امروز:
پنج شنبه 5 مرداد 1396
بازدید :
654
امتحان الهي در قربانگاه اسماعيل
بزرگترين ايثار ابراهيم و اسماعيل ـ عليه السلام ـ در راه خدا
ابراهيم فراز و نشيبهاي سختي را پشت سر گذاشت، و در همه جا و همه وقت، تسليم فرمان خدا بود و در راه او حركت مي‎كرد، همه رنجها را در راه خدا تحمل كرد و در تمام آزمايشهاي الهي قبول شد، و شايستگي خود را به اثبات رساند.
ابراهيم در زندگي، اسماعيل را خيلي دوست داشت، چرا كه اسماعيل ثمره عمرش و پاداش يك قرن رنج و سختيهايش بود، به علاوه سالها از او جدا بود و در فراق او مي‎سوخت، وانگهي زندگي اسماعيل در ظاهر و باطن در تمامي هدفها و راههاي خداجويي با زندگي ابراهيم در آميخته بود.
خداوند خواست ابراهيم را در مورد اسماعيل نيز امتحان كند، امتحاني كه بزرگترين و نيرومندترين انسانها را از پاي در مي‎آورد، و آن اين بود كه ابراهيم با دست خود كارد بر حلقوم اسماعيل بگذارد و او را در راه خدا قربان كند گرچه اجراي اين فرمان، بسيار سخت است اما براي ابراهيم كه قهرمان تسليم در برابر فرمان خدا است آسان است به قول شاعر:
از تو اي دوست نگسلم پيوند گر به تيغم برند بند از بند
پند آنان دهند خلق اي كاش كه ز عشق تو مي‎دهندم پند
اصل ماجرا چنين بود:
روزي اسماعيل كه جواني نيرومند و زيبا بود از شكار برگشت، چشم ابراهيم به قد و جمال هم چون سرو اسماعيل افتاد، مهر پدري، آن هم نسبت به چنين فرزندي، به هيجان آمد و محبت اسماعيل در زواياي دل ابراهيم جاي گرفت خداوند خواست ابراهيم را در مورد همين محبت سرشار امتحان كند.
شب شد، همان شب ابراهيم در خواب ديد كه خداوند فرمان مي‎دهد كه بايد اسماعيل را قربان كني.
ابراهيم در فكر فرو رفت كه آيا خواب، خواب رحماني است؟ شب بعد هم عين اين خواب را ديد، اين خواب را در شب سوم نيز ديد، ‌يقين كرد كه خواب رحماني است. و وسوسه‎اي در كار نيست.[1]
ابراهيم در يك دو راهي بسيار پرخطر قرار گرفت، اكنون وقت انتخاب است، كدام را انتخاب كند، خدا را يا نفس را، او كه هميشه خدا را بر وجود خود حاكم كرده، در اين جا نيز ـ هر چند بسيار سخت بود ـ به سوي خدا رفت، گرچه ابليس، سر راه او بي‎امان وسوسه مي‎كرد. مثلاً به او مي‎گفت اين خواب شيطاني است و يا از عقل دور است، كه انسان جوانش را بكشد و...
ابراهيم كه بت شكن تاريخ بود، اكنون ابليس شكن شد، جهاد اكبر كرد، و با تصميمي قاطع آماده قربان كردن اسماعيل شد، چرا كه كنگرة عظيم حج قربان مي‎خواست، ايثار و فداكاري مي‎خواست، نفس كشي و ابليس كشي مي‎خواست تا مفهوم واقعي و عيني يابد، و امضا شود و مورد قبول واقع گردد.
ابراهيم نخست اين موضوع را با مادر اسماعيل «هاجر» در ميان گذاشت[2] به او گفت: لباس پاكيزه به فرزندم اسماعيل بپوشان، موي سرش راشانه كن، مي‎خواهم او را به سوي دوست ببرم و هاجر اطاعت كرد.
وقت حركت، ابراهيم به هاجر گفت: كارد و طنابي به من بده، هاجر گفت: تو به زيارت دوست مي‎روي، كارد و طناب براي چه مي‎خواهي؟
ابراهيم گفت: شايد گوسفندي قربان بياورند، به كارد و طناب احتياج پيدا كنم.
هاجر كارد و طناب آورد، وابراهيم با اسماعيل به سوي قربانگاه حركت كردند.
مقاومت ابراهيم، اسماعيل و هاجر در برابر وسوسه‎هاي شيطان
شيطان به صورت پيرمردي نزد هاجر آمد و به حالت دلسوزي و نصيحت گفت: آيا مي‎داني ابراهيم، اسماعيل را به كجا مي‎برد.
گفت: به زيارت دوست.
شيطان گفت: ابراهيم او را مي‎برد تا به قتل رساند.
هاجر گفت: كدام پدر،‌پسر را كشته است مخصوصاً پدري چون ابراهيم و پسري مانند اسماعيل.
شيطان گفت: ابراهيم مي‎گويد: خدا فرموده است.
هاجر گفت: هزار جان من و اسماعيل فداي راه خدا باد، كاش هزار فرزند مي‎داشتم و همه را در راه خدا قربان مي‎كردم (نقل شده: هاجر چند سنگ از زمين برداشت و به سوي شيطان انداخت و او را از خود دور كرد).
وقتي كه شيطان از هاجر مأيوس شد، به صورت پيرمرد نزد ابراهيم رفت و گفت: اي ابراهيم! فرزند خود را به قتل نرسان كه اين خواب شيطاني است، ابراهيم با كمال قاطعيت به او رو كرد و گفت: اي ملعون، شيطان تو هستي.
پيرمرد پرسيد: اي ابراهيم! آيا دل تو را مي‎دارد كه فرزند محبوبت را قربان كني؟
ابراهيم گفت: سوگند به خدا اگر به اندازة افراد شرق و غرب فرزند داشتم و خداي من فرمان مي‎داد كه آنها را در راهش قربان كنم، تسليم فرمان او بودم (نقل شده ابراهيم با پرتاب كردن چند سنگ به طرف شيطان، او را از خود دور ساخت).
شيطان از ابراهيم ـ عليه السلام ـ نااميد شد و به همان صورت سراغ اسماعيل رفت، و گفت: اي اسماعيل، پدرت تو را به قتل برساند، اسماعيل گفت: براي چه؟ شيطان گفت: مي‎گويد فرمان خدا است، اسماعيل گفت: اگر فرمان خدا است، در برابر فرمان خدا بايد تسليم بود، چند سنگ برداشت و با سنگ به شيطان حمله كرد و او را از خود دور نمود.[3]
ابراهيم و اسماعيل ـ عليه السلام ـ در قربانگاه
ابراهيم فرزند عزيزش، ميوه دلش و ثمره يك قرن رنج و سختيهايش، اسماعيل عزيزتر از جانش را به قربانگاه «مني» آورد، به او گفت: فرزندم! در خواب ديدم كه تو را قربان مي‎كنم.
اسماعيل اين فرزند رشيد و با كمال كه به راستي شرايط فرزندي ابراهيم را دارا بود، بي‎درنگ در پاسخ گفت: اي پدر! فرمان خدا را انجام بده، به خواست خدا مرا از مردان صبور و بااستقامت خواهي يافت.[4]
اي پدر وصيت من به تو اين است كه: 1. دست و پاي مرا محكم ببند تا مبادا وقتي تيزي كارد بر من رسيد، حركتي كنم و لباس تو خون آلود گردد 2. وقتي به خانه رفتي به مادرم تسلي خاطر بده و آرام بخش او باش 3. مرا درحالي كه پيشانيم روي زمين است و در حال سجده هستم قربان كن كه بهترين حال براي قرباني است، وانگهي چشمت به صورت من نمي‎افتد و در نتيجه محبت پدري بر تو غالب نمي‎شود و تو را از اجراي فرمان خدا باز نمي‎دارد ابراهيم دست و پاي اسماعيل را با طناب بست و آماده قربان كردن اسماعيل عزيزش شد، روحيه عالي اسماعيل، در را در اجراي فرمان كمك مي‎كرد، ابراهيم كارد را بر حلقوم اسماعيل مي‎گذارد، و براي اين كه فرمان خدا سريع اجرا گردد، كارد را فشار مي‎دهد، فشاري محكم، اما كارد نمي‎برد، ابراهيم ناراحت مي‎شود از اين رو كه فرمان خدا به تأخير مي‎افتد، با ناراحتي كارد را به زمين مي‎اندازد، كار به اذن خدا به زبان مي‎آيد و مي‎گويد: «خليل به من مي‎گويد ببر، ولي جليل (خداي بزرگ) مرا از بريدن نهي مي‎كند».[5]
ابراهيم از اسماعيل كمك مي‎خواهد، به او مي‎گويد فرزند چه كنم؟
اسماعيل مي‎گويد: سر كارد را (مانند نحر كردن شتر) در گودي حلقم فرو كن، ابراهيم مي‎خواست پيشنهاد اسماعيل را عمل كند و در همين لحظه نداي خدا به گوش ابراهيم مي‎رسد:
هان اي ابراهيم! «قَد صَدقتَ الرؤيا؛ فرمان خدا را با عمل تصيق كردي»
همراه اين ندا گوسفندي كه مدتها در صحراي علفزار بهشت چريده بود نزد ابراهيم آورده شد، ابراهيم ندايي شنيد كه از اسماعيل دست بردار و به جاي او اين گوسفند را قربان كن.[6]
خداوند تشنه خون نيست، نمي‎خواهد آدم بكشد، بلكه مي‎خواهد آدم بسازد، ابراهيم و اسماعيل با اين همه ايثار و بندگي و ايستادگي در سخت‎ترين امتحانات الهي، قهرمانانه فاتح شدند.
قصه ابراهيم و اسماعيل، قصه كشتن و خونريزي نيست بلكه قصه ايثار و استقامت و فداكاري و تسليم حق بودن است، تا ابراهيميان تاريخ بدانند كه بايد اين چنين به سوي خدا رفت،‌ از همه چيز بريد و سر به آستان الله نهاد.
چرا كه تا انسان اين چنين نفس كش و ابليس برانداز و ايثارگر و مرد ميدان نباشد نمي‎تواند ابراهيم شود و به امامت برسد، و بر فرق فرقدان كمال تكيه زند و بر ملكوتيان فايق گردد، و خداوند بر او سلام كند، و در قرآن بفرمايد: «سلام بر ابراهيم، ما اين چنين به نيكوكاران توجه داريم، ابراهيم از بندگان با ايمان ما بود».[7]
اين است معني ايثار، قرباني، انتخاب بزرگ، فداكاري و استقامت و بالأخره همه چيز را براي خدا خواستن و در راه او فدا كردن.
خداوند در قرآن سورة صافات آية 107 مي‎فرمايد:
«وَ فَدَيناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ؛ ما قرباني بزرگي فداي اسماعيل كرديم»
واژه «عظيم» شايد اشاره به اين است كه فداكاري ابراهيم آن قدر بزرگ است كه فدا شدة آن نيز بزرگ است، نه تنها همان گوسفند كه در آن لحظه نزد ابراهيم آورده شد قرباني شد، بلكه همه سال در مراسم حج، و در تمام نقاط دنيا، مسلمانان روز عيد قربان، ميليونها گوسفند يا حيوانات ديگر ذبح مي‎كنند و به ياد ابراهيم قهرمان ايثار مي‎افتند، و خاطره ابراهيم را تجديد مي‎نمايند، به راستي عظيم است، و خداوند اين چنين به بنگان مخلص و فداكارش پاداش مي‎دهد و نام بزرگ آنان را جاودانه در سينة زرين ابديت مي‎نگارد و انسانهاي با ايمان تاريخ را بر آن مي‎دارد كه در برابر ابراهيم اين چنين تواضع كنند و ياد و حماسه او را فراموش ننمايند و سعي كنند كه در خط ابراهيم گام بردارند و ايثار و گذشت و ترور شيطان را از او و همسر و فرزندش بياموزند.
و در مناسك حج، كه بر حاجيان واجب شده با زدن هفت سنگ به جمرة اُخري، سپس با بيست و يك سنگ، سه ستون سنگي (جمره اولي و وسطي و اخري) را سنگ باران كنند، براي آنست كه در كلاس بزرگ حج، هم چون ابراهيم و همسر و فرزندش به ميدان شيطان بروند و مردان و زنان و جوانان، اين چنين شيطان را ترور كنند نه اينكه خود مورد ترور شيطان شوند.
[1] . توضيح اين كه: ابراهيم مي‎خواست قلبش مالامال از اطمينان شود، و احتياط مي‎كرد كه مبادا وسوسه‎اي در كار باشد. با توجه به اين كه پاي كشتن و قرباني كردن در ميان بود.
[2] . گرچه قبلاً‌گفتيم هاجر از دنيا رفت،‌ولي قول ديگر اين است كه هاجر در اين وقت، زنده بود، و اين مطلب بر همين اساس است ـ ضمناً بعضي معتقدند كه ذبيح، اسحاق بوده نه اسماعيل، بنابراين قول، ساره زنده بوده و در جريان ذبح بوده است، ولي اكثر علماي اسلام معتقدند كه ذبيح، همان اسماعيل بوده است و اين موضوع از امام صادق ـ عليه السلام ـ سؤال شد، فرمود: اسماعيل بود (نور الثقلين، ج 4، ص 424) و سخن معروف پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ «انا ابنْ الذبيحين» (من پسر دو قرباني هستم) با توجه به اين كه ترديدي نيست آن حضرت از نوادگان اسماعيل است، نيز اين مطلب را تأييد مي‎كند،‌(منظور از قرباني دوم، عبدالله پدر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است) اما در تورات، اسحاق به عنوان ذبيح معرفي شده، گويي مطلب تورات وارد روايات اسلامي شده است.
[3] . هم اكنون در مراسم حج در مني، سه ستون (به نامهاي جَمرة اولي و وْسطي و اُخري) به ياد اين خاطره، سنگباران مي‎شوند.
[4] . «يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ» (صافات ـ102).
[5] . مجمع البيان، ج 7،‌ص 452؛ تفسير ابو الفتوح، ج 9، ص 320؛ معراج السعادة، ص 491.
[6] . معراج السعادة، ص 491؛ مجمع البيان، ج 8، ص 453.
[7] . صافات، 109ـ111.
@#@
ابراهيم در اين آزمايش بزرگ نيز كار را به خوبي به پايان رساند، كار او آن چنان عالي بود كه فرشتگان به خروش افتادند كه: زهي بنده خالص كه او را در آتش افكندند از جبرئيل كمك نخواست، اينك براي خشنودي خدا،‌كارد بر حلقوم جوان عزيز خود گذاشته و حاضر شده ميوه قلبش را به دست خود قربان كند،‌آري اين است معني واقعي قربان، كه اگر اين قربان باشد، ما به عزت و عظمت در تمام ابعاد مي‎رسيم و گرنه عقب افتاده‎ايم، به قول شاعر و عارف بزرگ اقبال:
هر كه از تن بگذرد جانش دهند هر كه جان در باخت جانانش دهند
هر كه نفس بت صفت را بشكند در دل آتش گلستانش دهند
هر كه گردد نوح عقلش ناخدا ايمني از موج توفانش دهند
هر كه بي‎سامان شود در راه دوست در ديار دوست سامانش دهند
ترسيم ديگري از وصيت اسماعيل قهرمان صبر
اسماعيل تازه به رشد رسيده بود كه به قولي سيزده سال داشت، ‌كم كم همياري با وفا و صديق براي پدر بود پدر در شب هشتم ذيحجه در خواب ديد كه كسي به او مي‎گويد بايد اسماعيل را در راه خدا قربان كني، اين شب را از اين رو شب «تَروِيه» گويند:
«لرؤية ابراهيم فيه في منامه؛ زيرا ابراهيم، در اين شب در خواب ديده بود كه اسماعيلش را قربان مي‎كند».
شب بعد (شب نهم) نيز همين خواب را ديد، ‌به روشني اطمينان كامل يافت كه اين خواب، رحماني و راست است و وسوسه‎اي در كار نيست، اين شب را عُرُفه (شب شناخت) گفتند:
«لمعرفته صحة منامه؛ زيرا ابراهيم درستي خوابش را دريافت.»
ابراهيم تصميم گرفت، اسماعيل را قربان كند، وقتي اسماعيل را به قربانگاه برد و او را به زمين خواباند تا قربانش كند، اسماعيل اين وصيتهاي ششگانه را كرد:
1. دست و پايم را محكم ببند تا مبادا اضطراب كنم و با حركاتم فرمان خدا تأخير بيفتد.
2. پيراهنم را از بدن بيرون بياور تا خونم به آن نرسد، و شستنش براي شما زحمت نباشد و مادرم آن را نبيند و رنجيده خاطر نگردد.
3. پيراهن خود را به من بپوشان تا بوي تو از آن به مشامم رسد و جان دادن برايم آسان گردد.
4. كارد را بر حلقومم سبك بگذار، تا مرگ را به آرامي احساس كنم.
5. اگر ممكن است امشب نزد مادرم نرو تا مرا فراموش كند (چرا كه دوري، ‌از مهر و محبت مي‎كاهد)
6. سلامم را به مادرم برسان.
7. پيراهنم را نزد او ببر تا به يادگار به نزد او باشد.
وقتي كه ابراهيم اسماعيل را اين چنين در ياري پدر بر انجام فرمان خدا، آماده ديد باقلبي پر از صفا و صميميت گفت:
«نِعمُ العُونْ انتَ علي اَمرِ اللهِ؛ تو نيكو بندة خدا در انجام فرمان او هستي.»[1]
[1] . تفسير ابو الفتوح رازي، ج 9، ص 320ـ324؛ گرچه قبلاً وصيت اسماعيل را ذكر كرديم و با ترسيم فوق كمي تفاوت داشت، ولي ترسيم فوق نيز نقل شده، ما هر دو را نقل كرديم تا در اين جهت، مطلب تكميل گردد.
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :