امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1969
قرائت هاى مختلف از دين
مراد از دين ـ در اين نوشتار - متون مقدس دينى است و منظور از قرائت هاى مختلف از دين، برداشت هاى متفاوت از متون دينى مانند قرآن و سنّت در اسلام، عهدين در مسيحيت، عهد عتيق و تلمود در يهود، اوپانيشادها در هندو، اوستا در زردشت و.... البتّه بايد توجه داشت كه مراد از متن دينى تنها متن نوشتارى نيست; گفتار و سيره ى عملى پيشوايان دين نيز از متون دينى شمرده مى شود. با اين مطلب روشن مى شود كه پلوراليسم دينى ناظر به كثرت اديان است; ولى قرائت هاى مختلف از دين، به كثرت برداشت ها از دين واحد نظر دارد و هم چنين اين بحث، هيچ ارتباطى با مسئله قراء سبعه در علوم قرآن ندارد.
فرهنگ جوامع اسلامى، فرهنگ دينى و دين آن ها نيز برگرفته از متون دينى است; بر اين اساس، فرهنگ مسلمانان، متن محور است و متون دينى آن ها نقش مهمّى در شكل دهى و محتوا دهى فرهنگ اسلامى دارد; بر اين اساس هرگونه نظريه پردازى در زمينه ى فرآيند تفسير متون دينى، در فرهنگ جامعه تأثير مستقيمى دارد.
گرايش هاى متفاوت در هرمنوتيك و نقد ادبى و نيز مناهج تفسير در علوم قرآن، در فهم متون تأثير جدى دارند. مسئله ى امكان قرائت هاى مختلف از دين نيز از دستاورد روى كردهاى جديد در هرمنوتيك نوين است كه از سوى هايدگر، گادامر، دريدا و پل ريكور مطرح گرديده است.
اختلاف برداشت ها و فهم ها از متون دينى به ويژه از سوى عالمان دينى، متكلّمان، حكما، محدثان، فقها و مفسّران واقعيت انكار ناپذير و پديده اى آشكار است و اين تعدد فهم ها تنها در متون دينى نمايان نيست; در متون ادبى نيز برداشت هاى متفاوتى از اديبان و شاعران و نثرگويان ظاهر مى گردد. وجود دو نحله ى مخطئه و مصوبه در ميان علماى اصول فقه شيعه و اهل سنّت نيز گوياى ادعاى پيشين است.
حال، پرسش مهم در اين باره اين است كه چرا با وجود اختلاف قرائت ها و برداشت ها از متون دينى و غير دينى كه منشأ فرقه ها و نحله ها و ملت هاى گوناگون شده است و تحولات عظيم تاريخى و اجتماعى و فرهنگى و علمى بر جاى گذاشته، نسبت به عنوان قرائت هاى مختلف از دين، اين همه حساسيت وجود دارد؟ اگر مسئله ى قرائت هاى متعدد، واقعيتى انكار ناپذير است، پس چرا در اين مسئله، موافقان و مخالفانى ظاهرشده اند؟ و هم چنين، چرا اين مسئله به عنوان يكى از پى آمدهاى هرمنوتيك مدرن و هرمنوتيك فلسفى تلقى مى گردد؟ و اصولا اختلاف برداشت ها از متن واحد، چگونه پديد مى آيند؟ و آيا اين اختلاف ها زدودنى اند يا نازدودنى؟
به نظر نگارنده، سرّ اختلاف عالمان و فيلسوفان در مسئله ى قرائت هاى مختلف از دين و حساسيّت آن ها در دو نكته نهفته است: نخست آن كه عالمان اسلامى، اختلاف فهم و برداشت از دين را به صورت موجبه ى جزئيه مى پذيرند و در مقابل به معارف، انديشه ها و فهم هاى ثابت از دين نيز اعتراف مى كنند; ولى مدافعان هرمنوتيك فلسفى و مدرن، مسئله ى قرائت هاى مختلف از دين را به صورت موجبه ى كليه و نسبت به تمام باورها و گزاره هاى دينى مى پذيرند.
دوم اين كه عالمان اسلامى، با فرض پذيرش اختلاف قرائت و فهم، به وجود معيار سنجش فهم صحيح از سقيم و سره از ناسره فتوا مى دهند و فرآيند فهم صحيح را تبيين مى كنند و روش تفسير عالمانه را از روش تفسير به رأى تفكيك مى نمايند; ولى طرف داران هرمنوتيك فلسفى علاوه بر نسبيت فهم دينى، به نسبيت روش شناسى فهم دينى و نفى روش تفسيرى صحيح و نفى معيار سنجش فهم صحيح از سقيم حكم مى رانند.
بنا بر اين، نزد طايفه ى اوّل هر متنى قابليت هر نوع تفسير و فهم را ندارد; علاوه بر اين كه هر تفسيرى صحيح و قابل پذيرش نيست; ولى نزد طايفه ى دوم، هر متنى قابليت هر نوع تفسير و فهم را دارد و تقسيم تفسير و فهم به صحيح و سقيم نيز ناتمام است.
مؤلّف محورى و مفسّر محورى
سرّ اين كه اين دو طايفه از يك ديگر متمايز شده اند، اين است كه عالمان اسلامى در تفسير متون دينى، مؤلّف محورند و عالمان هرمنوتيك فلسفى، مفسّر محور. نمودار ذيل نشان مى دهد كه هر متنى با مؤلّف و مفسرش ارتباط مستقيم پيدا مى كند و تفسير و فهم از متن نيز با دو رويكرد مؤلّف محورى و مفسّر محورى تمايز و تفاوت مى يابد.
مؤلّف محور، تمام تلاش خود را مى كند كه به مراد و خواسته ى مؤلّف و سازنده ى متن دست يابد; به همين جهت به دنبال زمينه و قراين حاليه و مقاليه اى است كه مراد مؤلّف را بهتر كشف كند و با توجه به اين كه گوهر دين دارى و عبوديت، مطابقت اعمال بندگان با خواسته هاى شارع مقدس است، به ناچار بايد در مطابقت فهم مفسّر با مراد مؤلّف نهايت كوشش را داشته باشيم; بدين ترتيب نبايد تفسير قرآن و سنّت پيشوايان دين را با تفسير متون ادبى يك سان پنداشت; زيرا اگر به فرض مراد فلان شاعر و نويسنده ى معمولى كشف نگردد، مشكل چندانى پيش نمى آيد; ولى سعادت و شقاوت، ثواب و عقاب، هدايت و ضلالت آدميان به فهم صحيح و ضابطه مند متون دينى است مگر اين كه قاصراً دچار فهم غلط گردد.
بر اين اساس، مؤلّف محوران، از تفسير به رأى و دخالت ذهنيت و پيش فرض و پيش دانسته هاى خود در فرايند فهم پرهيز مى كنند; زيرا تفسير به رأى را جايز نمى شمارند و هيچ گاه تطبيق و تحميل آراى خود بر متون دينى را جاى گزين تفسير نمى كنند. اين طايفه براى رسيدن به مراد متكلّم به عناصرى چون قواعد زبان متكلّم (مثلا قواعد زبان عربى نسبت به متون اسلام) و قواعد زبان شناختى (مانند قانون عام و خاص، مطلق و مقيد، مجمل و مبيّن و...) و قراين حاليه و مقاليه و شأن نزول ها و معانى عصر نزول تمسك مى جويند. در مقابل مؤلّف محوران، مفسّر محورانند كه اولا، مؤلّف را مرده مى پندارند و تفسير را بازى معنايى و فهم را تركيب افق معنايىِ متن با افق معنايى مفسّر تلقى مى كنند. بدين ترتيب، شخص مفسّر در صدد كشف مراد مؤلّف و صاحب اثر نيست و آن را در فرآيند فهم دخالت نمى دهد; ثانياً، مفسّر محورانى چون هايدگر، گادامر، دريدا و ريكور، بر تأثير خواسته ها، انتظارات، پيش دانسته هاى مفسّر بر فهم تأكيد مىورزند. و اصولا قوام فهم را به ركن افق معنايى مفسّر مى دانند; بنا بر اين هر تفسيرى، تفسير به رأى است و اصولا تفسيرى بدون دخالت رأى وجود ندارد; ثالثاً، حقيقت فهم و تفسير، نه راه پيدا كردن به ذهنيت صاحب اثر، بلكه امتزاج افق معنايى متن با افق معنايى مفسّر است.
از توضيحات فوق، روشن مى گردد كه اولا چرا مؤلّف محور، اختلاف برداشت ها را به صورت موجبه ى جزئيه و مفسّر محور، اختلاف برداشت ها را به صورت موجبه ى كليه مى پذيرد و ثانياً، چرا مؤلّف محور، معيار سنجش فهم و تفسير صحيح از سقيم را مى پذيرد ولى مفسّر محور به نسبيت فهم دينى و معرفت دينى گرايش دارد؟ و ثالثاً، مبناى حساسيت و اختلاف عالمان اسلامى نسبت به مسئله ى قرائت هاى مختلف از دين روشن مى شود; زيرا مفسّر محور، در فرآيند تفسير محصور به حصار ضوابط و روش هاى خاص تفسير نيست و امكان تنوع قرائت را تا بى نهايت مفروض مى دارد; ولى مؤلّف محور، به ضوابط تفسير معتقد است و براى قرائت ها نيز محدوديت قائل است.
محور; مؤلّف يا مفسّر؟
و امّا حقّ مطلب چيست؟ و از ميان دو روى كرد مؤلّف محورى و مفسّر محورى بايد به كدام يك رو آورد؟ حقّ مطلب در پذيرش روى كرد مؤلّف محورى نهفته است; زيرا گرچه شالوده شكنى، اسلوب شكنى و تفسيرهاى متعدد ممكن است ولى مطلوب نيست; زيرا هدف از فهم و فرآيند آن، كشف مراد و مقصود و ما فى الضميرِ مؤلّف است و اين غايت نگرى نسبت به تمام متون، به ويژه متون دينى حايز اهميّت است. كسى كه به مطالعه ى اسفار ملاصدرا يا شفاى بوعلى مى پردازد، در صدد كشف ديدگاه فلسفى ملاصدرا يا بوعلى است; مى خواهد بداند آيا صدرالمتألهين يا ابن سينا مدافع مسئله ى اتحاد عالم و معلوم يا حركت جوهرى بوده اند يا نه؟ بر اين اساس، در كشف مراد او از قواعد زبان شناختى، سندشناختى، شخصيت شناختى و حتّى شناخت تاريخ و جغرافياى مؤلّف بهره مى برد; چون در ذهن مؤلّف، معانى متعدد و متناقض و بى نهايت نبوده است، پس قرائت هاى متعدد و متناقض نارواست و معانى متحمل يك متن بسيار محدود است. حال اگر دچار فهم هاى متضاد و متناقض شديم، بايد با معيار منطقِ فهم، به تمييز قرائت صحيح از سقيم اقدام نماييم.
نكته ى قابل توجه ديگر اين كه متون نوشتارى و گفتارى، از آن رو كه حاوى و حامل معنا هستند، در كشف مراد متكلّم، مفسّر را يارى مى دهند; به ويژه متنى كه از زبان حكيم و عالم به لغت صادر شود، بى شك آن را در معناى موضوع يا معهود آن به كار مى برد و در غير اين صورت از قراين استفاده مى كند.
نقش پيش دانسته ها در تفسير
اگر كسى اشكال كند كه هيچ مفسّرى بدون پيش دانسته و با ذهن خالى به سراغ متن نمى رود و فهم را اصطياد نمى كند و لااقل علم به لغت و قواعد زبان شناختى و ادبيات و معانى الفاظ در كشف معناى متن ضرورت دارد; پاسخ مى دهيم كه پيش دانسته ها بر سه دسته اند: نخست، پيش دانسته هايى كه هم چون چرخ و ريسمان نسبت به استخراج آب از چاه به مفسّر در كشف مراد مؤلّف مدد مى رسانند. اين ها مقدمات استنطاق و پيش دانسته هاى استخراجى اند; و دوم، پيش دانسته هايى كه زمينه ساز طرح پرسش از متن اند، ولى پاسخى را به متن تحميل نمى كنند.@#@ وجود اين ها ضرورت دارد و احدى منكر اين مطلب هم نيست; اين ها را پيش دانسته هاى استفهامى يا پرسشى نامند; سوم، پيش دانسته هايى كه در تطبيق و تحميل معنا ـ نه كشف معنا ـ اثر مى گذارند و موجب تفسير به رأى مى شوند; مانند تطبيق فرضيه ى داروين بر آيات خلقت انسان يا نظريه ى جامعه شناختى ماركس بر قصه ى هابيل و قابيل در قرآن; اين پيش دانسته هاى تطبيقى، مخل و مضر به فرايند فهم اند و پيدايش اسلام ماركسيستى، ليبراليستى، اگزيستانسياليستى و... نيز از اين روى كرد ناشى مى شود. لازم است ذكر كنيم كه پيش دانسته ها از جهت ديگر به دو قسم انشعاب مى يابند: نخست پيش دانسته هاى فهم متن، مانند پيش دانسته هاى استخراجى يا استنطاقى و پيش دانسته هاى پرسشى يا استفهامى; دوّم پيش دانسته هاى قبول و پذيرش فهم، مانند حجيّت كتاب و سنت، نسبت به پذيرش فهم كتاب و سنت.
منشأ اختلاف در بين مؤلّف محوران
با توجه به تفكيك دو روى كرد مفسّر محور و مؤلّف محور روشن مى گردد كه اختلاف و تكثر تا بى نهايت، نزد مفسّر محوران، امرى طبيعى و حتّى لازم است; ولى مؤلّف محوران كه دخالت پيش دانسته هاى تطبيقى مفسّر را روا نمى دارند، تنها به تكثر معقول و ضابطه مند قرائت ها تن در مى دهند. حال اين پرسش مهم مطرح مى گردد كه با توجه به معيار و منطق ضابطه مند، مؤلّف محوران در فرايند تفسير، چرا جلوِ قرائت ها و برداشت هاى محدود گرفته نمى شود و همه ى عالمان دينى به اجتهاد يك سان و فهم واحد نايل نمى گردند؟ قبل از پاسخ به پرسش فوق لازم است ذكر كنيم كه اولا، بسيارى از گزاره هاى موجود، در متون دينى اند كه همه ى مفسّران مؤلّف محور، با روش ضابطه مند به معنا و فهم يك سان دست يافته اند و اختلافى در برداشت هاى آن ها ظاهر نمى گردد.
ثانياً، پاره اى از اختلاف برداشت ها و فهم ها نيز قابل جمع اند و از مصاديق قرائت هاى مختلف از دين خارج اند; براى نمونه، تفاوتى كه عالمان دينى در مسئله ى خدا شناسى دارند; يكى از علم خدا سخن مى گويد، ديگرى از قدرت حقّ تعالى و... دقيقاً مانند يك گل كه توسط فيزيك دانان و شيمى دانان و فيلسوفان مورد بحث قرار مى گيرد و هر گروه تنها به تفسير يك زاويه يا يك ساحت آن مى پردازد. اين گونه اختلاف ها مخل و مضر و متعارض نيستند. و يا اين كه برداشتى در طول برداشت ديگر قرار گيرد; يك فهم، مدلول مطابقى جمله و فهم ديگر مدلول التزامى آن باشد و هم چنين دو برداشت نسبت به يك موضوع، امّا با دو حالت آن; مانند حرمت معامله ى خون در گذشته، به جهت خوردن آن و حليت همان معامله در امروز، به جهت استفاده ى پزشكى و نيز اختلاف دو فهم يا دو فتوا در اثر تحول و تفاوت در مصاديقِ يك موضوع; مانند اختلاف مرحوم نائينى و شيخ فضل اللّه نورى نسبت به تجويز آزادى و حريت و ممنوعيت آن; زيرا مصداق آزادى در عصر مشروطيت، آزادى بى بند و بارى بود كه مورد مخالفت شيخ فضل اللّه قرار گرفت و مصداق آزادى حلالى كه مرحوم نائينى در كتاب « تنبيه الامه و تنزيه المله » مطرح ساخت، آزادى مشروع و مطابق با شرع مقدس بوده است; بنا بر اين بسيارى از اختلاف ها، صحيح و درست و مطابق با واقع اند و هيچ ارتباطى با مسئله ى قرائت هاى مختلف از دين ندارند.
ثالثاً، نكته ى مهم در باره ى برداشت هاى مختلف متضاد يا متناقض نسبت به موضوع يا مصداق واحد، از جهت واحد است كه بايد علت اين اختلاف ها نزد مؤلّف محوران را كشف كنيم. به نظر نگارنده، علت هاى مختلفى باعث اين جريان مى شود. پاره اى از آن ها كه با استقرا به دست آمده اند به شرح ذيل اند:
1) بهره نبردن از قواعد زبان عربى و بى توجهى نسبت به قواعد ادبى.
2) استفاده نكردن از قواعد عام زبان شناختى، مانند قاعده ى عام و خاص يا مطلق و مقيد يا مجمل و مبيّن; يعنى اگر جمله ى عامى از متكلّم صادر شد، سپس با اتصال يا با فاصله، جمله ى خاصّى را تكلم نمود، بايد جمله ى عام به وسيله جمله ى خاص، تخصيص يابد يا جمله ى مطلق به وسيله جمله ى مقيّد، تقييد پيدا كند; هم چنان كه جمله ى مجمل به وسيله ى جمله ى مبيّن، وضوح يابد.
3) غفلت از قواعد علوم قرآنى مانند ناسخ و منسوخ.
4) جزء نگرى در روش تفسيرى; مفسّران مؤلّف محور، در روش تفسيرى خود كه آيا روش نقلى باشد يا عقلى و يا شهودى، دچار روش جزءنگرانه شدند; در حالى كه در فهم صحيح قرآن، هم بايد از آيات ديگر بهره برد و هم از روايات مربوط استفاده كرد و هم قراين عقليه ى قطعيه يا كشفيات و خواطر الهى و ملكى را در كشف مدلول هاى التزامى و بطون قرآن مورد بهره بردارى قرار داد.
5) عدم تفكيك ميان روش مدلول مطابقى و التزامى; روش عقلى يا شهودى و روش نقلى در مواردى براى كشف مدلول هاى التزامى راه گشايند; ولى روش ادبى در كشف مدلول مطابقى مفيد است. برخى از مفسّران عرفانى و فلسفى، تفسير مدلول هاى التزامى را جاى گزين تفسير مدلول هاى مطابقى مى نمودند كه اين مسئله، باعث اختلاف قرائت ها مى شد.
6) غوطهور شدن در حقايق خرد گريز; پاره اى از مفسّرانِ مؤلّف محور با تحقيق و مطالعه در ذات اقدس اله كه فراتر از درك آدمى است، دچار انحراف و اعوجاج و اختلاف شدند; زيرا در وادى بالفضولى گام نهادند كه جاى درك و تفسير نبود.
7) تعيين اعتبار سندى روايات; يكى از منابع دين، روايات پيشوايان دين است و با توجه به نفوذ دروغ گويان و وضّعان و جعّالان، برخى از رواياتِ غير معتبر در منابع روايى وارد شده است. بهره نگرفتن از علم رجال و درايه و عدم تشخيص روايات معتبر، در اختلاف برداشت ها و اجتهادها مؤثر است.
8) پيش دانسته هاى پرسشى; هم چنان كه گذشت، پيش دانسته هاى فهم متون دينى بر سه قسم اند: پيش دانسته هاى استخراجى، پيش دانسته هاى تطبيقى و پيش دانسته هاى پرسشى، مؤلف محوران، از ميان اقسام سه گانه، تنها براى پيش دانسته هاى استخراجى ـ كه در صدد استخراج معناى متن اند ـ و پيش دانسته هاى پرسشى ـ كه پرسش هايى را پيش روى متن دينى قرار مى دهند و پاسخ را از متون دينى استنباط مى نمايند ـ ارزش روش شناسانه قائل اند و از پيش دانسته هاى تطبيقى كه معنايى را بر متن تحميل مى كنند پرهيز مى نمايند; براى نمونه، مى توان اين پرسش را از قرآن كرد كه آيا پلوراليسم دينى، مورد تأييد مى باشد؟ پاسخ اين پرسش از آيات قرآن به دست خواهد آمد; تعدّد و تكثر برداشت ها به ميزان پرسش ها بستگى دارد.
9) اختلاف مؤلّف محوران در باره ى زبان دين; هم چنان كه در بحث زبان دين خواهد آمد، در زمينه ى شناختارى و غير شناختارى بودن، معنادارى و بى معنايى گزاره هاى دينى و دانستن معانى عرفى، استعاره اى، تمثيلى، اشاره اى و نما دينى آن ها اختلاف نظر وجود دارد. هر يك از اين روى كردها معنا، تفسير و برداشت خاصّى را به ارمغان مى آورد; به عنوان مثال، سمبليك و نمادين دانستن قصه ى آدم و حوا يا رمزى و اشاره اى دانستن و يا عرفى و طبيعى خواندن آن در تفسيرهاى اين قصه مؤثر است.
10) تأثير معارف برون دينى در فهم متون دينى; يكى از عوامل اختلاف برداشت ها، ميزان دخالت معارف عقلى و تجربى در فهم متون دينى است; براى نمونه اهل ظاهر و اخباريون، تأثير حداقلى عقل بر فهم دينى را مى پذيرند; ولى مُجسِمه و مُشبِهه از هر گونه استدلال عقلى در برداشت متن پرهيز مى كنند و معتزله نيز تأثير حداكثرى عقل و اسماعيليه تأثير حداكثرى شهود را مى پذيرند; اين اختلاف، در برداشت هاى متعدد مؤثر است.
11) نگاه جزء نگرانه به آيات قرآن; تفسير يك آيه ى قرآن بدون آيات ديگر نيز منشأ اختلاف تفاسير مى گردد.
12) غفلت از قراين حاليه، كلاميه، شأن نزول ها و زمينه ى تاريخى و معنايى متن.
13) غفلت از ظهور عرفى و عمومى و جاى گزينى ظهور شخصى به جاى آن.
14) اختلاف در تشخيص مصداق; مانند اختلاف در حرمت يا حليت شطرنج و مصداق بودن آن نسبت به قمار يا ورزش فكرى.
15) اختلاف در قلمرو منابع دين; شيعيان روايات پيشوايان دين و ائمه ى اطهار را منبع دينى مى شمارند; ولى اهل سنّت اخبار صحابه را ملاك و منبع استنباط احكام و معارف اسلامى قرار مى دهند.
16) علل روان شناختى از جمله جاه طلبى، طمع كارى، هواى نفس، حُبّ دنيا و ساير مطامع نفسانى و نيز اغراض سياسى از سوى برخى شخصيت هاى تاريخى مانند معاويه، عمر و بن عاص و ساير حاكمانِ حكومت هاى بنى اميه و بنى عباس و نيز نقشه هاى استعمارگران در پيدايش فرقه هايى چون بهاييت، وهابيت در تفاسير مختلف دين مؤثر بوده است.
خلاصه سخن آن كه: اولا، برداشت هاى يك سان ميان عالمان دينى وجود دارد و اختلاف قرائت، به صورت موجبه كليه ناتمام است، و ثانياً، بسيارى از اختلاف ها، از سنخ اختلاف اجتماعى اند; يعنى قابل جمع اند; ثالثاً، علّت بسيارى از اختلاف هاى متضاد و غير قابل جمع، زدودنى است.
عبدالحسین خسروپناه - کلام جديد، ص150
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :