امروز:
چهار شنبه 4 مرداد 1396
بازدید :
1623
يوسف زهرا
« شباهتهاي امام زمان(عج) با حضرت يوسف(ع) »
مقدمه
گفتند خلايق كه تويي يوسف ثاني چون نيك بديدم، به حقيقت، به از آني
يكي از ويژگي هاي رواني آدمي اين است كه هماره در رويارويي با امر تازه و بديع، حالت دفاعي به خود مي گيرد و كمتر به پذيرش آن گردن مي نهد. اين امر به ويژه آن گاه تشديد مي شود كه پديده جديد حالت رمزگونه داشته باشد و اعتقاد به آن، زمينه ساز تحولي بنيادين در باورها، انديشه، منش و روش زندگي او شود. برعكس. در برابر موضوعي كه پيشينه داشته يا در زمان هاي پيش، يك يا چند بار رخ داده است، مقاومت چنداني از خود نشان نمي دهد و به سادگي، آن را مي پذيرد.
يكي از شيوه هاي چيره شدن بر اين وضعيت، عادي جلوه دادن آن مسأله است. يعني تبيين اين نكته كه موضوع مورد نظر، مسبوق به سابقه بوده و براي ديگران نيز رخ داده است. قرآن كريم نيز همين شيوه را به كار گرفته است. در صدر اسلام، روزه، حكمي جديد و همراه با اندكي مشقت مي نمود؛ زيرا روزه دار مي بايست از بسياري از امور مباح چشم بپوشد و از ارتكاب آنها خودداري كند. شايد برخي از مسلمانان در برابر چنين حكم بي سابقه اي، واكنش نشان مي دادند و آن را به سختي مي پذيرفتند. از اين رو، قرآن كريم، ابتدا مسلمانان را از نظر رواني براي پذيرش آن آماده مي كند. خداوند متعال مي فرمايد:
«يا ايها الذين امنوا كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم»[1]؛
اي كساني كه ايمان آورده ايد! روزه بر شما نوشته شد، همان گونه كه بر پيشينيان شما، نوشته شد.
يعني مپنداريد كه اين تكليف، مسأله اي بي سابقه و فراتر از توانايي شماست. هرگز چنين نيست؛ زيرا وجوب روزه، حكم متداولي است كه گذشتگان نيز موظف بوده اند آن را انجام دهند.
مسائلي مانند اعتقاد به حضرت مهدي (عج) و غيبت و ظهور ايشان نيز به ظاهر بديع و بي سابقه بوده و طول عمر ايشان با هاله اي از رمز و راز و شگفتي همراه است. افزون بر آن، اين باور بر همه شؤون حيات آدمي تأثيري بنيادين بر جا مي گذارد. از اين رو، برخي افراد از پذيرش آن سر باز مي زنند و آن را انكار مي كنند. امامان معصوم _ عليهم السلام _ در برابر اين انديشه، كوشيده اند با بيان موارد مشابهي كه در تاريخ گذشته _ به ويژه تاريخ پيامبران الهي _ رخ داده است، مسأله غيبت امام عصر (عج) و ديگر مفاهيم مربوط به آن را عادي جلوه دهند، تا مردم به گمان بي سابقه بودن، در آن به ديده شك و ترديد ننگرند. براي نمونه؛ به كلام نوراني حضرت مهدي (عج) به شيخ صدوق مي توان اشاره كرد. شيخ صدوق مي گويد: شبي در عالم رؤيا ديدم كه در مكه ام و گرد خانه خدا طواف مي كنم. در دور هفتم نزد حجرالاسود آمدم و آن را لمس كردم و بوسيدم. در حالي كه، دعاهاي بوسيدن حجرالاسود را مي خواندم، مولاي خود حضرت مهدي (عج) را ديدم كه بر در خانه كعبه ايستاده اند. با خاطري پريشان به حضرت نزديك شدم. حضرت با نگاهي به رخساره ام به فراستِ خود، راز دلم را دانست. به او سلام كردم. حضرت پس از جواب سلام، فرمود: چرا درباره غيبت كتابي نمي نويسي، تا اندوه دلت را بزدايد؟ عرض كردم: يابن رسول الله! در اين باره كتاب نوشته ام. حضرت پاسخ دادند: منظورمان اين نيست كه همانند گذشته بنويسي. كتابي درباره موضوع غيبت بنگار و در آن، غيبت هاي پيامبران _ عليهم السلام _ را بيان كن. سخن حضرت به پايان رسيد و از ديدگانم پنهان شد. من از خواب بيدار شدم و تا طلوع فجر به دعا و گريه و مناجات پرداختم. چون صبح دميد، نگارش اين كتاب را آغاز كردم.[2]
حضرت يوسف _ عليه السلام _ يكي از پيامبراني است كه امام مهدي (عج) در روايت ها به ايشان تشبيه شده اند. البته در اين روايت ها، حضرت مهدي (عج) از جهت هاي گوناگون به حضرت يوسف _ عليه السلام _ تشبيه شده اند. امام باقر _ عليه السلام _ در روايتي تنها به شباهت در غيبت اشاره كرده اند.[3] هم چنين ايشان در جايي ديگر، به شباهت هاي ديگري اشاره فرموده اند.[4] حال آن كه امام صادق _ عليه السلام _ بدون اشاره به شباهت هاي پيشين، شباهت ديگري بر شباهت هاي ياد شده مي افزايند.[5] اينها نشان مي دهد كه منظور، حصر شباهت ها در موارد ياد شده نبوده، بلكه تنها براي نمونه به برخي از آنها اشاره شده است. با توجه به اين نكته و با الهام از فرمايش حضرت مهدي (عج) به شيخ صدوق، اين نوشتار مي كوشد با تأمل در قرآن و روايت ها، شباهت و همانندي هاي موجود ميان يوسف زهرا _ عليه السلام _ و يوسف يعقوب _ عليه السلام _ را بازگو كند، تا از اين رهگذر، فهم و پذيرش امر حضرت مهدي، آسان تر گردد.
1. غيبت
برجسته ترين همانندي ميان يوسف زهرا _ عليه السلام _ و يوسف يعقوب _ عليه السلام _، همانندي در غيبت است. امام باقر _ عليه السلام _ به محمد بن مسلم مي فرمايد:
«يا محمّد بن مسلم إنّ في القائم من اهل بيت محمّد _ عليهم السلام _ شبه من خمسه من الرسل: يونس بن متي و يوسف بن يعقوب و موسي و عيسي و محمّد صلوات الله عليهم .... و أمّا شبهه من يوسف بن يعقوب _ عليه السلام _ فالغيبه من خاصته و عامته و اختفائه من اخوته ...»؛[6]
اي محمّد بن مسلم! قائم آل محمّد (عج) با پنج تن از پيامبران شباهت دارد: يونس بن متي و يوسف بن يعقوب و موسي و عيسي و محمّد صلوات الله عليهم .... و امّا شباهت او به يوسف در غيبت اوست از اقوام دور و نزديك و از برادران خود .... .
نخستين سؤال درباره اين شباهت، آن است كه ميان غيبت امام عصر ( عج) و غيبت يوسف _ عليه السلام _ تفاوت فراواني وجود دارد؛ زيرا غيبت يوسف _ عليه السلام _، غيبتي است نسبي، يعني هرچند او از كنعان، برادران و پدر و مادر خود غايب بود، ولي از ديدگان مصريان غايب نبود. او با مصريان، گفت و گو و رفت و آمد داشت، در حالي كه غيبت حضرت مهدي (عج) غيبتي است مطلق و آن حضرت از ديده همگان غايب است. از اين رو، قياس آن دو با يكديگر قياس مع الفارق است. پاسخ به اين نكته، در شباهت دوم خواهد آمد.
2. حضور
برادران يوسف براي خريد آذوقه به مصر آمدند و به بارگاه يوسف وارد شدند. وي در نخستين نگاه و گفت و گو، آنان را شناخت، ولي آنان يوسف را نشناختند. آنان بي آن كه به هويت يوسف پي برند، با وي سخن گفتند و داد و ستد كردند:
«فدخلوا عليه فعرفهم و هم له منكرون»؛[7]
(برادران يوسف) بر او وارد شدند. او، آنان را شناخت، ولي آنان او را نشناختند.
يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز در ميان مردم حضور دارد. در كنار آنان راه مي رود و بر فرش هاي آنان پا مي نهد و ...، ولي مردم، او را نمي شناسند. برخي بر اين باورند كه غيبت امام عصر (عج) به اين معناست كه آن حضرت، در آسمان ها يا عوالم ديگري زندگي مي كنند. بنابراين، حضرت مهدي (عج) از ديدگان همه انسان ها پنهان هستند و كسي، ايشان را نمي بيند. بر اساس اين باور، نكته اي كه پيش از اين گذشت، به ذهن مي رسد كه مقايسه حضرت مهدي (عج) با حضرت يوسف _ عليه السلام _ مقايسه اي ناتمام است. امّا حقيقت، اين است كه تصوير ياد شده، خطا و به دور از واقعيت است. او در ميان مردم رفت و آمد مي كند و در كوچه و بازارها قدم مي گذارد. مردم، آن حضرت را مي بينند، گرچه او را نمي شناسند.
سدير مي گويد:
سمعت اباعبدالله _ عليه السلام _ يقول: إنّ في القائم شبه من يوسف _ عليه السّلام _. قلت: كأنّك تذكر حيره و غيبته؟ فقال لي: ما تنكر هذه الامه اشباه الخنازير؟ إنّ اخوه يوسف كانوا أسباطاً اولاد انبياء تاجروا يوسف و بايعوه و هم اخوته و هو اخوهم فلم يعرفوه حتي قال لهم أنا يوسف ... فما تنكر هذه الامه أن يكون الله عزوجل يفعل بحجته ما فعل بيوسف أن يكون يسير في أسواقهم ويطأ بسطهم و هم لايعرفونه حتي يأذن الله عزوجل أن يعرفهم بنفسه كما أذن ليوسف حتي «قال لهم هل علمتم ما فعلتم بيوسف و أخيه إذا انتم تجهلون قالوا ءَإنك لانت يوسف قال انا يوسف و هذا أخي»؛[8]
امام صادق _ عليه السلام _ فرمودند: قائم (عج) شباهتي با يوسف دارد. عرض كردم: گويا حيرت و غيبت او را مي فرماييد؟ حضرت فرمودند: چرا اين امت، كه شبيه خوك ها هستند قضيه حضرت يوسف را انكار نمي كنند؟ برادران يوسف با اين كه پيغمبر زاده و برادر يوسف بودند و او نيز برادرشان بود، با او تجارت و خريد و فروش كردند و او را نشناختند، تا اين كه يوسف، خودش را معرفي كرد و گفت: من يوسفم ... با اين حال چرا آنان منكرند كه خداوند عزوجل با حجت خود، همان كاري را بكند كه با يوسف كرد؟ او در بازارهايشان راه مي رود و بر فرش هاي آنان گام بر مي نهد، ولي مردم او را نمي شناسند، تا هنگامي كه خداوند به او اجازه دهد كه خودش را معرفي كند. همان گونه كه به يوسف اجازه داد و يوسف گفت: آيا دانستيد با يوسف و برادرش چه كرديد، آن گاه كه جاهل بوديد؟ آيا تو همان يوسفي؟ گفت: (آري) من يوسفم و اين، برادر من است.
و باز امام صادق _ عليه السلام _ فرمود:
«إن في صاحب هذا الامر سنن من الانبياء _ عليهم السّلام _ ... و أمّا سنه من يوسف فالستر يجعل الله بينه و بين الخلق حجاباً يرونه و لايعرفونه ...»؛[9]
صاحب اين امر (امام مهدي «عج») به برخي از پيامبران، شباهت هايي دارد... امّا شباهت او به يوسف، در پرده بودن اوست؛ يعني خداوند بين او و مردم حجابي مي نهد كه او را مي بينند، ولي نمي شناسند.
[1] . سورة بقره، آية 183.
[2] . كمال الدين، ج 1، ص 74.
[3] . شباهت اول.
[4] . شباهت چهارم.
[5] . شباهت دوم.
[6] . كمال الدين، ج 1، ص 443.
[7] . سورة يوسف، آية 58.
[8] . كمال الدين، ج 2، ص 10.
[9] . كمال الدين، ج 2، ص 20.
@#@
3. كودكي
غيبت يوسف از دوران كودكي آغاز شد:
«و جاءت سياره فأرسلوا واردهم فأدلي دَلوَه قال يا بشري هذا غلام»؛[1]
و (در همين حال) كارواني فرا رسيد و مأمور آب را (در پي آب) فرستادند. او دلو را در چاه افكند. (ناگهان) صدا زد: مژده باد اين كودكي است (زيبا و دوست داشتني)!
غيبت يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز از دوران كودكي آغاز شد.
امام صادق _ عليه السلام _ مي فرمايند:
«قال رسول الله _ صلّي الله عليه و آله _ لابد للغلام من غيبته فقيل له: و لم يا رسول الله؟ قال: يخاف القتل»؛[2]
رسول خدا _ صلّي الله عليه و آله _ فرمود: ناچار براي آن كودك (امام مهدي «عج») غيبتي خواهد بود. پرسيده شد: براي چه؟ فرمود: براي محفوظ ماندن جانش.
حضرت مهدي (عج) در سال 255 هجري به دنيا آمد. آغاز غيبت صغرا نيز در سال 260 هجري است. بنابراين، ايشان در آغاز غيبت صغري، پنج ساله بوده اند.
4. زيبايي و بخشندگي
همان گونه كه يوسف در زيبايي و بخشندگي، شهره آفاق بود، يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز به بالاترين درجه اين دو ويژگي آراسته است.
امام باقر _ عليه السلام _ مي فرمايند:
«في صاحب هذا الامر أربع سنن من أربعه انبياء ... و سنه من يوسف من جماله و سخائه ...»؛[3]
صاحب اين امر (حضرت مهدي «عج») با چهار پيامبر شباهت هايي دارد ... شباهت او به يوسف، در زيبايي و بخشندگي اوست... .
رسول الله _ صلّي الله عليه و آله _ فرمود:
«ليبعثنَّ الله عزوجل في هذه الامه خليفه يحثي المال حثياً و لا يعدّه عدّاً»؛[4]
به زودي خداوند عزوجل در اين امت، خليفه اي را بر مي انگيزد كه مال را بي آن كه بشمارد، به ديگران مي بخشد.
5. هراس
يوسف در عالم رؤيا ديد كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرش سجده مي كنند، ولي به سفارش پدر از ترس مكر برادران، رؤياي خويش را پنهان كرد:
«اذ قال يوسف لابيه يا أبت إني رأيت أحد عشر كوكباً و الشمس و القمر رأيتهم لي ساجدين قال يا بُنيّ لاتقصص رؤياك علي اخوتك فيكيدوا لك كيداً»؛[5]
(به ياد آور) هنگامي را كه يوسف به پدرش گفت: پدر! من در خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده مي كنند. (يعقوب) گفت: فرزندم! خواب خود را براي برادرانت بازگو مكن! زيرا براي تو نقشه (خطرناكي) مي كشند.
يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز همين گونه است؛ يعني به دليل هراس از دشمنان، بايد نام مباركش پنهان باشد.
ابوخالد كابلي مي گويد كه به امام باقر _ عليه السلام _ عرض كردم:
«اُريد أن تسمّيه لي حتي أعرفه باسمه فقال: سألتني و الله يا أبا خالد عن سؤال مجهد ولقد سألتني عن أمر لو كنت محدّثاً به أحداً لحدثتك ولقد سألتني عن امر لو أن بني فاطمه عرفوه حرصوا علي أن يقطعوه بضعه بضعه»؛[6]
نام مبارك او (حضرت مهدي «عج») را براي من بگوييد تا او را به نام بشناسم. حضرت فرمودند: اي ابوخالد! به خدا سوگند! پرسش زحمت انگيز و مشقت آوري از من پرسيدي و درباره مسأله اي از من پرسيدي كه اگر گفتني بود، به يقين به تو مي گفتم. تو درباره چيزي از من پرسش كردي كه اگر بنو فاطمه او را بشناسند، حرص ورزند كه او را تكه تكه كنند.
6. ظلم
دليل غيبت يوسف، ستم برادران در حقّ او بود؛ يعني حسادت ورزيدن و به چاه افكندن او.
«و أجمعوا أن يجعلوه في غيابت الجب»[7]؛
و تصميم گرفتند وي را در نهان گاه چاه قرار دهند.
يكي از حكمت هاي غيبت يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز ستم حاكمان و طاغوت هاي خون آشام در حقّ آن حضرت است.
زراره مي گويد:
«سمعت الصادق جعفر بن محمّد _ عليه السّلام _ يقول: إن للقائم غيبه قبل أن يقوم. قلت: ولم ذلك جعلت فداك؟ قال يخاف و أشار بيده إلي بطنه و عنقه»؛[8]
از امام صادق _ عليه السلام _ شنيدم كه فرمود: قائم (عج) پيش از قيامش غيبتي دارد. عرض كردم: فدايت شوم چرا؟ حضرت در حالي كه به شكم و گردن مباركش اشاره كرد، فرمود (از كشته شدن) مي ترسد.
شمار طاغوتيان عصر ما، از شما طاغوتيان عصر تولد حضرت، كمتر و از نظر ابزار نظامي، ضعيف تر نيست. خون آشامي و جنايت پيشه گي شان نيز به مراتب از آنان بيشتر است. پس آن ترس هنوز وجود دارد. به اميد آن روزي كه ياوران كارآمدي پرورش يابند تا بتوانند سپر بلاي حضرت باشند و او را از گزند حوادث در امان دارند؛ زيرا كه فراهم آمدن چنين افرادي، پيش زمينه فرا رسيدن روز موعود است.
7. ريزش و رويش
برادران يوسف، او را به چاه افكندند؛ زيرا دل هايشان از حسد آكنده بود. بنابراين، خوبي هاي او را نمي ديدند، ولي غريبه ها از ديدن او مسرور گشتند و اظهار شادماني كردند:
«وجاءت سياره فأرسلوا واردهم فأدلي دلوه قال يا بشري هذا غلام»؛[9]
و (در همين حال) كارواني فرا رسيد و مأمور آب را (در پي آب) فرستادند. او، دلو خود را در چاه افكند. (ناگهان) صدا زد: مژده باد اين كودكي است (زيبا و دوست داشتني)!
هنگام روبه رو شدن با يوسف زهرا نيز برخي از مسلمانان، بر وي شمشير مي كشند؛ زيرا سينه هايي آكنده از كينه دارند، يا خود را از او بيشتر دوست دارند، يا اين كه خود را زمام دار امور خويش مي دانند و در برابر رأي و نظر او، رأي و نظري جداگانه دارند و يا ... .
امام صادق _ عليه السلام _ فرمود:
«القائم (عج) يلقي في حربه مالم يلق رسول الله _ صلّي الله عليه و آله _. أن رسول الله _ صلّي الله عليه و آله _ أتاهم و هم يعبدون حجاره منقوره و خشباً منحوته و أن القائم يخرجون عليه فيتأولون عليه كتاب الله و يقاتلونه عليه»؛[10]
قائم (عج) در پيكار خود با چنان چيزي رو به رو خواهد شد كه رسول خدا _ صلّي الله عليه و آله _ با آن رو به رو نگرديد. همانا رسول خدا _ صلّي الله عليه و آله _ در حالي به سوي مردم آمد كه آنان، بت هاي سنگي و چوب هاي تراشيده را مي پرستيدند. ولي قائم (عج) چنان است كه بر او مي شورند و كتاب خدا را بر ضدّ او تأويل مي كنند. آن گاه به استناد همان تأويل، با او به جنگ بر مي خيزند.
در اين ميان، برخي بيگانگان هستند كه از ديدنش خشنود مي شوند و با فطرت هاي پاكشان به سوي او مي روند و به او مي پيوندند.
امام صادق _ عليه السلام _ مي فرمايد:
«إذا خرج القائم (عج) خرج من هذا الامر من كان يري أنه من اهله و دخل فيه شبه عبده الشمس و القمر»؛[11]
چون قائم (عج) قيام كند، كسي كه خود را اهل اين امر مي پنداشته است، از اين امر بيرون مي رود. در مقابل، افرادي مانند خورشيد پرستان و ماه پرستان، به آن مي پيوندند.
8. بهاي اندك
كاروانياني كه يوسف را يافتند، او را به بهاي اندكي فروختند؛ زيرا از ارزش آن درّ يگانه، آگاهي نداشتند:
«و شروه بثمن بخس دراهم معدوده و كانوا فيه من الزاهدين»؛[12]
و (سرانجام) او را به بهاي اندكي (چند درهم) فروختند و نسبت به (فروختن) او بي رغبت بودند.
برخي شيعيان نيز به دليل ناآگاهي از مقام و منزلت حضرت مهدي (عج) و از سر هواپرستي و دنيا خواهي، افتخار محبت و خدمت به آستان او را به بهاي اندكي فروخته اند و رشته پيوند خود را گسسته اند. تاريخ، نمونه هاي فراواني از اين مردمان را به ياد دارد. براي مثال، از ابوطاهر محمد بن علي بن بلال مي توان نام برد. وي به طمع اموالي كه از حضرت مهدي (عج) نزد او بود، آن را به محمد بن عثمان عمري (سفير دوم) نسپرد و ادعا كرد كه خود وكيل حضرت مهدي (عج) است. حضرت مهدي (عج) نيز توقيعي (نامه اي) در لعن او صادر كرد.[13]
9. بردباري
نخستين واكنش يعقوب هنگام غيبت يوسف، در پيش گرفتن صبر نيكو و ياري جستن از پروردگار است:
«جاءوا علي قميصه بدم كذب قال بل سوّلت لكم انفسكم امراً فصبر جميل و الله المستعان علي ما تصفون»؛[14]
و هنگامي كه پيراهن او را با خوني دروغين (آغشته ساخته و نزد پدر) آوردند، گفت: هوس هاي نفساني شما، اين كار را برايتان آراسته است. من بردباري نيكو (و شكيبايي بدون ناسپاسي) خواهم داشت و در برابر آنچه مي گوييد، از خداوند، ياري مي جويم.
شيعيان نيز هنگام رو به رو شدن با غيبت يوسف زهرا _ عليه السلام _، بايد در برابر بلاها و آزمايش هاي الهي، بردبار باشند.
امام رضا _ عليه السلام _ فرمود:
«والله ما يكون ما تمدّون إليه أعينكم حتي تمحصوا و تميّزوا و حتي لايبقي منكم الا الاندر فالاندر»؛[15]
به خدا سوگند! آنچه چشمانتان را به سويش مي داريد و منتظرش هستيد، رخ نخواهد داد، تا اين كه پاك سازي و جداسازي شويد و از شما نماند مگر هرچه كمتر و كمتر.
هم چنين بايد در برابر به درازا كشيدن غيبت، شكيبايي ورزند؛ يعني در ظهور پيش از موعد مقرر آن، شتاب نكنند.
مهزم مي گويد به امام صادق _ عليه السلام _ عرض كردم:
«جعلني الله فداك متي هذا الامر؟ فقد طال. فقال: كذب المتمنّون و هلك المستعجلون و نجا المسلّمون و إلينا يصيرون»؛[16]
فدايت شوم اين امر (قيام قائم آل محمّد _ صلّي الله عليه و آله _) چه زماني رخ خواهد داد؟ اين امر به درازا كشيد. حضرت فرمود: آرزومندان خطا كردند، شتاب جويان هلاك شدند و آنان كه تسليم اند، نجات يافتند و به سوي ما باز خواهند گشت.
10. اميد و نا اميدي
چون خورشيد يوسف در پس ابرهاي غيبت فرو رفت، يعقوب هرگز اميد خود را از دست نداد و از رحمت الهي و بازگشت يوسف نا اميد نشد.
[1] . سورة يوسف، آية 19.
[2] . بحارالانوار، ج 52، ص 95.
[3] . منتخب الاثر، ص 371.
[4] . معجم احاديث الامام المهدي (عج)، ج 1، ص 240.
[5] . سورة يوسف، آية 4 و 5.
[6] . غيبت نعماني، ص 414.
[7] . سورة يوسف، آية 15.
[8] . كمال الدين، ج 2، ص 157.
[9] . سورة يوسف، آية 19.
[10] . غيبت نعماني، ص 424.
[11] . همان، ص 450.
[12] . سورة يوسف، آية 20.
[13] . الغيبة شيخ طوسي، ص 400.
[14] . سورة يوسف، آية 18.
[15] . غيبت نعماني، ص 304.
[16] . غيبت نعماني، ص 284.
@#@ و از خداوند درخواست مي كرد كه به زودي يوسف را ببيند:
«عسي الله أن يأتيني بهم جميعاً»؛[1]
اميدوارم خداوند، همه آنان را به من بازگرداند.
ولي در مقابل، برداردان با اين كه او را نكشتند و در چاه انداختند، به اميد اين كه قافله اي، او را بيابد و با خود ببرد:
«قال قائل منهم لاتقتلوا يوسف و ألقوه في غيابت الجب يلتقطه بعض السياره ان كنتم فاعلين»؛[2]
يكي از آنان گفت: يوسف را نكشيد. اگر مي خواهيد كاري انجام دهيد، او در نهان گاه چاه بيفكنيد تا قافله هايي، او را برگيرند (و با خود به مكان دوري ببرند).
با اين حال، برادران، يوسف را فراموش كرده بودند و چون يعقوب، از يوسف ياد مي كرد، وي را سرزنش مي كردند:
«قالوا تالله تفتؤا تذكر يوسف حتي تكون حرضاً او تكون من الهالكين»؛[3]
گفتند: به خدا سوگند! تو آن قدر از يوسف ياد مي كني كه ممكن است بيمار شوي يا هلاك گردي.
«و لما فصلت العير قال أبوهم اني لأجد ريح يوسف لولا أن تفندون قالوا تالله إنك لفي ضلالك القديم»؛[4]
هنگامي كه كاروان (از سرزمين مصر) بيرون آمد، پدرشان (يعقوب) گفت: اگر مرا به ناداني و كم خردي، متهم نكنيد، (بايد بگويم كه) بوي يوسف را احساس مي كنم. گفتند: به خدا سوگند! تو در همان گمراهي پيشين ات هستي.
در مسأله غيبت يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز برخي كه از هدايت الهي برخوردارند، پيوسته با اميد به فضل خداوندي، ظهور او را انتظار مي كشند و هرگز از رحمت الهي نا اميد نمي شوند. در دعاي عصر غيبت كه از ناحيه مقدسه رسيده است، چنين مي خوانيم:
«... ولا تنسنا ذكره و انتظاره و الايمان به قوه اليقين في ظهوره و الدعاء له و الصلاه عليه»؛[5]
(خدايا) ياد او، انتظارش، ايمان به او، باور شديد به ظهور او، دعا براي او و توجه به او را در ما به فراموشي مسپار!
در مقابل، گروهي ديگر كه خداوند بر دل هايشان قفل زده است و از درك حقايق ناتوان اند، اميدي به آمدنش ندارند. حتي گاهي وجودش را انكار مي كنند.
امام صادق _ عليه السلام _ به زراره فرمود:
«يا زراره و هو المنتظر و هو الذي يشك الناس في ولادته منهم من يقول مات أبوه فلا خلف له ... و منهم من يقول ماولد ...»؛[6]
اي زراره! او (حضرت مهدي «عج») كسي است كه آمدنش را انتظار مي كشند. اوست كه مردم در تولدش شك مي كنند. برخي مي گويند: پدرش از دنيا رفت و فرزندي نداشت ... و برخي مي گويند: هنوز به دنيا نيامده است ... .
11. نشانه
پس از آن كه زليخا به يوسف، تهمت ناپاكي زد، عزيز مصر به كمك نشانه الهي، پاكي و بي گناهي او را دريافت:
«و شهد شاهد من اهلها إن كان قميصه قُدّ من قُبُل فصدقت و هو من الكاذبين و ان كان قميصه قُدّ من دُبُر فكذبت و هو من الصادقين فلما رءا قميصه قُدّ من دُبُر قال إنه من كيدكنّ إن كيدكن عظيم»؛[7]
و در اين هنگام، شاهدي از خانواده آن زن شهادت داد كه اگر پيراهن او از پيشِ رو پاره شده است، آن زن راست مي گويد و او از دروغ گويان است، و اگر پيراهنش از پشت پاره شده است، آن زن دروغ مي گويد و او از راست گويان است. هنگامي كه (عزيز مصر) ديد پيراهن او (يوسف) از پشت پاره شده است، گفت: اين از مكر و حيله شما زنان است. همانا مكر و حيله شما زنان عظيم است.
با اين حال، عزيز مصر به سبب وسوسه زليخا، يوسف را به زندان افكند:
«ثم بدالهم من بعدما رأوا الآيات ليسجنَّنه حتي حين»؛[8]
و پس از آن كه نشانه هاي (پاكي يوسف) را ديدند، بر آن شدند كه او را تا مدتي زنداني كنند.
ستم پيشه گان عصر يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز با اين كه اعجازها و نشانه هايي از حقانيت او را ديدند، اما باز به خود نيامدند و به قتل او كمر همت بستند.
رشيق مي گويد: معتضد عباسي، مرا به همراه دو نفر ديگر فرا خواند و به ما دستور داد كه هر يك بر اسبي سوار شويم و تنها زيرانداز سبكي با خود برداريم و از برداشتن هر وسيله ديگري پرهيز كنيم. آن گاه افزود: به سامرا و فلان محله و فلان خانه مي رويد. بر در خانه، خادم سياهي ايستاده است. آن گاه، به خانه هجوم بريد و هر كس را در آن جا يافتيد، بكشيد و سرش را براي من بياوريد.
ما بر اساس دستور، به سامرا و همان خانه رفتيم. مرد سياهي بر در خانه نشسته بود. پرسيدم: چه كسي در خانه است؟ با بي اعتنايي گفت: صاحبش. به خانه هجوم برديم. در خانه، اتاقي بود كه بر در آن، پرده اي زيبا آويخته بود. چون پرده را بالا زديم، گويا در اتاق، دريايي از آب بود. در انتهاي اتاق، مردي با بهترين شمايل بر روي حصيري بر آب مشغول نماز بود. او به ما هيچ توجهي نكرد. يكي از همراهانم به نام احمد بن عبدالله، براي وارسي، وارد آب ها شد، امّا نزديك بود غرق شود. من دستش را گرفتم و او را نجات دادم، ولي وي از ترس بي هوش شد و ساعتي در همان حال ماند. همراه ديگرم نيز همان كار را كرد و به همان بلا گرفتار شد.
من از صاحب خانه عذرخواهي كردم و گفتم: به خدا سوگند! من از ماجرا آگاه نبودم و نمي دانستم براي قتل چه كسي اعزام شده ايم و من از اين كار توبه مي كنم. ولي او به ما اعتنايي نكرد.
ما به سوي معتضد برگشتيم. او منتظر ما بود و به دربانان سپرده بود كه هر وقت به كاخ رسيديم، اجازه ورود بدهند. ما نيز در همان شب بر او وارد شديم و ماجرا را برايش بازگو كرديم. با عصبانيت پرسيد: آيا اين ماجرا را براي كسي بازگو كرده ايد؟ گفتيم: نه. او سوگند ياد كرد كه اگر اين ماجرا را با كسي در ميان بگذاريم، گردن ما را خواهد زد. ما نيز تا او زنده بود، توان بازگو كردن آن را نداشتيم.[9]
12. توطئه
يوسف با توطئه هاي گوناگوني رو به رو گشت؛ به چاه افكندن، به بردگي رفتن، تهمت ناپاكي شنيدن و زندان. با اين حال، مشيت الهي بر آن بود كه همه توطئه ها و نقشه ها ناكام گردد. دشمنان براي يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز توطئه هاي فراوان و نقشه هاي شومي برنامه ريزي كرده بودند، ولي اراده الهي بر رهايي او از همه فتنه ها و تجلّي نور خداوندي تعلق گرفته است.
امام صادق _ عليه السلام _ مي فرمايند:
«كذلك بنو اميه و بنو العباس لمّا أن وقفوا علي أنّ زوال مملكه الامراء الجبابره منهم علي يدي القائم منا ناصبونا للعداوه و وضعوا سيوفهم في قتل أهل بيت رسول الله _ صلّي الله عليه و آله _ و اباده نسله طمعاً منهم في الوصول إلي قتل القائم _ عليه السلام _ فأبي الله أن يكشف امره لواحد من الظلمه اءلا أن يتم نوره و لوكره المشركون»؛[10]
بنواميه و بنوعباس چون دريافتند كه گردن كشان آنان به دست مهدي ما از ميان مي روند، با ما بناي دشمني نهادند. آنان براي كشتن اهل بيت پيامبر _ صلّي الله عليه و آله _ و نابودي نسل او، شمشيرهاي خود را از نيام در آوردند تا مهدي _ عليه السلام _ بكشند، ولي خداوند، امر او را از ستم كاران، پنهان كرد و نورش را گستراند، هرچند مشركان از آن بي زار بودند.
13. هدايت
يوسف، هنگام غيبتش به دليل زنداني شدن نيز از رسالتي كه در برابر مردم به عهده داشت، غافل نشد. هنگامي كه دو يار زنداني يوسف، خواب خود را براي او بيان كردند و تعبير آن را از او خواستند، يوسف از فرصت به دست آمده استفاده كرد و پيش از بيان تعبير چنين گفت:
«يا صاحبي السجن ءارباب متفرقون خيرٌ أم الله الواحد القهار ما تعبدون من دونه إلا أسماءً سميتموها أنتم و آباؤكم ما أنزل الله بها من سلطان إن الحكم إلا لله أمر ألا تعبدوا إلا إياه ذلك الدين القيم و لكن أكثر الناس لايعلمون»؛[11]
اي همراهان زنداني من! آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداوند يكتاي پيروز؟ اين معبودهايي كه غير از خدا مي پرستيد، چيزي جز اسم هايي (بي مسمّا) كه شما و پدرانتان آنها را (خدا) ناميده ايد، نيست. خداوند هيچ دليلي بر آن نازل نكرده است. حكم تنها از آنِ خداست. او فرمان داده است كه جز او را نپرستيد. اين است آيين پابرجا، ولي بيشتر مردم نمي دانند.
هرچند يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز در پس پرده غيبت است، لحظه اي از انجام رسالت خود (هدايت مردم) غفلت نمي ورزد و مردم از فيض او بهره مند مي شوند.
اولياي الهي از كوشش براي تحقق اهداف آسماني خود هرگز دست نمي كشند؛ زيرا وظيفه حركت به سوي خداوند و تكامل، هيچ گاه از دوش مردمان برداشته نمي شود. اگر در زماني و جايي، وظيفه حركت به سوي كمال از دوش كسي برداشته شود، آن گاه به همان ميزان، رسالت هدايت نيز از عهده متوليان هدايت برداشته شده است. و البته هرگز چنين چيزي رخ نمي دهد؛ زيرا در اين صورت، آفرينش آدمي بيهوده مي شود. از اين رو، ممكن است وليّ خدا ساكت باشد، امّا هرگز ساكن نمي ماند. هم چنان كه ممكن است غايب باشد، امّا هيچ گاه قاعد نمي ماند. امام هميشه در حال هدايت، سازندگي و پرورش است؛ گاه مخفيانه و گاه آشكارا. در كتاب هاي روايي، نمونه هاي فراواني از هدايت هاي ويژه حضرت مهدي (عج) آمده است. براي نمونه به يكي از آنها اشاره مي كنيم:
در عصر سفارت محمد بن عثمان، گروهي از شيعه درباره اين مسأله اختلاف كردند كه آيا خداوند، آفرينش موجودات و روزي دادن به آنها را به امامان معصوم _ عليهم السلام _ واگذار كرده است يا نه؟ گروهي، آن را محال مي دانستند و گروهي ديگر بر اين باور بودند كه امامان _ عليهم السلام _ از جانب خداوند، موجودات را مي آفرينند و روزي مي دهند.
[1] . سورة يوسف، آية 83.
[2] . سورة يوسف، آية 10.
[3] . سورة يوسف، آية 85.
[4] . سورة يوسف، آية 94- 95.
[5] . بحارالانوار، ج 53، ص 188.
[6] . الغيبة شيخ طوسي، ص 334.
[7] . سورة يوسف، آية 26- 28.
[8] . سورة يوسف، آية 35.
[9] . الغيبة شيخ طوسي، ص 248.
[10] . الغيبة شيخ طوسي، ص 169.
[11] . سورة يوسف، آية 39- 40.
@#@ اختلاف اين دو گروه پايان نيافت تا اين كه به محضر محمد بن عثمان آمدند و پاسخ درست را از او جويا شدند. به سفارش او، نامه اي به امام عصر (عج) نوشته شد. حضرت نيز پاسخ چنين مرقوم فرمودند:
«إن الله تعالي هو الذي خلق الاجسام ... أمّا الائمه _ عليهم السلام _ فإنهم يسألون الله تعالي فيخلق و يسألونه فيرزق إيجاباً لمسئلتهم و إعظاماً لحقهم»؛[1]
خداوند، آفريننده اجسام است ... ولي ائمه _ عليهم السلام _ از خداوند درخواست مي كنند، او نيز مي آفريند و روزي مي دهد. اين به دليل اجابت دعاي آنان و تكريم مقام ايشان است.
14. گواه
هنگامي كه پادشاه مصر، تعبير خودش را خواست، هم بند پيشين يوسف، او را براي اين مهم معرفي كرد؛ زيرا در زندان، محاسن اخلاق و دانش تعبير خواب او را كه نوعي از علم غيب است، ديده بود.
ما نيز در برابر مدعيان مهدويّت يا مدعيان ارتباط با حضرت مهدي (عج) بايد هوشيار باشيم و بي دليل به افراد اعتماد نكنيم. ادعاي افراد را بايد تنها پس از ديدن دليل قطعي بپذيريم. سيره عملي حضرت مهدي (عج) و سفيران ايشان نشان مي دهد كه آنان هميشه ديگران را تشويق مي كردند تا از مدعيان، دليل بخواهند. نمونه هاي فراواني از اين حقيقت در كتاب هاي حديثي به چشم مي خورد. از جمله، حسين بن علي بن محمد معروف به ابن علي بغدادي مي گويد: در بغداد، زني از من پرسيد: «مولاي ما كيست؟» يكي از اهالي قم پاسخ داد: «ابوالقاسم بن روح، وكيل حضرت است.» پس نشاني او را به زن داد. وي نزد ابوالقاسم آمد و به او گفت: «اي شيخ! همراه من چيست؟» شيخ فرمود: «هر چه با خود داري، در دجله بينداز، آن گاه نزد من بيا تا به تو باز گويم.» زن رفت و آنچه با خود داشت، در دجله انداخت و بازگشت. ابوالقاسم به خدمتكار خود دستور داد كه ان جعبه را بياورد. سپس به آن زن گفت: «اين همان جعبه اي است كه با تو بود و تو در دجله انداختي. من به تو بگويم در آن چيست يا تو مي گويي؟» زن گفت: «شما بگوييد.» شيخ گفت: «يك جفت دستبند طلا، يك حلقه بزرگ گوهردار، دو حلقه كوچك كه هر كدام يك گوهر دارد و دو انگشتر فيروزه و عقيق در اين جعبه هست.» سپس جعبه را گشود و هر چه را در آن بود، نشان داد، زن به آنها نگريست و گفت: «اين همان است كه من آوردم و در دجله انداختم.» آن گاه از تعجب بي هوش شد.[2]
اين كه ابوالقاسم بن روح، پرسش زن را انكار نكرده و پاسخ گفته است، نشان مي دهد كه مردم موظف بوده اند كه سخن كسي را بي دليل نپذيرند. سفيران حضرت مهدي (عج) نيز با دادن پاسخ مثبت به خواسته آنان، اين روش را امضا كرده اند. هنگامي كه چنين روشي در رويارويي با مدعيان نيابت و وكالت، پسنديده و بلكه لازم است، به طريق اولي، در برابر مدعيان مهدويّت، چنين خواهد بود.
15. قدرشناسي
خدمت عزيز مصر و همسرش به يوسف (رها كردن او از بردگي و پرورش دادن وي در دامان مهر و محبت خود) سبب شد تا كه يوسف هنگام گرفتاري و قحطي، به كمك آنان بشتابد و آنان از او بهره برند:
«و قال الذي اشتراه من مصر لامرأته أكرمي مثواه عسي أن ينفعنا»؛[3]
و آن كس كه او را از سرزمين مصر خريد (عزيز مصر) به همسرش گفت: مقام وي را گرامي دار، شايد براي ما سودمند باشد.
به يقين، خدمت گذاري به آستان يوسف زهرا _ عليه السلام _ كه برجسته ترين شكل آن، زمينه سازي براي ظهور و تحقق بخشيدن به اهداف و آرمان هاي ايشان است، برخورداري از عنايت هاي ويژه آن عزيز را در پي خواهد داشت. آيا مي توان پنداشت كه يوسف زهرا _ عليه السلام _ در بخشش به اندازه يوسف يعقوب نباشد؟ هرگز!
يكي از علماي اصفهان مي گويد: در ايام جواني براي سخن راني به جلسه اي دعوت شدم. ميزبان به من گفت: در همسايگي ما، منزلي است كه چند خانواده بهايي در آن زندگي مي كنند، پس در سخنراني، مراعات فرماييد. من بي توجه به گفته او، ده شب درباره بطلان مرام بهاييت سخن راني كردم. شب آخر پس از سخنراني، هنگامي كه به سوي مدرسه به راه افتادم، چند نفر نزد من آمدند و با احترام و پافشاري مرا به منزل خود بردند. پس از بستن در، صحنه عوض شد. آنان بر من آشفتند و با تندي، به من گفتند كه چرا عليه ما سخن گفتي و مي خواستند مرا بكشند. هر چه تلاش كردم، از قصد خود چشم نپوشيدند. ناگزير اجازه خواستم تا براي آخرين بار، وضو بگيرم و نمازي بخوانم. به نماز ايستادم و قصد كردم در سجده آخر، هفت مرتبه ذكر «المستغاث بك يا صاحب الزمان» را بگويم. در اين هنگام، خود به خود در باز شد و مردي سوار بر اسب به اندرون آمد. بي آن كه آنان بتوانند كاري بكنند، آن مرد، دست مرا گرفت، از خانه بيرون برد و به مدرسه رساند. پس از رفتن آن مرد، تازه به خود آمدم كه: اين شخص كه بود؟ ولي ديگر دير شده بود. فرداي آن شب، آن گروه بهايي نزد من آمدند و شهادتين گفتند.[4]
16. دفع بلا
يوسف، سپر دفع بلاي برادران خود و اهل مصر شد. هرچند برادران يوسف در حق وي ستم كردند و شرط برادري را به جا نياوردند، ولي يوسف از كمك و دستگيري آنان فروگزار نكرد. يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز سپر بلا از شيعيان است.
ظريف ابونصر خادم مي گويد:
«قال لي صاحب الزمان (عج): أتعرفني؟ قلت: نعم. قال: من أنا؟ فقلت: أنت سيدي و ابن سيدي. فقال ليس عن هذا سألتك. قال ظريف فقلت جعلني الله فداك فسّرلي. فقال أنا خاتم الاوصياء و بي يدفع الله البلاء عن أهلي و شيعتي»؛[5]
به محضر امام عصر (عج) وارد شدم. ايشان فرمودند: آيا مرا مي شناسي؟ عرض كردم: آري. فرمودند: من كه هستم؟ عرض كردم: شما آقاي من و فرزند آقاي من هستيد. فرمودند: منظورم اين نبود. عرض كردم: فدايت شوم، منظورتان چيست؟ فرمودند: من آخرينِ اوصيا هستم و خداوند براي وجود من، بلا را از اهلم و شيعيانم، برطرف مي كند.
براي نمونه، محدّث نوري عنايت حضرت مهدي (عج) به شيعيان بحرين را چنين نقل مي كند:
در روزگار گذشته، فرمانروايي ناصبي بر بحرين حكومت مي كرد، كه وزيرش در دشمني با شيعيان آن جا، گوي سبقت را از او ربوده بود. روزي وزير بر فرمانروا وارد شد و اناري را به دست حاكم داد، كه به صورت طبيعي اين واژه ها بر پوست آن نقش بسته بود: «لا اله الا الله، محمد رسول الله و ابوبكر و عمر و عثمان و علي خلفاء رسول الله». فرمانروا از ديدن آن بسيار در شگفت شد و به وزير گفت: «اين، نشانه اي آشكار و دليلي نيرومند بر بطلان مذهب تشيع است. نظر تو درباره شيعيان بحرين چيست؟» وزير پاسخ داد: «به باور من، بايد آنان را حاضر كنيم و اين نشانه را به ايشان ارائه دهيم. اگر آن را پذيرفتند كه از مذهب خود دست مي كشند وگرنه آنان را در ميان گزينش سه چيز مخيّر مي كنيم:
1. پاسخي قانع كننده بياورند؛
2. جزيه بدهند؛
3. يا اين كه مردانشان را مي كشيم، زنان و فرزندانشان را اسير مي كنيم؛ و اموالشان را به غنيمت مي بريم.»
فرمانروا، رأي او را پذيرفت و دانشمندان شيعه را نزد خود فرا خواند. آن گاه انار را به ايشان نشان داد و گفت: «اگر براي اين پديده، دليلي روشن نياوريد، شما را مي كشم و زنان و فرزندانتان را اسير مي كنم يا اين كه بايد جزيه بدهيد. دانشمندان شيعه، سه روز از او مهلت خواستند. آنان پس از گفت و گوي فراوان به اين نتيجه رسيند كه از ميان خود، ده نفر از صالحان و پرهيزگاران بحرين را برگزينند. آن گاه از ميان اين ده نفر نيز سه نفر را برگزيدند و به يكي از آن سه نفر گفتند: تو امشب به سوي صحرا برو و به امام زمان (عج) استغاثه كن و از او، راه رهايي از اين مصيبت را بپرس؛ زيرا او، امام و صاحب ماست.
آن مرد چنين كرد، ولي پاسخي از حضرت نديد. شب دوم نيز نفر دوم را فرستادند. او نيز پاسخي دريافت نكرد. شب آخر، نفر سوم را كه مردي پرهيزگار بود، به بيابان فرستادند. او به صحرا رفت و با گريه و زاري از حضرت، درخواست كمك كرد. چون آخر شب شد، شنيد مردي خطاب به او مي گويد: «اي محمد بن عيسي! چرا تو را به اين حال مي بينم و چرا به سوي بيابان بيرون آمده اي؟» محمد بن عيسي از او مي خواهد كه او را رها كند و حال خود واگذارد. آن مرد مي فرمايد: «اي محمد بن عيسي! منم صاحب الزمان. حاجت خود را بازگو!» محمد بن عيسي گفت: «اگر تو صاحب الزماني، داستان مرا مي داني و به گفتن من نياز نيست.» آن مرد فرمود: «راست مي گويي. تو به دليل آن مصيبتي كه بر شما وارد شده است، به اين جا آمده اي.» عرض كرد: «آري، شما مي دانيد چه بر ما رسيده است و شما امام و پناه ما هستيد.» پس آن حضرت فرمود: «اي محمد بن عيسي! در خانه آن وزير _ لعنه الله عليه _ درخت اناري است. هنگامي كه درخت تازه انار آورده بود، او از گِل قالبي به شكل انار ساخت. آن را نصف كرد و در ميان آن، اين جمله را نوشت. سپس قالب را بر روي انار كه كوچك بود، گذاشت و آن را بست. چون انار در ميان آن قالب بزرگ شد، آن واژه ها بر روي آن نقش بست. فردا نزد فرمانروا مي روي و به او مي گويي كه من پاسخ تو را در خانه وزير مي دهم. چون به خانه وزير رفتيد، پيش از وزير به فلان جا برو. كيسه سفيدي خواهي يافت كه قالب گِل در آن است. آن را به فرمانروا نشان ده. نشانه ديگر اين كه به فرمانروا بگو كه معجزه ديگر ما اين است كه چون انار را دو نيم كنيد، جز دود و خاكستر چيزي در آن نيست.
[1] . الغيبة شيخ طوسي، ص 293.
[2] . كمال الدين، ج 2، ص 197.
[3] . سورة يوسف، آية 21.
[4] . شيفتگان حضرت مهدي، ج 1، ص 256.
[5] . الغيبة شيخ طوسي، ص 294.
@#@»
محمد بن عيسي از اين سخنان شادمان گشت و به نزد شيعيان بازگشت. روز ديگر، آنان پيش فرمانروا رفتند و هر آنچه امام زمان (عج) فرموده بود، آشكار گشت.
فرمانرواي بحرين با ديدن اين معجزه به تشيع گرويد و دستور داد وزير حيله گر را به قتل رسانند.[1]
17. مجازات
برادران يوسف كساني بودند كه با تكبّر، قدرت بازوي خود را به رخ پدر مي كشيدند و مي گفتند:
«و نحن عصبه»؛[2]
ما گروه نيرومندي هستيم.
با اين حال، چون در حقّ يوسف، ستم كردند به جايي رسيدند كه ذليلانه، كاسه گدايي به دست گرفتند. آن گاه با گردن هايي فرو افتاده، سر بر آستان يوسف ساييدند و به وي، اظهار عجز و نياز كردند:
«يا أيها العزيز مسّنا و أهلنا الضّر و جئنا ببضائه مزجاه فأوف لنا الكيل و تصدّق علينا إن الله يجزي المتصدّقين»؛[3]
اي عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتي فرا گرفته است و متاع اندكي (براي خريد مواد غذايي) با خود آورده ايم. پيمانه ما را كامل كن و بر ما تصدّق و بخشش فرما؛ زيرا خداوند، بخشندگان را پاداش مي دهد.
بشر امروزي را مصيبت ها و دردهاي كشنده اي مانند فقر فاحش، فاصله طبقاتي، جنگ هاي خانمان سوز، خون ريزي هاي بي پايان، احساس پوچي، بي هويتي و سردرگمي و ... فرا گرفته است. دليل پيدايش اينها چيزي نيست جز ستم آدميان به وليّ خدا، يوسف زهرا _ عليه السلام _ كه در رأس همه اين ستم ها، فراموشي ياد او و آماده نكردن شرايط ظهور اوست.
به اميد آن كه روزي بشر، كاسه گدايي به بارگاه كسي بَرد و بر آستان كسي سر بسايد كه او، منجي واقعي است.
18. محنت
ديدار با يوسف رخ نداد، مگر پس از رنج ها و محنت هاي فراواني كه برادرانش به جان كشيدند و خون دل هايي كه يعقوب در فراق يوسف خورده و اشك هايي كه بر هجران او فرو ريخت.
خورشيد يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز طلوع نخواهد كرد، مگر پس از محنت هاي فراوان و سيل هاي مصيبتي كه بر دل شيعيان فرو خواهد ريخت.
امام علي _ عليه السلام _ مي فرمايد:
مايجيءُ نصر الله حتي تكونوا أهون علي الناس من الميته و هو قول ربّي عزّوجل في كتابه في سوره يوسف «حتي اذا استيئس الرسل وظنّوا أنّهم قد كذبوا جائهم نصرنا».
و ذلك عند قيام قائمنا _ عليه السلام _ ؛[4]
ياري خداوند به سوي شما نخواهد آمد، مگر هنگامي كه در چشم مردم از مرده، پست تر شويد و اين، همان سخن خداوند در سوره يوسف است كه فرمود: «تا آن گاه كه رسولان نا اميد شدند و (مردم) گمان كردند كه به آن دروغ گفته شده است. در اين هنگام، ياري ما به سراغ آنان آمد». اين، هنگام قيام قائم ما، مهدي _ عليه السلام _ است.
19. نياز
نياز برادران به آذوقه، زمينه ساز ديدار آنان با يوسف شد. هنگامي كه بار قحطي و تنگي معيشت بر دوش برادران فشار آورد، آنان به اميد يا فتن آذوقه، ره سپار مصر گشتند و اين مقدمه ديدار آنان با يوسف گرديد.
شكل گرفتن احساس نياز به امام مهدي (عج) در ژرفاي جان انسان ها نيز زمينه ساز ظهور يوسف زهرا _ عليه السلام _ است. امام مهدي (عج) در توقيعي خطاب به اسحاق بن يعقوب مي فرمايند:
«... و أكثروا الدعاء بتعجيل الفرج ...»؛[5]
... براي فرج من، بسيار دعا كنيد ... .
افزون بر روايت ياد شده، در روايت هاي فراواني به شيعيان دستور داده شده است كه براي فرا رسيدن ظهور دعا كنند؛ زيرا يكي از زمينه هاي دعا، احساس نياز است. دعا در بستر نياز مي رويد. آدمي تا كمبودي نداشته باشد و در وجودش، احساس نياز به آنچه ندارد، شكل نگيرد، دست به دعا بر نمي دارد. ما نيز اگر بخواهيم كه براي ظهور حضرت مهدي (عج) دعا كنيم، بايد احساس نياز به وجود ايشان را در درون خود سامان دهيم. تنها در اين صورت است كه دعا خواهيم كرد. بنابراين، دستور به دعا كردن، در واقع دستور به برانگيختن احساس نياز به امام (عج) در وجود خويش است.
برادران يوسف، تاب تحمل او را نداشتند؛ زيرا به او احساس نياز نمي كردند و نمي دانستند كه وجود يوسف به چه كار آنان مي آيد؛ از اين رو، او را از خود راندند و آواره ديار غربتش كردند.
براي وصال يوسف مي بايست زمان بگذرد تا برادران با دشواري هاي روزگار دست و پنجه نرم كنند، سختي ها را بچشند و فراز و نشيب ها را ببيند. آن گاه كم كم احساس نياز به يوسف در وجودشان شكل بگيرد؛ نياز به كسي كه دردهاي آنان را تسكين بخشد و غبار محنت از رُخشان بزدايد. اين احساس چيزي نبود كه بتوان آن را يك شبه به آنان تزريق كرد، بلكه در گذر زمان مي بايست اين احساس شكل بگيرد. اين ميوه اي بود كه بايد به طور طبيعي مي رسيد. به همين دليل، يوسف با اين كه مي دانست پدر و برادران او در كنعان اند، ولي هيچ اقدامي نكرد، او مي توانست به كنعان برود يا دست كم، نامه اي براي پدر بنويسد و از او بخواهد كه به نزدش بيايند، ولي اين چنين نكرد. چه بسا اگر برادران، پيش از فراهم شدن زمينه، به ديدار او مي آمدند، سودي نداشت؛ زيرا انگيزه هاي دشمني پيشين هنوز وجود داشت و تحولي كه آن عامل را از بين ببرد، هنوز رخ نداده بود.
به راستي، هنگامي كه برادران ادعا كردند: يوسف، طعمه گرگ شده است، چرا يعقوب از آنان نخواست كه باقي مانده جسد يا دست كم استخوان هايش را بياورند؟ اين بدان دليل بود كه مي دانست اگر چنين بگويد، برادران براي اثبات ادعايشان، يوسف را خواهند كشت و جسدش را خواهند آورد. چرا هنگامي كه كاروان، يوسف را يافت، يوسف به آنان نگفت كه من فرزند يعقوب و اهل كنعانم. مرا به خاندانم باز گردانيد؟ آيا به اين دليل نبود كه مي دانست اگر او را باز گردانند، سرانجام به دست برادرانش كشته خواهد شد؟ چرا كه ظرفيتِ با يوسف بودن هنوز در آنان پديد نيامده بود و اين ظرفيت مي بايست به صورت طبيعي و در گذر زمان و كشاكش حوادث، شكل مي گرفت. بر همه اينها مقام الهي يعقوب را نيز بيفزاييد. او پيامبر بود و با اعجاز الهي مي توانست كاري كند كه برادران نتوانند يوسف را بكشند و او در كنار يوسف بماند، ولي چنين نكرد؛ زيرا سنت الهي بر اين است كه جريان امور روند طبيعي و عادي خود را بپيمايد و مردم با اختيار و انتخاب خود، سعادت يا شقاوت را برگزينند و در ميدان نفس گير زندگي به آن برسند. به همين دليل، گرچه در اين ميان، يعقوبي نيز وجود دارد كه زمينه ملاقات براي او كاملاً مهياست و او خود را كاملاً آماده وصال كرده است، هرچند يوسف خود نيز از غربت و تنهايي، غمگين و دل آزرده است، لب فرو مي بندد و منتظر مي ماند، تا برادران آماده شوند و خود قدم به راه گذارند و به سويش بيايند. تنها در اين صورت است كه قدر او را خواهند دانست و از او بهره خواهند برد.
و اين، حكايت حال يوسف زهرا _ عليه السلام _ است. نا اهلان و كم خرداني كه تاب تحمل او و ظرفيت با او بودن و در كنار او زيستن را نداشتند، او را به چاه غيبت افكندند. در آمدن او از چاه غيبت نيز به فراهم شدن زمينه بستگي دارد. بايد مردم به خود آيند، او را بخواهند و به او احساس نياز كنند. شكل گرفتن چنين احساس نيازي، نيازمند گذر زمان است. بايد زمان سپري شود تا بشر در كوران حوادث در يابد كه گره گشاي مشكلاتش، كس ديگري است. بايد اين ميوه خود برسد؛ چيدن آن پيش از موعد، تباه كردن آن است. آمدن مهدي (عج) بدون فراهم آمدن زمينه و شكل گيري احساس نياز به او و پديد آمدن ظرفيت تحمل او، چيزي جز تباه كردن او نيست. آري، او مي تواند به اعجاز الهي، همه مانع ها را برطرف كند، امّا سنت الهي جز اين است، بايد، مردم خود بخواهند و در راه، گام نهند. هرچند وي از اين غربت و فراق، غمگين و دل خسته است، اما لب فرو بسته و براي آمدن مردم به سوي خويش، هم چنان چشم به راه نشسته است؛ زيرا راهي جز اين نيست. آيا كسي هست كه او را از اين انتظار به در آورد؟ در اين ميان، شيعيان يعقوب گونه اي نيز هستند كه دل هايشان، از عطر محبت او سرشار است و خود را براي سيراب شدن از چشمه سار حضورش كاملاً آماده كرده اند، امّا افسوس كه اين دسته نيز بايد در غم فراق بسوزند؛ زيرا براي آمدن او، بايد همه آماده باشند.
20. تنها پناه
آنچه يوسف داشت، نزد ديگران يافت نمي شد، از اين رو، با اين كه ميان يوسف و برادرانش هجده روز فاصله بود،[6] آنان براي تهيه آذوقه، اين مسير طولاني را پيمودند. اگر آذوقه در جاي ديگري نيز يافت مي شد، هرگز سختي اين راه طولاني را به جان نمي خريدند.
گم شده بشر امروزين (عدالت، معنويت و در يك كلام، رشد انسان)[7] نيز تنها نزد يوسف زهرا _ عليه السلام _ است و بس. او تنها كسي است كه مي تواند نيازهاي بشر را برآورده سازدو او را در همه ابعاد به كمال برساند. تا اين باور در انسان ها شكل نگيرد، او ظهور نخواهد كرد.
امام صادق _ عليه السلام _ فرمودند:
«لايكون هذا الامر حتي لايبقي صنف من الناس الا وقد ولّوا علي الناس حتي لايقول قائل أنا لو و لّينا لعدلنا. ثم يقوم القائم بالحق و بالعدل»؛[8]
ظهور رخ نخواهد داد مگر هنگامي كه همه گروه ها بر مردم حكومت كردند تا كسي نگويد كه اگر ما، حاكم بوديم، به عدالت رفتار مي كرديم. پس از اين وضعيت، قائم (عج) همراه با حق و عدالت، قيام خواهد كرد.
اين حديث بدين معناست كه مردم بايد دريابند كه خود، توان هدايت، رهبري و رسيدن و رسانيدن به آرمان هاي خويش را ندارند.
[1] . نجم الثاقب، ص 556.
[2] . سورة يوسف، آية 14.
[3] . سورة يوسف، آية 88.
[4] . معجم احاديث الامام المهدي (عج)، ج 5، ص 183.
[5] . الغيبة شيخ طوسي، ص 292.
[6] . كمال الدين، ج 2، ص 10. (امام صادق _ عليه السلام _ فرموده است: «و كان بينه و بين والده مسيرة ثمانية عشر يوماً؛ ميان يوسف و يعقوب هجده روز فاصله بود». اگر يافتن آذوقه (روزي جسم) براي انسان آن قدر اهميت دارد كه حاضر است براي يافتن آن، اين مسير طولاني را بپيمايد، آيا سزاوار نيست كه براي يافتن امامي كه او را رزق معنوي بخشيده است و جانش را سيراب مي كند، شبانه روز در جست و جو باشد؟ به راستي، آيا ما در طلب آن امام عزيز، سستي نكرده ايم؟)
[7] . «وهيئي لنا من امرنا رشداً؛ و راه نجاتي براي ما فراهم ساز!». (سورة كهف، آية 10) رشد، همان جهت عالي يافتن همة استعدادهاي انسان است.
[8] . معجم احاديث الامام المهدي (عج)، ج 3، ص 426.
@#@ پس بايد در پي منجي واقعي باشند، كه همانا حضرت مهدي (عج) است.
21. دلدادگي
برادران يوسف، آذوقه او را مي خواستند:
«اوف لنا الكيل»؛[1]
پيمانه ما را كامل كن.
و يعقوب، وصال يوسف و سيراب شدن از چشمه سار حضور او را مي خواست؛ زيرا يوسف، خواستني و دوست داشتني بود.
«يا بنيّ اذهبوا فتحسسوا من يوسف»؛[2]
پسرانم، برويد و يوسف را بجوييد!
منتظران ظهور يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز دو دسته اند: برخي ظهور او را براي سرسبزي، خرّمي، فراواني نعمت، ارزاني اجناس و ... مي خواهند، و برخي ديگر، او را براي خودش مي خواهند.
هميشه در طول تاريخ، دو دسته شيعه وجود داشته است: شيعياني كه امام را براي رسيدن به هدف ها و منافع شخصي خود مي خواسته اند، و كساني كه شيفتگي شان به امام تنها به دليل امام بودن و خليفه خدا بودن اوست. آنان، امام را آيينه تمام نماي اسما و صفات الهي و موجودي سرشار از معنويت و روحانيت مي دانند.
نگاه بسياري از ما شيعيان به امام، هرچند به صورت ناخودآگاه، به گونه نخست است. به همين دليل، هنگامي كه مصيبت ها بر ما فرو مي ريزد، ارتباط، توسل و توجهمان به امام بيشتر مي شود و چون در خوشي و نعمت فرو مي رويم، از ميزان توسلو توجهمان كاسته مي گردد. همين نكته، يكي از آسيب هاي بزرگ و ظريف اعتقاد به امامت است.
آن كه امام را براي رسيدن به آمال و آرزوهاي خود مي خواهد و او را ابزاري براي رسيدن به منافع شخصي خود مي داند، ارتباط و توسلي پايدار و هميشگي ندارد. چه بسا اگر روزگار به او روي خوش نشان دهد، هيچ گاه به ياد امام خود نيفتد؛ زيرا به او نيازي ندارد، و اين، يعني تباهي و از دست دادن سرمايه زندگي. كسي كه با اين نظر به امام خويش مي نگرد، اگر در گرفتاري به امام پناه ببرد و امام به مقتضاي مصلحتي، دعايش را مستجاب نكند، از امام خود مي گسلد؛ زيرا او، امام را تنها براي رسيدن به منافع خود مي خواهد. امامي كه او را به منافعش نرساند، به چه كار آيد! البته اين سخن درست است كه گفته اند همه چيز را از آنان بخواهيم اما شايسته است كه از آنان، جز خودشان را نخواهيم. بياييم يعقوب وار، يوسف زهرا _ عليه السلام _ را براي خودش بخواهيم؛ زيرا، سرچشمه همه خوبي ها، كمالات و زيبايي هاست.
22. دميدن روح اميدواري
يعقوب افزون بر آن كه خود از رحمت الهي و وصال يوسف نا اميد نبود، پسران خويش را نيز باز مي داشت و روح اميدواري را در دل هاي آنان مي دميد:
«يا بنيّ اذهبوا فتحسسوا من يوسف و أخيه و لاتيأسوا من روح الله»؛[3]
پسرانم، برويد و يوسف و برادرش را بجوييد و از رحمت خدا نا اميد نشويد!
شيعيان يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز افزون بر آن كه بايد اميدوار باشند، وظيفه دارند روح اميد به ظهور مهدي موعود (عج) را در ديگران بدمند و ياد و خاطره او را در ذهن مردم، زنده نگاه دارند.
اميد، آدمي را از سستي و خمودگي بيرون مي آورد و به بالندگي و سازندگي مي رساند. آن كه از خورشيد جهان افروزي كه فردا بر مي آيد و همه جا را روشن مي كند، غافل است، هرگز شور و نشاطي براي پويايي و سازندگي ندارد. او به شام تيره و تار نوميدي، ايمان آورده است. او خود را در برابر ظلمت شبانه، هيچ مي انگارد و نيروي اراده خويش را باور ندارد. روح اميد در چنين شخصي، مرده است. در مقابل، با اميد به آينده، سراسر وجود آدمي از روح حيات سرشار مي شود. آن كه به آمدن منجي ايمان و اميد دارد، و مي داند آمدن او بسته به آماده شدن مقدمات و فراهم آمدن انسان هايي است كه او را بخواهند و او را در رسيدن به اهدافش ياري كنند، هميشه مي كوشد ظرفيت با او بودن را در خود پديد آورد و انسان هايي را بپروراند كه بتوانند مانند بازواني نيرومند، حضرت مهدي (عج) را در رسيدن به اهدافش ياري دهند. و اين، همان حيات واقعي و بالندگي و سازندگي است.
23. اقبال همگاني
آن گاه برادران يوسف از جام حضور و ديدار يوسف سيراب شدند كه به صورت دسته جمعي به سوي او رفتند و به او، اظهار نياز كردند. قرآن مي فرمايد:
«و جاء اخوه يوسف»؛[4]
(همه) برادران يوسف (در پي مواد غذايي به مصر) آمدند.
براي دميدن آفتاب جمال يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز راهي نيست جز آمادگي همگان و درخواست همگاني. مردم بايد همگي دعا كنند و آمدنش را از خداوند بخواهند. تأثير گذاري دعاي برخي (و نه تمام مردم) چندان معلوم نيست.
حضرت مهدي (عج) در توقيع شريف خود به شيخ مفيد مي فرمايد:
«و لو أن اشياعنا وفقهم لطاعته علي اجتماع في الوفاء بالعهد عليهم لما تأخر عنهم اليمن بلقائنا و لتعجلت لهم السعاده بمشاهدتنا... »؛[5]
اگر همه شيعيان ما _ كه خداوند، آنان را در فرمان برداري ياري دهد _ بر وفاي به عهد و پيماني كه با ما بسته اند، با هم يك دل مي شدند، بركت زيارت و ديدار ما برايشان به تأخير نمي افتاد و از سعادت ديدار ما بهره مند مي گشتند ... .
نويسنده مكيال المكارم به نقل از يكي از دوستان خود مي گويد: شبي در رؤيا يا مكاشفه، مولايمان امام حسن مجتبي _ عليه السلام _ را ديدم. ايشان مطالبي فرمودند كه مضمونش اين بود: بر منبرها به مردم بگوييد كه توبه كنند و براي فرج حضرت ولي عصر _ عليه السلام _ و تعجيل ظهور ايشان دعا كنند. اين دعا كردن مانند نماز ميت، واجب كفايي نيست كه اگر برخي مردم انجام بدهند، از ديگران ساقط شود. بلكه همانند نمازهاي پنجگانه شبانه روزي، بر همه مكلفان واجب است.[6]
24. ميهمان نوازترين
يوسف بهترين ميزبان بود؛ زيرا برادران جفاكارش را از عطاي خويش محروم نكرد؛
«و انا خير المنزلين»؛[7]
و من بهترينِ ميزبانان ام.
يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز بهترينِ ميزبانان است. با اين كه بسياري از مردم، او را نمي شناسند و بسياري نيز با او به دشمني برخاسته اند، يا در حقش، جفا و ستم مي كنند و قدرش را نمي شناسند يا فراموشش كرده اند، ولي هم چنان بر سر سفره رحمت او نشسته اند و به بركت او، روزي مي خورند. «بيمنه رزق الوري.»[8]
25. پيروزي
يوسف پس از پشت سر نهادن فراز و نشيب هاي فراوان، در پايان به اوج شكوه رسيد. هنگامي كه همه در برابر وي كرنش كردند و برادران و پدر و مادر در برابر شكوهش به خاك افتادند:
«و رفع ابويه علي العرش و خرّوا له سجدا»؛[9]
و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگي براي او به سجده افتادند.
يوسف زهرا _ عليه السلام _ نيز پس از سپري كردن دوران جانكاه غيبت، افزون بر شكوه معنوي هميشگي به شكوه ظاهري خواهند رسيد و جهان و جهانيان در برابر شكوه و جلالش، سر تعظيم فرو خواهند آورد:
«و نريد ان نمنّ علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين»؛[10]
ما مي خواستيم بر مستضعفان زمين منّت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين گردانيم.
نجواهايي با يوسف زهرا _ عليه السلام _
1. هنگامي كه برادران يوسف نزد وي آمدند، از گذشته خود، اظهار پشيماني كردند. حضرت يوسف نيز نه تنها اشتباه آنان را به يادشان نياورد، بلكه بي درنگ آنان را بخشيد و از خداوند براي ايشان، بخشش خواست:
«قال لاتثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو أرحم الراحمين»؛[11]
(يوسف) گفت: امروز ملامت و توبيخي بر شما نيست. خداوند، شما را مي بخشد و او مهربانترينِ مهربانان است.
اي يوسف زهرا _ عليه السلام _ ! ما نيز در حقّ شما، ستم هاي فراواني كرده ايم. ناسپاسي ها و قدر ناشناسي هاي ما از شمارش بيرون است. با اين حال، بر اين باوريم كه بزرگواري شما از كرم يوسف افزون تر است. پس عاجزانه از شما مي خواهيم در روز موعود، آن گاه كه به محضر مبارك شما آمديم، ستم هاي ما را فراموش كنيد. ناسپاسي هاي ما را به دل نگيريد و ما ببخشاييد. از خداوند نيز برايمان آمرزش بخواهيد.
2. برادران يوسف با متاعي اندك و ناچيز براي خريد آذوقه به بارگاه يوسف آمدند؛ متاعي كه در برابر شوكت و شكوه آستان يوسف، چيزي جز شرمندگي براي برادران نداشت. شايد آنان به متاع خود مي نگريستند و نگاهي نيز به جلال و جبروت يوسف مي افكنند. و از متاع ناچيز خود، شرمنده مي شدند:
«يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضرّ و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزي المتصدقين»؛[12]
اي عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتي فرا گرفته است، و متاع اندكي (براي خريد مواد غذايي) با خود آورده ايم. پيمانه ما را پر كن و بر ما تصدّق و بخشش فرما؛ زيرا خداوند، بخشندگان را پاداش مي دهد.
با اين حال، يوسف ايشان را كريمانه پذيرفت، و پيمانه آنان را پر كرد.
اي يوسف زهرا _ عليه السلام _ ! ما نيز خريدار مهر شماييم، ولي براي بار يافتن به آستان بلند شما، چيزي نداريم. اگر هم داشته باشيم، بضاعتي است ناچيز كه نگاه به آن و يادآوري آن، عرق شرمندگي بر جبينمان مي نشاند. با اين حال، عاجزانه از شما مي خواهيم كه يوسف گونه ما را بپذيريد و كريمانه بر ما نظر كنيد و پيمانه ما را پر سازيد.
3. يوسف نه به تقاضاي پدر، بلكه از جانب خود، پيراهنش را فرستاد تا پدر بدان شفا يابد و چشمانش بينا شود:
«اذهبوا بقميصي هذا فألقوه علي وجه أبي يأت بصيراً»؛[13]
اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بكشيد تا بينا شود.
[1] . سورة يوسف، آية 88.
[2] . سورة يوسف، آية 87.
[3] . سورة يوسف، آية 87.
[4] . سورة يوسف، آية 58.
[5] . الاحتجاج، ج 2، ص 602.
[6] . مكيال المكارم، ج 1، ص 438.
[7] . سورة يوسف، آية 59.
[8] . دعاي عديله.
[9] . سورة يوسف، آية 100.
[10] . سورة قصص، آية 5.
[11] . سورة يوسف، آية 92.
[12] . سورة يوسف، آية 88.
[13] . سورة يوسف، آية 93.
@#@
اي يوسف زهرا _ عليه السلام _ ! چشمان بصيرت ما به دليل گناهان و نافرماني ها نابينا شده، و اگر چنين نبود، هيچ گاه چشمان ما از افتخار روشن شدن به چهره دل رباي شما محروم نمي گشت. آيا چشمي كه هزاران آلودگي بر آن نشسته است، شايستگي دارد كه تصوير آن عزيز مه پيكر را در آغوش بگيرد؟ پرده اي كه بر ديدگان ما افتاده، آن قدر ضخيم است كه دستان ما از زدودن آن ناتوان است و تنها يد بيضاي شما مي تواند آن را فرو افكند.
اي يوسف زهرا _ عليه السلام _ ! ما يعقوب نيستيم، امّا شما از يوسف، كريم ترو بخشنده تريد. بر ديدگان نابيناي ما نظري افكنيد تا شايستگي ديدار چهره زيباي شما را بيابد و از نگريستن به آن، مست و سرشار شود.
4. خشك سالي، هفت سال مصر را فرا گرفت. آنچه مصر را از گرداب بلا به ساحل امن رساند، حسن تدبير و حكومت يوسف بر آن سامان بود:
«قال اجعلني علي خزائن الارض إني حفيظ عليم»؛[1]
(يوسف) گفت: مرا سرپرست گنجينه هاي سرزمين (مصر) قرار ده؛ زيرا نگه دارنده و آگاه ام.
او بود كه بر مصر حكم راند و به سر انگشت تدبير خود، آن جا را از خشك سالي، رهايي بخشيد.
اي يوسف زهرا _ عليه السلام _ ! در دل هاي ما، نه هفت سال، كه عمري است خشك سالي، حكم مي راند. در اين دل هاي خشكيده و تفتيده، نه گل محبتي است مي رويد، نه شكوفه حضوري به بار مي نشيند و نه شقايق وصالي مي شكفد. آنچه اين دل هاي قحطي زده را از نعمت و خرّمي، سرشار مي كند، سر انگشت تدبير شماست. بيا و بر دل هاي ما حكومت كن؛ كه اين ديار جز به تدبير شما به سامان نمي رسد.
رواق منظر چشم من آشيانه توست كرم نما و فرودآ كه خانه، خانه توست
5. يوسف مشتاق ديدار برادر خويش، بنيامين بود از اين رو، خود، زمينه وصال را فراهم كرد.
«فلمّا جهّزهم بجهازهم قال ائتوني بأخٍ لكم من ابيكم ... فأن لم تأتوني به فلاكيل لكم عندي»؛[2]
و هنگامي كه (يوسف) بارهاي آنان را آماده ساخت، گفت: (بار ديگر كه آمديد) آن برادري را كه از پدر داريد، نزد من آوريد ... و اگر او را نزد من نياوريد، پيمانه اي (از غلّه) نزد من نخواهيد داشت.
اي يوسف زهرا _ عليه السلام _ ! سر گذاردن بر گام هاي مبارك شما و بوسيدن آن، رؤياي شيرين ما و آرزوي ديرين ماست.
اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد كشيده ايم در آغوش آرزوي تو را
و اين آرزو، بلند است و دست نايافتني؛ زيرا ما كجا و آستان بلند شما كجا! اما كريمان هميشه بزرگي خود را مي بينند، نه خردي نيازمندان را.
آخر چه زيان افتد سلطان ممالك را كو را نظري، روزي بر حال گدا افتد؟
اگر شما منتظريد كه ما، خود در اين راه، گام نهيم و شايستگي وصال را در خويش فراهم آوريم، به يقين بدانيد كه ما را پاي آمدن اين راه نيست. شما يوسف گونه، كرم كنيد و زمينه اين وصال را فراهم آوريد.
6. چون شام تار فراق به سر رسيد و صبح روشن وصال دميد، يوسف رو به برادران كرد و گفت: به سوي كنعان روانه شويد و همه خاندانتان را همراه خود بياوريد. او نيكان را از بدان جدا نكرد و همه را به محضر خويش فرا خواند:
«و أتوني بأهلكم اجمعين»؛[3]
و همه نزديكان خود را نزد من آوريد.
اي يوسف زهرا _ عليه السلام _ ! درست است كه يوسف، همه خاندان برادرانش را فرا خواند، ولي امام رضا _ عليه السلام _ نيز ما را فرزندان شما مرفي كرده است. آن حضرت فرموده است:
«الامام الوالد الشفيق»؛[4]
امام همان پدر مهربان است.
شايد ما فرزندان نافرماني باشيم، ولي مگر برادران يوسف چنين نبودند؟ ما نيز عاجزانه از شما مي خواهيم: آن گاه كه روز موعود فرا رسيد، همه ما را بدون جدا كردن بدان از نيكان، با بزرگواري به بارگاه خود بپذيريد و از لطف خويش بهره مند سازيد.
خدايا! مي دانيم مهر اولياي تو، متاع گران قدري است كه آن را در هر دلي نمي نشاني؛ زيرا هر سينه اي را گنجايش آن نيست، ولي مگر فراخي سينه ها به دست تو نيست؟
بارالها! مي دانيم كه اين گوهر درخشان تنها در صدف پاك مي رويد، ولي مگر سيل رحمت تو از زدودن آلودگي هاي دل هاي ما ناتوان است؟
پرودگارا! بسياري خدمت گزار بارگاه اويند. آيا اگر نان خور ديگري به آنان افزوده شود، به آستان او زياني مي رسد؟
يا رب! اندر كنف سايه آن سرو بلند گر منِ سوخته، يك دم بنشينم، چه شود؟
پروردگارا! مهر يوسف را در دل عزيز مصر و همسرش نشاندي، مهر يوسف زهرايت را نيز تو در دل ما بنشان. عشقي دِه جان سوز كه از سوز آن، جهاني بسوزد و از آن سوزش، شعله اي فراهم آيد تا چراغ راه مشتاقان گردد. آمين.
زهي خجسته زماني كه يار باز آيد
به كام غم زدگان غم گسار باز آيد
در انتظار خدنگش همي تپد دل صيد
خيال آن كه به رسم شكار باز آيد
مقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد
بدان هوس كه بدين رهگذر باز آيد
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم
بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد
چه جورها كه كشيدند بلبلان از دي
به بوي آن كه دگر نوبهار باز آيد
زنقش بند قضا هست اميد آن حافظ
كه هم چو سرو به دستم نگار باز آيد

[1] . سورة يوسف، آية 55.
[2] . سورة يوسف، آية 59- 60.
[3] . سورة يوسف، آية 93.
[4] . الاحتجاج، ج 2، ص 442.
نصرت الله آيتي- مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :