امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1210
جانم را بگير و به او ملحق فرما

در بني اسرائيل زن فاحشة خبيثه‌اي بود، اين زن عادتش اين بوده كه در خانه‌اش را باز مي‌گذاشت و تختي مي‌زد و خود را آرايش مي‌كرد و مقابل درب خانه مي‌نشست، هر كس از در خانه‌اش مي‌گذشت در دام مي‌افتاد. «قبل از اسلام فواحش بالاي خانه خود بيرق مي‌زدند» از خصوصيات اين فاحشه آن كه ده دينار پول قبلاً دريافت مي‌كرد، يك روز يك نفر شخص صالح وعابدي كه اهل اين كار نبود از در خانه فاحشه گذشت، اين شخص عابد كه در عمرش جز تقوي و بندگي خدا كاري نداشت، چون گذرش به اينجا افتاد، چشمش به اين فاحشه افتاد پايش سست شد، جمال و دلربائي زن نظر او را جلب كرد، بعد از سالها عبادت خواست وارد اين خانه شود، ديد مأمور مي‌گويد ده دينار بده و وارد شو، پول نداشت فوراً رفت متاعي را فروخت و ده دينار داد و وارد خانه فاحشه شد و پهلوي او نشست تا هنگام عمل حرام، يك دفعه تنش لرزيد خيال رحماني به مغزش خطور كرد، چنان لرزيد كه زن هم متوجه شد، زن گفت چرا مي‌لرزي بگذر از اين فكرها، عابد گفت: خدا حاضر است، از او مي‌ترسم.
زن گفت: اين را خيلي‌ها آرزو دارند و تو حالا مي‌خواهي بروي؟! عابد گفت: پولي كه دادم به تو بخشيدم مرا رها كن پس از خانه بيرون رفت و دائما از اين كار خود فرياد مي‌كرد و نمي‌توانست جلو خود را بگيرد و از شهر خارج شد.
حالا ببينيد اثرش چه مي‌كند.
آن زن زانيه به فكر فرو رفت به خود گفت: خاك بر سرت اين مرد تا به حال گناه نكرده بود حال كه ‌خواست گناه بكند اينطور حالش دگرگون شد تو كه يك عمر كار خراب كرده‌اي چه مي‌كني، رفت فورا در خانه را كه باز بود بست و پشيمان شد و به فكر افتاد كه در پي اين مرد عابد رود تا با او ازدواج كند تا خدا او را ببخشد، عقب عابد رفت نشانه به او دادند، كه رفته در فلان قريه آمد تا آن قريه، وقتي به آن مرد صالح رسيد روي خود را عقب زد كه او را بشناسد و گفت كه آمده‌ام توبه كنم تا رويش را عقب زد، عابد صيحه‌اي زد و از دنيا رفت. زن سر به آسمان بلند كرد و گفت خدايا از گذشته‌هايم پشيمانم، آمدم نزد اين مرد صالح تا با او ازدواج كنم و تدارك گذشته‌ام شود حال كه از دنيا رفت. خدايا جانم بگير و به او ملحق فرما و در همان حال از دنيا رفت.
خواهم كه خاك راه شوم زير پاي تو تا ذره ذره‌ام هم گيرد هواي تو
آيم چو گرد بر سر راه تو اوفتم شايد كه بوسه‌اي بربايم ز پاي تو
جان در رهت فدا كنم و منت كشم اي صد هزار جان گرامي فداي تو
جان صد هزار كاش بود هر دمي مرا تا جمله را نثار كنم از براي تو
خوش آندمي كه سوي من آيي زروي لطف تو جان زمن طلب كني و من لقاي تو
يابم حيات تازه بهر جان فشاندني گر صد هزار بار بميرم براي تو
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :