهيم سرد باش».
آتش آن چنان خنك شد، كه دندانهاي ابراهيم از سرما به لرزه در آمد، سپس خطاب بعدي خداوند آمد:
«و سَلاماً عَلي اِبْراهيمَ؛ بر ابراهيم، سالم و گوارا باش».
آن همه آتش به گلستاني سبز و خرّم مبدَل شد، جبرئيل كنار ابراهيم ـ عليه السلام ـ آمد و بااو به گفتگو پرداخت.
بهتر اين است كه در اين جا به اشعار ناب مولانا در كتاب مثنوي گوش جان فرا دهيم:
چون رها از منجنيق آمد خليل آمد از دربار عزّت، جبرئيل
گفت: هَل لَك حاجَةٌ يا مُجتبي گفت: اَمّا مِنكَ يا جبريلُ لا
من ندارم حاجتي با هيچ كس با يكي كار من افتاده است و بس
آن چه داند لايق من آن كند خواه ويران خواه آبادان كند
گفت اين جا هست نامحرم مقال عِلْمُهُ بِالحالِ حَسْبِي مَا السُّؤال
گر سزاوار من آمد سوختن لب ز دفع او بيايد دوختن
من نمي‎دانم چه خواهم زان جناب بهر خود و اللهُ اَعْلَم بالصَّواب
نمرود ابراهيم را در گلستان ديد كه با پيرمردي گفتگو مي‎كند،‌ به آزر رو كرد و گفت: «به راستي پسرت چقدر در نزد پروردگارش ارجمند است!»
و نيز گفت: «اگر بنا است كسي براي خود خدايي انتخاب كند، سزاوار است كه خداي ابراهيم را انتخاب نمايد.»
يكي از رجال چاپلوس دربار نمرود (براي رفع وحشت نمرود) گفت: «من دعا و وِردي بر آتش خواندم، تا آتش ابراهيم را نسوزاند.
همان دم ستوني از همان آتش به سوي او آمد و او را سوزانيد، در حالي كه آتش‎هاي تمام دنيا، تا سه روز، سوزنده نبود.[3]
ياد امام حسين ـ عليه السلام ـ از توكّل كامل ابراهيم به خدا
در ماجراي كربلا، امام سجّاد ـ عليه السلام ـ سخت بيمار بود، به طوري كه با زحمت ـ آن هم با تكيه بر عصا ـ مي‎توانست برخيزد، امام حسين ـ عليه السلام ـ با او ديدار كرد و فرمود: «پسرم! چه ميل داري؟!»
امام سجاد ـ عليه السلام ـ عرض كرد:
«اَشتَهِي اَنْ اَكونَ مِمَّنْ لا اَقْتَرِحُ عَلَي اللهِ رَبِّي ما يدَبِّرُهُ لِي؛ ميل دارم به گونه‎اي باشم كه در برابر خواسته‎هاي تدبير شدة خدا براي من، خواستة ديگري نداشته باشم.»
امام حسين ـ عليه السلام ـ فرمود:
احسن و آفرين! تو هم چون ابراهيم خليل ـ عليه السلام ـ هستي كه جبرئيل از او پرسيد: آيا خواهش و حاجتي داري؟ او در پاسخ گفت: «هيچ گونه پيشنهادي به خدا ندارم، بلكه او مرا كفايت مي‎كند و نگهبان نيكي است.»[4]
[1] . و مطابق بعضي از روايات، امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: ابراهيم ـ عليه السلام ـ در مناجات خود، انوار پنج تن آل عبا ـ عليه السلام ـ را واسطه قرار داد و گفت: «اللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ...؛ خدايا از درگاهت مسئلت مي‎نمايم به حق محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ و علي و فاطمه و حسن و حسين ـ عليهم السلام ـ مرا حفظ كن.» (نور الثقلين، ج 1، ص 68).
[2] . قال: «يا اِبْراهِيمُ اَلَكَ حاجَةٌ؟ فَقالَ اَمّا اِلَيْكَ فَلا» (علل الشرائع، ص 23 و 24).
[3] . مجمع البيان، ج 7، ص 54 و 55؛ بحار، ج 12، ص 32 و 33.
[4] . اعيان الشيعه، ط ارشاد، ج 1، ص 635؛ انوار البهيه، ص 166.
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :