امروز:
پنج شنبه 4 خرداد 1396
بازدید :
571
شهيد مطهري، الگوي روحانيت در نوانديشي ديني

انديشه‌هاي متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري همواره به عنوان اسلام‌شناسي آگاه، عالمي زمان شناس، دانشمندي دردآشنا و فيلسوفي توانا از سويي مورد علاقة فرهيختگان و جوانان فكور بوده و مي‌باشد و ازسوي ديگر الگوي مناسبي فراروي سازمان روحانيت در پروسه نوانديشي ديني به شمار مي‌رود. استاد شخصيتي بود كه پاسخ‌گويي به شبهات زمانه و مقابله با انحرافات فكري و عقيدتي را وجهة همّت خويش ساخت تا بدانجا كه در قبال اين مجاهدت عظيم علمي جان خويش را فداي آرمان خود ساخت.
امام خميني (ره) در پيام تسليت خويش به مناسبت شهادت استاد فرمودند: «مطهري شخصيتي بود كه عمر شريف و ارزندة خود را درراه اهداف مقدس اسلام صرف كرد و با كجروي‌ها و انحرافات مبارزة سرسختانه كرد.»[1] اين سخن امام جهت‌گيري اساسي فعاليّت‌هاي شهيد را نمايان مي‌سازد. خود استاد نيز بر اين مطلب در موارد متعدد صحّه گذارده و فرموده اند:
« از حدود بيست سال پيش كه قلم به دست گرفته، مقاله يا كتاب نوشته‌ام، تنها چيزي كه در همة نوشته‌هايم آن را هدف قرار داده‌ام حل مشكلات و پاسخ‌گويي به سؤالاتي است كه در زمينة مسائل اسلامي در عصر ما مطرح است.»[2]
استاد در يكي از جلسات درس‌هاي «شناخت» در «كانون توحيد» اعلام مي‌دارند:
«بار ديگر به همة جوانان، دانشجويان، بخصوص دانشجويان مسلمان‌زاده اعم از آن‌كه الان افكار اسلامي داشته باشند (كه چه بهتر) و يا دچار يك نوع شك‌ها، شبهه‌ها و يا خداي ناخواسته انحراف‌ها در اين مسائل هستند اعلام مي‌كنم كه با كمال صميميت از آن‌ها در اين‌جا پذيرايي مي‌كنم، يعني آماده هستم سؤالات آن‌ها را در اين‌جا گوش كنم...»[3]
آنچه نگارندة اين سطور در اين نوشتار دنبال مي‌كند، نقش و تأثير خود استاد در احياء تفكّر اسلامي نمي‌باشد؛ البتّه بدون ترديد متفكر نامدار ما، خود از شاخص‌ترين احياگران انديشة ديني در عصر حاضر مي‌باشند و در مقالات و نوشته‌هاي بسيار بدين موضوع پرداخته‌اند.[4] و طبعاً راهكار و نحوة بازسازي انديشة ناب ديني از منظر شهيد، خود بحث مفصلی را مي‌طلبد كه بايد در جاي ديگري دنبال شود. آنچه در اين مقال مدنظر است نحوة مواجهة فكري و استدلالي اين فيلسوف اسلامي با انحرافات عقيدتي است كه تحت عنوان نوانديشي ديني در جامعة اسلامي ترويج مي‌شده است.
قبل از هر چيز شايسته است كه ديدگاه كلّي استاد در مورد، روشنفكري ديني تبيين شود. شهيد عزيز ما در نامه‌هاي مربوط به حسينية ارشاد نقطه‌نظر خود را در مورد اين قشر چنين مرقوم داشته‌اند:
«در حال حاضر خوشبختانه طبقه‌اي نوجوانان به وجود آمده‌اند كه از طرفي در فرهنگ جديد غربي پرورش يافته‌اند و از طرف ديگر مطالعات و علائق اسلامي دارند و اسلام را با معيارهاي جديد عرضه مي‌دارند، و طبعاً مورد استقبال نسل جوان كه بالفطره مسلمانند و از طرف ديگر مجذوب معيارهاي غربي مي‌باشند قرار مي‌گيرند. دربارة اين طبقه كه در حال تكثير و افزايش‌اند نيز نظريات افراطي و تفريطي ابراز مي‌شود و مكرر نظر مرا در اين موضوع خواسته‌اند. اين بنده لازم مي‌دانم نظر خود را دربارة اين موضوع از نظر روابط حسنه با اين طبقه ابراز دارم. زيرا اين طبقه امروز به صورت يك مسئلة اجتماعي درآمده‌اند. من با استفاده از اين طبقه موافق مشروطم. در گذشته مؤسسة حسينة ارشاد با پيشنهاد و موافقت اين جانب از وجود اين طبقه استفاده كرده است. اين طبقه مي‌توانند حلقة ارتباط فرهنگ غربي و فرهنگ اسلامي واقع شوند ولي مشروط به اين‌كه برنامه‌هايي كه به وسيلة اين طبقه اجرا مي‌شود تحت نظارت و كنترل دقيق افرادي باشد كه در فرهنگ اسلامي پرورش يافته‌اند و در علوم اسلامي اعم از تفسير،  فقه، اصول، كلام، فلسفه و ادبيات تخصص يافته‌اند و اگر اين نظارت به طور دقيق و جدّي صورت نگيرد، زيان اينگونه افراد و برنامه‌هايي كه اجرا مي‌كنند از سودش بسي بيشتر است.»[5]
شهيد مطهري به نيكي مي‌داند كه عدم اشراف روشنفكري‌ ديني بر متون ديني، زمينه‌ساز استنباط‌هاي انحرافي و التقاطي خواهد بود و از اين رو تأكيد مي‌كند كه بايد اين قشر تحت نظارت اسلام شناسان به بيان ديدگاه‌هاي خود بپردازند و در اين صورت است كه وجود آن‌ها براي ترويج دين بسيار پرمنفعت و مبارك خواهد بود.
امّا از آن‌جا كه روشنفكران ديني معاصر ايشان در خود نيازي به اين مهم احساس نمي‌كردند[6] و بعضاً خود را اسلام‌شناس تلقي مي‌كردند،[7] فلذا گاه آموزه‌هاي ديني را آنچنان ارائه مي‌كردند كه از مفهوم اصيل خود كاملاً خالي گشته و با آن تباين اساسي پيدا مي‌كرد و اين‌جا بود كه شهيد مطهري، بر خود وظيفه مي‌دانست كه اين آراء را به نقد بكشد و تبييني واقعي و مبتني بر دركي صحيح از اين آموزه‌ها ارائه دهد.
آنچه در پي مي‌آيد اشارتي است به برخي از اين چالش‌ها و البتّه نه همة آن‌ها كه از حوصلة اين نوشتار خارج است.

الف) مفهوم خاتميت:
روشن است كه معني ختم نبوت، كمال دين و جامعيت آن است و ختم نبوت ابداً به اين معنا نيست كه نياز بشر به تعليمات الهي و تبليغاتي كه از راه وحي رسيده رفع شده و چون بشر در اثر بلوغ و رشد فكري نيازي به اين تعليمات ندارد، نبوت پايان يافته است. آنچه رفع شده نياز به وحي جديد و تجديد نبوت‌ها است نه نياز به دين و تعليمات الهي.
مع‌الاصف روشنفكري متاخر ديني در تفسير و توجيه فلسفة ختم نبوت سخت دچار اشتباه شدند و خاتميت را با بلوغ و آزادي عقل گره زدند. البتّه آبشخور و خاستگاه اصل اين تفكّر در انديشه‌هاي اقبال بوده است. وي براي بيان فلسفة ختم نبوت ابتدا تاريخ بشريت را به دو دورة قديم و جديد يا كودكي و بلوغ تقسيم مي‌كند. دورة كودكي، دورة حكومت غرايز و هدايت‌هاي غريزي و وحياني است. (وي وحي را هم از مقولة غريزه مي‌داند) امّا دورة بلوغ يعني دوره‌اي كه «خرد استقرائي» پا به عرصة زندگي بشر مي‌گذارد و با آمدن عقل جايي براي نيروي غريزه و هدايت‌هاي غريزي باقي نمي‌ماند و خاتميت يعني كوتاه شدن دست هدايت‌هاي آسماني و چنگ زدن به دامن هدايت‌ها و راهنمايي‌هاي «خرد استقرايي» خاتميت يعني به پايان رسيدن حجيت و اعتبار سخن كساني كه مدّعي ارتباط با فوق طبيعت‌اند.[8]
وي مي‌نويسد: «القاي معني و سلطنت ميراثي در اسلام، توجّه دايمي به عقل و تجربه در قرآن و اهميتي كه اين كتاب مبين به طبيعت و تاريخ به عنوان منابع معرفت بشري مي‌دهد، همه سيماهاي مختلف انديشة واحد ختم دورة رسالت است.»[9]
دكتر شريعتي تحت تأثير اقبال لاهوري و در تعقيب و در تبيين همان ايده، تاريخ بشريت را به سه دوره تقسيم مي‌كند: نخست: دوران وحي؛ دوّم: دوران امامت و وصايت و سوّم: دوران غيبت امام زمان كه در اين دوران رهبري هدايت خلق به عهدة علم است.[10]
وي مي‌نويسد: «وقتي پيامبر مي‌گويد: خاتم انبيا من هستم، نمي‌خواهد بگويد آنچه گفتم انسان را الي الابد بس است بلكه خاتميت مي‌خواهد بگويد... كه از اين پس انسان براساس اين طرز تربيتش، قادر است بدون وحي و بدون نبوت جديدي، خود روي پاي خودش به زندگي ادامه دهد و آن را كامل كند. بنابراين ديگر ختم نبوت است خودتان راه بيفتيد... از اين پس عقل‌ جاي وحي را مي‌گيرد...»[11]
از ديدگاه شريعتي در دوران خاتميت همة مسئوليت‌ها و كاركردهاي پيامبران و امامان، بر عهدة علم و عالمان و روشنفكران است.[12] شريعتي بر اين نكته اصرار مي‌ورزيد كه اگر قرار است يك حركت ديني جدّي آغاز شود، بايد رهبري آن در دست روشنفكران مذهبي باشد نه روحانيت[13].
انديشة اقبال در ميان روشنفكران ديني حاضر هم طرفداران جدّي دارد كه همان ايده را با تعابيري ديگر و رنگ و لعابي زيبا ترويج مي‌كنند.[14]
استاد مطهري در كتاب وحي و نبوت پس از آن‌كه نظر اقبال را به خوبي توضيح داده و تقرير مي‌كند، به نقد و بررسي آن پرداخته و آن را فلسفه‌اي مخدوش و داراي اصول نادرست معرفي مي‌كند و چهار نقد اساسي به آن وارد مي‌سازد:
1. اگر اين فلسفه درست باشد، نه تنها به وحي جديد و پيامبر جديد نيازي نيست؛ به راهنمايي وحي مطلقاً نيازي نيست زيرا هدايت عقل تجربي جانشين هدايت وحي است. اين فلسفه اگر درست باشد، فلسفه، ختم ديانت است نه ختم نبوت... اين مطلب نه تنها خلاف ضرورت اسلام است كه مخالف نظريّه خود اقبال است. تمام كوشش‌ها و مساعي اقبال در اين است كه علم و عقل براي جامعة بشر لازم است امّا كافي نيست.
2. اگر نظريّه اقبال درست باشد، بايد با تولد عقل تجربي آن چيزي كه اقبال آن را «تجربة دروني» مي‌نامد (مكاشفات اولياء الله) نيز پايان يابد، چون فرض بر اين است كه اين امور از نوع غريزه‌اند و با ظهور عقل تجربي، غريزه كه راهنمايي از بيرون است فروكش مي‌كند و حال آن‌كه خود اقبال تصريح مي‌كند كه تجربة باطني براي هميشه باقي است و از نظر اسلام، تجربة دروني يكي از منابع سه گانة معرفت است...
3. اين‌كه اقبال وحي را از نوع غريزه دانسته است خطاست. غريزه يك خاصيت صددرصد طبيعي و ناآگاهانه و نازل‌تر از حس و عقل است كه قانون خلقت در مراحل اولي حيات حيوان در حيوانات قرار داده است... امّا وحي برعكس هدايتي مافوق حس و عقل است و به علاوه تا حدود زيادي اكتسابي است. بالاتر اين‌كه در اعلا درجة «آگاهانه» است ...
4. گويي علامة اقبال، دچار همان اشتباهي شده است كه جهان غرب شده است يعني جانشين ساختن علم به جاي ايمان...»[15]
البتّه اين نكته نبايد مخفي بماند كه برداشت اولية شهيد مطهري از سخنان اقبال اين بوده است كه وي در صدد بيان فلسفه ختم نبوت تبليغي است (استاد با تقسيم نبوت به نبوت تشريعي و تبليغي معتقد است كه بشر پس از دين خاتم با بلوغ فكري و رشد اجتماعي كه به دست آورده است خود ، كار تبليغ اقامة دين را به عهده مي‌گيرد) و در نتيجه به ستايش و تجليل از آن پرداخته است.[16] امّا ده سال بعد به هنگام نگارش كتاب وحي و نبوت متوجه اين نكته مي‌شود كه اقبال تمايزي ميان نبوت تبليغي و تشريعي نمي‌بيند و تحليل خود را شامل هر دو مي‌داند. از اين رو در پي اين امعان نظر و دقت به نقد سخنان وي مي‌نشيند.[17] و اين نهايت كم لطفي است كه برخي اين چرخش را ناشي از «درگيري‌هاي مطهري با شريعتي و سوءظن شديد وي به روشنفكران ديني غير روحاني» تلقي كرده‌اند[18] و استاد را به عدم توفيق در فهم و نقد رأي اقبال متهم ساخته‌اند.[19] البتّه اين‌كه استاد رأي اقبال را به درستي درك و تحليل كرده است يا نه مقوله‌اي است كه بايد در جاي ديگر به تفصيل به موشكافي آن پرداخت و به نظر نگارنده دلايل بر له آن تحليل و نقد، از كلام خود اقبال قابل استخراج است. امّا نسبت نخستي كه به استاد داده شده بسيار ظالمانه است. آن هم از سوي فردي كه مكرراً تأكيد دارد كه هيچ گاه از نيّت و انگيزه‌ها كاوش نبايد كرد. شهيد مطهري متفكري بود كه هيچ گاه در بحث و مناظره و محاجّه انصاف را فداي هيچ گونه غرضي نمي‌كرد و به لجاجت و عناد كشيده نمي‌شد و اين از گفتارها و نوشتارهاي آن عزيز كاملاً هويداست. حتّي وي در مورد دكتر شريعتي با آن‌كه بسيار منتقدانه برخورد مي‌كند از ذكر نقاط قوت او نمي‌گذرد و اتهاماتي همچو سني‌گري و وهابيت  را  از او نفي مي‌كند[20] تا بدانجا كه مي‌نويسد:
«او مردي بود كه از روحيه‌هاي انقلابي و هر ايدئولوژي انقلابي بهره‌جويي مي‌كرد. در سنّي‌گري و يا وهابيّي چه مادة انقلابي وجود دارد؟»[21] و در مورد اقبال نيز در كنار ذكر نقاط ضعف، نقاط قوت بسياري را از وي برجسته مي‌سازد.[22]

ب) معجزة ختميه
قرآن كريم معجزة جاويد پيامبر گرامي اسلام است. قرآن خود بارها صريحاً جنبة اعجاز و فوق بشري خود را در آياتي چند اعلام نموده است همچنان كه به وقوع معجزات ديگر غير از قرآن از حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ تصريح كرده است. ولي برخي از روشنفكران مسلمان بيان كرده‌اند كه معجزه دليل است امّا دليل اقناعي براي بشر نابالغ و كودك كه در پي امور اعجاب‌آور و غيرعادي است امّا انسان رشد يافته به اينگونه امور توجهي ندارد و سر و كارش با منطق است و چون دورة پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ دورة عقل و منطق است نه دورة اوهام و خيالات ذهني، پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ از اجابت درخواست هرگونه معجزه‌اي غير از قرآن به اذن خدا امتناع كرده است.[23] دكتر شريعتي نيز از افرادي است كه بر اين ديدگاه صحّه گذارده است. وي در اسلام‌شناسي مي‌نويسد:
«بالاخره معجزة محمد از مقولة امور «غيربشري» نيست گرچه يك عمل غير بشري است و از اين روشنفكران برخلاف معجزات پيشين كه تنها عاملي براي «باور» مردم به كار مي‌رفت و جز آن سودي نداشت... محمد مي‌كوشد تا كنجكاوي مردم اسلام از امور غيرعادي و كرامات و خوارق عادات به مسائل عقلي و منطقي و علمي و طبيعي و اجتماعي و اخلاقي متوجه سازد و جهت حساسيت آن‌ها را از «عجايب و غرايب» به «واقعيات و حقايق» بگرداند.»[24]
استاد در كتاب مقدّمه‌اي بر جهان‌بيني اسلامي پس از ذكر و تقرير اين نظر، در سه جهت بر آن اشكال وارد مي‌سازند يكي اين‌كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ غير از قرآن معجزه‌اي نداشته است؟ دوّم اين‌كه آيا ارزش معجزه صرفاً اقناعي است؟ و نهايتاً اين‌كه آيا معجزات خارق‌العاده براي دورة قبل از پيامبر بوده و پيامبر اسلام مي‌كوشيده است كه مردم را از امور غيرعادي به مسائل عقلي جلب كند؟
پاسخ استاد به سؤال اوّل اين است كه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ معجزات ديگري نيز داشته‌ است. در مورد نكتة دوّم نيز مي‌نويسد كه معجزه اقناعي نيست بلكه ارزش برهاني دارد و قرآن نيز همين نام را بر آن نهاده است.
در مورد مسئلة سوّم نيز استاد مي‌نويسد:
«اگر چنين باشد بايد بگوييم همة پيامبران دعوت بر غيب كرده‌اند و محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ دعوت به شهادت، پس چرا صدها آيه از قرآن به همين عجايب و غرايب اختصاص يافته است. .. قرآن نمي‌خواهد توجّه به طبيعت و محسوسات را جانشين توجّه به ماوراء طبيعت و امور نامحسوس نمايد، اهميّت قرآن در اين است كه در عين توجّه دادن به طبيعت ايمان بر غيب را سرلوحة دعوت قرار دهد... اهميّت كار محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ در آن است كه همان طور كه به نظر در طبيعت و تاريخ و اجتماع مي‌خواند و مردمي را كه جز در برابر هر چه غير طبيعي است تسليم نمي‌شوند تسليم عقل و منطق و علم مي‌نمايد، مي‌كوشد انديشة مردمي را هم كه دموكراسي از عقل و منطق مي‌زنند و جز در برابر هر چه طبيعي و محسوس است تسليم نمي‌شوند، به منطقي برتر و عالي‌تر آشنا سازد.»[25]
آنچه ماية تأسف است اين است كه علي‌رغم اين روشنگري‌ها و بيانات مستدلّ شهيد، باز امروزه مشاهده مي‌شود كه افرادي همان برداشت غلط از معجزه ختميه را بر زبان مي‌آورند.[26]
منشأ و خاستگاه اين ديدگاه را بايد «ماوراء الطبيعه گريزي» و به عبارت ديگر «جهان‌بيني علمي» اين روشنفكران دانست كه استاد گرانقدر آن را هم به بوتة نقد كشانده است.

ج) جهان‌بيني علمي
استاد شهيد در مقدمة جلد پنجم از كتاب وزين اصول فلسفه و روش رئاليسم اشاره به تفكري مي‌كنند كه از در مخالفت با تفكّر و تعمق در مسائل ماوراء الطبيعي درآمده است  و رنگ فلسفة حسي به خود گرفته است و گروهي از نويسندگان مسلمان را سخت به هيجان آورده است و آن‌ها را بدين منظور رهنمون ساخته است كه در الهيات نيز منحصراً ضروري است كه از روش حسي و تجربي مدد گرفته شود و از نظر قرآن تنها راه شناخت خداوند مطالعه در طبيعت و مخلوقات با استفاده از روش حسي است و هر راهي غير از اين راه بيهوده است. بديهي است روشنفكران مسلمان عرب حلقة واسطة انتقال اين ديدگاه از غرب به ايران بودند استاد ضمن اشاره به ديدگاه برخي از روشنفكران وطني[27] در اين زمينه به نقد اين نظريه مي‌پردازند. ايشان با ذكر برخي از آيات نظير «ليس كمثله شيء»، «لله المثل الاعلي» و «له الاسماء الحسني» منتقدانه مي‌پرسند كه چگونه ما از راه طبيعت شناسي به معرفت اين مسائل نائل گرديم؟ وي در ادامه مي‌نويسد:
«البتّه ما هم معتقديم كه علم جديد كمك فراواني به توحيد و خداشناسي نمود، ما هم معتقديم گام‌هاي علوم در جهت توحيد بوده نه در جهت ضدّ آن و نمي‌توانست جز اين باشد؛ امّا خدمتي كه علوم به توحيد نمود از راه «نظام غايي» بود نه «نظام فاعلي» كه مؤلف دانشمند كتاب راه طي شده به آن استناد جسته‌اند... هدف قرآن هم از دعوت به مطالعة حسي و تجربي طبيعت از نظر خداشناسي اين است كه به مخلوق و مسخر بودن طبيعت و اين كه قوه‌اي مافوق قواي طبيعي، طبيعت و قواي طبيعت را اداره و تدبير مي‌كند پي ببريم و ايمان پيدا كنيم... اين كه طبيعت در همه جا يكسان عمل مي‌كند دليلي جز بر وحدت نوعي عناصر طبيعت نيست و به هيچ وجه بر وجود قوه‌اي واحد، احد، صمد، بسيط، غير متجزاي ثابت ،دائم، ازلي، قاهر ،غالب، دلالت نمي‌كند...»[28]
از آن‌جا كه مباحث استاد در اين بخش بيشتر صبغة فلسفي و عقلي بر خود مي‌گيرد لذا علاقمندان به اين مباحث را به كتاب اصول فلسفه حوالت مي‌دهيم.
يكي از اشكالات اساسي كه مرحوم شهيد مطهري به اسلام‌شناسي دكتر شريعتي وارد مي‌كنند از همين زاويه است:
«... يك نقص بزرگ در كار اين اسلام سرائي‌ها اين است كه از طرفي به توحيد به عنوان يك اصل علمي و عقلي و فلسفي و استدلالي مستقل از دين و هم از طبيعت اعتراف ندارند و صريحاً انكار مي‌كنند، خدا را حداكثر در آينة طبيعت مي‌بينند كه اندكي از چهرة الوهيت را نشان مي‌دهد ... از طرف ديگر دربارة جهان، انسان، تاريخ، جامعه اظهارنظر مي‌كنند چون اظهار نظرها از فلسفة توحيد ناشي نشده است طبعاً از جاهاي ديگري گدايي شده و يك نظام ناهماهنگي را به وجود آورده است.»[29]
و در ادامه مي‌نويسد:
«امكان ندارد كه ما بتوانيم توحيد را به عنوان يك پاية جهان‌بيني معرفي نماييم بدون آن‌كه توحيد اسلام را به عنوان يك اصل عميق فلسفي كه بتوان از آن جهان را شناخت، بشناسيم.»[30]
بدون شك پذيرش ماترياليسم تاريخي در تحليل‌ها و تفسيرهاي قرآني روشنفكران مذهبي كه معاصر با شهيد بوده‌اند نيز از همان جهان‌بيني مادّي نشأت مي‌گرفت، استاد در كتاب جامعه و تاريخ علاوه بر اين كه برخورد با عقايد ماترياليسم تاريخي دارد، نظريّه كساني از روشنفكران مذهبي را نيز كه به نحوي تاريخ را طبقاتي تفسير مي‌كنند، نقد مي‌كنند.[31] ايشان هم‌چنين تفسيرهاي التقاطي از قرآن را كه توسط گروه فرقان صورت مي‌گرفته در جاي ديگر به نحوي مستدل پاسخ مي‌دهد.[32]
به گمان نگارنده آنچه امروزه خطري بسيار جدّي تلقي مي‌شود و تأسف‌برانگيز و بالاتر از آن تعجب برانگيز است استناد برخي افكار انحرافي و التقاطي به آن متفكر دوران است. امروزه برخي افرادي كه نام روشنفكري ديني را يدك مي‌كشند با تقطيع و استفادة ابزاري از ايده‌هاي مطهري و بازخواني و باز تفسير افكار آن شهيد درصدد ضربه زدن به آرمان‌هاي انقلاب و زيربناهاي اعتقادي برآمده‌اند. و لذا گاهي آن بزرگوار را حامي ليبراليسم معرفي مي‌كنند[33] و گاهي طرفدار دموكراسي و حكومت دموكراتيك.[34] زماني او را داعيه‌دار پلوراليسم و قرائت‌هاي مختلف از دين مي‌دانند[35] و پس از چندي با نسبت دادن ايدة «افيون بودن دين» به او، ترويج‌گر سكولاريسم در جامعة ديني مي‌شوند.[36]
اميد است كه با بهره‌گيري از اسلام‌شناسان واقع و ياران صديق مطهري كه بهتر و بيشتر از هر كس با ايده‌ها و افكار ان شهيد همام مأنوسند اين توطئة فرهنگي به ناكامي بينجامد.
-------------------------------------
[1] . ر. ك: صحيفة نور (تهران؛ مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام، چ اوّل، 1378)، ج 7، ص 178.
[2] . ر. ك: مرتضي، مطهري، مجموعة آثار (تهران؛ انتشارات صدرا، چ پنجم، 1373)، جلد اوّل صص 39 ـ 38.
[3] . مسئلة شناخت، ص 186.
[4] . براي نمونه ر. ك: ده گفتار (تهران؛ صدرا، چ ششم، 1379)، صص 130 ـ 151.
[5] . نامه‌هاي استاد دربارة مسائل حسينه ارشاد، (چاپ شده در كتاب سيري در زندگاني استاد مطهري)، صص 270 ـ 271.
[6] . در نامة تاريخي استاد به امام در سال 56 آمده است: «كوچكترين بدعت اين‌ها اين است كه به قول خودشان به خودكفايي رسيده‌اند و هر مقام روحاني و مرجع ديني را نفي مي‌كنند.» ر. ك: سيري در زندگاني استاد مطهري، ص 220.
[7] . براي نمونه ر. ك: علي شريعتي، اسلام‌شناسي (مجموعة آثار، ج 16، درس‌هاي حسينية ارشاد)، صص 4 ـ 6.
[8]. ر. ك: اقبال، لاهوري، احياي فكر ديني در اسلام، ترجمة احمد آرام (تهران؛ رسالت قلم، بي‌تا)، ص 144 ـ 147.
[9]. همان، ص 146.
[10]. ر. ك: مجموعة آثار شريعتي، ج 7، صص 247 ـ 249 و نيز ر. ك: ج 19، ص 296.
[11]. ر. ك: اسلام‌شناسي،  (مجموعة آثار، ج 30، درس‌هاي مشهد)، صص 63 ـ 64.
[12]. ر. ك: شيعه، ص 103 و ص 249 و نير ر. ك: بازگشت (مجموعة آثار شريعتي، ج 4)، صص 154 ـ 155.
[13] . با مخاطب‌هاي آشنا، ص 214 و نيز ص 221 كه دكتر در داستان حسن و محبوبه، نقش معلم روشنفكر را در مقابل آخوند و ملاي ده برجسته مي‌سازد.
[14] . عبدالكريم سروش، فربه‌تر از ايدئولوژي (تهران؛ صراط، چ پنجم، 1376)، ص 78 و نيز بسط تجربة ديني (تهران؛ صراط، چ دوّم، 1378)، صص 119 ـ 138.
[15] . ر. ك: مرتضي مطهري، مقدّمه‌اي بر جهان‌بيني اسلامي (قم؛ صدرا، بي‌تا)، صص 172 ـ 178.
[16] . مرتضي، مطهري، مجموعة آثار (تهران؛ صدرا، چ چهارم، 1374)، ج 3، صص 173 ـ 176.
[17] . ر. ك: احمد حسين، شريفي، باورهاي ديني (قم؛ مؤسسة امام خميني، چاپ اوّل، 1380)، مقالة فلسفة ختم نبوت، ص 26.
[18] . ر. ك: عبدالكريم سروش، بسط تجربة نبوي، ص 125.
[19] . همان، ص 127 و نيز ص 130.
[20] . ر. ك: سيري در زندگاني استاد مطهري، ص 217.
[21] . همان، ص 279 براي مطالعة تفصيلي در مورد مناسبات استاد مطهري دكتر شريعتي ر. ك: رسول، جعفريان، نزاع سنّت و تجدد (بي‌جا، رئوف، چ اوّل، 1371)، صص 13 ـ 118.
[22] . ر. ك: مرتضي مطهري، نهضت‌هاي اسلامي در صد سالة اخير (تهران؛ صدرا، چ يازدهم، 1376)، صص 48 ـ 53.
[23] . ر. ك: حبيب الله، پيمان، فلسفة تاريخ از نظر قرآن، صص 15 ـ 16.
[24] . ر. ك: علي، شريعتي، اسلام‌شناسي، (ج 30، مجموعة آثار)، صص 502 ـ 506.
[25] . ر. ك: مرتضي، مطهري، مقدّمه‌اي بر جهان‌بيني اسلامي، صص 191 ـ 192.
[26] . ر. ك: روزنامة ايران، 10 / 4 / 80، ص 6، مقالة آقاي سيد مصطفي محقق داماد.
[27] . مراد آقاي مهندس بازرگان در كتاب «راه طي شده» است.
[28] . ر. ك: مرتضي، مطهري، مجموعة آثار، (تهران؛ صدرا، چ سوّم، 1374)، ج 6، صص 893 ـ 898.
[29] . استاد مطهري و روشنفكران، (تهران؛ صدرا، چ سوّم، 1374)، ص 41.
[30] . همان.
[31] . مقدّمه‌اي بر جهان‌بيني اسلامي، صص 433 ـ 456.
[32] . ر. ك: مجموعة آثار، ج اوّل، صص 458 ـ 470.
[33] . ر. ك: نشرية كيان: دفاعية اكبر گنجي ش 40، ص 51.
[34] . همان، ص 57.
[35] . همان، ص 51 و ص 57 و يز ر. ك: روزنامة حيات نوجوانان، 16 / 7 / 79، ص 3، مقالة «مطهري و قرائت‌هاي مختلف از دين».
[36] . ر. ك: سخنراني آقاي مصطفي تاج زاده در دانشگاه شيراز، مرداد 1379.

محمد جعفري - مرکز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه علميه
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :