امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1691
توقيعات وارده از امام زمان(عج)
توقيعات و نوشته هايي كه امام زمان- عجل الله تعالي فرجه الشريف- براي برخي از شيعيان و علماي شيعه مرقوم فرموده اند، بخشي از آن را بيان مي نماييم:
1ـ محمد بن صالح همداني گويد: به صاحب الزمان ـ عليه السّلام ـ نوشتم: خاندانم مرا آزار مي‌كنند و سركوفت مي‌زنند به واسطه‌ي حديثي كه از پدران شما روايت شده است كه فرموده‌اند: متكفّل و خادمين ما بدترين خلق خدا هستند و امام ـ عليه السّلام ـ نوشتند: واي بر شما، ‌آيا كلام خداي تعالي را نمي‌خوانيد كه بين آنها و بين قريه‌هايي كه مبارك‌شان ساختيم قريه‌هاي ظاهري قرار داديم، به خدا سوگند ما آن قريه‌هاي مبارك و شما آن قريه‌هاي ظاهر هستيد.
عبدالله بن جعفر نيز اين حديث را روايت كرده است.
2ـ ابو علي گويد از محمد بن عثمان عمري شنيدم كه مي‌گفت: توقيعي به خطّي كه مي‌شناختم اين چنين صادر شد: لعنت خدا بر كسي باد كه مرا در مجمع مردم نام برد. ابو علي گويد: نامه‌اي نوشتم و پرسيدم كه فرج كي خواهد بود؟ پاسخ آمد: تعيين كنندگان وقت دروغ مي‌گويند.
3ـ اسحاق بن يعقوب گويد: از محمد بن عثمان عمري درخواست كردم نامه‌اي را كه مشتمل بر مسائل دشوارم بود برساند و توقيعي به خط مولاي ما صاحب الزمان ـ عليه السّلام ـ چنين صادر شد:
خداوند تو را ارشاد كند و پايدار بدارد، اما سئوالي كه درباره‌ي منكران از خاندان، و عموزادگان ما كردي، بدان كه بين خداي تعالي و هيچ كس خويشاوندي نيست و كسي كه مرا انكار كند از من نيست و راه او مانند راه پسر نوح است، اما راه عمويم جعفر و فرزندانش راه برادران يوسف است.
اما نوشيدن آب جو حرام است و نوشيدن شلماب كه نوعي شربت است مانعي ندارد و اما اموال شما را نمي‌پذيريم مگر آنكه آن را طاهر سازيد هر كه خواهد بفرستد و هر كه خواهد قطع كند كه آنچه خداي تعالي به من داده است بهتر از آن است كه به شما داده است.
و اما ظهور فرج، آن با خداي تعالي است و تعيين كنندگان وقت دروغ مي‌گويند.
و اما اعتقاد كسي كه مي‌گويد حسين ـ عليه السّلام ـ كشته نشده است آن كفر و تكذيب و گمراهي است.
و اما حوادث واقعه، درباره‌ي آن مسائل به راويان حديث ما رجوع كنيد كه آنان حجت من بر شما هستند من نيز حجت خدا بر آنها هستم.
و اما محمد بن عثمان عمري ـ كه درود خدا بر او و پدرش باد ـ مورد وثوق من است و كتاب او كتاب من است.
و اما محمد بن علي بن مهزيار اهوازي، خداي تعالي به زودي قلب او را به صلاح آورد و شكّش را برطرف سازد.
و اما آنچه را براي ما فرستادي از آن رو مي‌پذيريم كه پاكيزه و طاهر است، و بهاي كنيز خواننده حرام است.
و اما محمد بن شاذان بن نُعَيم، او مردي از شيعيان ما اهل البيت است.
و اما ابو الخطاب محمد بن أبي زينب اجدع، او و اصحابش ملعونند و با همفكران او مجالست مكن كه من از آنها بيزارم و پدرانم نيز از آنها بيزار بودند.
و اما كساني كه اموال ما را با اموال خودشان در مي‌آميزند، هر كسي چيزي از اموالما را حلال شمارد و آن را بخورد همانا آتش خورده است.
و اما خمس، آن بر شيعيان ما مباح است و تا هنگام ظهور امر ما از آن معافند تا ولادت‌شان پاكيزه شود و نه خبيث.
و اما پشيماني گروهي كه در دين خداي تعالي به واسطه‌ي آنچه به ما دادند شكّ كردند، ما از هر كسي كه فسخ بيعت كند بيعت‌مان را برداشتيم و نيازي به عطاي شك كنندگان نيست.
و اما علت وقوع غيبت، خداي تعالي مي‌فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءُ إِنْ تُبْدُلَكُمْ تَسُؤْكُمْ»، بر گردن همه‌ي پدرانم بيعت سركشان زمانه بود اما من وقتي خروج نمايم بيعت هيچ سركشي بر گردنم نيست.
و اما وجه انتفاع از من در غيبتم، آن مانند انتفاع از خورشيد است چون ابر آن را از ديدگان نهان سازد و من امان اهل زمينم همچنان كه ستارگان امان اهل آسمان‌ها هستند و از اموري كه سودي برايتان ندارد پرسش نكنيد و خود را در آموختن آنچه از شما نخواسته‌اند به زحمت نيفكنيد و براي تعجيل فرج بسيار دعا كنيد كه همان فرج شماست و اي اسحاق بن يعقوب! درود بر تو و بر پيروان هدايت باد.
4ـ محمد بن شاذان گويد: مقداري مال براي قائم ـ عليه السّلام ـ در نزد من فراهم آمد كه از پانصد درهم بيست درهم كمتر بود و من ناخوش داشتم كه آن را ناقص بفرستم، بنابراين از مال خود آن را كامل گردانيده و نزد محمد بن جعفر فرستادم و ننوشتم كه چقدر آن از من است، محمد بن جعفر قبض آن را برايم فرستاد كه در آن آمده بود: پانصد درهم رسيد كه بيست درهم آن از توست.
5ـ از محمد بن ابراهيم بن مهزيار نقل شده است كه در حال شكّ و ترديد وارد عراق شد و اين توقيع براي وي صادر گرديد:به مهزياري بگو آنچه را از دوستان آن سامان حكايت كردي فهميديم، به آنها بگو آيا قول خداي تعالي را نشنيديد كه مي‌فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا أَطيعُوا اللهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِي الأَمْر مِنْكُمْ» آيا اين دستور تا روز قيامت نيست؟ آيا خداي تعالي پناهگا‌ه‌هايي براي شما قرار نداده است كه بدان پناهنده شويد؟ آيا از زمان آدم ـ عليه السّلام ـ تا زمان امام گذشته ابو محمد صلوات الله عليه اعلام هدايت براي شما قرار نداده است؟ و اگر عَلَمي نهان شد عَلَمي آشكار نگرديد و اگر ستاره‌اي افول كرد ستاره‌اي ندرخشيد؟ و چون خداي تعالي ابو محمد را قبض روح كرد پنداشتيد كه او رابطه‌ي بين خود و خلقش را قطع كرده است؟ هرگز چنين نبوده و تا روز قيامت چنين نخواهد بود در آن روز امر خداي تعالي ظاهر شود و آنان ناخشنود باشند.
اي محمد بن ابراهيم! براي چيزي كه به خاطر آن آمدي شكّ به خود راه مده كه خداي تعالي زمين را از حجّت خالي نگذارد، آيا پدرت پيش از وفاتش به تو نگفت: هم اكنون بايد كسي را حاضر كني كه اين دينارهايي را كه نزد من است وزن كند و چون دير شد و شيخ بر جان خود ترسيد كه به زودي بميرد به تو گفت: آنها را خود وزن كن و كيسه‌ي بزرگي به تو داد و تو سه كيسه داشتي و يك كيسه كه دينارهاي گوناگون در آن بود، آنها را وزن كردي و شيخ با خاتم خود آنها را مهر كرد و گفت تو هم آنها را مهر كن، اگر زنده ماندم كه خود مي‌دانم چه كنم و اگر مُردم، تو اوّلاً درباره‌ي خود و ثانياً درباره‌ي من از خدا بپرهيز و مرا خلاص كن و چنان باش كه به تو گمان دارم، خدا تو را رحمت كند آن دينارهايي را كه از ما بين نقدين از حساب ما جدا كردي و ده و اندي دينار است بيرون كن و از جانب خود آنها را مسترد كن كه زمانه بسيار سخت است و حَسْبُنَا الله وَ نِعْمَ الْوَكيلُ.
محمد بن ابراهيم گويد: براي ديدار به عسكر رفتم و قصد ناحيه‌ي مقدسه را داشتم، زني مرا ديد و گفت: آيا تو محمد بن ابراهيمي؟ گفتم: آري، گفت: باز گرد كه در اين هنگام به مقصود نمي‌رسي و شب هنگم مراجعت كن كه در به رويت باز است داخل در سرا شو و قصد آن اتاقي را كن كه چراغش روشن است و من هم چنان كردم و قصد آن در را كردم و به ناگاه ديدم كه باز است داخل در سرا شدم و قصد همان اتاقي را كردم كه توصيف كرده بود و در اين بين كه خود را ميان دو قبر ديدم و گريه و ناله مي‌كردم ناگهان صدايي را شنيدم كه مي‌گفت: اي محمد! تقواي الهي پيشه ساز و از گذشته توبه كن كه كار بزرگي را عهده‌دار شدي.
6ـ نصر به صبّاح گويد: مردي از اهالي بلخ پنج دينار به توسط حاجزي فرستاد و نامه‌اي نوشت و نام خود را در آن تغيير داد، رسيدي به نام و نسب وي به همراه دعاي خير برايش صادر شد.
7ـ محمد بن شاذان گويد: مردي از اهالي بلخ مالي را فرستاد نامه‌اي ضميمه‌ي آن بود كه در آن نوشته‌اي نبود و انگشت خود را بي‌آنكه چيزي را نوشته باشد روي آن چرخانيده بود به نامه رسان گفت: اين مال را ببر و هر كس داستان آن را به تو باز گفت و پاسخ نامه را داد مال را به او بده آن مرد به محله‌ي عسكر رفت و به سراغ جعفر رفت و داستان را به او گفت. جعفر گفت: آيا تو به بداء اقرار داري؟ آن مرد گفت: آري، گفت: براي صاحب تو بدا شده است و به تو امر كرده است كه اين مال را به من بدهي، نامه رسان گفت: ‌اين جواب مرا قانع نمي‌سازد و از نزد او بيرون آمد و در ميان اصحاب ما مي‌چرخيد و اين توقيع براي او صادر شد: اين مال، در معرض خطر و بالاي صندوقي بوده است و دزدان بر آن خانه درآمده و محتويات صندوق را برده ولي مال سالم مانده است و جواب نامه در همان رقعه نوشته شده بود كه وقتي انگشتت را روي نامه مي‌چرخانيدي التماس دعا داشتي خداوند به تو چنان كند و چنان كرد.
8 ـ محمد بن صالح گويد: وقتي ابن عبدالعزيز باداشاله را به زندان افكند نامه‌اي به او نوشتم كه درباره‌ي او دعا كند و اجازه دهد كنيزي اختيار كنم تا از او داراي فرزند شوم و توقيعي چنين صادر شد: او را اختيار كن و خداوند هر چه خواهد كند و زنداني را خلاص گرداند. پس كنيز را براي داشتن فرزند اختيار كردم و فرزندي به دنيا آورد و بعد از آن مرد و آن زنداني در همان روزي كه توقيع به دستم رسيد آزاد شد.
گويد: ابو جعفر برايم گفت: فرزندي برايم به دنيا آمد و نامه‌اي نوشتم و اجازه خواستم تا در روز هفتم يا هشتم او را غسل دهم، پاسخي ننوشت و آن فرزند در روز هشتم درگذشت بعد از آن نامه‌اي نوشتم و درگذشت او را خبر دادم توقيعي چنين صادر شد: خداوند غير او و غير او را جانشين وي كند و نام اولي را احمد و نام دومي را جعفر بگذارد.@#@ و چنان شد كه او فرموده بود و نهاني با زني ازدواج كردم و با وي آميزش كردم و باردار شد و دختري به دنيا آورد، مغموم و تنگدل شدم و نامه‌اي گله‌آميز نوشتم، جواب آمد كه به زودي از آن كفايت مي‌شوي و چهار سال پس از آن زندگي كرد و سپس درگذشت و نامه‌اي رسيد كه خداي تعالي صبور و شما عجول هستيد.
گويد: چون خبر مرگ ابن هِلال ـ لعنه الله ـ رسيده، شيخ نزد من آمد و گفت: آن كيسه‌اي را كه نزد توست بيرون آور، كيسه را به او دادم و نامه‌اي به من داد كه در آن نوشته شده بود: اما آنچه درباره‌ي صوفي ظاهر ساز ـ يعني هِلالي ـ يادآور شدي، خداوند عمر او را قطع كرد و پس از مرگش توقيعي چنين صادر شد: ‌او قصد ماكرد و ما صبر پيشه ساختيم و خداوند به نفرين ما عمر او را قطع كرد.
9ـ حسن بن فضل يماني گويد: قصد سامراء كردم و يك كيسه‌ي دينار و دو جامه برايم آوردند و من آنها را برگردانيدم و با خود گفتم: آيا منزلت من نزد آنها اين مقدار است و فريفته شدم، بعد از آن پشيمان شدم و نامه‌اي نوشتم و عذرخواهي و استغفار كردم و گوشه‌اي رفته و با خود مي‌گفتم: به خدا سوگند اگر آن كيسه را به من باز گردانند، گره‌ي آن را باز نكنم و آن را خرج نكنم تا آن كه آن را به نزد پدرم برم كه او داناتر از من به آن است گويد: آن كسي كه كيسه را از من گرفت اشاره‌اي نكرد و مرا از آن كار باز داشت، آنگاه براي او نامه‌اي چين صادر شد: خطا كردي كه به او نگفتي كه بسا ما اين عمل را با دوستان‌مان مي‌كنيم و بسا آنها از ما چنين درخواست مي‌كنند تا بدان تبرّك جويند، و براي من نيز نامه‌اي چنين صادر شد: خطا كردي كه احسان ما را باز گردانيدي و چون از خداي تعالي استغفار كني او تو را مي‌آمرزد و اگر قصد و نيّت تو آن است كه به آن كيسه دست نزني و چيزي از آن را در راه خرج نكني آن را به تو نخواهيم داد اما آن دو جامه براي آن است كه در آن مُحرم شوي.
گويد: ‌نامه‌اي در دو موضوع نوشتم و موضوع سومي هم در نظرم بود و با خود گفتم ممكن است از آن ناخشنود گردد، و آنگاه پاسخ آن دو موضوع و پاسخ موضوع سومي كه ننوشته بودم صادر گرديد.
گويد: براي تبرّك درخواست مالي كردم و او آن را در خرقه‌اي سفيد برايم فرستاد و آن در محمل همراهم بود، در عسفان شترم رميد و محملم فرو افتاد و هر چه در آن بود پراكنده شد، متاع خود را فراهم آوردم اما آن كيسه مفقود گرديد و در جستجوي آن تلاش بسياري كردم تا به غايتي كه يكي از همراهانم گفت: در جستجوي چه چيزي؟ گفتم: كيسه‌اي كه همراهم بود، گفت در آن چه بود؟ گفتم هزينه‌ي سفرم، گفت: كسي را ديدم كه آن را برداشت وبرد و پيوسته از آن مي‌پرسيدم تا آن كه از پيدا كردن آن نااميد شوم و چون به مكه رسيدم و جامه‌دان خود را گشودم، ناگهان اولين چيزي كه به چشمم خود آن كيسه بود با آن كه آن خارج از آن محمل بود و هنگامي كه متاعم پراكنده گرديده بود از آن بيرون افتاده بود.
گويد: در بغداد از طول اقامتم دلتنگ شدم و با خود گفتم: مي‌ترسم در اين سال نه حج بجا آورم و نه به منزلم باز گردم و به جانب ابو جعفر رفتم تا پاسخ نامه‌اي را كه نوشته بودم دريافت كنم، گفت: به مسجدي كه در فلان مكان است برو و مردي به سراغ تو خواهد آمد و پاسخ حوائج تو را خواهد داد، به آن مسجد رفتم و در آنجا بودم كه مردي وارد شد و چون به من نگريست سلام كرد و خنديد و گفت: تو را مژده مي‌دهم كه در اين سال به حج مي‌روي و ان شاء الله سالم به نزد خانواده‌ات باز مي‌گردي.
گويد: نزد ابن وَجْناء رفتم و از او درخواست كردم كه مركب و كجاوه‌اي برايم كرايه كند و او را ناخشنود ديدم بعد از چند روز او را ديدم و گفت: چند روز است كه در جستجوي تو هستم، ابتداءً براي من نوشته و دستور داده است كه مركب و كجاوه‌اي براي تو كرايه كنم. حسن برايم گفت كه او در اين سال بر ده دلالت واقف گرديده است و الحمدلله ربّ العالمين.
10ـ عليّ بن محمد شمشاطيّ فرستاده‌ي جعفر بن ابراهيم يمانيّ گويد: در بغداد بودم و قافله‌ي يمني‌ها آماده‌ي حركت بود نامه‌اي نوشتم و اجازه‌ي مسافرت با آنها را درخواستم، پاسخ آمد كه با آنها مرو كه در اين سفر خيري براي تو نيست و در كوفه بمان. قافله حركت كرد و پسران حنظله بر آن تاختند و اموالشان را غارت كردند. گويد: نامه‌اي نوشتم و اجازه خواستم كه از راه دريا مسافرت كنم. پاسخ آمد كه چنين مكن و در آن سال كشتي‌هاي جنگي راه را بر كشتي‌هاي مسافري مي‌بستند و اموالشان را مي‌ربودند.
گويد: براي زيارت به محلّه‌ي عسكر رفتم و هنگام مغرب در مسجد جامع بودم كه غلامي نزد من آمد و گفت: برخيز، گفتم: من كيستم و برخيزم به كجا روم؟ گفت: تو علي بن محمد فرستاده‌ي جعفر بن ابراهيم يماني هستي، برخيز تا به منزل رويم، گويد: هيچ يك از ياران ما آمدنم را نمي‌دانست، گفت: برخاستم و به منزلش رفتم و از داخل منزل اجازه‌ي ديدار خواستم و به من اجازه داد.
11ـ ابو رجاء مصري گويد كه من پس از درگذشت ابو محمد ـ عليه السّلام ـ تا دو سال در جستجوي امام بودم و چيزي به دست نياوردم و در سال سوم در مدينه و در محله‌ي صرياء در جستجوي فرزند ابو محمد ـ عليه السّلام ـ بودم و ابو غانم از من درخواست كرده بود كه شام را نزد او باشم و من نشسته بودم و فكر مي‌كردم و با خود مي‌گفتم: اگر چيزي بود پس از سه سال ظاهر مي‌گرديد، ناگهان هاتفي كه صدايش را شنيدم ولي او را نديدم گفت: اي نصر بن عَبدِ رَبّه به اهل مصر بگو: به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ ايمان آورده‌ايد، آيا او را ديده‌ايد؟ نصر گويد: من خودم هم نام پدرم را نمي‌دانستم زيرا من در مدائن به دنيا آمدم و پدرم درگذشت و نوفلي مرا با خود به مصر برد و در آنجا بزرگ شدم و چون آن صوت را شنيدم شتابان برخاستم و به نزد ابوغانم نرفتم و راه مصر را در پيش گرفتم.
گويد: دو مرد مصري درباره‌ي دو فرزندشان نامه نوشته بودند و براي آنها چنين صادر شد: اما تو اي فلاني! خداوند )در مصيبت( اجرت دهد و براي ديگري دعا فرموده بود و فرزند آن كه وي را تسليت گفته بود درگذشت.
12ـ ابو محمد وجنايي گويد: چون امور شهر مضطرب شد و فتنه برخاست تصميم گرفتم در بغداد بمانم و هشتاد روز ماندم آنگاه شيخي آمد و گفت: به شهر خود باز گرد. من ناخرسند از بغداد بيرون آمدم و چون به سامرّاء رسيدم قصد كردم آنجا بمانم چون به من خبر رسيده بود كه شهر مضطرب است، بيرون آمدم و هنوز به منزل نرسيده بودم كه همان شيخ به استقبالم آمد و نامه‌اي از خانواده‌ام آورد كه نوشته بودند شهر آرام شده و آمدن مرا درخواست كرده بودند.
13ـ محمد بن هارون گويد: از اموال امام ـ عليه السّلام ـ پانصد دينار بر ذمّه‌ي من بود شبي در بغداد بودم و طوفان و ظلمت آنجا را فرا گرفته بود و هراس شديدي بر من مستولي شد و در انديشه‌ي ديني بودم كه بر ذمّه داشتم، با خود گفتم: چند دكّان به پانصد و سي دينار خريده‌ام آنها را به امام ـ عليه السّلام ـ به پانصد دينار مي‌فروشم، گويد: مردي آمد و آن دكّان‌ها را تحويل گرفت با آنكه نامه‌اي در اين باب پيش از آنكه چيزي بر زبان آورم ننوشته بودم و به احدي هم خبر نداده بودم.
14ـ علي بن محمد بن اسحاق اشعريّ‌ گويد: من زني او مواليان داشتم كه مدتي او را ترك كرده بودم، روزي نزد من آمد و گفت: اگر مرا طلاق داده‌اي مرا آگاه كن! گفتم طلاق نگفته‌ام و در آن روز با وي نزديكي كرده و بعد از چند ماه برايم نامه نوشت و مدعي شد باردار است من در اين باره و همچنين درباره‌ي خانه‌اي كه دامادم براي امام قائم ـ عليه السّلام ـ وصيت كرده بود نامه‌اي نوشتم، درخواستم آن بود كه خانه را بفروشم و بهاي آن را به اقساط بپردازم، درباره‌ي خانه چنين جوابي رسيد: آنچه درخواستي به تو داديم و از ذكر آن زن و حملش خودداري كرد، خود آن زن نيز بعد از آن برايم نوشت كه قبلاً سخن باطلي گفته و آن حمل اصلي نداشته است و الحمدله ربّ العالمين.
15ـ ابو علي گويد: ابو جعفر به نزد من آمد و مرا به عباسيّه برد و به ويرانه‌اي درآورد، آنگاه نامه‌اي را خارج ساخت و برايم خواند ديدم شرح همه‌ي حوادثي است كه در سراي امام ـ عليه السّلام ـ رخ داده است و در آن چنين آمده بود: فلاني ـ يعني امّ عبدالله ـ را گيسويش بگيرند و از سرا بيرون كشند و به بغداد ببرند و در مقابل سلطان بنشيند و امور ديگري كه واقع خواهد شد. سپس گفت: آنها را حفظ كن و نامه را پاره كرد و اين مدتي پيش از وقوع آن حوادث بود.
16ـ جعفر بن عمرو گويد: در زمان حيات مادر ابو محمد ـ عليه السّلام ـ با جمعي به محله‌ي عسكر رفتيم و ياران من براي زيارت نامه‌اي نوشتند و براي يك يك اجازه گرفتند، من گفتم: اسم مرا ننويسيد كه من اجازه نخواهم و اسمم را ننوشتند، جواب رسيد: همه داخل شويد و آن هم كه از اجازه سر باز زد داخل شود.
17ـ جعفر بن احمد گويد: ابراهيم بن محمد درباره‌ي اموري نامه نوشت و درخواست كرد براي نوزاد وي نامي بنهد، پاسخ سئوالات وي رسيد اما چيزي درباره‌ي نوزاد ننوشته بود و آن فرزند درگذشت و الحمدالله رب العالمين.
گويد: در مجلسي بين بعضي از دوستان ما سخني ردّ و بدل شد و به يكي از آنها نامه‌اي صادر شد و شرح ماجراي آن مجلس در آن نامه بود.@#@
18ـ عاصميّ گويد: مردي در انديشه بود كه حقوق واجب امام قائم ـ عليه السّلام ـ را به چه كسي بدهد تا به او برساند و دلتنگ شده بود نداي هاتفي را شنيد كه به او مي‌گفت: آنچه همراه توست به حاجز بده!
گويد: ابو محمد سَرَويّ به سامرا آمد و همراه او اموالي بود، ابتداءً نامه‌اي براي وي صادر شد كه در ما و قائم مقام ما شكي نيست، آنچه كه همراه توست به حاجز بده!
19ـ ابو عبدالله حسين بن اسماعيل كندي گويد: ابو طاهر بلالي به من گفت: آن توقيعي كه از ابو محمد ـ عليه السّلام ـ براي من صادر شده و آن را به جانشين پس از او تعليق كرده‌اند وديعه‌اي از جانب من در بيت توست، )من اين مطلب را به سعد گفتم و او گفت: دوست دارم آن توقيع را ببيني و عين لفظ آن توقيع را برايم بنويسي( و من به ابوطاهر گفتم: دوست دارم عين لفظ توقيع را برايم استنساخ كني و او را از مسألت خود باخبر كردم، او گفت: سعد را نزد من بياور تا وسائط ميان من و او ساقط شود و توقيعي از ابو محمد ـ عليه السّلام ـ دو سال قبل از درگذشت او برايم صادر شد و مرا از جانشين پس از خود باخبر كرد و سه روز پس از درگذشت او نيز توقيعي به دستم رسيد كه مرا از آن خبر داده بود، پس لعنت خدا بر كساني باد كه حقوق اولياء خدا را منكرند و مردمان را بر دوش آنان سوار مي‌كنند والحمدلله كثيراً.
20ـ و جعفر بن حَمدان نامه‌اي نوشت و اين مسائل را فرستاد: كنيزي را براي خود حلال كردم و با او شرط كردم كه از او فرزند نخواهم و او را به سكونت در منزل خود الزام نكنم. چون مدتي گذشت گفت: بار دارم، گفتم: چگونه و من ياد ندارم كه از تو خواستار فرزند شده باشم، سپس مسافرت كردم و بازگشتم و پسري به دنيا آورده بود و من او را انكار نكردم و اجرت و نفقه‌ي او را قطع نكردم و من مزرعه‌اي دارم كه پيش از آنكه اين زن به سراغم آيد آن را به ورثه و ساير اولاد خيرات كردم و شرط كردم تا زنده‌ام كم و زياد كردن آن با خودم باشد. اكنون اين زن اين فرزند را آورده است و من او را به وقف متقدم موبّد ملحق نكردم و وصيت كرده‌ام كه اگر مرگ فرا رسد تا صغير است خرج او را بدهند و چون كبير شد از مجموع اين مزرعه دويست دينار به او بدهند و پس از آنكه اين مبلغ را به او دادند ديگر براي او و فرزندانش حقي در اين وقف نباشد اكنن رأي شما را ـ اعزّك الله ـ درباره‌ي اين فرزند براي ارشاد خود خواستارم و امتثال مي‌كنم و براي عافيت و خير دنيا و آخرت ملتمس دعايم.
پاسخ آن: مردي كه آن كنيز را بر خود حلال ساخته و با وي شرط كرده كه از او فرزند نخواهد، سبحان الله! اين شرط با كنيز شرط با خداي تعالي است، اين شرطي است كه از بودنش نمي‌توان در امان بود و در صورتي كه شكّ كند و نداند كه چه وقت با وي همبستر شده است، اين شكّ موجب برائت از فرزند نخواهد شد.
و اما دادن دويست دينار و بيرون ساختن فرزند از وقف، پس مال مال اوست و هر چه صلاح دانسته انجام داده است، ابوالحسين گويد: زمان قبل از تولد فرزند را حساب كرده است و فرزند مطابق آن حساب متولد شده است.
و گويد: در نسخه‌ي ابوالحسين همداني آمده است: خدا تو را باقي بدارد! نامه‌ي تو و آن نامه كه فرستاده بودي رسيد و اين توقيع را حسن بن علي بن ابراهيم از سياري روايت كرده است.
21ـ و علي بن محمد صَيْمُريّ ـ رضي الله عنه ـ نامه‌اي نوشت و درخواست كفني كرد، جواب آمد: او در سال هشتاد يا هشتاد و يك بدان نيازمند خواهد شد. و او در همان وقتي كه معين فرموده بود درگذشت و يك ماه پيش از آن، برايش كفن فرستاد.
22ـ احمد بن ابراهيم گويد: در مدينه بر حكميه دختر امام جواد و خواهر امام هادي ـ عليهم السّلام ـ در سال دويست و شصت و دو وارد شدم و از پشت پرده با وي سخن گفتم و از دينش پرسيدم امام را نام برد و گفت: فلان بن الحسن و نام وي را بر زبان جاري ساخت، گفتم: فداي شما شوم! آيا او را مشاهده كرده‌اي و يا آنكه خبر او را شنيده‌اي؟ گفت: خبر او را از ابو محمد ـ عليه السّلام ـ شنيده‌ام و آن را براي مادرش نوشته بود، گفتم: آن مولود كجاست؟ گفت: مستور است، گفتم: ‌پس شيعه به چه كسي مراجعه كند؟ گفت: به جدّه‌ي او مادر ابو محمد ـ عليه السّلام ـ ، گفتم: آيا به كسي اقتدا كنم كه به زني وصيت كرده است؟ گفت: به حسين بن علي بن أبيطالب اقتدا كرده است زيرا حسين ـ عليه السّلام ـ در ظاهر به خواهرش زينب وصيت كرد و دستورات علي بن الحسين ـ عليهم السّلام ـ به خاطر حفظ جانش به زينب نسبت داده مي‌شد. سپس گفت: شما اهل اخباريد آيا براي شما روايت نشده است كه نهمين از فرزندان حسين ـ عليه السّلام ـ ميراثش در دوران حياتش تقسيم مي‌شود؟
23ـ محمد بن علي اسود گويد: ابو جعفر عمريّ براي خود قبري حفر كرده بود و روي آن را تخته انداخته بود، ‌من درباره‌ي آن از وي پرسش كردم، گفت: هر كس به سببي مي‌ميرد، بعد از آن نيز پرسيدم، گفت: به من دستور داده‌اند كه آماده‌ي مرگ باشم و بعد از دو ماه درگذشت.
24ـ محمد بن علي اسود گويد: سالي از سالها زني جامه‌اي به من داد و گفت: آن را نزد عمري ببر، آن را به همراه جامه‌هاي بسياري نزد او بردم و چون به بغداد رسيدم دستور داد آنها را به محمد بن عباس قمي تسليم كنم، و من نيز همه‌ي جامه‌ها را به جز جامه‌ي آن زن به وي تسليم كردم، بعد از آن عمري به نزد من كس فرستاد و گفت: جامه‌ي آن زن را نيز به وي بده! و بعد از آن به يادم آمد كه زني جامه‌اي به من داده بود و در جستجوي آن برآمدم اما آن را نيافتم، آنگاه به من گفت: غم مخور كه به زودي آن را خواهي يافت و نزد عمري ـ رضي الله عنه ـ صورتي از جامه‌هايي كه نزد من بود وجود نداشت.
25ـ و محمد بن علي اسود گويد: علي بن حسين بن موسي بن بابويه ـ رضي الله عنه ـ پس از درگذشت محمد بن عثمان عمري ـ رضي الله عنه ـ از من درخواست كرد تا از ابوالقاسم روحي بخواهم تا مولاي ما صاحب الزمان ـ عليه السّلام ـ از خداي تعالي بخواهد كه فرزند ذكوري به وي ارزاني فرمايد. گويد: از او درخواست كردم و او نيز آن را إخبار كرد و پس از سه روز به من خبر داد كه امام ـ عليه السّلام ـ براي علي بن الحسين دعا فرموده است و به زودي فرزند مباركي براي وي متولد خواهد شد كه خداوند به واسطه‌ي وي سود رساند و بعد از او نيز اولادي خواهد بود.
ابو جعفر محمد بن علي اسود گويد: من براي خود نيز درخواست كردم كه از خداي تعالي بخواهد فرزند ذكوري به من ارزاني فرمايد و اجابت نفرمود و گفت: راهي براي آن نيست. گويد: براي علي بن الحسين محمد بن علي (مصنّف اين كتاب) متولد شد و بعد از او نيز اولاد ديگري متولد شدند اما براي من فرزندي متولد نشد.
مصنف اين كتاب ـ رضي الله عنه ـ گويد: بسياري از اوقات ابو جعفر محمد بن علي اسود مرا مي‌ديد كه به درس شيخمان محمد بن حسن بن احمد بن وليد ـ رضي الله عنه ـ مي‌رفتم ـ و اشتياق فراواني در كتب علمي و حفظ آن داشتم ـ و به من مي‌گفت: اين اشتياق در طلب علم از تو عجيب نيست كه تو به دعاي امام ـ عليه السّلام ـ متولد شده‌اي!
26ـ احمد بن ابراهيم بن مخلد گويد: در بغداد به محضر مشايخ ـ رضي الله عنهم ـ درآمدم و شيخ ابوالحسن علي بن محمد سَمُريّ ـ قدس الله روحه ـ و ابتداءً به من گفت: خداوند علي بن الحسين بن موسي بن بابويه قمي را رحمت كند. گويد: مشايخ تاريخ آن روز را نوشتند، و بعد از آن خبر آمد كه وي در همان روز درگذشته است، و ابوالحسين سمري نيز بعد از آن در نيمه‌ي شعبان سال سيصد و بيست و هشت درگذشت.
27ـ جعفر بن محمد بن متّيل گويد: در حال احتضار ابو جعفر محمد بن عثمان عمري ـ رضي الله عنه ـ بالاي سرش نشسته بودم و از او سئوال مي‌كردم و با وي سخن مي‌گفتم و حسين بن روح پائين پايش نشسته بود آنگاه به من التفات كرد و گفت: به من دستور داده‌اند كه به ابوالقاسم حسين بن روح وصيت كنم. گويد: من از بالاي سر او برخاستم و دست ابوالقاسم را گرفتم و در مكان خود نشانيدم و خود به پايين پاي وي آمدم.
28ـ محمد بن علي بن متيل گويد: زني بود از اهل «آبه» كه نامش زينب و همسر محمد بن عبديل آبي بود و سيصد دينار همراه داشت و به نزد عمويم جعفر ابن محمد بن مِتّيل آمد و گفت: دوست دارم كه اين مال را به دست خود تسليم ابوالقاسم بن روح كنم، عمويم مرا همراه وي فرستاد تا گفتارش را ترجمه كنم، چون بر ابوالقاسم ـ رضي الله عنه ـ درآمديم وي به زبان فصيح آبي با آن زن مكالمه كرد و گفت: زينب! چونا، خوبذا، كوابذا، چون استه؟ كه معنايش اين است: حالت چطور است؟ چه مي‌كردي؟ دخترانت چطورند؟ گويد: آن زن از ترجمه بي‌نياز شد مال را تسليم كرد و بازگشت.
29ـ جعفر بن محمد بن متّيل گويد: ابو جعفر محمد بن عثمان سمّان معروف به عمري مرا فرا خواند و چند تكه پارچه‌ي راه راه و يك كيسه‌اي كه چند درهم در آن بود به من داد و گفت: لازم است كه هم اكنون خود به واسط بروي و اينها را كه به تو دادم به اولين كسي بدهي كه پس از سوار شدن بر مركب براي رفتن به شطّ واسط به استقبال تو آيد، گويد: از اين مأموريت اندوه گراني در دلم نشست و با خود گفتم آيا مثلِ مَني را با اين كالاي كم ارزش به چنين مأموريتي مي‌فرستند؟
گويد: به واسط درآمدم و بر مركب سوار شدم و از اولين مردي كه مرا ديدار كرد پرسيدم: حسن بن محمد بن قطاه صيدلاني وكيل وقف در واسط كجاست؛ گفت: من همويم تو كيستي؟ گفتم: من جعفر بن محمد بن متّيل هستم، گويد: مرا به نام مي‌شناخت، ‌بر من سلام كرد و من نيز بر وي سلام كردم و معانقه كرديم، گفتم: ابو جعفر عمري سلام مي‌رساند و اين چند تكه پارچه و اين كيسه را داده است تا به شما تسليم كنم گفت: الحمد الله، محمد بن عبدالله حائري درگذشته است و من براي فراهم كردن كفن او بيرون آمده‌ام جامه‌دان را گشود و به ناگاه ديدم كه در آن لوازم مورد نياز از قبيل كفن و كافور موجود بود و اجرت حمّال و حفّار هم در آن كيسه بود، گويد تابوتش را تشييع كرديم و برگشتم.@#@
30ـ محمد بن ابراهيم گويد: با جمعي نزد شيخ ابوالقاسم حسين بن روح ـ قدس الله روحه ـ بودم كه در ميان آنها علي بن عيسي هم بود، مردي نزد او آمد و گفت: مي‌خواهم از شما پرسشي كنم، گفت: هر چه مي‌خواهي بپرس، گفت: آيا حسين بن علي ـ عليهما السّلام ـ دوست خدا بود؟ گفت: آري، پرسيد:‌آيا قاتل او دشمن خدا بود؟ گفت: آري، پرسيد:‌آيا رواست كه خداي تعالي دشمنش را بر دوستش مسلط سازد؟ ابوالقاسم حسين بن روح ـ قدس الله روحه ـ گفت: آنچه بر تو مي‌گويم بفهم، بدان كه خداي تعالي با مردم با مشاهده‌ي عياني خطاب نمي‌كند و با مشافهه با آنها سخن نمي‌گويد، ‌ولي خداي تعالي رسولاني از جنس و صنف خودشان بر آنها مبعوث مي‌كند كه بمانند آنها بشرند و اگر رسولاني از غير صنف و صورتشان مبعوث مي‌كرد از آنها مي‌رميدند و كلامشان را نمي‌پذيرفتند و چون پيامبران به نزد آنها آمدند و از جنس آنها بودند طعام مي‌خوردند و در بازارها راه مي‌رفتند، گفتند: شما بشري به مثل ما هستيد و كلام شما را نمي‌پذيريم مگر آنكه معجزه‌اي بياوريد كه ما از آوردن مثل آن عاجز باشيم آنگاه خواهيم دانست كه شما را به كاري اختصاص داده‌اند كه ما بر انجام آن توانا نيستيم، ‌آنگاه خداي تعالي براي آنها معجزاتي قرار داد كه خلايق از انجام آن ناتوان بودند، يكي از آنها پس از انذار و برطرف ساختن عذر و بهانه طوفان آورد و جميع طاغيان و متمرِّدان غرق شدند و ديگري را در آتش افكندند و آتش بر او سرد و سلامت شد و ديگري از سنگ سخت ناقه بيرون آورد و از پستانش شير جاري ساخت و ديگري دريا را شكافت و از سنگ چشمه‌ها جاري ساخت و عصاي خشك او را اژدهايي قرار داد كه سحر آنها را بلعيد و ديگري كور و پيس را شفا داد و مردگان را به اذن خداوند زنده كرد و به مردم خبر داد كه در خانه‌هايشان چه مي‌خوردند و چه ذخيره مي‌كنند و براي ديگري شقّ القمر شد و چهارپاياني مثل شتر و گرگ و غير ذلك با وي سخن گفتند.
و چون اين كارها را كردند و مردم در كار آنان عاجز شدند و نتوانستند كاري مانند ايشان انجام دهند خداي تعالي پيامبران را با اين قدرت و معجزات از روي لطف و از سر حكمت گاهي غالب وگاهي مغلوب و زماني قاهر و زماني ديگر مقهور ساخت، و اگر آنان را در جميع احوال غالب و قاهر قرار مي‌داد و مبتلا و خوار نمي‌ساخت مردم آنان را به جاي خداي تعالي مي‌پرستيدند و فضيلت صبرشان در برابر بلا و محنت و امتحان شناخته نمي‌شد ولي خداي تعالي احوال آنان را در اين باره مانند احوال سايرين قرار داد تا در حال محنت و آشوب صابر و به هنگام عافيت و پيروزي بر دشمن شاكر و در جميع احوالشان متواضع باشند، نه گردن فراز و متكبّر و چنين كرد تا بندگان بدانند پيامبران نيز خدايي دارند كه خالق و مدبّر آنهاست و او را بپرستند و از رسولان او اطاعت نمايند و حجت خدا ثابت و تمام گردد بر كسي كه درباره‌ي آنها از حدّ درگذرد و براي آنها ادعاي ربوبيت كند يا عناد و مخالفت و عِصْيان ورزد و منكر تعاليم و دستورات رسولان و انبياء گردد. ليَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَه وَ يَحْيي مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَه.
محمد بن ابراهيم بن اسحاق ـ رضي الله عنه ـ گويد: فردا به نزد شيخ ابوالقاسم بن روح ـ قدس الله روحه ـ بازگشتم و با خود مي‌گفتم: آيا مي‌پنداري آنچه كه روز گذشته براي ما مي‌گفت از پيش خود بود؟ شيخ ابتداء به كلام كرد و گفت: اي محمد بن ابراهيم! اگر از آسمان بر زمين فرو افتم و پرندگان مرا بربايند و يا طوفان مرا در درّه‌ي عميقي افكند نزد من محبوب‌تر است تا در دين خداي تعالي به رأي خود يا از جانب خود سخني گويم، بلكه گفتار من مأخود از اصل و مسموع از حجت صلوات الله و سلامه عليه است.
31ـ محمد بن شاذان گويد: پانصد درهم بيست درهم كم نزد من فراهم آمده بود و از اموال خود بيست درهم وزن كردم و بدان افزودم و به ابوالحسين اسدي ـ رضي الله عنه ـ تسليم كردم و درباره‌ي آن بيست درهم چيزي نگفتم پاسخ آمد كه پانصد درهمي كه بيست درهم آن از آنِ تو بود رسيد.
محمد بن شاذان گويد: بعد از آن مالي فرستادم و ننوشتم كه از آنِ كيست، پاسخ آمد: فلان مقدار رسيد كه اين مقدار آن از فلاني و اين مقدار آن از فلاني است.
گويد ابوالعباس كوفي گفت: مردي مالي را برد كه به او برساند و دوست داشت كه بر دلالتي واقف شود و اين توقيع را صادر فرمود؛ اگر ارشاد خواهي ارشاد شوي و اگر طلب كني خواهي يافت، مولاي تو مي‌گويد: آنچه با خود داري حمل كن، آن مرد گويد: از آنچه با خود داشتم شش دينار نسنجيده برداشتم و باقي را حمل كردم و اين توقيع صادر شد: اي فلاني! آن شش دينار نسنجيده را كه وزنش شش دينار و پنج دانگ و يك حبّه و نيم است تحويل بده، آن مرد گويد: آن دينارها را وزن كردم و در نهايت شگفتي ديدم كه چنان بود كه امام ـ عليه السّلام ـ فرموده بود.
32ـ ابو صالح خجندي ـ رضي الله عنه ـ گويد از ناحيه‌ي صاحب الزمان ـ عليه السّلام ـ پس از آنكه فحص و طلب بسياري كرده و از وطنش مسافرت نموده است تا بر او روشن شود كه چه بايد كند، توقيعي صادر شد.
و نسخه‌ي آن توقيع چنين بود: هر كه بحث كند طلب كرده است و هر كه طلب كند دلالت كرده است و هر كه دلالت كند هلاك كرده است و هر كه هلاك كند مشرك شده است. گويد: از طلب باز ايستاده و برگشت.
و از ابوالقاسم بن روح ـ قدس الله روحَه ـ حكايت شده است كه او در تفسير حديثي كه درباره‌ي اسلام ابوطالب روايت شده كه او به حساب جُمَّل اسلام آورده است و با دستش شصت و سه را بر شمرد و معنايش اين است كه او خداي احد جواد است.
33ـ اسحاق بن حامد كاتب گويد: مرد بزّاز مؤمني در قم بود و شريكي داشت كه از فرقه‌ي مرجئه بود، آنها مالك پارچه‌ي نفيسي شدند، آن مؤمن گفت: اين پارچه براي مولاي من بافته شده است و شريكش گفت: من مولاي تو را نمي‌شناسم ولي با آن هر چه خواهي كن و چون پارچه به دست او ـ عليه السّلام ـ رسيد آن را از طول دو پاره كرد، نصف آن را برداشت و نصف ديگر را باز گردانيد و گفت: ما نيازي به مال مُرجِئه نداريم.
34ـ به شيخ ابو جعفر محمد بن عثمان عمريّ در تسليت مرگ پدرش ـ رضي الله عنهما ـ توقيعي صادر شد و در بخشي از آن آمده بود: اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُونَ تسليم فرمان او و راضي به قضاي اوئيم، پدرت نيكو زندگي كرد و ستوده درگذشت، خدا او را رحمت كند و به اولياء و دوستانش ملحق سازد كه پيوسته در كارشان كوشا بود و در آنچه او را به خدا و به ايشان نزديك مي‌ساخت ساعي بود، خداوند رويش را شادان گرداند و از لغزش او درگذرد.
و در بخش ديگر آن آمده است: خداوند پاداش خيرت دهد و اين عزا را بر تو نيكو گرداند، تو سوگوار شدي و ما نيز سوگواريم و جدايي او تو را تنها ساخت و ما نيز سوگواريم و جدايي او تو را تنها ساخت و ما نيز تنها شديم خداوند او را در جايگاهش مسرور سازد و از كمال سعادت اوست كه خداي تعالي فرزندي مثل تو به او ارزاني فرموده كه جانشين و قائم مقام وي باشد و براي او طلب رحمت كند و من مي‌گويم: الحمد لله كه خداي تعالي نفوس را به منزلت تو و آنچه كه به تو مرحمت فرموده طيّب ساخته است، خداوند تو را ياري كند و نيرومند سازد و پشتيبانت باشد و توفيقت دهد و تو را ولي و نگاهبان و رعايت كننده و كافي و معين باشد.
توقيعي از صاحب الزمان ـ عليه السّلام ـ كه براي عمري و پسرش صادر شده است
35ـ شيخ ابو جعفر ـ رضي الله عنه ـ گويد اين توقيع را سعد بن عبدالله ـ رحمه الله ـ چنين ثبت كرده است: خداوند هر دوي شما را توفيق طاعت دهد و بر دينش پايدار سازد و به خشنودي‌هاي خود سعادتمند سازد، آنچه نوشته بوديد كه ميثميّ از احوال مختار و مناظرات و احتجاج او كه جانشيني غير از جعفر بن عليّ نيست و تصديق كردن او همه واصل شد و جميع مطالبي را كه اصحابتان از او نقل كرده‌اند همه را دانستم، من از كوري پس از روشني و از گمراهي پس از هدايت و رفتار هلاكت بار و فتنه‌هاي تباه كننده به خدا پناه مي‌برم كه او مي‌فرمايد: الم أَحَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. چگونه در فتنه در افتادند و در وادي سرگرداني گام مي‌زنند و به چپ و راست مي‌روند از دين‌شان دست برداشته‌اند و يا آنكه شكّ و ترديد كرده‌اند و يا آنكه با حقّ عناد و دشمني مي‌كنند و يا آنكه روايات صادقه و اخبار صحيحه را نمي‌دانند و يا آن را مي‌دانند و خود را به فراموشي مي‌زنند؟ آيا نمي‌دانند كه زمين هيچگاه از حجت خدا ـ كه يا ظاهر است و يا نهان ـ خالي نمي‌ماند.
آيا انتظام امامان خود را كه پس از پيامبرشان ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ يكي پس از ديگري آمده‌اند نمي‌دانند تا آنكه به اراده‌ي الهي كار به امام ماضي ـ يعني حسن بن علي ـ عليهما السّلام ـ رسيد و جانشين پدران بزرگوار خود شد و به حق و طريق مستقم هدايت كرد، او نوري ساطع و شهابي لامع و ماهي فروزان بود، آنگاه خداوند او را به جوار رحمت خود برد و او نيز بر اساس پيماني كه با او بسته شده بود طابق النّعل بالنّعل به روش پدران بزرگوارش عمل كرد و به جانشيني كه بدان سفارش شده بود وصيت نمود، جانشيني كه خداي تعالي او را تا غايتي به فرمان خويش نهان دارد و بر اساس مشيّتش در قضاي سابق و قدر نافذ جايگاه او را مخفي سازد، ما جايگاه قضاي الهي هستيم و فضيلت او براي ماست و اگر خداي تعالي منع را از او بردارد و حكمت نهان زيستي را از او زايل سازد حق را به نيكوترين زيور به آنها بنماياند و با روشن‌ترين دليل و آشكارترين نشانه به آنها معرفي كند و چهره‌او را ظاهر ساخته و حجّت و دليلش را اقامه نمايد وليكن بر تقديرات الهي نمي‌توان غلبه نمود و اراده‌ي او مردود نمي‌شود و بر توفيق او نمي‌توان سبقت جست. پس بايد پيروي هواي نفس را فرو نهند و همان اصلي را كه بر آن قرار داشتند اقامه كنند و درباره‌ي آنچه كه از آنها پوشيده داشته‌اند به جستجو برنخيزند كه گناهكار شوند و كشف ستر خداي تعالي نكنند كه پشيمان گردند و بدانند كه حق با ما و در نزد ماست و هر كه غير ما چنين گويد كذّاب و مفتر است و هر كه جز ما ادّعاي آن را بنمايد گمراه و منحرف است، پس بايد به اين مختصر اكتفا كنند و تفسيرش را نخواهند و به اين تعريض قناعت نمايند و تصريح آن را نطلبند إن شاء الله.
شیخ صدوق(ره) - ترجمه كمال الدین و تمام النعمه،ص235 (با اندكی تلخیص)
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :