امروز:
دوشنبه 3 مهر 1396
بازدید :
782
سيرة عملي و اخلاقي حضرت ابراهيم (ع)
اهميت پوشش زن در سيرة ابراهيم ـ عليه السلام ـ
ابراهيم در مسير هجرت همراه ساره و لوط ـ عليه السلام ـ عبور مي‎كردند، ابراهيم ـ عليه السلام ـ براي حفظ ناموس خود ساره از نگاه چشم‎هاي گنهكار، صندوقي ساخته بود و ساره را در ميان آن نهاده بود، هنگامي كه به مرز ايالت مصر رسيدند، حاكم مصر به نام «عزاره» در مرز ايالت مصر، مأموران گمرگ گماشته بود، تا عوارض گمرك را از كاروانهايي كه وارد سرزمين مصر مي‎شوند بگيرند، مأمور به بررسي اموال ابراهيم ـ عليه السلام ـ پرداخت، تا اين كه چشمش به صندوق افتاد، به ابراهيم گفت: «در صندوق را بگشا، تا محتوي آن را قيمت كرده و يك دهم قيمت آن را براي وصول، مشخص كنم.»
ابراهيم: خيال كن اين صندوق پر از طلا و نقره است، يك دهم آن را حساب كن تا بپردازم، ولي آن را باز نمي‎كنم.
مأمور كه عصباني شده بود، ابراهيم ـ عليه السلام ـ را مجبور كرد تا درِ صندوق را باز كند.
سرانجام ابراهيم ـ عليه السلام ـ به اجبار دژخيمان، ‌درِ صندوق را گشود، مأمور وصول، ناگهان زن با جمالي را در ميان صندوق ديد و به ابراهيم گفت: «اين زن با تو چه نسبتي دارد؟»
ابراهيم: اين زن دختر خاله و همسر من است.
مأمور: چرا او را در ميان صندوق نهاده‎اي؟
ابراهيم: غيرتم نسبت به ناموسم چنين اقتضا كرد، تا چشم ناپاكي به او نيفتد.
مأمور: من اجازة حركت به تو نمي‎دهم تا به حاكم مصر خبر بدهم، تا او از ماجراي تو و اين زن آگاه شود.
مأمور براي حاكم مصر پيام فرستاد و ماجرا را به او گزارش داد، حاكم مصر دستور داد تا صندوق را نزد او ببرند.
مي‎خواستند تنها صندوق را ببرند، ابراهيم گفت: «من هرگز از صندوق جدا نمي‎شوم مگر اين كه كشته شوم.»
ماجرا را به حاكم گزارش دادند، حاكم دستور داد كه: «صندوق را همراه ابراهيم نزد من بياوريد.»
مأموران، ابراهيم را همراه صندوق و ساير اموالش نزد حاكم مصر بردند، حاكم مصر به ابراهيم گفت: «درِ صندوق را باز كن.»
ابراهيم: همسر و دختر خاله‎ام در ميان صندوق است، حاضرم همة اموالم را بدهم، ولي درِ صندوق را باز نكنم.
حاكم ازاين سخن ابراهيم، سخت ناراحت شد و ابراهيم را مجبور كرد كه در صندوق را بگشايد، ابراهيم آن را گشود.
حاكم با نگاه به ساره، دست به طرف او دراز كرد.
ابراهيم ـ عليه السلام ـ از شدت غيرت به خدا متوجه شد و عرض كرد: «خدايا دست حاكم را از دست درازي به سوي همسرم كوتاه كن.»
بي‎درنگ دست حاكم در وسط راه خشك شد،‌حاكم به دست و پا افتاده و به ابراهيم گفت: «آيا خداي تو چنين كرد؟»
ابراهيم: آري، خداي من غيرت را دوست دارد، و گناه را بد مي‎داند، او تو را از گناه باز داشت.
حاكم: از خدايت بخواه دستم خوب شود، در اين صورت ديگر دست درازي نمي‎كنم.
ابراهيم، از خدا خواست، دست او خوب شد، ولي بار ديگر به سوي ساره دست درازي كرد، باز با دعاي ابراهيم ـ عليه السلام ـ دستش در وسط راه خشك گرديد، و اين موضوع سه بار تكرار شد، سرانجام حاكم با التماس از ابراهيم خواست كه از خدا بخواهد تا دست او خوب شود.
ابراهيم: اگر قصد تكرار نداري، دعا مي‎كنم.
حاكم: با همين شرط دعا كن.
ابراهيم دعا كرد و دست حاكم خوب شد، وقتي كه حاكم اين معجزه و غيرت را از ابراهيم ديد، احترام شاياني به او كرد و گفت: «تو در اين سرزمين آزاد هستي، هر جا مي‎خواهي برو، ولي يك تقاضا از شما دارم و آن اين كه: كنيزي را به همسرت ببخشم تا او را خدمتگزاري كند.»
ابراهيم تقاضاي حاكم را پذيرفت.
حاكم آن كنيز را كه نامش «هاجر» بود به ساره بخشيد و احترام و عذرخواهي شاياني از ابراهيم كرد و به آيين ابراهيم گرويد، و دستور داد عوارض گمرك را از او نگيرند.
به اين ترتيب غيرت و معجزه و اخلاق ابراهيم موجب گرايش حاكم مصر به آيين ابراهيم گرديد، و او ابراهيم را با احترام بسيار، بدرقه كرد...[1]
ابراهيم ـ عليه السلام ـ در هجرتگاه، و تولد اسماعيل ـ عليه السلام ـ و اسحاق ـ عليه السلام ـ
ابراهيم ـ عليه السلام ـ به فلسطين رسيد، قسمت بالاي آن را براي سكونت برگزيد، و لوط ـ عليه السلام ـ را به قسمت پايين با فاصله هشت فرسخ فرستاد، و پس از مدتي در روستاي «حبرون» كه اكنون به شهر «قدس، خليل» معروف است ساكن شد.
ابراهيم و لوط، در آن سرزمين، مردم را به توحيد و آيين الهي دعوت مي‎كردند و از بت پرستي و هر گونه فساد بر حذر مي‎داشتند، سالها از اين ماجرا گذشت، ابراهيم ـ عليه السلام ـ به سن و سال پيري رسيد، ولي فرزندي نداشت زيرا همسرش «ساره» نازا بود، ابراهيم دوست داشت، پسري داشته باشد تا پس از او راهش را ادامه دهد.
ابراهيم ـ عليه السلام ـ به ساره پيشنهاد كرد، تا كنيزش هاجر را به او بفروشد، تا بلكه از او داراي فرزند گردد، ساره هاجر را به ابراهيم بخشيد، هاجر همسر ابراهيم گرديد، و پس از مدتي از او داراي پسري شد كه نامش را «اسماعيل» گذاشتند.
ابراهيم بارها از خدا خواسته بود كه فرزند پاكي به او بدهد، خداوند به او مژده داده بود كه فرزندي متين و صبور، به او خواهد داد.[2]
اين فرزند همان اسماعيل بود كه خانة ابراهيم را لبريز از شادي و نشاط كرد.
ساره نيز سالها درانتظار بود كه خداوند به او فرزندي دهد، به خصوص وقتي كه اسماعيل را مي‎ديد، آرزويش به داشتن فرزند بيشتر مي‎شد، از ابراهيم مي‎خواست دعا كند و از امدادهاي غيبي استمداد بطلبد،‌ تا داراي فرزند گردد.
ابراهيم دعا كرد، دعاي غير عادي ابراهيم ـ عليه السلام ـ به استجابت رسيد و سرانجام فرشتگان الهي او را به پسري به نام اسحاق بشارت داد، هنگامي كه ابراهيم اين بشارت را به ساره گفت، ساره از روي تعجب خنديد، و گفت: «واي بر من، آيا با اين كه من پير و فرتوت هستم و شوهرم ابراهيم نيز پير است، داراي فرزند مي‎شوم؟! به راستي بسيار عجيب است!»[3]
طولي نكشيد كه بشارت الهي تحقق يافت و كانون گرم خانوادة ابراهيم با وجود نو گلي به نام «اسحاق» گرمتر شد.
از اين پس فصل جديدي در زندگي ابراهيم ـ عليه السلام ـ پديد آمد، از پاداشهاي مخصوص الهي به ابراهيم ـ عليه السلام ـ دو فرزند صالح به نام اسماعيل و اسحاق ـ عليه السلام ـ بود، تا عصاي پيري او گردند و راه او را ادامه دهند.
پاك زيستي ابراهيم ـ عليه السلام ـ
روزي ابراهيم وقتي كه صبح برخاست (به آينه نگاه كرد) در صورت خود يك لاخ موي سفيد ديد كه نشانة پيري است، گفت:
«اَلْحَمْدُللهِ الَّذِي بَلَغَنِي هذَا الْمُبَلَغَ وَ لَمْ اَعْصِي اللهَ طَرْفَةَ عَينٍ؛ حمد و سپاس خداوندي را كه مرا به اين سن و سال رسانيد كه در اين مدت به اندازة يك چشم به هم زدن گناه نكردم.»[4]
مهمان دوستي ابراهيم ـ عليه السلام ـ و لقب خليل براي او
در مهمان دوستي ابراهيم ـ عليه السلام ـ سخنهاي بسيار گفته‎اند، از جمله:
1. روزي پنج نفر به خانة ابراهيم ـ عليه السلام ـ آمدند (آنها فرشتگان مأمور خدا همراه جبرئيل، به صورت انسان[5] نزد ابراهيم ـ عليه السلام ـ آمده بودند.) ابراهيم با اين كه آنها را نمي‎شناخت، گوساله‎اي را كشت و براي آنها غذاي لذيذي فراهم كرد[6] و جلو آنها نهاد، آنها گفتند: «از اين غذا نمي‎خوريم، مگر اين كه به ما خبر دهي كه قيمت اين گوساله چقدر است؟!»
ابراهيم گفت: قيمت اين غذا آن است كه در آغاز خوردن «بِسمِ الله» و در پايان «الحمدلله» بگوييد.
جبرئيل به همراهان خود گفت: «سزاوار است كه خداوند اين مرد را به عنوان خليل (دوست خالص) خود برگزيند.»[7]
2. روز ديگري، گروهي بر ابراهيم ـ عليه السلام ـ وارد شدند، در خانه غذا نبود، ابراهيم با خود گفت: «اگر تيرهاي سقف خانه را بيرون بياورم و به نجّار بفروشم، تا غذاي مهمانان را فراهم كنم، مي‎ترسم بت پرستان از آن تيرها، بت بسازند.» سرانجام مهمانان را در اطاق مهماني جاي داد و پيراهن خود را برداشت و از خانه بيرون رفت، تا به محلي رسيد و در آن جا مشغول نماز شد، پس از خواندن دو ركعت نماز، ‌ديد پيراهنش نيست، دانست كه خداوند اسباب كار را فراهم نموده است، به خانه بازگشت، همسرش ساره را ديد كه سرگرم آماده نمودن غذا است، پرسيد: «اين غذا را از كجا تهيه نمودي؟»
ساره گفت: اين غذا از همان مواد است كه توسط مردي فرستادي، معلوم شد كه خداوند لطف فرموده و با دست غيبي خود آن غذا را به خانة ابراهيم ـ عليه السلام ـ رسانده است.[8]
3. امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: ابراهيم ـ عليه السلام ـ پدر مهرباني براي مهمانان بود، هرگاه به او مهمان نمي‎رسيد، از خانه بيرون مي‎آمد و به جستجوي مهمان مي‎پرداخت، روزي براي پيدا كردن مهمان از خانه خارج شد و درِ خانه را بست و قفل كرد و كليد آن را همراه خود برد،‌پس از ساعتي جستجو، به خانه بازگشت ناگاه مردي يا شبيه مردي را در خانة خود ديد، به او گفت: «اي بندة خدا با اجازة چه كسي وارد اين خانه شده‎اي؟»
آن مرد گفت: با اجازة پروردگار اين خانه، اين سخن سه بار بين ابراهيم ـ عليه السلام ـ و آن مرد تكرار شد، ابراهيم دريافت كه آن مرد جبرئيل است، خداوند را شكر و سپاس نمود. در اين هنگام جبرئيل گفت: «خداوند مرا به سوي يكي از بندگانش كه او را خليل (دوست خالص) خود كرده، فرستاده است.
[1] . اقتباس از الميزان، ج 7، ص 241 و 242.
[2] . مضمون آيه 100 صافات.
[3] . مضمون آيات 69 تا 72 سورة هود؛ مجمع البيان، ج 5،‌ص 175؛ امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: «ابراهيم در اين هنگام 120 سال، و ساره 90 سال داشت.» (بحار، ج 12، ص 110 و 111).
[4] . بحار، ج 12، ص 8.
[5] . آنها مأمور رساندن عذاب به قوم لوط بودند، كه در مسير راه نزد ابراهيم ـ عليه السلام ـ آمده بودند.
[6] . هود، 69: «فَما لَبِثَ اَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيدٍ».
[7] . بحار،‌ج 12، ص 5.
[8] . بحار، ج 12، ص 11.
@#@»
ابراهيم فرمود: «آن بنده را به من معرفي كن، تا آخر عمر خدمتگزار او گردم.»
جبرئيل گفت: آن بنده تو هستي.
ابراهيم گفت: «چرا خداوند مرا خليل خوانده است؟»
جبرئيل گفت: «زيرا تو هرگز از احدي چيزي را درخواست نكردي،‌ و هيچ كس هنگام درخواست از تو جواب منفي نشنيد.»[1]
رحمت وسيع خدا در مقايسه با مهمان خواهي ابراهيم ـ عليه السلام ـ
روايت شده: تا مهمان به خانة ابراهيم ـ عليه السلام ـ نمي‎آمد، او در خانه غذا نمي‎خورد، وقتي فرا رسيد كه يك شبانه روز مهمان بر او وارد نشد، او از خانه بيرون آمد و در صحرا به جستجوي مهمان پرداخت، پيرمردي را ديد، جوياي حال او شد، وقتي خوب به جستجو پرداخت فهميد آن پيرمرد، بت پرست است، ابراهيم گفت: «افسوس، اگر تو مسلمان بودي، مهمان من مي‎شدي و از غذاي من مي‎خوردي.»
پيرمرد از كنار ابراهيم ـ عليه السلام ـ گذشت. در اين هنگام جبرئيل بر ابراهيم ـ عليه السلام ـ نازل شد و گفت: «خداوند سلام مي‎رساند و مي‎فرمايد اين پيرمرد هفتاد سال مشرك و بت پرست بود، و ما رزق او را كم نكرديم، اينك چاشت يك روز او را به تو حواله نموديم،‌ ولي تو به خاطر بت پرستي او، به او غذا ندادي.»
ابراهيم ـ عليه السلام ـ از كردة خود پشيمان شد و به عقب بازگشت و به جستجوي آن پيرمرد پرداخت تا او را پيدا كرد و به خانة خود دعوت نمود، پيرمرد گفت: «چرا بار اول مرا رد كردي، و اينك پذيرفتي؟»
ابراهيم ـ عليه السلام ـ پيام و هشدار خداوند را به او خبر داد.
پيرمرد در فكر فرو رفت و سپس گفت: «نافرماني از چنين خداوند بزرگواري، دور از مروّت و جوانمردي است.» آن گاه به آيين ابراهيم ـ عليه السلام ـ گرويده شد و آن را پذيرفت و بر اثر خلوص و كوشش در راه خداپرستي، از بزرگان دين شد.[2]
ملاقات ابراهيم ـ عليه السلام ـ با ماريا عابد سالخرده
در عصر حضرت ابراهيم عابدي زندگي مي‎كرد كه گويند 660 سال عمر كرده بود، او در جزيره‎اي به عبادت اشتغال داشت، ‌و بين او و مردم درياچه‎اي عميق فاصله داشت، ‌او هر سه سال از جزيره خارج مي‎شد و به ميان مردم مي‎آمد و در صحرايي به عبادت مشغول مي‎شد، روزي هنگام خروج و عبور، در صحرا گوسفنداني را ديد كه به قدري زيبا و برّاق و لطيف بودند گويي روغن به بدنشان ماليده شده بود، در كنار آن گوسفندان، جوان زيبايي را كه چهره‎اش هم چون پارة ماه مي‎درخشيد مشاهده نمود كه آن گوسفندان را مي‎چراند، مجذوب آن جوان و گوسفندانش شد و نزد او آمد و گفت: «اي جوان اين گوسفندان مال كيست؟»
جوان: مال حضرت ابراهيم خليل الرّحمن است.
ماريا: تو كيستي؟
جوان: من پسر ابراهيم هستم و نامم اسحاق است.
ماريا پيش خود گفت: «خدايا مرا قبل از آن كه بميرم، به ديدار ابراهيم خليل موفق گردان».
سپس ماريا از آن جا گذشت، اسحاق ماجراي ديدار ماريا و گفتار او را به پدرش ابراهيم خبر داد، سه سال از اين ماجرا گذشت.
ابراهيم مشتاق ديدار ماريا شد، تصميم گرفت او را زيارت كند، سرانجام در سير و سياحت خود به صحرا رفت و در آن جا ماريا را كه مشغول عبادت و نماز بود ملاقات كرد، از نام و مدت عمر او پرسيد، ماريا پاسخ داد، ابراهيم پرسيد: در كجا سكونت داري؟
ماريا: در جزيره‎اي زندگي مي‎كنم.
ابراهيم: دوست دارم به خانه‎ات بيايم و چگونگي زندگي تو را بنگرم.
ماريا: من ميوه‎هاي تازه را خشك مي‎كنم و به اندازة يكسال خود ذخيره مي‎نمايم، و سپس به جزيره مي‎برم و غذاي يكسال خود را تأمين مي‎نمايم. ابراهيم و ماريا حركت كردند تا كنار آب آمدند.
ابراهيم: در كنار آب، كشتي و وسيله ديگر وجود ندارد، چگونه از آن آب خليج عبور مي‎كني و به جزيره مي‎رسي؟
ماريا: به اذن خدا بر روي آب راه مي‎روم.
ابراهيم: من نيز حركت مي‎كنم شايد همان خداوندي كه آب را تحت تسخير تو قرار داده، تحت تسخير من نيز قرار دهد.
ماريا جلو افتاد و بسم الله گفت و روي آب حركت نمود، ابراهيم نيز بسم الله گفت و روي آب حركت نمود، ماريا ديد ابراهيم نيز مانند او بر روي آب حركت مي‎كند، شگفت زده شد، و همراه ابراهيم به جزيره رسيدند، ابراهيم سه روز مهمان ماريا بود، ولي خود را معرفي نكرد، تا اين كه ابراهيم به ماريا گفت: «چقدر در جاي زيبا و شادابي هستي، آيا مي‎خواهي دعا كني كه خداوند مرا نيز در همين جا سكونت دهد تا همنشين تو گردم؟»
ماريا: من دعا نمي‎كنم!
ابراهيم: چرا دعا نمي‎كني؟
ماريا: زيرا سه سال است حاجتي دارم و دعا كرده‎ام خداوند آن را اجابت ننموده است.
ابراهيم: دعاي تو چيست؟
ماريا ماجراي ديدن گوسفندان زيبا و اسحاق را بازگو كرد و گفت: سه سال است دعا مي‎كنم كه خداوند مرا به زيارت ابراهيم خليل موفق كند،‌ ولي هنوز خداوند دعاي مرا مستجاب ننموده است.
ابراهيم در اين هنگام خود را معرفي كرد و گفت: اينك خداوند دعاي تو را اجابت نموده است، ‌من ابراهيم هستم.
ماريا شادمان شد و برخاست و ابراهيم را در آغوش گرفت،‌ و مقدم او را گرامي داشت.[3]
طبق بعضي از روايات، ابراهيم از ماريا پرسيد چه روزي سخت‎ترين روزها است؟ او جواب داد: روز قيامت.
ابراهيم گفت: بيا با هم براي نجات خود و امّت از سختي روز قيامت دعا كنيم، ماريا گفت: چون سه سال است دعايم مستجاب نشده، من دعا نمي‎كنم... پس از آن كه ماريا فهميد دعايش با ديدار ابراهيم به استجابت رسيده،‌ با ابراهيم ـ عليه السلام ـ در مورد نجات خداپرستان در روز سخت قيامت دعا كردند، و خوشبختي خود و آنها را در آن روز مكافات، از درگاه خداوند خواستند به اين ترتيب كه ابراهيم دعا مي‎كرد و عابد آمين مي‎گفت.[4]
ابراهيم بسيار خرسند بود كه دوستي تازه پيدا كرده كه دل از دنيا كنده و دل به خدا داده و به عشق خدا، همواره مناجات و راز و نياز مي‎كند.
تابلوي ديگري از عشق سرشار ابراهيم به خدا
ابراهيم ـ عليه السلام ـ در عين آن كه عابد، پارسا و شيفته حقّ بود، مرد كار و تلاش بود، هرگز براي خود روا نمي‎دانست كه بي‎كار باشد، بخشي از زندگي او به كشاورزي و دامداري گذشت، و در اين راستا پيشرفت وسيعي كرد، و صاحب چند گله گوسفند شد.
بعضي از فرشتگان به خدا عرض كردند: «دوستي ابراهيم با تو به خاطر آن همه نعمت‎هاي فراواني است كه به او عطا كرد‎ه‎اي؟»
خداوند خواست به آنها نشان دهد كه چنين نيست، بلكه ابراهيم خدا را به حق شناخته است، به جبرئيل فرمود: «در كنار ابراهيم برو و مرا ياد كن».
جبرئيل كنار ابراهيم آمد ديد او در كنار گوسفندان خود است، روي تلّي ايستاد و با صداي بلند گفت:
«سُبُّوحٌ قُدّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ؛ پاك و منزّه است خداي فرشتگان و روح!»
ابراهيم تا نام خدا را شنيد، آن چنان شور و حالي پيدا كرد و هيجان زده شد كه زبان حالش اين بود:
اين مطرب از كجاست كه برگفت نام دوست تا جان و جامه نثار دهم در هواي دوست
دل زنده مي‎شود به اميد وفاي يار جان رقص مي‎كند به سماع كلام دوست
ابراهيم به اطراف نگريست و شخصي را روي تلّ ديد نزدش آمد و گفت:
«آيا تو بودي كه نام دوستم را به زبان آوردي؟»
او گفت: آري.
ابراهيم گفت: بار ديگر از نام دوستم ياد كن، يك سوم گوسفندانم را به تو خواهم بخشيد.
او گفت: «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ»
ابراهيم با شنيدن اين واژه‎ها كه يادآور خداي يكتا و بي‎همتا بود، چنان لذت مي‎برد كه قابل توصيف نيست، نزد آن شخص رفت و گفت: يك بار ديگر نام دوستم را ياد كن، نصف گوسفندانم را به تو خواهم بخشيد.
آن شخص براي بار سوم، واژه‎هاي فوق را تكرار كرد، ابراهيم نزد او رفت و گفت: يك بار ديگر از نام دوستم ياد كن، همة گوسفندانم را به تو خواهم بخشيد.
آن شخص، آن واژه‎ها را تكرار كرد.
ابراهيم گفت: ديگر چيزي ندارم، خودم را به عنوان برده بگير، و يك بار ديگر نام دوستم را به زبان آور!
آن شخص نام خدا را به زبان آورد، ابراهيم نزد او رفت و گفت: اينك من و گوسفندانم را ضبط كن كه از آن تو هستيم.
در اين هنگام جبرئيل خود را معرفي كرد و گفت: «من جبرئيلم، نيازي به دوستي تو ندارم، به راستي كه مراحل دوستي خدا را به آخر رسانده‎اي، سزاوار است كه خداوند تو را به عنوان خليل (دوست خالص) خود برگزيند.[5]
آرزوي ابراهيم خليل ـ عليه السلام ـ
شب بود، جمعي از اصحاب، در محضر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نشسته بودند و از بيانات آن بزرگوار، بهره‎مند مي‎شدند، آن بزرگوار در آن شب اين جريان را بيان كرد و فرمود:
«آن شب كه مرا به سوي آسمانها به معراج بردند (يعني در شب 17 يا 21 ماه رمضان سال 10 يا 12 بعثت) هنگامي به آسمان سوم رسيدم، منبري براي من نصب نمودند، من بر عرشة منبر قرار گرفتم و ابراهيم خليل در پلة پايين عرشه، قرار گرفت و ساير پيامبران در پله‎هاي پايين‎تر قرار گرفتند.
در اين هنگام علي ـ عليه السلام ـ ظاهر شد كه بر شتري از نور، سوار بود و صورتش مانند ماه شب چهارده مي‎درخشيد و جمعي چون ستارگان تابان در اطراف او بودند، در اين وقت، ابراهيم خليل به من گفت: اين (اشاره به علي ـ عليه السلام ـ) كدام پيامبر بزرگ و يا فرشتة بلند مقام است؟ گفتم:
«او نه پيامبر است و نه فرشته، بلكه برادرم و پسر عمويم و دامادم و وارث علمم، علي بن ابيطالب است.
[1] . بحار، ج 12، ص 13.
[2] . جوامع الحكايات، محمد عوفي، ص 210؛ نظير اين مطلب بااندكي تفاوت، در المحجّة البيضاء، ج 7، ص 266 آمده است.
[3] . بحار، ج 12، ص 9 و 10.
[4] . بحار، ج 12، ص 76 و 81.
[5] . اقتباس از معراج السعادة، ص 491.
@#@»
پرسيد: اين گروهي كه در اطراف او هستند، كيانند؟
گفتم: اين گروه، شيعيان علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ هستند.
ابراهيم علاقمند شد كه جزء شيعيان علي ـ عليه السلام ـ باشد، به خدا عرض كرد: پروردگارا مرا از شيعيان علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ قرار بده»
در اين هنگام جبرئيل نازل شد و اين آيه (81 صافات) را خواند:
«وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ؛ و از شيعيان او (در اصول اعتقادات) ابراهيم است»[1].
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به اصحاب فرمود: «هر گاه بر پيامبران پيشين صلوات فرستاديد، نخست به من صلوات بفرستيد، سپس به آنها، جز در مورد ابراهيم خليل كه هر گاه خواستيد به من صلوات بفرستيد، نخست به ابراهيم خليل صلوات بفرستيد، پرسيدند، چرا؟
فرمود: «به همين دليل كه بيان كردم» (او آرزو كرد تا از شيعيان علي بن ابيطالب باشد.)[2]
گوشه‎اي از دعاهاي ابراهيم ـ عليه السلام ـ
از ويژگي‎هاي ابراهيم اين بود كه بسيار دعا مي‎كرد، و بسيار مناجات و راز و نياز با خدا مي‎نمود، از اين رو در آية 75 سورة هود مي‎خوانيم:
«إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ اَوّاهٌ مُنِيبٌ؛ همانا ابراهيم بسيار بردبار، و بسيار ناله كننده به درگاه خدا و بازگشت كننده به سوي خدا بود.»
به عنوان نمونه؛ بخشي از دعاهاي ابراهيم بعد از ساختن كعبه چنين بود:
«پروردگارا! اين شهر (مكه) را شهر اَمني قرار ده! و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگه دار!
پروردگارا! آنها (بتها) بسياري از مردم را گمراه ساختند! هر كس از من پيروي كند از من است و هر كسي نافرماني من كند، تو بخشنده و مهرباني.
پروردگارا! من بعضي از فرزندانم را در سرزمين بي‎آب و علفي در كنار خانه‎اي كه حرم توست، ساكن ساختم تا نماز را برپا دارند، تو دلهاي گروهي از مردم را متوجه آنها ساز، و از ثمرات به آنها روزي ده، شايد آنان شكر تو را به جاي آورند.
پروردگارا! تو مي‎داني آن چه را ما پنهان يا آشكار مي‎كنيم، و چيزي در زمين و آسمان بر خدا پنهان نيست.»[3]
[1] . ناگفته نماند: گر چه ظاهر آية فوق، با توجه به آيات قبل از آن، مربوط به پيروي ابراهيم از حضرت نوح در موضوع توحيد و مبارزه با بت پرستي است، ولي هيچ مانعي ندارد كه طبق حديث فوق، تأويل آيه، در مورد پيروي ابراهيم از علي ـ عليه السلام ـ باشد، و ابراهيم به عنوان يك مصداق روشن شيعه و پيرو راستين علي ـ عليه السلام ـ به شمار آيد.
[2] . مجمع البحرين (واژه شيع).
[3] . ابراهيم، 35 تا 38.
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :