امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1285
دعاي پيرزن بدادش رسيد
سلطان ملكشاه در محل حكومت خويش (اصفهان) به شكار رفت و جمعي از خواص و غلامان او اطرافش بودند، گاو ماده‌اي بي‌صاحب ميان بيابان به چشم آنها خورد او را گرفتند، پس از كشتن، بريان كردند و خوردند، صاحب گاو پيرزني بود بيوه كه سه طفل يتيم داشت و به شير گاو زندگاني مي‌كردند، وي تا با خبر شد آمد در وقتي كه ملك شاه مي‌خواست از روي پل زاينده رود برود مقابلش ايستاد و گفت شاها اگر امروز سر پل زاينده رود جواب مرا ندادي و به دردم رسيدگي نفرمائي، روز قيامت سر پل صراط جلوتان را خواهم گرفت، سلطان پياده شد و به موضوع پي برد، دستور داد هفتاد گاو به آن زن دادند، غلامان كه در مقام خدمتگزاري دربار سلطان به مال مردم تجاوز كرده بودند در دادگاه رسمي سلطان محكوم شدند.
بعد از وفات ملكشاه آن زن خود را روي قبر سلطان افكند و مي‌گفت خداوندا! سلطان ملكشاه هم به درد دلم رسيدگي نمود و هم احسان به من كرد، تو اكرم الاكرمين هستي، ‌اگر به او رحم فرمائي چه مي‌شود. در آن زمان يكي از عباد و زهاد ملكشاه را خواب ديد. از حالش جويا شد، گفت اگر شفاعت زني را كه سر پل زاينده رود كه بدادش رسيدم نبود واي بر من بود.
آرزو دارم، اگر گل نيستم خاري نباشم بار بردار ار زدوشي نيستم باري نباشم
گر نگشتم دوست با صاحب دلي، دشمن نگردم بوستان بهر خليل ار نيستم ناري نباشم
گر كه نتوانم ستانم داد مظلومي ز ظالم باز آن خواهم كه همكار ستمكاري نباشم
داني چرا در برخود برخويش مي‌لرزد قلم ترسد كه ظلمي را كند درحق مظلومي قلم
گيرم علم افراختي بر ملك عالم تاختي جان جهان بگداختي در آتش ظلم و ستم
روزي علم گردد نگون گردي به دست غم زبون نيكي نما در دهر دون، نامت بنيكي كن علم
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :