امروز:
جمعه 28 مهر 1396
بازدید :
584
اساساً قلمرو دين در زندگي بشر در دو فرهنگ اسلامي و غربي چه تفاوتي با هم دارند؟

انديشمندان مسلمان دربارة قلمرو دين اسلام و اينكه آيا صرفا دربارة امور آن جهاني سخن مي گويد يا اين كه دربارة امور اين جهاني نيز سخن دارد؟ ديدگاه هاي متفاوتي دارند، كه ما در اين مختصر بخاطر ضيق مقال فقط يكي از آن ديدگاه ها را كه البته نظرية مورد قبول ماست، مطرح نموده و برخي از دلايل آن را ذكر مي كنيم.
طبق اين ديدگاه اسلام تمام آنچه را كه مربوط به خدا و آخرت است و انسان به آن نياز و قدرت تحمل اش را داشته، بيان نموده است و در امور دنيوي نيز علاوه بر بيان ارزش ها و اموركلي، در مواردي به روش ها و جزئيات نيز پرداخته است. چرا كه متعقديم هدف دين، تامين سعادت واقعي انسان، يعني سعادت دنيا و آخرت اوست و چون امور دنيوي و مناسبات اجتماعي تاثير شگرفي در روحيات و كمال انسان و تامين سعادت واقعي وي دارند دين نمي تواند از دخالت در اين امور چشم بپوشد و بايد براي تمام آنها برنامه اي جامع ارائه دهد،[1] بنابراين بايد از هر گونه افراط و تفريط در اين زمينه پرهيز كرده، قلمرو دين را در زمينة هدف آن ملحوظ داشت نه فراتر يا فروتر از آن.
قرآن كريم نبوت و حكومت را در برخي پيامبران جمع كرد.[2] و بارزترين بخش آموزه هاي انبياء، احكام و دستورالعمل هايي است كه نظام حقوقي مشخصي را بيان مي كند. نظام حقوقي از يك سو، زمينه ساز مجموعه قوانين و مقررات حاكم، و از سوي ديگر، خواهان قدرت سياسي و حكومتي است كه ضمانت اجراي آن قوانين را بر عهده بگيرد.
چنان كه از آية 25 حديد استفاده مي شود، فراهم كردن زمينة برپايي عدل و قسط در جامعه، يكي از اهداف انبياء است. اين امر، به قانون نياز دارد و قانون نيز بدون نظام حقوقي روشن شكل نمي گيرد و بدون نظام سياسي، تحقق عملي نمي يابد. انبياء براي برپايي قسط و عدل و برپايي جامعه اي كه بندگان خدا در آن، عدالت و امنيت داشته باشند، بيش از هر چيز به نفي سلطه هاي غير الهي و استكباري مي پرداختند، چون بدون تغيير در نظام جامعه و تشكيل دولت الهي مقتدر، هر نوع گام اصلاحي، ناپايدار و سرانجام بي اثر خواهد بود. حتي وظيفة دعوت به سوي خدا و هدايت معنوي انسان و فراهم كردن راه و زمينة رشد و تعالي انسان ها در ساية عمل سياسي و حكومت الهي تحقق مي يابد، چنان كه حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ كه نخستين وظيفة خود را دعوت به سوي خدا مي دانست، نخستين اقدام عملي اش قيام بر ضد نمرود، حاكم ظالم زمانه بود كه از انديشة سياسي سرچشمه مي گرفت.[3] همچنين، سنت و روية پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دليل بر لزوم تشكيل حكومت است، زيرا:
اولا، خود تشكيل حكومت داد و تاريخ گواهي مي دهد كه تشكيل حكومت داده است و به اجراي قوانين و برقراري نظامات اسلام پرداخته و به ادارة جامعه برخاسته است، والي به اطراف مي فرستاد، به قضاوت مي نشست، قاضي نصب مي فرمود، سفرايي به خارج و نزد روساي قبايل و پادشاهان روانه مي كرد، معاهده و پيمان مي بست، جنگ را فرماندهي مي كرد و خلاصه احكام حكومتي را به جريان مي انداخت.
ثانيا، براي پس از خود به فرمان خدا تعيين «حاكم» كرده است. وقتي خداوند متعال براي جامعة‌ پس از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ تعيين حاكم مي كند، به اين معناست كه حكومت پس از رحلت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز لازم است و چون رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ با وصيت خويش فرمان الهي را ابلاغ مي نمايد، ضرورت تشكيل حكومت را نيز مي رساند.[4]
علاوه بر آنكه اسلام دين تمام مردم در تمام زندگي است، پس ناگزير است كه دين اجتماع و سياست ايشان نيز باشد. از نظر اسلام مسير تعالي و رستگاري انسان و سعادت و نجات اخروي جز از طريق حضور مثبت در دنيا، تعامل و مؤانست پويا با طبيعت و مشاركت فعال در اجتماع انسان ها ميسر نمي گردد، زيرا تنها از اين طريق است كه انسان با تمامي ابعاد وجوديش در كورة‌ ابتلا و امتحان الهي قرار مي گيرد و قادر مي گردد تا تمامي ظرفيت هاي نهفتة خويش را آشكار ساخته و به كمال برساند.
بنابراين اسلام يك دين دنيا پذير است و به حيات معنوي انسان ها بسيار اهميت مي دهد. انديشمندان مسلمان در اثبات اين نظريه سخنان فراواني گفته اند.[5] شهيد مطهري در آثار گوناگون خود، بارها بر گستردگي قلمرو دين و منحصر بودن آن بر امور فردي و آخرتي تاكيد كرده و اسلام را آييني جامع نگر دانسته است، اسلام... مكتبي است جامع و واقع گرا، در اسلام، به همة جوانب نيازهاي انساني، اعم از دنيايي يا آخرتي، جسمي يا روحي، عقلي و فكري يا احساسي و عاطفي، فردي يا اجتماعي توجه شده است.[6]
پس ما معتقديم دين اسلام مجموعه معارف، احكام و رهنمودهايي است كه پاسخگوي نيازهاي فردي و اجتماعي انسان در مسائلي است كه وي را هدايت و به سعادت مي رسانند. و اگر اين معارف و رهنمودها بوسيلة وحي مطرح نشوند ابزارهاي متعارف شناخت آدمي مانند حس، عقل و تجربه به تنهايي انسان را به سر منزل مقصود نمي رسانند. به عبارت ديگر دين اسلام جامع همة‌ نيازهاي هدايتي و عوامل موثر در هدايت و سعادت فرد و جامعه مي باشد.

قلمرو دين درغرب
در اواخر قرون وسطي (از سدة 13 به بعد) آيين مسيحيت عملا از عرصة سياست و حكومت كنار نهاده شد. اصلاح طلبان و منتقدان مسيحيت سنتي هر گونه حاكميت كليسا و پاپ را شرك و كفر توصيف كردند و در مقابل براي امپراطور قدرت عظيمي قائل بودند. اليگيري دانته (1265-1321م) صريحا مي گويد: تملك قدرت دنيوي و سلطنت اين جهاني با طبيعت و روحانيت كليسا تضاد دارد، چرا كه سلطنت متعلق به اين جهان نيست.[7] از آراء مهم سياسي نيك لوما كياولي (1527-1429) حذف كليسا و نقش دين از عرصة اجتماع است، به اين بهانه كه شان روحانيت والاتر از دخالت در سياست است و اصولا روحانيان كليسا براي سياست تربيت نشده اند و در صورت ورود به صحنة‌ سياست، موجب شكست جامعة مسيحيت خواهند شد. ماكياولي براي توجيه نظرية خود، متوسل به دليل به ظاهر دين پسند مي شود و مي خواهد بگويد كه سفارش وي از سر دلسوزي و حفظ دين است «براي اين كه دين در حشمت و قداست و اعتبار خود باقي بماند، شرطش عدم اختلال و آميختگي آن با سياست است.»[8]
امروزه بعضي از روشنفكران پس از شش قرن، دوباره حرف ماكياولي را تكرار مي كنند.[9] مارتين لوتر (1546ـ1483) متفكر پرآوازة مغرب زمين كه انتقادات او از فرقه کاتوليک موجب پايه گذاري فرقة پروتستان گرديد نقش بسزايي در حذف كليسا و به حاشيه راندن دين از صحنة اجتماع است. از آراء مهم او، انكار عصمت پاپ و انكار نقش ميانجي او در مشروعيت الهي بخشيدن به حكومت امپراطور است.[10] همچنين خشونت و فساد مالي و اخلاقي ارباب كليسا و نيز روحية علم گرايي يا علم پرستي و اعتقاد به بسندگي عقل و برنامه ريزي عقلاني و اعتقاد به محور بودن انسان در هستي و فردگرايي و ليبراليسم و... در تسريع حذف كليسا از صحنة اجتماع و حكومت نقش مهمي داشتند.[11]
بدين ترتيب دين در غرب فقط در محدودة معبد و در حوزة شخصي كارايي دارد و هيچ گونه نقشي در صحنة سياسي و اجتماعي ندارد.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ حسنعلي اكبريان، درآمدي بر قلمرو دين، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشة اسلامي، چاپ اول، 1377.
2ـ مصطفي كريمي، قرآن و قلمروشناسي دين، قم، موسسة آموزشي و پژوهشي امام(ره)، چاپ اول، 1382.

پي نوشت ها:
[1] . رباني گلپايگاني، علي، جامعيت و كمال دين خاتم، تهران، موسسة‌ فرهنگي دانش و انديشة معاصر، 1379، ص16.
[2] . نصري، عبدالله، تكامل انسان، هدف بعثت انبياء، كتاب نقد، ش3-2، ص300.
[3] . كريمي، مصطفي، قرآن و قلمرو شناسي دين، قم، انتشارات موسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، چاپ اول، 1382، ص310.
[4] . موسوي خميني، روح الله، ولايت فقيه، موسسة‌ تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، چاپ دوم، 1373، ص18.
[5] . ر.ك: جعفري، محمد تقي، فلسفة دين، ص104ـ105؛ و موسوي خميني، روح الله، صحيفة نور، ص270؛ و نصر، حسين، علم و تمدن در اسلام، ص82؛ و مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج2، ص56ـ54؛ و جوادي آملي، عبدالله، شريعت در آينة معرفت، ص226؛ و سبحاني، جعفر، رسالت جهاني پيامبران، ص42.
[6] . مطهري، مرتضي، مجموعة آثار، تهران، انتشارات صدرا، ج2، ص63.
[7] . ر.ك: ويل دورانت، تاريخ تمدن، (اصلاح ديني)، ج6 ص5181؛ همان، ص82.
[8] . ر.ك: پازارگاد، بهاء الدين، تاريخ فلسفة سياسي، تهران، زوار، 1348، ج1، ص403.
[9] . ر.ك: سروش، عبدالكريم، «معنا و مبناي سكولاريسم» كيان، ش26، ص8، «حق اين است كه ديني شدن سياست فقط وقتي ممكن است كه فهمي غير مقدس از دين را با شيوة غير مقدس علمي مديريت همنشين و عجين كنيم، والا دين مقدس را با سياست غير مقدس آميختن، آب در هاون كوبيدن است.»
[10] . اينامولند، جهان مسيحيت، ترجمة محمد باقر انصاري و مسيح مهاجري، تهران، اميركبير، 1368، ص38 به بعد.
[11] . گانتانا موسكا و گاستون بوتو، تاريخ عقايد و مكتب هاي سياسي، ترجمة حسين شهيد زاده، تهران، مرواريد، چاپ دوم، 1370، ص86ـ105؛ و برتراند راسل، تاريخ فلسفة‌ غرب، ترجمة نجف دريابندري، تهران، پرواز، چاپ ششم، 1373، ص433ـ430.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :