امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
1238
شكفتني ديگر
صبح فروردين بود
به تماشاي بهاران رفتم
تا رسيدم به لبِ ساحلِ رود
زنده رود از شادي
مست در بسترِ خود مي‌غلتيد
نغمه‌ي دلكش مرغانِ چمن
بود آميخته با عطرِ نسيم
وه چه صبحي، چه فرح افزا بود!
سرو، مغرور و خَرام
بيد، آشفته و مست
كاج، دست افشان بود
همه از باد بهاران سر مست
نور زرينه‌ي خورشيد پگاه
از پسِ شاخه‌ي سرسبزِ چنار
بر سر و روي عروسان چمن
ذرّه‌هايي زطلا مي‌پاشيد
من در آن صبح طرب خيز بهار
مات و مبهوت بر اين زيبايي
به تماشا چو گذر مي‌كردم
ناگهان از پس انبوهِ درخت
يار ديرينه و همدرسم را
ديدمش جانب من مي‌آمد
در نگاهش به وضوح
بود بس بارقه‌ي عشق و اميد
چهره‌اش شاد، به لب خنده‌ي نور
بود تنديس خوش فروردين
با خود اين گفتم من
نيست آن دوست كه مي‌دانستم
به شگفت آمدم از اين تغيير
اگر اين است همان يارِ قديم
آن كه مي‌بود زخود بيگانه
آن كه مي‌سوخت زحسرت شب و روز
آن كه هر لحظه هراسان مي‌بود
هر دم از دلهره‌ي فرداها
از سرِ ترس به خود مي‌پيچيد
آن كه در دخمه‌ي بي‌ايماني
بود محبوس چو يك زنده به گور
دل او، چون شب يلدا تاريك
آن پريشاني حال
آن همه يأس و هراس
آن همه بد خُلقي
زندگي همچون مرگ
عاري از روحِ نشاط
حال از چيست دگرگونيِ او
اين همه لطف و صفا
اين همه عشق و اميد
اين تبسم كه به لب دارد او
اين شكوفايي نور
نيست جز معجزه‌اي پندآموز
با شگفتي نگهش مي‌كردم
مات و مبهوت كه اين قصه زچيست؟
نكند من به خطا مي‌بينم
يا كه در خواب و خيالي هستم
او چو پي بُرد به حيراني من
رو به من كرد و به آرامي گفت
شرح اين قصه دراز است اي دوست
گر شكيبا باشي
باز گويم به تو اين مطلب را
قصه‌ي زندگي تلخِ مرا
خوب دانم كه تو مي‌دانستي
فكر و روحم همه بود
عاري از آرامش
نابساماني‌ها، نابهنجاري‌ها
جسم و جانم فرسود
دوستانم همگي
اهل نيرنگ و ريا
با جوانمردي و عشق
همگي بيگانه
مذهب و مَسلَكشان
دوري از ارزشها
واژه‌هاي دلشان
همگي آلوده
خواب و رويايم بود
همه همچون كابوس
آروزهاي دلم
همگي نقش بر آب
زندگي همچو شبي بي‌پايان
نه اميدي بر روز
نه نويدي از نور
خاطراتم همه درد آگين بود
من در آن وهله كه بدبختي‌ها
مي‌فشردند گلويم شب و روز
عاقبت چاره نديدم جز مرگ
آمدم در سحري پَرسِه زنان
تا رسيدم به لب ساحل رود
خواستم تا تن بي‌مصرف را
دستِ امواج سپارم چون كاه
سايه‌ي مرگ چو ديدم در آب
شد ميان من و مرگ
يك جدالي بر پا
اندر اين مهلكه بودم كز دور
ناگهان از سر گلدسته‌ي نور
نغمه‌اي روح افزا گشت بلند
كه بزرگ است خداوند جهان!
كه بزرگ است خداوند جهان!
نيست در كنگره‌ي عرش و زمين
به جز الله خدايي ديگر
عطر گلبانگ اذان سحري
كرد يكباره فضا عطر آگين
جذبه‌ي دلكش آهنگ اذان
يكسره جان و دلم را لرزاند
كشمكش‌هاي درون
لحظه‌اي شد آرام
فكر شيطاني مرگ
از سرم كرد به دور
من آشفته چو يك پروانه
از سِيَه چالِ دلم
تا به گلدسته‌ي نور
يك نفس بال زدم
چون رسيدم به اقامتگه نور
مسجدي پاك و مصفّا ديدم
در و گلدسته چراغاني بود
ساحتش ساده و بي‌آلايش
راهرو، صحن و شبستان روشن
حوض فيروزه‌ي لبريز از آب
ديده را غرق طراوات مي‌كرد
من كه عمري همه از كوريِ دل
دور بودم ز سرا پرده‌ي نور
قهر بودم زلجاجت با عشق
ننهادم قدمي در ره حق
نه نيايش، نه نماز
نه دعايي، نه نياز
دور بود از دل من مهر خدا
من در آن خانه‌ي پاك
شرمسار از دل آلوده‌ي خويش
چهره‌ام پُر تشويش
در سرم وسوسه‌ي رفتن بود
خواستم دور شوم از مسجد
ناگهان از بَر حوض
پيرمردي كه مرا مي‌نگريست
با سلامي، به سوي خود خواندم
بود در چهره‌ي او
پرتوي از ايمان
با نگاهي پُر مِهر
با بياني آرام
گفت از چيست پريشان حالي
مگر از لطف خدا مأيوسي
آن خدايي كه كريم است و رحيم
آن خدايي كه غفور است و ودود
آن خدايي كه همه عالم از اوست
زود بشتاب به صف‌هاي نماز
هر چه خواهي تو از او خواه، كه او
طالب چون تو پريشان حالي است
سخنش بود لطيف
نگهش مهر آميز
التهابي به دورنم افكند
ديده پر آب شد از شوق وصال
با صفا گشت دلِ غمگينم
با وضو سوي شبستان رفتم
جمع ديدم همه در پيش نگار
به قيامند و ركوعند و سجود
همه از وجدِ عبادت سرخوش
همه از نوش نيايش سر مست
تا شدم غرق در آن چشمه‌ي نور
در دل تيره و تار شب من
صبح صادق سر زد
زندگي روشن شد
بر سر شاخه‌ي پژمرده‌ي دل
شد شكوفا گل خوش رنگ اميد
زندگي گلشن شد
راز خوشبختي من
راز خوشبختي هر انسان است
زندگي بي‌مدد و لطف خدا
سخت و طاقت فرساست
قرن ما با همه‌ي جاذبه‌ها
قرن افسردگي انسان است
قرن تنهايي اوست
قرن آوارگي ارزش‌هاست
قرن هذيان گويي است
عقل انسان، امروز
حبس در جعبه‌ي رايانه‌ي اوست
زندگي، زندگي ماشين است
مُرغكِ روح بشر
سخت در دامِ فن و تكنيك است
راز خوشبختي و آرامش من
اين همه نور كه در دل دارم
پرتوي هست ز انوار نماز
بر سر شاخه‌‌ي سر سبز نماز
گُلِ ايمان و صفا
گل آرامش روح
گل خوش رنگ اميد
گل خوش بيني‌ها
گل خوشبختي‌ها
همه يك جا رويد
اين گلستان خوش الوان حيات
نيست جز نفخه‌ي اعجاز نماز
آري آري اي دوست
اين چنين است كه گفتم با تو
اين دگرگوني و تجديد حيات
پرتوي هست از آن فجر و اذان سحري
شرح حال من و آن نيمه‌ي شب
خوش خِتامي است اگر وام ز حافظ گيرم
«دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند»
صبح فروردين بود
با خداحافظي، آن يار عزيز
مي‌گذشت از بَرِ من بس آرام
در نگاهش به وضوح
بود بس بارقه‌ي عشق و اميد
چهره‌اش بس شادان
به لبش، خنده‌ي نور
بود تنديس خوشِ فروردين
من در آن صبح طرب خيز بهار
مات و مبهوت از الطاف خدا
با شگفتي نگهش مي‌كردم
وه چه صبحي، چه فرح افزا بود
مرتضي مشتاقي
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :