امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
3029
قلب در قرآن به چه معناست و فرق آن با فؤاد چيست؟

قلب به معنای گرداندن و گرديدن آن از حالتي به حالت ديگر است. مانند گرداندن لباس يا گرداندن انسان از طريقه‌اش[1] و از واژه‌هايي كه در قرآن مكرر آمده قلب و مشتقات آن است كه در حدود 68 بار تكرار شده است. قلب در بدن كه همان عضو مادي و جسماني و قابل رؤيت عضو ضربان داري است كه ضربان‌هايش گردش خون را در عروق موجب مي‌شود و نقش آن در بدن از اهميتي به سزا است. يعني تا نيرويش باقي است و باز و بسته مي‌شود شخص زنده است، ولي همين كه از كار افتاد، مرگ فرا مي‌رسد[2] و اين قلب در حيوانات هم موجود است، بلكه در مردگان هم هست و معني ديگري براي قلب هست كه معني لطيف رباني و روحاني است كه تعابير گوناگوني از قبيل روح، نفس، عقل، و... از آن مي‌شود.[3]



مقصود از قلب در قرآن
1. به معني عقل و درك؛ چنان كه در آية 37 از سورة ق مي‌خوانيم: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْري لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ؛ در اين مطالب تذكر و يادآوري است براي آنان كه نيروي عقل و درك داشته باشند.»
2. به معني روح و جان، چنانكه در سورة احزاب، آية 10 آمده است: «وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ؛ هنگامي كه چشم‌ها از وحشت فرو مانده و جان‌ها به لب رسيده بود.» بعضي گفته‌اند كه اين مثلي است كه در مقام اضطراب قلوب مي‌آورند هر چند در واقع قلوب به حناجر نرسند.[4]
3. به معني رأي و نظر، و قلوبهم شتيّ؛[5] در حالي كه رأي و نظرهاي آنها پراكنده است.»
4. به معني بازگردانيدن؛ «و اليه تقلبون؛[6] و شما را به سوي او باز مي‌گردانند.»
5. به معني مركز عواطف؛ اين آيه شاهد اين معني است «سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ؛[7] به زودي در دل كافران ترس ايجاد مي‌كنم». يا اين آية شريفه «وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ؛[8] اگر سنگدل بودي از اطرافت پراكنده مي‌شوند.» از اين معاني به دست مي‌آيد كه جايي كه در قرآن كريم معناي قلب همان جسم مادي فيزيكي باشد كه از اجزاء مادي بدن است نداريم بلكه در همان معناي معنوي و روحاني استعمال شده اصولا در وجود انسان دو مركز نيرومند به چشم مي‌خورد:
الف) مركز ادراكات كه همان «مغز و دستگاه اعصاب است» و لذا هنگامي كه مطلب فكري براي ما پيش مي‌آيد احساس مي‌كنيم با مغز خويش آن را مورد تجزيه و تحليل قرار مي‌دهيم اگر چه مغز و سلسله اعصاب در واقع وسيله و ابزاري هستند براي روح.
ب) مركز عواطف كه عبارت است از همان قلب صنوبري كه در بخش چپ سينه قرار دارد و مسائل عاطفي در مرحلة اول روي همين مركز اثر مي‌گذارد. اولين جرقه از قلب شروع مي‌شود.
با مصيبتي روبرو مي شود فشار آن را روي همين قلب صنوبري احساس مي‌كنيم و نيز وقتي كه به مطلب سرور انگيزي بر مي‌خوريم فرح و انبساط را در همين مركز احساس مي‌كنيم. درست است كه مركز اصلي ادراكات و عواطف همگي روان و روح آدمي است، ولي تظاهرات و عكس‌العمل‌هاي جسمي آن متفاوت است، واکنش درك و فهم نخستين بار در دستگاه مغز آشكار مي‌شود، ولي عكس‌العمل مسائل عاطفي از قبيل محبت، عداوت، ترس، آرامش، شادي و غم در قلب انسان ظاهر مي‌گردد، به طوري كه به هنگام ايجاد اين امور به روشني اثر آنها را در قلب خود احساس مي‌كنيم. نتيجه اين كه اگر در قرآن مسائلي عاطفي به قلب (همان عضو مخصوص) مسائل عقلي به قلب (به معني عقل يا مغز) نسبت داده شده، دليل آن همان است كه گفته شده و سخني به گزاف نرفته است. از همة اينها گذشته قلب به معني عضو مخصوص نقش مهمي در حيات و بقاي انسان دارد. به طوري كه يك لحظه توقف آن با نابودي همراه است، بنابراين، چه مانعي دارد كه فعاليّت‌هاي فكري و عاطفي به آن نسبت داده شود.[9]
مرحوم علامه طباطبايي دربارة قلب در قرآن كريم مي‌فرمايد: «قلب عضوي است معروف و لكن بيشتر در قرآن كريم در آن چيزي كه آدمي به وسيلة آن درك مي‌كند استعمال مي شود. و به وسيلة آن احكام عواطف باطنش را ظاهر و آشكارا ساخته مثلاً حب و بغض و خوف و رجاء و آرزو و اضطراب دروني و امثال آن را از خود بروز مي‌دهد. پس قلب آن چيزي است كه حكم مي‌كند و دوست دارد و دشمن مي‌دارد و مي‌ترسد و اميدوار مي‌شود و آرزو مي‌كند و خوشحال و اندوهناك مي‌گردد. وقتي معناي قلب اين بود پس در حقيقت قلب همان جان آدمي است كه با قوا و عواطف باطني كه مجهز است، به كارهاي حياتي خود مي‌پردازد».[10]

پي نوشت ها:
[1] . راغب اصفهاني، محمد، مفردات الفاظ القرآن، دمشق، دارالعلم، 1416 ق، ص 681.
[2] . شعراني، ابوالحسن، تهران، كتابفروشي اسلاميه، چاپ دوّم، 1398 ق، ج 2، ص 309.
[3] . الطريحي، فخرالدين، مجمع البحرين، المكتبة المرتضويه، 1362 ش، ج 2، ص 147.
[4] . شعراني، ابوالحسن، همان، ج 2، ص 309.
[5] . حشر/ 14.
[6] . عنكبوت/ 21.
[7] . انفال/ 12.
[8] . آل عمران/ 159.
[9] . مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1373، ج 1، ص 87؛ و ر.ك، كارل. گوستا و يونگ، روح و زندگي، ترجمه‌ي: لطيف صديقايي، تهران، چاپ نيل، نشر جامي، 1379، ص 19، جزوات روانشناسي، دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، جزوه اوّل، ص 13.
[10] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، ترجمة سيد محمد باقر موسوي همداني، تهران، انتشارات محمدي، 1363، ج 17، ص 74 و ج 4، ص 7.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :