امروز:
جمعه 6 اسفند 1395
بازدید :
491
حكومت داوود (ع) و برخورد او با مردم
خلافت و حكومت داوود ـ عليه السلام ـ بر روي زمين
از ويژگيهاي حضرت داوود ـ عليه السلام ـ و پسرش سليمان ـ عليه السلام ـ آن است كه خداوند مقام رهبري و حكومت داري را به آنها داد.
و اين موضوع بيانگر آن است كه: دين از سياست جدا نيست، دين منهاي سياست، به معني انسان بي‎بازو است، زيرا سياست بازوي اجرايي دين است و سياست بدون دين نيز عامل مخرّب و ويرانگر است.
پيامبران هرگاه زمينه را فراهم مي‎ديدند، به تشكيل حكومت اقدام مي‎نمودند.
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ سپس پسرش سليمان ـ عليه السلام ـ شرايط و زمينه را براي تشكيل حكومت فراهم ديدند، خداوند آنها را حاكم مردم نمود.
بر همين اساس خداوند مي‎فرمايد:
«يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَينَ النَّاسِ بِالْحَقِّ؛ اي داوود! ما تو را خليفه (و نمايندة) خود در زمين قرار داديم، پس در ميان مردم به حق داوري كن.»[1]
نيز مي‎فرمايد:
«وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ آتَيناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ؛ و حكومت داوود ـ عليه السلام ـ را استحكام بخشيديم و به او دانش و شيوة داوري عادلانه عطا كرديم.»[2]
حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ پس از داوود ـ عليه السلام ـ وارث حكومت پدر شد[3] و آن را به طور وسيعتر در اختيار گرفت (كه در داستان‎هاي زندگي او خاطر نشان خواهد شد).
عمر طولاني براي جوان به خاطر داوود ـ عليه السلام ـ
روزي حضرت داوود ـ عليه السلام ـ در خانه‎اش نشسته بود، جواني پريشان حال و فقير نيز در نزد او نشسته بود، اين جوان بسيار به محضر داوود ـ عليه السلام ـ مي‎آمد و سكوت طولاني داشت، روزي عزرائيل به حضور داوود ـ عليه السلام ـ آمد و با نگاه عميق به آن جوان نگريست، داوود ـ عليه السلام ـ به عزرائيل گفت: به اين جوان مي‎نگري؟
عزرائيل: آري، من مأمور شده‎ام تا سرِ هفته روح اين جوان را قبض كنم.
دل حضرت داوود ـ عليه السلام ـ به حال آن جوان سوخت و به او مرحمت نمود و به او گفت: «اي جوان آيا همسر داري؟» جوان گفت: نه، هنوز ازدواج نكرده‎ام.
داوود ـ عليه السلام ـ به او فرمود: نزد فلان شخصيت (كه از رجال معروف و بزرگ بني اسرائيل بود) برو، و به او بگو داوود ـ عليه السلام ـ به تو امر مي‎كند كه دخترت را همسر من گرداني، سپس شب با او ازدواج كن و كنار همسرت باش، و هر چه هزينة زندگي لازم است از اين جا بردار و ببر، و پس از هفت روز به اين جا نزد من بيا.
پيام داوود موجب شد كه آن شخصيت دخترش را همسر آن جوان نمايد، و آن جوان به دستور حضرت داوود ـ عليه السلام ـ عمل كرد، و پس از هفت روز نزد داوود ـ عليه السلام ـ آمد.
داوود ـ عليه السلام ـ از او پرسيد: «اي جوان! اين ايام چگونه بر تو گذشت؟»
جوان: بسيار به من خوش گذشت كه سابقه نداشت.
داوود ـ عليه السلام ـ : بنشين. او نشست و مجلس طول كشيد ولي عزرائيل به سراغ آن جوان نيامد، ‌داوود ـ عليه السلام ـ به او گفت: برخيز نزد همسرت برو و بعد از هفت روز به اين جا بيا. جوان رفت و پس از هفت روز نزد داوود ـ عليه السلام ـ آمد و در محضرش نشست.
باز براي بار سوم به دستور داوود ـ عليه السلام ـ هفت روز نزد همسرش رفت و سپس نزد داوود ـ عليه السلام ـ آمد و در محضرش نشست. در اين هنگام عزرائيل آمد، داوود ـ عليه السلام ـ به عزرائيل فرمود: تو بنا بود پس از يك هفته براي قبض روح اين جوان به اين جا بيايي، چرا نيامدي و پس از سه هفته آمدي؟
عزرائيل گفت:
«يا داوُدُ! اِنَّ اللهَ تَعالي رَحِمَهُ بِرَحْمَتِكَ لَهُ فَاَخَّرَ فِي اَجَلِهِ ثَلاثين سَنَة؛ اي داوود! همانا خداوند متعال به خاطر مرحمت تو به اين جوان،‌ به او لطف كرد، و مرگش را سي سال به تأخير انداخت.»[4]
همنشيني بانوي صبور با داوود ـ عليه السلام ـ در بهشت
روزي خداوند به حضرت داوود ـ عليه السلام ـ وحي كرد: «نزد خلاده دختر اَوس برو و او را به بهشت مژده بده و به او بگو همنشين تو در بهشت است.»
داوود ـ عليه السلام ـ به اين دستور عمل كرد و به درِ خانة خلاده آمد و درِ خانه را كوبيد، خلاده پشت در آمد و همين كه در را باز كرد چشمش به داوود ـ عليه السلام ـ افتاد، عرض كرد:‌ «آيا از سوي خدا دربارة من چيزي نازل شده است كه براي ابلاغ خبر آن به اين جا آمده‎‎اي؟»
داوود ـ عليه السلام ـ : آري.
خلاده: آن چيست؟
داوود: خداوند به من وحي كرد و فرمود: تو همنشين من در بهشت هستي.
خلاده: گويا مرا عوضي گرفته‎اي، او من نيستم بلكه همنام من است؟
داوود: خير، او قطعاً تو هستي.
خلاده: اي پيامبر خدا به تو دروغ نمي‎گويم، سوگند به خدا من چيزي در خود نمي‎بينم كه چنين لياقتي يافته باشم و همنشين تو در بهشت شَوَم.
داوود: از امور باطني خود اندكي با من صحبت كن تا بدانم چگونه است؟
خلاده: «من يك حالتي دارم كه هر دردي بر من وارد شود، و هر زيان و نياز و گرسنگي به من برسد، هر گونه باشد بر آن صبر مي‎كنم و از خدا رفع آن را نمي‎خواهم تا خودش برطرف سازد (پسندم آن چه را جانان پسندد) و جاي آن دردها و زيانها، عوضي از خدا نمي‎خواهم، بلكه شكر و سپاس آنها را بجا مي‎آورم.»
داوود ـ عليه السلام ـ راز مطلب را دريافت و به او فرمود:
«فَبِهذا بَلَغْتِ ما بَلَغْتِ؛ تو به خاطر همين خصلتها به آن مقام رسيده‎اي.»
امام صادق ـ عليه السلام ـ پس از نقل اين ماجرا فرمود:
«وَ هذا دِينُ اللهِ الَّذِي ارْتَضاهُ لِلصَّالِحينَ؛ و اين همان دين خدا است كه آن را براي شايستگان پسنديده است.»[5]
نمونه‎اي از عدالت و احسان خدا
در روايات آمده: بانويي فقير و بينوا در عصر حضرت داوود ـ عليه السلام ـ زندگي مي‎كرد. با اندك پولي كه داشت هر روز (يا هر چند روز) اندكي پشم و پنبه مي‎خريد و به كلاف نخ تبديل مي‎نمود و سپس آن را مي‎فروخت و به اين وسيله معاش سادة زندگي خود و بچه‎هايش را تأمين مي‎كرد. يك روز پس از زحمات بسيار و تهية كلاف، آن را براي فروش به بازار مي‎برد. ناگهان كلاغي با سرعت نزد او آمد و آن كلاف را از او ربود و با خود برد.
بانوي بينوا بسيار ناراحت شد، سراسيمه نزد حضرت داوود ـ عليه السلام ـ آمد و پس از بيان ماجراي سخت زندگي خود و ربودن كلافش از ناحيه كلاغ، عرض كرد: «عدالت خدا در كجاست؟...»
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ به او فرمود: «كنار بنشين تا دربارة‌ تو قضاوت كنم.»
اين از يك سو، از سوي ديگر گروهي در ميان كشتي از دريا عبور مي‎كردند كه بر اثر سوراخ شدن كشتي در خطر غرق شدن قرار گرفتند. نذر كردند اگر نجات يافتند هزار دينار به فقير بدهند. خداوند به آنها لطف كرد و همان كلاغ را مأمور كرد تا آن كلاف را از دست آن بانو بربايد و به درون كشتي بيندازد و سرنشينان به وسيلة آن كلاف، تختة كشتي را محكم كرده و سوراخ را ببندند. آنها از كلاف استفاده نموده و نجات يافتند.
وقتي كه به ساحل رسيدند به محضر حضرت داوود ـ عليه السلام ـ براي اداي نذر آمدند، هزار دينار خود را به حضرت داوود ـ عليه السلام ـ دادند و ماجراي نجات خود را شرح دادند. حضرت داوود ـ عليه السلام ـ حكمت و عدالت و احسان خداوند را براي آن بانو بيان كرد، و آن هزار دينار را به او داد، آن زن در حالي كه بسيار خشنود بود، دريافت كه عادلتر و احسان بخش‎تر از خداوند كسي نيست.[6]
مكافات عمل ناموسي
عصر حضرت داوود ـ عليه السلام ـ بود. مردي شهوت پرست به طور مكرّر به سراغ يكي از بانوان مي‎رفت و او را مجبور به عمل منافي عفّت مي‎نمود، خداوند به قلب آن بانو القا كرد كه سخني به آن مرد بگويد، و آن سخن اين بود كه به او گفت: «هرگاه نزد من مي‎آيي مرد بيگانه‎اي نزد همسر تو مي‎رود.»
آن مرد بي‎درنگ به خانة خود بازگشت ديد همسرش با يك نفر مرد اجنبي هم بستر شده است، بسيار ناراحت شد و آن مرد را دستگير كرد و به محضر حضرت داوود ـ عليه السلام ـ به عنوان شكايت آورد و گفت: «اي پيامبر خدا! بلايي به سرم آمده كه بر سر هيچ كس نيامده است.»
داوود: آن بلا چيست؟
مرد هوسباز: اين مرد را ديدم كه در غياب من به خانة من آمده و با همسرم هم بستر شده است.
خداوند به داوود ـ عليه السلام ـ وحي كرد: به مرد شاكي بگو: كَما تُدِينُ تُدان؛ همان گونه كه با ديگران رفتار مي‎كنيد، با شما نيز همان گونه رفتار خواهد شد.»[7]
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر اي نور چشم من به جز از كِشته ندروي
تصديق گواهي صد نفر از علماي بني اسرائيل
عصر حضرت داوود ـ عليه السلام ـ بود. در ميان بني اسرائيل عابدي بود بسيار عبادت مي‎كرد به گونه‎اي كه حضرت داوود ـ عليه السلام ـ از آن همه توفيق او شگفت زده شد، خداوند به داوود ـ عليه السلام ـ وحي كرد: «از عبادتهاي آن عابد تعجّب نكن او رياكار و خود نما است.»
مدّتي گذشت، آن عابد از دنيا رفت، جمعي نزد داوود ـ عليه السلام ـ آمدند و گفتند: «آن عابد از دنيا رفته است.»
داوود ـ عليه السلام ـ فرمود: «جنازه‎اش را ببريد و به خاك بسپاريد.»
اين موضوع موجب ناراحتي و بگو مگوي بني اسرائيل شد كه چرا داوود ـ عليه السلام ـ شخصاً در كفن كردن و دفن او شركت ننموده است؟! وقتي كه بني اسرائيل او را غسل دادند، پنجاه نفر از آنها برخاستند و گواهي دادند كه از آن عابد جز كار خير نديده‎اند؛ پس از دفن او، خداوند به داوود ـ عليه السلام ـ وحي كرد: «چرا در كفن كردن و دفن آن عابد حاضر نشدي؟» داوود ـ عليه السلام ـ عرض كرد: «به خاطر آن چه را كه در مورد او به من وحي كردي» (كه او رياكار است)
خداوند فرمود: «اگر او چنين بود، ولي گروهي از علما و راهبان گواهي دادند كه جز خير از او نديده‎اند، گواهي آنها را پذيرفتم و آن چه را در مورد آن عابد مي‎دانستم پوشاندم.»[8]
[1]. سوره ص، 26.
[2]. سوره ص، 19.
[3]. نمل، 16.
[4]. بحار، ج 14، ص 38.
[5]. بحار. ج 14، ص 39.
[6]. اقتباس از كتاب ثمرات الحياة.
[7]. من لا يحضره الفقيه،ص 471.
[8]. بحار، ج 14، ص 42.
@#@
(شايد راز بخشش خداوند از اين رو بود كه آن عابد تظاهر به گناه نمي‎كرد، و به گونه‎اي با مردم و علما و رهبانان رفتار كرده؛ و مردم داري نموده بود كه خداوند رضايت آنها را موجب عفو قرار داد)
عذاب قانون شكنان و تماشاچيان
يكي از داستان‎هاي جالب قرآن داستان اصحاب سَبْت است كه به طور فشرده در سورة اعراف در ضمن آية 163 تا 165 بيان شده است، داستان آنان كه قانون را شكستند و آنان كه قانون شكنان را از اين كار نهي نكردند و هر دو گروه به صورت بوزينه‎ها مسخ شدند اصل ماجرا چنين است:
عصر پيامبري حضرت داوود ـ عليه السلام ـ بود. در اين عصر گروهي در شهر «ايله» كه در ساحل درياي سرخ قرار داشت، زندگي مي‎كردند، خداوند آنها را از صيد ماهي در روز شنبه نهي كرده بود، و پيامبران اين نهي خدا را به آنها گفته بودند، آن روز را ماهيان احساس امنيت مي‎كردند كنار دريا ظاهر مي‎شدند ول روزهاي ديگر به قعر دريا مي‎رفتند.
دنيا پرستان بني اسرائيل براي صيد ماهي فراوان، كلاه شرعي و نقشة عجيبي طرح كردند و‌ آن نقشه اين بود كه حوضچه‎ها و جدولهايي در كنار دريا درست كنند، به طوري كه ماهي‎ها به آساني وارد حوضچه شوند، و آنها را روز شنبه در آن حوضچه محبوس نمايند، و روز يكشنبه اقدام به صيد آنها كنند و همين نقشه عملي شد.
با همين نيرنگ و ترفند ماهي زيادي نصيبشان مي‎گرديد[1] و ثروت سرشاري را از اين راه به دست مي‎آوردند و مدتي زندگي را به اين منوال پشت سر نهادند.
در آن شهر حدود هشتاد و چند هزار نفر جمعيت زندگي مي‎كردند، اينها مطابق رواياتي كه نقل شده سه دسته بودند: يك دسته از آنها (حدود هفتاد هزار نفر) به اين حيله خشنود بودند و به آن دست زدند، و يك دسته از آنها كه حدود ده هزار نفر بودند، آنان را از مخالفت خداوند نهي مي‎كردند، دستة سوم ساكت بودند و به علاوه به نهي كنندگان مي‎گفتند: «لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِيداً؛ چرا قومي را كه خدا هلاكشان مي‎كند يا عذاب بر آنها نازل مي‎كند، پند مي‎دهيد؟»[2]
نهي كنندگان در پاسخ مي‎گفتند: ما اين قوم را پند مي‎دهيم تا در پيشگاه خداوند معذور باشيم (يعني اگر كسي نهي از فساد نكند، وظيفه‎اش را انجام نداده و معذور نيست؟)
كوتاه سخن آن كه: گفتار اين دسته كه مكرّر نهي از منكر مي‎كردند، تأثير نكرد، وقتي كه در گفتار خود اثر نديدند از آنها دوري كرده و در قرية ديگري سكونت نمودند و با خود گفتند هيچ اطميناني نيست، چرا كه ممكن است ناگهان نيمه شبي عذاب نازل شود و ما در ميان آنها باشيم.
پس از رفتن آنها، شبانگاه خداوند تمام ساكنين شهر «ايله» را به صورت بوزينه‎ها مسخ كرد. صبح كه شد كسي دروازة شهر را باز نكرد، نه كسي وارد مي‎شد و نه كسي از شهر بيرون مي‎آمد خبر اين حادثه به روستاهاي اطراف رسيد، مردم روستاهاي اطراف براي كسب اطلاع، كنار آن قريه آمدند و از ديوار بالا رفتند، ناگاه ديدند ساكنان آن جا به طور كلي به صورت بوزينه‎ها مسخ شده‎اند، و همة آنها بعد از سه روز هلاك شدند.
امام صادق ـ عليه السلام ـ مي‎فرمايد: هم آنان كه اين حيله را كردند و هم آنان كه در برابر اين قانون شكني، سكوت نمودند، همه هلاك شدند، ولي آنان كه امر به معروف و نهي از منكر نمودند، نجات يافتند. آري اين است مجازات قانون شكنان و آنان كه، مفاسد را مي‎بينند ولي تماشا كرده و بي‎تفاوت مي‎مانند.
نكتة قابل توجه در اين داستان اين كه: در ميان حيوانات، ميمون و بوزينه به حيله‎گري و بي‎ارادگي و تقليد كوركورانه و متابعت بدون قيد و شرط، معروف است، و هيچ ملتي استعمار زده و ذليل و آلوده نشد مگر بر اثر نادرستي و بي‎ارادگي و تقليد بي‎قيد و شرط، و در حقيقت آن چه كه اصحاب سبت و سكوت كنندگان را به اين سيه روزي كشاند، توطئه و ضعف اراده و سست عنصري و ميمون صفتي آنها بود، گروهي همچون ميمون (كه گاهي حيله مي‎كند) از راه حيله وارد شدند، در صورتي كه قطعاً‌ مي‎دانستند قانون شكني مي‎كنند و گروهي ديگر باز هم چون ميمون بر اثر ضعف اراده، سكوت كردند. بالأخره خداوند باطنشان را بروز داد و به آنها فرمود:
«كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ؛ بشويد بوزينگان خوار شده.»[3] همين طور هم شدند.
امام سجّاد ـ عليه السلام ـ فرمود: اهالي روستاهاي اطراف آمدند و از ديوار قلعة اِيلَه بالا رفتند. ديدند همه اهل قريه از زن و مرد، ميمون شده‎اند. اهالي روستاها خويشان و دوستان خود را مي‎شناختند، نزد آنها رفته و از تك تك آنها مي‎پرسيدند آيا تو فلاني نيستي؟ او گريه مي‎كرد و با سرش اشاره مي‎نمود و مي‎گفت: آري همانم. آنها سه روز همين گونه ماندند، روز سوّم طوفان شديدي برخاست و همة آنها را به دريا افكند و به اين ترتيب همة آنها نابود شدند، و به طور كلّي هر انساني كه بر اثر عذاب الهي مسخ شد، بعد از سه روز به هلاكت رسيد.[4]
ويژگي‎هاي همسايه داوود ـ عليه السلام ـ در بهشت
روزي داوود ـ عليه السلام ـ عرض كرد: «خدايا همساية من در بهشت كيست؟» خداوند به او وحي كرد «او مَتّي پدر حضرت يونس است».
داوود ـ عليه السلام ـ از خداوند اجازه خواست تا به زيارت و ديدار مَتّي برود. خداوند اجازه داد. داوود دست پسرش سليمان ـ عليه السلام ـ را كه در آن هنگام خردسال بود گرفت و با هم به ديدار مَتّي رفتند.
پس از ورود به خانة مَتّي، ديد خانة او بسيار ساده و با حصير ساخته شده است، ولي مَتّي نبود. از همسر مَتّي پرسيد: مَتّي كجاست؟ او گفت: براي كندن هيزم به بيابان رفته است. داوود و سليمان صبر كردند تا مَتّي آمد، ديدند پشته‎اي از هيزم بر پشت گرفته است و پس از رسيدن هيزم را به زمين گذاشت و در معرض فروش نهاد و گفت: «كيست كه اين مال حلال را به درهمي از حلال از من خريداري نمايد؟»
داوود و سليمان ـ عليه السلام ـ جلو آمدند و سلام كردند. مَتّي آنها را به خانه برد. مقداري گندم خريد و آسيا كرد، و در گودالي از سنگ خمير نمود. سپس آن را بر روي آتش نهاد و پُخت. آن گاه آن را با آب و مقداري نمك نزد مهمانان گذاشت، و در كنار ايشان نشست و مشغول صحبت شد، تا به آنها سخت نگذرد، و خود دو زانو كنار سفره نشست و هر لقمه‎اي كه به دهان مي‎گذاشت در آغاز آن «بسم الله» مي‎گفت و پس از خوردن آن «الحمدلله» را به زبان مي‎آورد. تا اين كه اندكي آب نوشيد و آن گاه گفت: «خدا را سپاس گويم، اي خدا حمد و سپاس از آن تو است كه به من نعمت و سلامَتّي دادي،‌ و مرا دوست خود گردانيدي و آن همه نعمت را كه به من داده‎اي به چه كس ديگري دادي؟ زيرا گوش، چشم و دستها و همة اعضايم سالم است، و به من نيرو بخشيدي تا به كندن هيزم بپردازم و آن را بياورم و بفروشم، هيزمي را كه در كشت آن زحمَتّي نكشيده‎ام، كسي را فرستادي تا آن را از من خريداري كند، و من از بهاي آن گندم را تهيه كنم، كه خودم آن گندم را نكاشته‎ام، ‌و برايش زحمت نكشيده‎ام، ‌و سنگي را در اختيارم نهادي تا گندم را آرد كنم،‌ و آتشي را در اختيارم نهادي تا آن را بر افروزم و نان بپزم و آن را بخورم و خود را براي اطاعت تو تقويت كنم، حمد و سپاس مخصوص تو است.» آن گاه با صداي بلند و جانسوز گريه كرد.
داوود به سليمان گفت: «فرزندم! سزاوار است چنين بنده‎اي در بهشت داراي مقام ارجمند باشد، زيرا بنده‎اي شاكرتر از مَتّي نديده‎ام.»[5]
گفتگوي خدا با داوود ـ عليه السلام ـ
خداوند به حضرت داوود ـ عليه السلام ـ وحي كرد:
چرا تو را تنها، دور از مردم مي‎نگرم؟
داوود: من به خاطر تو از آنها دوري گزيدم، آنها نيز از من دور شدند.
خداوند: چرا تو را خاموش مي‎نگرم؟
داوود: خوف و خشيت از مقام تو، مرا خاموش نموده است.
خداوند: چرا تو را آن گونه مي‎نگرم كه همواره مشغول عبادت من هستي؟
داوود: حُبّ و عشق تو مرا به عبادت مشغول ساخته است.
خداوند: چرا تو را فقير مي‎نگرم، با اين كه به تو از نعمت‎ها، عطا كرده‎ام؟
داوود: اداي حق تو، مرا فقير ساخته است.
خداوند: چرا تو را اين گونه خاشع و فروتن مي‎نگرم؟
داوود: عظمت و جلالت كه قابل توصيف نيست، مرا ذليل و فروتن كرده است.
خداوند: «تو را به فضل و رحمت خود بشارت مي‎دهم، و آن چه را دوست داري در روز ملاقات (قيامت) براي تو فراهم است، از مردم فاصله نگير، در اخلاق نيك با آنها محشور باش و از اخلاق زشت آنها دوري كن، كه در اين صورت، در قيامت به آن چه خواستي،‌ از جانب من به آن نايل مي‎شوي.»[6]
هدايت مردم بالاتر از عبادت در خلوت است
روزي حضرت داوود ـ عليه السلام ـ به تنهايي به سوي بيابان حركت مي‎كرد. مي‎خواست به جاي خلوتي (مثلاً يكي از غارها) برود و خدا را مخلصانه عبادت كند. خداوند به او وحي كرد: «تنها كجا مي‎روي؟ او عرض كرد: «شوق ديدارت مرا به آن داشته تا در جاي خلوت با تو به راز و نياز پردازم.»
خداوند به او فرمود: «به ميان مردم بازگرد، و به هدايت مردم همّت كن. كه اگر بندة گنهكاري را از گناه باز داري و او را به سوي هدايت بكشاني نام تو را جزء بندگان شايسته و استوارم ثبت مي‎كنم.»
داوود ـ عليه السلام ـ فرمان خدا را اطاعت كرد و به ميان قوم بازگشت و به هدايت آنها مشغول شد.[7]
داوود ـ عليه السلام ـ بر سر كوه عرفات
مراسم عرفات بود.
[1]. شيطان‌آنها را آن چنان به نيرنگ انداخت، كه بعضي از آنها روز شنبه ماهي مي‎گرفت و نخي به دُم سوراخ شدة ماهي مي‎بست، و طرف ديگر نخ را در بيرون آب به ميخي بند مي‎كرد. ماهي در ميان آب به طور محبوس مي‎ماند، فرداي آن روز، او مي‎آمد و آن ماهي را مي‎گرفت و مي‎برد. (بحار، ج 14، ص 62).
[2]. اعراف، 164.
[3]. اعراف، 166؛ مجمع البيان، ج 4، ص 493؛ بحار، ج 14، ص 56 و 57.
[4]. بحار، ج 14، ص 58.
[5]. ارشاد القلوب ديلمي، ج 1، ص 312.
[6]. امالي صدوق، ص 118.
[7]. همان، ص 450.
@#@ حاجي‎ها سراسر اطراف كوه عرفات را فرا گرفته بودند، و به دعا و مناجات اشتغال داشتند. از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده فرمود: حضرت داوود ـ عليه السلام ـ وارد سرزمين عرفات شد، و تصميم گرفت بالاي كوه برود و در همان جا تنها به عبادت خدا مشغول گردد (شايد مي‎خواست ادبِ در دعا را رعايت كند، زيرا در كنار مردم، صداهاي مختلف در داخل هم مي‎شدند و مخلوط مي‎گشتند) بالاي كوه رفت و در آن جا به دعا و مناجات پرداخت. پس از پايان اعمال، جبرئيل از سوي خداوند نزد او آمد و گفت: پروردگارت مي‎گويد: «چرا بر بالاي كوه رفتي، آيا گمان بردي كه صداي كسي بر من پنهان مي‎ماند؟» سپس جبرئيل او را به قعر درياي جدّه برد. در آن جا سنگي بزرگ را ديد. آن را شكست. ناگاه كرمي در ميان آن سنگ ديده شد. آن كرم گفت: «اي داوود! پروردگارت مي‎فرمايد: من صداي اين كرم را در دل اين سنگ كه در قعر اين دريا است مي‎شنوم، آيا گمان مي‎كني كه صداي كسي از من پنهان بماند؟»[1]
[1]. بحار، ج 14، ص 16، به نقل از فروع كافي، ج 1، ص 224.
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :