امروز:
پنج شنبه 7 ارديبهشت 1396
بازدید :
453
دکتر سروش گفته­اند: وظيفه دين القاي حيراني است و بس، اگر كسي راه بيفتد و به دنيا بگويد: اي (مردم) دنيا بايد جهت آباد كردن دنيايتان از دين استفاده كنيد، اين حرف اشتباه محض است؟

آنچه از عبارت بالا به دست مي آيد اين است كه دين يك تجربه دروني و فردي است و كاركرد اجتماعي ندارد و اگر دارد در يك ميزان حداقلي است و چنانچه خوش بينانه بخواهيم، جمله «وظيفه دين القاي حيراني است» را تفسير كنيم بايد بگوييم كه طبق اين بيان كاركرد دين انداختن شوق و محبت الهي به جان انسانهاست و دميدن در شراره­ي عشق و عشق بازي ميان انسان و پروردگار خويش است. و در اين راستا پرداختن به دنيا از جانب دين رنگ مي بازد و غير مقدس تلقي مي شود. و در نتيجه اين برداشت از دين، راندن دين از صحنه اجتماع به حاشيه آن توصيه مي شود.
پاسخ به اين سخن آن است که بايد براي شناخت وظيفه و نقش دين به خود دين بازگرديم و ببينيم دين در اين باره چه مي گويد؟ نه اين كه از بيرون دين بخواهيم وظيفه آن را تعيين كنيم. شايد گفته شود كه آنچه قلمرو دين را تعيين مي كند انتظار بشر از دين است و اين مسأله برون ديني است. در پاسخ بايد گفت: لازمه اين ادعا اين است كه دين از خود و نقشي كه مي تواند ايفا كند تعريف مشخصي به دست نمي دهد و هيچ گونه جهت گيري خاصي ندارد. ولي بطلان اين ادعا با رجوع به متون ديني (قرآن و سنّت) آشكار مي گردد، آياتي که در خلال پاسخ خواهد آمد اين ادعا را ثابت مي­کنند.
اساساً ايمان به خدا يك مسأله صددرصد ذهني و بي ربط باواقعيت هاي اجتماعي نمي تواند باشد، بلكه هم به عقل و هم به قلب و هم به زندگاني بشر ربط دارد.[1] و اصولاً تفكيك جنبه هاي مختلف انساني فردي و اجتماعي امري اعتباري است و تفكيك واقعي غير ممكن است به اين معنا كه هر آيين و هر دستورالعملي هر چند هم خصوصي و فردي باشد باز هم تأثيرات خود را در اجتماع خواهد داشت چرا كه بالاخره افراد زندگي اجتماعي دارند و لذا مي­بينيم طرف مقابل تديّن و دينداري يعني الحاد هم در بعد فردي محصور نمي­شود بلکه نمود اجتماعي دارد. از طرفي ايمان به خدا و ارزش­هاي معنوي مترتب بر آن جنبه عمومي و اطلاقي دارد و شامل فرد و جامعه مي­شود چه در حال و چه در گذشته، و لذا پيامهاي قرآني بيشتر متوجه امّت ها و جوامع بشري و مجموعه انسان ها مي باشد تا افراد، به طور مثال قرآن كريم مكرراً از اين تعابير استفاده مي كند: «يا ايها الناس، يا بني آدم، يا ايها الذين آمنوا، يا اهل الكتاب... اوفوا بعهدالله...» و حتي آنجايي که از تعبير ­«يا ايها الناس» استفاده مي­کند، در واقع نوع بشر را مخاطب قرار مي­دهد نه افراد را.
خداوند مي فرمايد: «و نزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيء»[2] پر واضح است كتابي كه براي بيان امور فردي آمده نمي تواند مصداق «تبياناً لكل شيء» باشد. همچنان كه هدايت و رحمت اگر شامل امت ها و جوامع نباشد، معناي خود را از دست مي دهد. چرا که همنا طور که متذکر شديم ارزشها جنبه اطلاقي دارد. و از جهت ديگر به هيچ روي پذيرفته نيست كه خداوند يکصد و بيست و چهار هزار پيغمبر را فقط براي امور فردي و شخصي انسان ها بفرستد و بُعد اجتماعي زندگي را به خود انسانها واگذار كند. پرواضح است كه نپرداختن دين به امور اجتماعي باعث نقض غرض خواهد شد. به اين معنا كه بعد اجتماعي زندگي، بعد فردي را تحت الشعاع قرار خواهد داد و آن وظيفه حداقلي را كه جناب سروش براي ديدن قائل شدند هم ملغي خواهد ساخت.
قرآن کريم در بيان سرگذشت حضرت شعيب ـ عليه السلام ـ با قوم خويش، از زبان قوم ايشان اين اعتراض را به آن حضرت، ثبت مي­کند که «قَالُواْ يَا شُعَيْبُ أَصَلاَتُكَ تَأْمُرُكَ أَن نَّتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَوْ أَن نَّفْعَلَ فِي أَمْوَالِنَا مَا نَشَاء...؛ گفتند: اي شعيب آيا اين نمازت به تو دستور مي­دهد که ما آن چه را پدرانمان مي­پرستيدند ترک گوئيم؟ و يا (آزادي خود را در اموال خويش از دست دهيم و) نتوانيم به دلخواهمان در اموالمان تصرف کنيم...؟»[3]
از اين آيه چنين بر مي­آيد که قوم حضرت شعيب ـ عليه السلام ـ بين نماز و دين از يک طرف و بين مسائل اجتماعي و مالي از طرف ديگر، رابطه­اي نمي­ديدند و ادعايي مانند ادعاي سکولاريستهاي معاصر ما داشتند. حضرت شعيب ـ عليه السلام ـ در پاسخ به آنها مي­فرمايد: «...إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ...»[4] «من يک هدف بيشتر ندارم و آن اصلاح (شما و جامعه شما) است...» از اين آيات و برخي آيات ديگر[5] به روشني استفاده مي­شود که حضرت شعيب هدف از دين را اصلاح جامعه مي­داند و از جمله امور مالي و اقتصادي، لازم به ذکر است که مفهوم «اصلاح» در قرآن کريم با مفهوم امروزي و متداول آن که به معناي سامان دادن برخي نابهنجاري­هاي موجود در يک سيستم و يا يک نظام مي­باشد نيست، بلکه اصلاح در قرآن کريم به معناي تغيير ريشه­اي و کلي يک نظام و پي­ريزي نظام و سيستم صالح ديگر.
در آيه ديگر خداوند مي­فرمادي: «كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ»[6] اين آيه به خوبي بر اين مطلب اشاره دارد که پس از پايان دوران «فطرت» که جامعه بشري به لحاظ سادگي تنها به ارشادات و رهنمودهاي فطرت خويش اکتفا مي­کرد، و از آنجايي که فطرت بشر به مرور زمان آلوده گشته و ديگر نمي­توانست منبع هدايت و توجيه مردم قرار گيرد خداوند پيامبران را فرستاد تا کتاب و آيين الهي در موارد اختلاف و نزاع مردم ميان ايشان حکم براند و داوري کند. از اين رو مي­توان گفت که پيامبران اولين کساني بودند که براي اقامه نظام سياسي تلاش کردند و از پيشگامان فعالان سياسي بر روي زمين بودند و به تعبير شهيد صدر پديده دولت اولين بار به دست پيامبران پايه گذاري شده است.[7]
افزون بر اين مي­توان به آياتي اشاره کرد که هدف بعثت پيامبران را بيان مي­کنند. اهدافي هم چون اقامه عدل و قسط (حديد/25)، مبارزه با طاغوت (نحل/36). عملکرد انبياء الهي در تشکيل حکومت و مبارزه با طاغوت نيز در همين راستا قابل تحليل و تبيين است. حکومت­هاي حضرت داود و سليمان و موسي ـ عليهم السلام ـ و نيز حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فقط بر مبناي دخالت دين در حکومت قابل تبيين است.
پس از اين مرور گذرا بر چند آيه قرآن كريم، توجه خواننده گرامي را به اين روايت كه دال بر اين است كه دين براي سامان دادن امور اجتماعي آمده است، جلب مي­كنم: عن الامام الصادق ـ عليه السلام ـ «ان الله تبارك و تعالي انزل في القرآن تبيان كل شي حتي و الله ما ترك شيئاً يحتاج اليه العباد حتي لا يستطيع عبد يقول: لو كان هذا انزل في القرآن الا و قد انزل الله فيه»[8] ترجمه: «خداوند در قرآن بيان هر چيزي را آورده است حتي به خدا سوگند هيچ چيزي نيست كه بندگان او به آن نياز داشته باشند مگر اين كه در قرآن كريم آورده است تا اين كه بنده­اي نتواند بگويد اگر اين مطلب چنين بود، در قرآن مي­آمد». البته روايات در اين زمينه بسيار است و مي­توان به كتب حديث رجوع كرد.
نكته پاياني: از آنجايي كه مسائل اجتماعي متغير هستند و به مرور زمان دگرگون مي­شوند. لذا اسلام ميل به اجمال و عدم تفصيل دارد، و تفصيل در اين زمينه را به عهده فقه و اجتهاد مشروع واگذار كرده است. به عبارت ديگر اصول و امهات اين مسائل را نيز بيان كرده است و مسائل فرعي آن را به عهده مجتهدين و اسلام شناسان متقي و خبره نهاده است. و آن همان معناي روايتي است كه هم از امام صادق ـ عليه السلام ـ و هم از امام رضا ـ عليه السلام ـ روايت شده (البته با اختلاف تعابير) كه مي­فرمايند: «علينا القاء الاصول اليكم و عليكم التفرع»[9]بر ما است كه اصول و «بنيادهاي دين» را باز گوييم و بر شما است كه در راستاي آن اصول به فروعات و «روبناها» بپردازيد.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ عبدالحسين خسروپناه، كلام جديد، قم، مركز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه، چاپ اول، 1379، گفتار نهم.
2ـ كتاب نقد، ويژه نامه سكولاريسم، شماره اول.
3ـ نسبت دين و دنيا، آيت الله جوادي آملي.
4ـ جامعيت و كمال دين، علي رباني گلپايگاني.

پي نوشت ها:
[1]. ر. ك. لسفتنا، محمد باقر الصدر، ص 17، 20.
[2]. نحل/89.
[3] . هود/87.
[4] . هود/88.
[5] . شعراء/181ـ184.
[6] . بقره/213.
[7] . صدر، محمد باقر، الاسلام يقود الحياه، ص3ـ4.
[8] . كليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، دارالكتب الاسلاميه، ج1، ص59.
[9] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج2، ص245، باب 29، روايت 53.

مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :