امروز:
سه شنبه 6 تير 1396
بازدید :
644
اسماعيل و مادرش در كنار كعبه
حس هووگري گاهي به صورتهاي رنج آور در ساره بروز مي‎كرد، او وقتي كه مي‎ديد ابراهيم فرزند نوگلش اسماعيل را در كنار مادرش در آغوش مي‎گيرد و او را مي‎بوسد و نوازش مي‎نمايد، در درون ناراحت مي‎شد و در غم و اندوه فرو مي‎رفت، آتش حسادت در درونش شعله مي‎كشيد كه چرا شوهرم ابراهيم بايد همسر ديگر به نام هاجر داشته باشد؟ و هاجر كه كنيز من بود، اينك همتاي من شود؟ و پسرش مانند پسر من مورد محبت ابراهيم قرار گيرد؟! و...
كوتاه سخن آنكه: وسوسه‎هاي نفساني، طوفاني از حزن و اندوه در ساره به وجود آورده بود و موجب مي‎شد كه او گاه و بيگاه با ابراهيم برخوردهاي نامناسب و زننده كند.
روايت شده: اسماعيل و اسحاق بزرگ شده بودند (در حدي كه مي‎توانستند با هم مسابقة كشتي يا مسابقة دويدن بگذارند) در يكي از مسابقه‎ها اسماعيل برنده شد، ابراهيم بي‎درنگ اسماعيل را گرفت و بر روي دامنش گذاشت، و اسحاق را در كنارش نشاند، اين منظره ساره را بسيار ناراحت كرد،‌ به طوري كه با تندي به ابراهيم گفت: «مگر بنا نبود كه اين دو فرزند را مساوي قرار ندهي؟! هاجر را از من دور كن و به جاي ديگر ببر.»[1]
از آن جا كه ساره قبلاً مهرباني‎هاي بسيار به ابراهيم كرده بود، ‌و ابراهيم همواره سعي داشت نسبت به او وفادار و خوشرفتار باشد، از اين رو نمي‎خواست ساره را از خو برنجاند.
آزارهاي ساره باعث شد كه ابراهيم شكايت او را به درگاه خدا برد، خداوند به ابراهيم چنين وحي كرد: «مثال زن هم چون مثال چوب كج خشك است اگر آن را به خود واگذاري از او بهره مي‎بري، و اگر خواسته باشي آن چوب را راست كني شكسته خواهد شد».
آن گاه خداوند به ابراهيم فرمان داد كه هاجر و اسماعيل را از ساره دور كند، ابراهيم عرض كرد: آنها را به كجا ببرم؟ خداوند كه مي‎خواست خانه‎اش كعبه به دست ابراهيم بازسازي شود به ابراهيم وحي كرد و فرمود: «آنها را به حرم و محل امن خودم و نخستين خانه‎اي كه آن را براي انسانها آفريدم، يعني به مكه ببر.»[2]
ابراهيم با اجراي اين فرمان گرچه از بن بست مشكل خانوادگي نجات مي‎يافت، ولي چنين كاري بسيار مشكل و رنج آور بود، زيرا بايد عزيزانش هاجر و اسماعيل را از فلسطين آباد و خرم به درة خشك و تفتيدة مكه كنار كعبه ببرد كه در لابلاي كوههاي زمخت و خشن قرار داشت.
اگر خوب بينديشيم گذاشتن همسر و فرزند در آن بيابان و دره و در ميان كوهها، با توجه به روزهاي داغ و گرم و شبهاي تاريك در برابر درندگان، كار بسيار سخت و تلخي است،‌ولي ابراهيم مرد راه است، حماسه آفرين تاريخ است، اخلاص و بندگي او در برابر خدا به گونه‎اي است كه خود را فناي محض مي‎داند و همة وجودش را قطره‎اي در برابر اقيانوس بيكران.
ابراهيم هاجر و اسماعيلِ خردسال را برداشت و از فلسطين به سوي مكه رهسپار گرديد، اين فاصلة طولاني را با وسايل نقلية آن زمان كه شتر و الاغ بود پيمود تا به سرزمين خشك و سوزان مكه رسيد، در آن جا يك قطره آب نبود و هيچ انسان و حيوان و پرنده‎اي وجود نداشت، به راستي ابراهيم در سخت‎ترين و عجيب‎ترين آزمايشهاي الهي قرار گرفت، با تصميمي قاطع، فرمان خدا را اجرا كرد، هاجر و كودكش را در آن سرزمين خشك و سوزان گذاشت و آمادة مراجعت گرديد.
هنگام مراجعت هاجر در حالي كه گريان و ناراحت بود صدا زد: «اي ابراهيم! چه كسي به تو دستور داده كه ما را در سرزميني بگذاري كه نه گياهي در آن وجود دارد و نه حيوان شير دهنده و نه حتي يك قطره آب، آن هم بدون زاد و توشه و مونس؟»
ابراهيم گفت: «پروردگارم به من چنين دستور داده است.»
وقتي كه هاجر اين سخن را شنيد گفت: «اكنون كه چنين است، خداوند هرگز ما را به حال خود رها نخواهد كرد.»
بازگشت ابراهيم ـ عليه السلام ـ به فلسطين
در حالي كه ابراهيم و هاجر، هر دو از فراق هم اشك مي‎ريختند از هم جدا شدند، ابراهيم به سوي فلسطين حركت كرد، هاجر و اسماعيل در مكه ماندند.
وقتي كه ابراهيم به تپه «ذي طوي» رسيد، همان جا كه اگر از آن جا سرازير مي‎شد ديگر هاجر و اسماعيل را نمي‎ديد، نظري حسرت بار به آنها نمود،‌ آن گاه چنين دعا كرد:
«خدايا شهر مكه را شهر امني قرار بده ـ خدايا من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگهدار ـ پروردگارا من بعضي از بستگانم (هاجر و اسماعيل) را در سرزمين بي‎آب و علف در كنار خانه‎اي كه حرم تو است ساكن كردم تا نماز برپا دارند، دلهاي مردم را به سوي آنها و هدفشان متوجه ساز ـ و آنها و هدفشان متوجه ساز ـ و آنها را از انواع ميوه‎ها (ي مادي و معنوي) بهره‎مند كن ـ خدايا مرا و فرزندانم را از نمازگزاران قرار بده ـ پروردگارا دعاي مرا بپذير و تقاضاي مرا بر آور ـ مرا بيامرز و از لغزشهايم بگذر، و پدر و مادرم و همة مؤمنان را در روزي كه حساب قيامت برپا مي‎شود بيامرز»[3]
به اين ترتيب ابراهيم با چشمي اشكبار، هاجر و اسماعيل را به خدا سپرد و به سوي فلسطين حركت كرد، در حالي كه اطمينان داشت دعاهايش به اجابت مي‎رسد، زيرا همة شرايط استجابت را دارا بود.
پيدايش چشمة زمزم سرآغاز توجه مردم به مكه
كعبه نخستين پرستشگاه يكتاپرستان بود كه ساختمان نخستين آن را حضرت آدم به فرمان خدا ساخت، سپس در عصر حضرت نوح بر اثر توفان ويران شد و اثري از آن باقي نماند، ‌اينك هاجر و اسماعيل در كنار همين ساختمان ويران شده در درة كوههاي زمخت، تنها قرار گرفته‎اند و به راستي كه براي يك بانوي رنجديده در كنار كودكش سكوت نمودن در چنين جايي بسيار وحشتناك است.
هاجر در آن شرايط سخت دل به خدا بست، صبر و استقامت را شيوة خود ساخت، در آن بيابان درخت خاري را ديد، عبايش (چادرش) را روي آن درخت پهن كرد و سايه‎اش تشكيل داد، و با فرزند خردسالش اسماعيل، زير ساية آن نشست.
اينك خود را در ميان امواج فكرهاي گوناگون مي‎ديد، گاهي به جسم ناتوان نور چشمش اسماعيل مي‎نگريست، و زماني به مهرباني‎هاي ابراهيم و نامهري‎هاي ساره و سرانجام در مورد سرنوشت خود و كودكش فكر مي‎كرد، ولي ياد خدا دل تپنده‎اش را آرامش مي‎داد، چند ساعت از روز گذشت، ناگاه اسماعيل در آن بيابان داغ و خشك اظهار تشنگي كرد.
كودك به پشت روي زمين افتاده و پاشنه‎هاي هر دو پاي را به زمين مي‎سايد، گويي از سنگ و خاك ياري مي‎طلبد.
مادر دلسوخته و تنها به اسماعيل رنجور و تشنه مي‎نگرد چه كند، اگر آب پيدا نشود ميوه دلش و ثمره رنجهايش اسماعيل را از دست خواهد داد، برخاست و به اطراف رفت بلكه آبي پيدا كند، در چند قدميش دو كوه كوچك (كو صفا و كوه مروه) بود، نمايي از آب را روي كوه صفا ديد باشتاب به سوي آن دويد، ولي وقتي به آن رسيد ديد آب نيست و آبنما است، باز به سوي صفا حركت كرد و بار ديگر به سوي مروه و اين رفت و آمدهفت بار تكرار شد، در حالي كه گاهي به كودك بينوايش مي‎نگريست كه نزديك است از تشنگي جان بدهد، ماد خسته شد و ديد اميدش از هر سو بسته است، در حالي كه اشك از چشمانش سرازير بود به سوي فرزندش آمد، تا در آخرين لحظات عمر او نزد كودكش باشد و عذر خود را بيان كند كه هان اي ميوة قلبم هر چه توان داشتم به جستجو پرداختم ولي آبي نيافتم، تا به كودك رسيد ناگهان ديد از زير پاهاي اسماعيل آب زلال و گوارا پيدا شده است.
عجبا اين كودك از شدت تشنگي آن قدر ناله كرده و پاهاي كوچكش را به زمين ساييده كه به قدرت خدا، زمين طاقت نياورد و آبش را بيرون ريخته است.
هاجر بسيار خوشحال شد، با ريگ و سنگ اطراف آب را گرفت و گفت: «زمزم» (اي آب آهسته باش) از اين رو آب چشمه، زمزم ناميده شد و هم اكنون كنار كعبه، قرار گرفته كه يادآور خاطرة عجيب هاجر و اسماعيل است.
هاجر و اسماعيل از آب نوشيدند، نشاط يافتند، هاجر ديد بار ديگر خداوند با امداد غيبي به فرياد آنها رسيده و دعاي همسرش ابراهيم مستجاب شده است، قلبش لبريز از توكل به خدا گرديد.
طولي نكشيد پرندگان از دور احساس كردند كه در اين بيابان آب پيدا شده، دسته دسته به طرف آن آمدند و از آن آشاميدند.
حركت غيرعادي و دست جمعي پرندگان به سوي اين چشمه و حتي رفت و آمد حيوانات وحشي به طرف آن باعث شد كه نخست طايفة «جْرهم» كه در عرفات (نزديك مكه) سكونت داشتند دنبال پرندگان را گرفتند و آمدند كنار آن چشمه، ديدند كودكي كنار مادرش نشسته و چشمة آبي در آن جا پديد آمده است، از هاجر پرسيدند تو كيستي و سرگذشت تو چيست؟
هاجر تمام ماجرا را براي آنها بيان كرد.
گروهي از سواران يمن كه در بيابان مكه در حركت بودند، از حركت پرندگان احساس كردند آبي ظاهر شده، آنها نيز به دنبال حركت پرندگان خود را كنار چشمه رساندند و ديدند بانويي همراه كودكش در كنار آب خوشگوارينشسته است، تقاضاي آب كردند، هاجر به آنها آب داد، آنها نيز از نان و غذايي كه به همراه داشتند به هاجر دادند، و به اين ترتيب طايفه جرهم و قبايل ديگر به مكه راه يافتند رفته رفته مكه كه بياباني سوزان، بيش نبود روز به روز رونق يافت و هر روز كاروانهايي به آنجا مي‎آمدند و روز به روز بر احترام هاجر افزوده مي‎شد، و رفته رفته خيمه‎ها در كنار آن چشمه زده شد، و بيابان تبديل به شهركي گشت.
هاجر خدا را سپاس گزارد كه دعاي همسرش به اجابت رسيده و قلبهاي مردم به او متوجه گشته و از مواهب و روزي‎هاي الهي برخوردار شده است، كاروانها نيز همواره شكر خدا مي‎كردند كه به چنين موهبتي رسيده‎اند.[4]
[1] . بحار، ج 12، ص 111.
[2] . بحار، ج 12، ص 97.
[3] . ابراهيم 35 تا 41.
[4] . اقتباس از بحار، ج 12، ص 114.
@#@
ديدارهاي ابراهيم ـ عليه السلام ـ از هاجر و اسماعيل
ابراهيم به فلسطين برگشت، اما كراراً براي ديدار نور ديده‎اش اسماعيل و احوالپرسي از هاجر به مكه مي‎آمد، او اين راه طولاني را طي مي‎كرد و از آنها خبر مي‎گرفت، و از اين كه مشمول لطف الهي شده‎اند و از مواهب الهي برخوردارند بسيار خوشحال مي‎شد، ولي چندان در مكه نمي‎ماند و به خاطر اين كه ساره ناراحت نشود، زود به فلسطين بر مي‎گشت، اين رفت و آمدهاي ابراهيم بين فلسطين و مكه يك نكته عميقي نيز دارد و آن اين كه فلسطين و مكه اين دو سرزمين پر بركت از نظر مادي و معنوي، بايد از آن خداپرستان واقعي باشد، و آنان كه از تبار ابراهيم خليل ـ عليه السلام ـ هستند، در طول تاريخ نگذارند دشمنان بشر بر اين دو مكان مقدس سلطه يابند...
اسماعيل در كنار مادر مهربانش هاجر، كم كم بزرگ شد، عشاير جْرهم و افراد ديگر، فوق العاده به او احترام مي‎گذاشتند، و در ميان آنها نوجوان و جواني زيباتر و با كمالتر از اسماعيل نبود، او در ميان آنها، چشم و چراغ بود، جالب اين كه با اين كه عشاير جرهم حاضر بودند به خاطر آب زمزم و... كه از اسماعيل به آنها رسيده بود معاش اسماعيل را تأمين كنند، ولي اسماعيل چنين برنامه‎اي را قبول نداشت، بلكه خود به دنبال كار مي‎رفت گاهي با دامداراي و گاهي با صيادي، معاش ساده خود و مادرش را تأمين مي‎كرد، هرگز تن به احتياج و نگاه كردن به دست ديگران نمي‎داد.
زندگي او و مادرش بسيار شيرين بود بخصوص وقتي كه ابراهيم گاهي از آنها ديدار مي‎كرد، ‌زندگيشان شيرين‎تر مي‎شد، نشستن اين سه نفر كنار آب زلال زمزم و دست و صورت خود را شستن، صفاي ديگري داشت صفايي كه در ظاهر و باطن بود، و هر كس را ياراي دستيابي به آن نيست.
اما طولي نكشيد كه مادر مهربان اسماعيل، يعني هاجر اين بانوي رنج ديده و مهربان كه گرد پيري به دلش نشسته بود، و چروكهاي چهره‎اش حكايت از رنجهاي طاقت فرساي او مي‎كرد، به لقاء الله پيوست، و اسماعيل آن مادر مهربان، يگانه مونس شبها و روزها و آن مرهم زخمهايش را از دست داد.[1]
به راستي چقدر رنج آور است كه مادري اين چنين كنار يگانه يادگارش از دنيا برود و پيوند اين دو محبوب را به فراق مبدل سازد ولي چه بايد كرد، اين كار دنياي فاني است كه عزيزان را از هم جدا مي‎كند و تا انسان مي‎خواهد كمي به خود سر و سامان بدهد، با تلخي و رنج ديگري روبر مي‎شود كه به قول شاعر:
افسوس كه سوداي من سوخته خام است تا پخته شود خامي من عمر تمام است
دودمان جْرهم و عمالقه اسماعيل را تنها گذاشتند، براي او با موافقت خود همسري انتخاب كرده،‌و اسماعيل با دختر به نام «سامه» ازدواج كرد ابراهيم به شوق ديدار جوانش براي چندمين بار از فلسطين به سوي مكه رهسپار شد، سوار بر الاغ، خسته و كوفته، گرد و غبار بر سر و صورتش نشسته، با خود مي‎گفت تمام اين رنجها با ديدار اسماعيل و هاجر، رفع خواهد شد، ولي اين بار وقتي نزديك رسيد ديد هاجر به پيش نمي‎آيد، كم كم به پيش آمد با زني روبرو شد كه همسر اسماعيل بود. پس از احوالپرسي فهميد كه هاجر از دنيا رفته است، قلب مهربان ابراهيم به طپش افتاد، به ياد مهرباني‎هاي هاجر اشك ريخت، و از اين مصيبت جانكاه به خدا پناه برد...
از همسر اسماعيل پرسيد: شوهرت اسماعيل كجاست؟
همسر گفت: شوهرم به شكار رفته است.
ابراهيم پرسيد: حال و وضع شما چطور است؟
همسر گفت: بسيار بد است.
اين زن نالايق، اصلاً به ابراهيم پير و خسته و تازه از راه رسيده احترام نكرد، و حتي با جوابهاي بي‎ادبانه خود، دل اين مرد خدا را آزرد، ابراهيم هر وقت به آن جا مي‎آمد با همسر مهربانش هاجر روبرو مي‎شد، هاجر با صفا، هاجر مهربان، هاجري كه شريك غم و شادي شوهر بود، اينكه كه با اين زن بي‎ادب روبرو مي‎شود، ‌زني كه از كمالات انساني و معنوي بوئي نبرده است، قدر و ارزش هاجر بيشتر احساس مي‎شد، ولي چه بايد كرد، دنيا از اين ماجراها را بسيار ديده و خواهد ديد.
توصيه ابراهيم ـ عليه السلام ـ به انتخاب همسر شايسته
ابراهيم به «سامه» (همسر اسماعيل) گفت، وقتي شوهرت از شكار برگشت به او بگو پيرمردي با اين شكل و قيافه به اين جا آمد، پس از احوالپرسي هنگام مراجعت گفت؛
عتبه (آستانه) خانه‎ات را عوض كن.
منظور ابراهيم از «عتبه» همسر اسماعيل بود، عتبه يعني درگاه و آستانه، اين تعبير ابراهيم اشاره به اين است؛ همان گونه كه درگاه خدا چون در دارد خانه را از سرما و گرما و امور ديگر مي‎پوشاند و حفظ مي‎كند، همسر انسان نيز بايد در حفظ آبرو و شخصيت شوهر بكوشد و حافظ و امين خوبي براي همسر و خاندانش باشد.
ابراهيم به سوي فلسطين برگشت، اما اين بار بسيار ناراحت بود، ناراحتي وفات هاجر، ‌دوري اسماعيل، برخورد با همسري ناشايسته و... اما او همه اين رنجها را براي خدا و هدف تحمل مي‎كرد، و اين خط آزمايش الهي را نيز با كمال صبر و بردباري به پايان رساند.
اسماعيل وقتي كه از شكار برگشت، گويي بوي پدر را احساس كرد، از همسرش پرسيد آيا كسي به اين جا آمد؟ همسر گفت: پيرمردي به اين جا آمد بسيار مشتاق ديدار تو بود، نبودي رفت.
اسماعيل پرسيد: هنگام رفتن چيزي نگفت؟
همسر گفت: چرا، ‌هنگام رفتن گفت: «عتبه خانه‎ات را عوض كن.»
اسماعيل غرق در درياي فكر و حزن شد، از يك سو، پدرش را كه از راه طولاني آمده بود نديد،‌ از سوي ديگر از سخن آخر پدر استفاده كرد كه همسرش زن نالايقي است، و حتماً از هاجر مادر مهربانش نيز ياد كرده كه ديگر او نيست تا درد دل خود را به او بگويد...
ولي آن چه كه دل مضطرب اسماعيل را آرام بخش بود، توجه و توكل به خدا بود، اسماعيل فوراً همسرش را طلاق داد[2] و طبق فرموده پدر، همسر ديگر گرفت، ولي اين بار سعي كرد كه همسر شايسته‎اي برگزيند، بالأخره در اين جهت موفق شد و خدا را شكر كرد كه هم، سخن پدر را انجام داده و هم همسر خوبي نصيبش شده است.
ماهها از اين ماجرا گذشت، باز ابراهيم به شوق ديدار فرزندش اسماعيل از فلسطين به سوي مكه رهسپار شد، اين راه طولاني را طي كرد، وقتي به مكه رسيد، كنار آب زمزم بانويي را ديد، او همسر جديد اسماعيل بود، ابراهيم از او پرسيد همسرت اسماعيل كجاست؟ او در پاسخ گفت: خدا به تو عاقبت نيك بدهد، همسرم به شكار رفته است.
ابراهيم پرسيد: حال و وضع شما چطور است؟ همسر در پاسخ گفت: بسيار خوب است در كمال نعمت و آسايش هستيم، سپس ادامه داد از مركب پياده شو تا شوهر بيايد، ابراهيم پياده نشد، ‌همسر بسيار اصرار كرد، ابراهيم عذر آورد، همسر اسماعيل فوراً آب آورد، ابراهيم يك پا روي سنگ زمين و پاي ديگر در ركاب مركب، سر و صورتش را با آب شست، و براي زن دعاي خير كرد، و تصميم گرفت برگردد، هنگام مراجعت به زن گفت: وقتي همسرت از سفر آمد بگو پيرمردي با اين شكل و قيافه به اين جا آمد و هنگام مراجعت گفت: «به عتبه (درگاه) خانه‎ات توجه و احترام كن و در حفظ او كوشا باش.»
ابراهيم به سوي فلسطين برگشت، وقتي كه اسماعيل از سفر صيد آمد، چون همواره به ياد پدر بود، گويا بوي پدر را استشمام كرد، از همسر پرسيد كسي به اين جا نيامد؟
همسر گفت: پيرمردي به اين جا آمد و اين جاي پاي او است كه در سنگ مانده است، اسماعيل از فرط شوق، به جاي قدم پدر افتاده و بوسيد.
همسر ادامه داد: هر چه اصرار كردم به خانه نيامد، آب برايش بردم، سر و صورت گرد آلودش را شست و هنگام مراجعت گفت: به شوهرت بگو، به عتبة خانه‎ات احترام كن.
اسماعيل از اين كه همسر به پدر مهرباني كرده است، و از طرفي پدر سفارش او را نموده، از همسر تشكر كرد و از آن پس بيشتر به همسر شايسته‎اش مهرباني نمود.[3]
به اين ترتيب اين پدر و پسر مدتي به ياد هم از فراغ هم مي‎سوختند، و گويا تمرين فراق مي‎ديدند، تا در آينده اگر خواستند براي خدا دست به يك فراق طولاني بزنند برايشان آسان باشد.
همة اينها مقدمة آن بود كه اين سرزمين به دست مردان خدا آباد شود، و كعبه، نخستين خانه پرستش خدا كه در طوفان نوح از بين رفته بود، به دست ابراهيم و اسماعيل تجديد بنا گردد، و وسيله‎اي براي كشاندن مردم به سوي ايمان و توحيد شود، بهتر است كه اين جريان روحاني و ملكوتي را با چند بيت از يك غزل پر مغز حافظ پايان دهم:
هان مشو نوميد، چون واقف نه اي زاسرار غيب باشد اندر پرده، بازيهاي پنهان غم مخور
هر كه سرگردان به عالم گشت و غمخواري نيافت آخر الامر او به غمخواري رسد هان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
حال مادر فرقت جانان و ابرام رقيب جمله مي‎داند خداي حال گردان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد ناپديد هيچ راهي نيست كورا نيست پايان غم مخور
جالب توجه اين كه: اسماعيل ـ عليه السلام ـ رد پاي پدر را در بيابان پيدا كرد، خم شد و آن را بوسيد و به اين ترتيب به پدر احترام كرد، و احساسات و عواطف پرشور خود را نسبت به پدر ابراز نمود.
اسماعيل نسبت به مادر نيز بسيار مهربان بود، و مسؤوليت خود را در برابر مادر انجام مي‎داد، وقتي مادرش از دنيا رفت، او را در كنار كعبه (زير ناودان طلا) به خاك سپرد، و در دور قبر او ديوار كوچكي ساخت تا طواف كنندگان پايشان را روي قبر هاجر نگذارند و به او بي‎احترامي نشود.[4] همين برنامه هم چنان تا حال ادامه دارد، و امروز ديوار بزرگتري از سنگ مرمر ساخته‎اند و طواف كنندگان در بيرون ديوار طواف مي‎كنند، و به اين ترتيب خاطرة مادر دوستي اسماعيل را زنده نگه مي‎دارند.
[1] . بنابر قول ديگر (چنان كه خواهيم گفت) هاجر پس از پايان ساختمان كعبه از دنيا رفت.
[2] . ناگفته نماند كه: ابراهيم با تجربه، كه در مورد همسر نيز تجربة كافي داشت، در اين ملاقات با همسر اول اسماعيل، فهميد كه او شايسته نيست و قابل تربيت نمي‎باشد. لذا آن دستور را داد، و گرنه در بسياري از موارد، زنها قابل اصلاح هستند و نبايد با مختصر پيش آمدي به فكر طلاق افتاد.
[3] . بحار، ج 12، ص 84 و 85.
[4] . بحار، ج 12، ص 104.
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :